هرگاه به یاد آن رویدادها، هزارتویی از اشتباهات، رفتارهای جنون آمیز و وحشیگری ها می افتم، احساس سرگیجه بر تمام وجودم چیره می شود. همیشه آن روزها در ذهنم غیر واقعی، افسانه وار و شبیه به خواب و خیال تجلی پیدا می کنند. رفتاری که مردم از خود نشان می دادند، ایمان مطلق نیاز داشت، یک یقین عمیق و کامل به آزادی. دیگر این خلق، امت محتضر نبودند. بهترین ساعات زندگی من در اولین روز بعد از انتخابات رقم خورد. خیابان قائم مقام، اتوبوس های آتش گرفته، گراز های که از ترس مردم فرار می کردند، شعارهای رادیکال، مردمی که نمی ترسیدن و .... ولی همه چیز به یک باره عوض شده. همه را دعوت به آرامش کردند، شعارها را از بین بردند و تنها سکوت را بر جا گذاشتند. سکوتی که سی سال باعث تحکیم پایه های استبداد شده بود. از ترس جان و منافع شخصی خودشان همه را به تساهل دعوت می کردند. دوباره امت محتضر را بوجود آوردند. خیزشی که ما متفون آن شده بودیم را از بین بردند.نتیجه را خودتان می بینید. راهپیمایی سه میلیونی به یک هزار نفری تقلیل پیدا کرد. چند عامل مهم در تقلیل این جنبش نقش ایفاء می کنند از جمله آنان می توان به سکتاریسم رهبران این جنبش، رفع سوتفاهم توده مردم نسبت به ماهیت حقیقی این جنبش و خواستگاه طبقاتی آن اشاره کرد.
کتابی تحت عنوان جنگ آخر زمان توسط ماریو بارگاس یوسا نوشته شده است. این رمان 900 صحفه ی به دوران آغازین جمهوری برزیل اشاره می کند. عده زیادی از مردم برزیل پیرامون شخصی مذهبی و با اهداف مذهبی جمع می شوند و شروع به مقابله با اموری می کنندکه ازدید آنان ضد مسیح است. مثلا معتقدن که زمین را باید برای ظهور مسیح آماده کرد، زمین باید نفس بکشد و در نتیجه شروع به آتش زدن مزارع و املاک زمیندارن می کنند. ازدواج را بطور سنتی قبول دارند و با شکل مدنی آن مخالف هستند و .... در پایان داستان ارتش برزیل به شکل فجیعی این شهر خودمختار مذهبی را به خاک و خون می کشد. شخصیت جالب داستان فردیست به نام گال که یک انقلابی آنارشیست است. انقلابی که دو حکم اعدام را به یدک می کشد و تجربه شرکت در انقلاب های مانند کمون پاریس را دارد. گال دچار یک سوتفاهم بزرگ نسبت به جریان است. او فکر می کند که مرشد(رهبر این جماعت مذهبی) یک انقلابی بتمام معناست و افکار انقلابی خود را با توجه به بستر فکری مردم برزیل، تحت عناوین مذهبی بخورد این جماعت داده. در طول داستان گال تمام تلاش خود را برای نزدیک شدن به آن شهر می کند ولی موفق نمی شود. در قسمتی از داستان می خوانیم که وقتی گال با گارد کاتولیگ برخورد می کند و به آنان می گوید که برای کممک و دفاع از شهر به اینجا آمده، پاسخی می شنود که برایش قابل درک نیست:"ما به شما نیازی نداریم، مسیح مقدس از ما حفاظت می کند." در طول خواندن داستان، خواننده به این موضوع فکر می کند که چرا گال با وجود این همه برخورد خودخواهانه با او همچنان به خودفریبی ادامه می دهد و چه اتفاق دیگری ممکن است رخ بدهد تا او منوجه این تفاوت تفکرها بشود؟ متاسفانه هیچگاه این رخداد پیش نیامد.
امروزه با وجود سکتاریسم آشکار جنبش سبز، همچنان طیف کوچکی از جریانات سنتی چپ وجود دارد که دچار عدم اعتماد بفس شده و این توانایی را در خود نمی بینند که بتوانند بار دیگر دست به عمل سازماندهی طبقه کارگر بزند. در بدبینانه ترین حالت می توان به امتیازگیری از نیروی مسلط سیاسی ایران اشاره کرد. این امر برای حزب توده و فدایان(اکثریت) صدق می کند. برادران و خواهران آنان در جنبش سبز از کدیور، مهاجرانی و آرمین گرفته تا احمدی خراسانی مدام می گویند: "ما نیازی به شما نداریم، شبح پشت ابرها به ما کمک می کند. شما انقلابی ها، جنبش ما را بخطر می اندازید. بحث ما با دیکتاتوری بر سر اختلاف نظر در نگرش به موضوع وحی است.ما مطالبات خود را از طریق گفتمان مطالبه محور بدست خواهیم آورد." متاسفانه با وجود تمامی این کشیده های که رهبران و پدرخوانده های سبزها به صورت بعضی از رفقا می زنند، باز هم از خواب جهل و توهم بیدار نمی شوند و تا به آنجا پیش رفته اند که تمامی ابعاد این جنبش را بدون نقد و بررسی می پذیرند. خوشبختانه این موضوع در داخل ایران برطرف شده است. در درون ایران توده مردم متوجه این موضوع شده اند که مطالبات و خواسته های آنان با وجود یک سیستم فاندامنتالیسم برآورده نمی شود و خواسته های همچون آزادی و برابری جزء جرگه ی خواسته های انقلابی محسوب می شوند. هرچند بعضی از جریانات مثل کمپین 1 میلیون امضاء یا دفتر ادار تحکیمهنوز دچار این توهم هستند. مردمی که اصلاحات را تبدیل به یک گفتمان انقلابی کرده بودند، متوجه شدند که رهبرانشان، آنان را به مماشات دعوت می کند، آنان را به صبر و بردباری در برابر دکتاتوری دعوت می کنند. به آنان می گویند که دیکتاتوری از رادیکال شدن ما استقبال می کند و ... که این امر در طولی مدت باعث سرخوردگی این جنبش منتهی می شود و از آن رو که این جنبش یک حرکت و خیزش خرده بورژوای بود و مطالباتش در هول نیازهای آن طبقه اجتماعی می گشت، دچار یک تقلیل عمده در بدنه ی اجتماعی اش شده. تقلیل از آن رو که این قشر از حامعه توانایی انجام یک انقلاب مداوم را ندارد و انقلاباتی که دارای هزینه های سنگین جانی همراه است، برای این طبقه هیچ گونه کششی ندارد.(سیاست پدر و مادر ندارد. جمله معروف خرده بروژواها برای پرهیز از مبارزه سیاسی که خطر جانی آنان را تحدید می کند.) تنها واکنش این طبقه در مواجهه با سرکوب دیکتاتوری و مماشات روزافزون رهبرانشان با دیکتاتوری، فرار و قهر است. فرار از کشور به بهانه های متفاوت و قهر با امور سیاسی پدیده های ملموس در جامعه امروز ایران است. این طبقه توانایی پرداخت هزینه برای کسب آزادی در طولانی مدت را ندارد. نمی توانند امتیازاتی را که طی مدت طولانی از چانه زنی با نیروی مسلط سیاسی بدست آورده را یک شبه بخاطر آزادی برباد بدهد. حفظ یک جمعیت سه میلیونی برای مدت طولانی در خیابان ها با دادن شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه کم" سنخیت ندارد. یکی دیگر از عوامل مهم تقلیل این جنبش برخلاف ادعای خودشان، وابستگی بدنه این جنبش به روشنفکرانش است. همیشه این جنبش با این تضاد روبرو بوده که بدون وجود رهبرانشان، تصمیمی بگیرند که رادیکال محسوب بشود و باعث برخورد شدید نظامی گردد. یکی از علل تغییر شعارها از مذهبی و فرقه ای به انقلابی و آزادیخواهانه، این موضوع را تصدیق می کند در صورتی که در چند روز ابتدای این جنبش، بطور واضح اگر شعاری برخلاف سکوت یا الله اکبر گفته می شده بشدت برخورد می شد. هیچ موجود سیبیل کلفتی پشت دیوار پنهان نشده است تا جنبش بی سر و ته اسلامگرایه سبز را تسخیر کند. این تناقضات ناشی از ماهیت پوچ این جنبش است. جنبشی در چهار چوب قانون که برای پس گرفتن رای بوجود آمد، بعد از تایید انتخابات توسط قانون، برای چه امری به خیابان می آیند؟ این بزرگترین تضاد حاکم بر سبزهاست. سبزها آمده اند تا با ادبیات اصلاح طلبانه رژیم را سرنگون کنند یا بوجود آمدند از سرنگونی رژیم جلوگیری کنند؟
مرگ یک جنبش اجتماعی که تفاوت زیادی بین هوادارانش و رهبرانش وجود دارد، پدیده ای زیبایی نیست ولی پیش بینی این جنبش با چنین رویه ای، کار ساده ی است و همیشه وقتی رهبر یک جنبش شروع به دست و پا زدن برای بقاء خود در چهار چوب های قانونی می کند، دچار ریزش بدنه می شود. جنبش سبز همان راهی را می رود که 18 تیر رفت. با مرگ جنبش سبز، تولد ما و جنبش های گارگری آغاز می شود. تمام پتانسیل انقلابی جامعه در جبهه دیگر بلقوه خواهد شد. طبقه ی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند. توده مردم راه رفته را دوباره طی نمی کنند. جنبش سبز، ممکن است تا صدسال دیگر سایتش را با بیانیه های موسوی بروز کند ولی مخاطبان این جنبش تا آن روز قربانی ثنویت آن شده اند.
پ.ن:این نوشته در جواب مقاله احمدی خراسانی تنظیم شده بود{+} مقاله احمدی خراسانی پر از ابهام بود. یک سری توضیح واضحات از نگاه یک ضد چپ.
چند روزي بود در اخبار مي شنيدم كه كارگران اخراجي لوله سازي در كارخانه اعتصاب كرده اند. كارخانه را تصرف كرده و اجازه نمي دهند سهام داران شركت، ماشين آلات كارخانه را به حراج بگذارند. پليس ضد شورش وارد صحنه شده است و تعداد زيادي از گارگران را مجروح و دستگير كرده اند. سه نفر كشته شده اند ولي هنوز كارخانه در دست كارگران است.
آنچه را كه وظيفه خود مي دانستم انجام دادم، بايد به ميان كارگران مي رفتم و با تهيه گزارش، حقايق را به كساني كه نمي دانستند، نشان مي دادم اين بود كه با اولين قطار به سمت آهواز حركت كردم.
صبح زود به اهواز رسيدم و هنگامي كه از دروازه راه آهن خارج مي شدم و بروي پياده روي سيماني راه آهن قدم برمي داشتم، در آسمان خاكستري بدون باد سحرگاهي چشمم به قطرات كوچك باران افتاد. سرباز كشيك دم در شادمانه فرياد زد: باران! چه خود! مستقيم و بدون هيچ اتلاف وقتي به سمت كارخانه حركت كردم. در نظر اول دهليزهاي دراز و تاريك و سالن هاي سرد، غير مسكوني بنظر مي رسيدند. گوئي ساختمان عظيم كارخانه به مردگان تعلق داست. اما پيش پاي من صداهاي عجيب خفه ي برميخواست، دقت كردم. در كنار ديوارها، روي كف زمين عده اي خوابيده بودند. سر و رو نشسته، موهاي آشفته، آغشته به خون و خاك. كارگران تك تك يا دسته جمعي دراز كشيده و به همه چيز بي اعتناء در خواب عميقي فرو رفته بودند. بسياري از آنها نوارهاي زخم پيچي از هم گسسته و خون آلودي داشتند. در كنار آنها چوب و آهن و وسائلي كه در اين چند روزه براي دفاع از خود بكار گرفته بودند، ريخته بود. در طبقه بالا آنجا كه بوفه قرار داشت، آنقدر آدم خفته بود كه راه جستن از بين آنها دشوار مي نمود. هوا به نحو باور نكردني سنگيني مي كرد. از پنجره هاي عرق كرده بزحمت نور بيرنگي به بيرون راه مي يافت. سماور مچاله شده اي روي پيش تخته قرار داشت و در اطراف آن توده استكانهاي نشسته.
ناگهان پسر جواني وارد سالن شد و فرياد زد: "رفقا بلند شويد، انقلاب ما در خطر است" و سپس من شاهد پرشكوه ترين منظره عمرم بودم. در مدت 10 دقيقه كارگراني كه در خواب عميق فرو رفته بودند، بپاخواستند و آماده شدند تا از انقلاب خود دفاع كنند. كارخانه هاي ايران را چنان سيلي از سخنان زنده فرا گرفته بود كه آنچه را كه كارلايل"طوفان نطق و خطابه" در فرانسه مي ناميد در مقايسه با آن جويباري كوچكي بيش نبود. چه منظره پرشكوهي بود هنگامي كه چهل هزار كارگر كارخانه لوله سازي از سيلو ها، سالن هاي اداري و ... سيل آسا بيرون ميريختند تا به خطابه هاي سنديكاليست ها، سوسياليست ها و ... و هر كسي كه چيزي براي داشت و مادامي كه سخني مي گفت، گوش بدهيند.
ميتينگ در ميان يك ساختمان عظيم نا تمام با ديوارهاي زشت آجري تشكيل شده بود. ده هزار مرد و زن با لباسهاي كارسياه رنگ در پيرامون كرسي خطابه كه با پارچه اي سرخ پوشيده شده بود، گرد آمده بودند و حدود سي هزار نفر در بيرون ساختمان با سكوت به داخل نگاه مي كردند. مردم بروي كومه هاي الوار و آجر تنگ يكديگر نشسته و در روي تيرهاي حمال بغل دست هم چمباتمه زده بودند. همه متحدول تصميم، صداها همه رعد آسا، در آسمان تيره و ابر گرفته گاه بگاه خورشيد رخساره مي نمود و امواج نورسرخگون از پنجره هاي بي درو پيكر بروي صورتها ساده اي، كه بسمت بالا به سوي ما نگران بودند، مي تافت.
محمد پورعبدلله با هيكل باريك و هيئت دانشجوي با قيافه حساس يك هنرمند با حركاتي آرام و بياني كوبنده توضيح مي داد كه به چه دليل ميبايست راه مبارزه كارگران از اصلاح طلبان جدا شود:
" رفقا آنها كه آن بالا نشسته اند هميشه از ما مي خواهند كه بيشتر فداكاري كنيم، بيشتر فداكاري كنيم. درحالي كه آنهايي كه همه چيز دارند هيچكس مزاحمشان نيست. ما با رژيم در حال مبارزه هستيم. ما در زندان ها از گرسنگي و شكنجه و سرما مي ميريم. ما بي هيچ علت و سببي از بين مي رويم. آيا ما به مانند اصلاح طلبان براي آزادي خود از زندان دست به اعترافاتي مي زنيم كه رفقاي خود را دچار دردسر كنيم؟ ..........
سالهاست كه ما با سرمايه داران دولتي در حال جنگيم. امروز اصلاح طلبان ما را دعوت به مبارزه مشترك بر عليه دولت مي كنند. آخر شما به من بگوييد ما و اصلاح طلبان در جبهه ي متحد براي چه موضعي مشتركي بجنگيم؟ آيا براي قسطنطنيه مي جنگيم يا براي ايراني آزاد؟ آيا براي دموكراسي كارگي يا براي پس گرفتن راي غارتگرات سرمايه دار؟ اگر شما به من ثابت كنيد كه براي انقلابي كارگري مبازه مي كنيم در آنصورت من بدون اينكه اجباري در كار باشد، به خيابان ها خواهيم آمد و با سبزها در يك صف به مبارزه مي پردازيم. وقتي كارخانه ها به كارگران و قدرت به شوراها و سرمايه به همه مردم تعلق بگيرد، در آنصورت خواهيم دانست چيزي داريم كه براي آن بجنگيم و براي آن خواهيم جنگيد."
در پايان سخنراني ناگهان تحت تاثير يك انگيزه دروني همه بپا خاستند و من مشاهده كردم كه باتفاق هم با آهنگ يكدست كه هر لحظه اوج مي گرفت، سرود اينترناسيونال را مي سرائيم. كارگري سالخورده با موهاي خاكستري مانند كودكي بغض كرده بود. كارگري ديگر تند تند مي كوشيد تا با بهم زدن پلك ها جلوي اشكهاي خود را بگيريد. هلهله عظيمي سراسر ساختمان را مملو ساخته بود كه پنجره و درها را مي شكافت و آرام و ضعيف در آسمان محو مي شد. كارگر جواني در كنار من، در حاليكه چهره اش ميدرخشيد، فرياد زد: آنهاي را بخاطر بياوريم كه در راه آزادي جان دادند" و آنگاه شروع به خواندن سروده ماه مارس كرديم. سرودي آرام با آهنگ اندوهبار و در عين حال پيروزمند و بس هيجان انگيز. مثل آن بود كه اين مارش عزا انعكاس دهنده ژرفاي روح توده هاي گمنامي است كه نمايندگان آنها در ساختمان نشسته اند و با روياهاي مبهم خويش ايراني نويني را در نظر مجسم ميكنند و شايد هم بيش از اينها:
در نبرد ناگزير جان باختيد
بخاطر آزادي مردم، بخاطر شرف مردم
جان باختيد و همه آنچه را كه نزد شما گرامي بود
در زندانها مخوف رنج كشيديد
زنجير در پاي به تبعيدگاها رفتيد
زنجيرها را بي يك كلمه با خود كشيديد، زيرا نمي توانستيد فراموش كنيد
برادران زجر كشيده خود را
زانرو كه ايمان داشتيد بيروي عدالت از نيروي شمشير برنده تر است
آن روز نزديك است، آنگاه كه كاخ ستم فرو ريزد و مردم محتشم، آزاد
بر پاي خواهند ايستاد
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
بدنبال شما ارتش تازه نفس آماده است براي مردن و رنج بردن
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
در كنار مزار شما سوگند مي خوريم كه نبرد كنيم، بكوشيم براي آزادي
و نيكبختي مردم
پ.ن: براي آن كه رفت "عليرضا داودي" و آنكه هست "محمد پروعبدالله"
این احتمالا واپسین نامه ای ست که برایت مینویسم در حالی که در زندان به سر میبرم. از تو تقاضا دارم بگذاری این نامه را بی آنکه در آن دست ببرند به تو برسانند چرا که این نامه را تنها برای تو مینویسم و بود و نبودش در دست توست.
من به آخرین صفحه ی درام زندگی ام رسیده اما در فکر بودم کاغذ و قلمی بردارم و از تمام احساسات درونی ام برایت بنویسم.
به لرزش افتاده ام و به سختی میتوانم خودم را کنترل کنم . میخواهم برایت بنویسم پیش از رفتن و دور شدن و قبل از اینکه دستم از نوشتن باز ایستد و تا جایی که چشمانم را هنوز یارای دیدن است و تا جایی که مغزم هنوز کار میکند.
برای هرگونه سوء تفاهم از این راه دور به تو میگویم : الف:قصد ندارم چیزی را تغییر دهم . ب. منظوری برای خواستن چیزی از تو ندارم . اما نمی توانم با این زندگی بدرود گویم پیش از آنکه چند خطی از ناراحتی که بین من و توست را در میان بگذارم هنگام که در لبه ی پرتگاهی ایستاده ام که در آن هیچ بازگشتی نیست . به شرافتم سوگند میخورم که نسبت به تمام جرائمی که به آنها مجبور به اعتراف شده ام مبرّی هستم و در انتظار مرگم!
در ارتباط با تمام چیزهایی که در مغزم میگذرد میتوانم این را اضافه کنم : الف: شنیدم که یک بار کسی دارد داد میزند که تصور میکنم (کوزمین ) بود اما من هرگز اهمیت این جریان را با کسی در میان نگذاشتم.
ب. یکی از اعضای حزب به اسم آخوال هنگامی که با هم از خیابانی میگذشتیم به من گفت : اعضای گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند و گزارشی هم در آنجا خوانده شده و..... بله من این را به کسی نگفتم چون دلم برای گروه به رحم آمده بود .
ج. من به این محکوم هستم که در سال 1932 با طرفداران خودم برخوردی دوگانه داشته ام و دلیلش این بود که باور داشتم میتوانم دوباره آن ها را به سمت حزب بازگردانم وگرنه آنها واقعا از حزب فاصله میگرفتند.
من وجود خودم را با این گفته ها بطور کامل پاک میکنم و بقیه چیزها یا اتفاق نیفتاده و یا من بی خبرم لذا در (پلنوم) چیزی به جز واقعیت نگفتم و کسی مرا باور نکرد. اینجا و هم اکنون تمام واقعیت را میگویم . در تمام سال های گذشته من صادق بودم و یاد گرفتم که خط حزب را به پیش ببرم و یاد گرفتم ترا دوست داشته باشم و به تو احترام بگذارم.
من هیچ راه دیگری جز پذیرش اتهامات وارده نداشتم و مجبور به همکاری شدم.
نکته مهم و جسورانه در رابطه با ایده ی سیاسی ِ پاکسازی بزرگ ( منظور دستگیری و کشتار وسیع مخالفین است. م )
الف: در ارتباط با دوران پیش از جنگ ما ب: در ارتباط با گذر به سمت دموکراسی این پاکسازی در مورد کسانی بود که : 1. گناهکار بودند. 2. مظنون بودند. 3. احتمال مظنونیت وجود داشت و کل این برنامه بدون مدیریت من نمی توانست انجام گیرد.
خواهش میکنم فکر نکن باز دارم راجع به کارهایی که در گذشته انجام دادیم فکر میکنم. میدانم که نقشه های بزرگ ، ایده های بزرگ و خواسته های بزرگ از هر چیزی مهمتر است.
قلبم آتش گرفته از تصور این که تو مرا بابت آن جنایات مقصر بدانی و مرا به انجام آن کارهای هولناک محکوم کنی....
سرم گیج میرود و احساس میکنم دارم با تمام توانم فریاد میزنم و با سرم به دیوار می کوبم که چه کنم؟ چه کنم؟
از هیچ کی ناراحتی ای به دل ندارم من مسیحی نیستم اما خرده باور های درونی خودم را دارم.. اگر می خواهی بدانی بیش از هرچیز خودم را سر خورده احساس میکنم به خاطر چیزی که شاید تو فراموشش کرده ای : تابستان 1927 بود به من گفتی میدانی چرا ترا دوست خودم انتخاب کرده ام ؟چون تو اهل توطئه نیستی مگر نه؟ و من گفتم نه! در آن دوران من با کامینف ( که به اتهام تروتسکیست بودن اعدام شد رفیق بودم. آه چه ساده که من بودم و حالا با زندگی ام بهایش را می پردازم.
به این خاطر مرا ببخش کُبا ( = لفظ صمیمانه برای خطاب قرار دادن استالین . م ) حال دارم میگریم و مینویسم . دیگر به چیزی نیاز ندارم و احتمالا این نوشتن وضعیت مرا وخیم تر میکند اما باید آخرین خداحافظی ام را با تو بکنم . به خاطر این ماجراها از کسی ناراحتی به دل ندارم حتا نسبت به بازجویان و هئات رئیسه و بقیه.
من از تو عذر خواهی میکنم گرچه مرا به اندازه ی کافی زجر داده اند به گونه ای که دیگر هرچه دور و برم است ابلهانه به نظر میرسد و تاریکی بر من مستولی میشود.
در طی کابوس ناشی از شکنجه چندین بار ترا دیدم یک بار هم نادژا سرگیونا ( همسر دوم استالین.م) او هرگز باور نمیکرد که من نسبت به تو افکار سیاهی داشته باشم در آن خواب ما مدت ها با هم گپ زدیم ...من و تو.. خدای من اگر دستگاهی وجود میداشت که تو با آن بتوانی درون مرا ببینی که چقدر تکه تکه شده است تا بدانی تا چه حد به تو وابسته ام...
در آخر میخواهم از تو چند تقاضای کوچک داشته باشم.برای من مرگ یکباره بهتر از دادگاهی شدن است. نمیدانم چطور خودم را کنترل خواهم کرد . به احتمال زیاد به زانو می افتم و از یاد میبرم که غرور و نجابت چیست. نگذار این اتفاق برایم پیش آید.. گرچه احتمالا این برای تو امکان پذیر نیست. از تو میخواهم پیش از روز دادگاه مرا بکشی با اینکه میدانم چقدر برای تو دشوار است که از قوانین بگذری.
من منتظر دستور اعدام هستم اما از تو تقاضا دارم نگذاری تیرباران شوم ترجیح میدهم در سلول خودم سم بخورم.این خیلی برایم مهم است نمیدانم از چه کلماتی استفاده کنم تا تو مجاب شوی از نظر سیاسی که اصلا اهمیتی ندارد و با این حال هرگز کسی هم نخواهد فهمید. به من رحم کن! تو که مرا خوب میشناسی. خیلی اوقات با مرگ رو در رو میشوم و در همان حال میدانم روحیات قهرمانانه ای هم در من هست و در مواقعی دیگر خودم را رو به سقوط میبینم در حالیکه هیچ توانی در من نیست.
اگر رای نهایی تو ، مرگ من است پس بگذار یک لیوان مورفین بنوشم .
از تو تقاضا دارم بگذاری با همسر و پسرم خداحافظی کنم اما دخترم تحملش را ندارد.همینطور پدرم و همسر اولم نادیا!آنیوتا ( همسر فعلی ام ) خیلی جوان است و میتواند ادامه دهد ، میخواهم قبل از دادگاه ببینمش . اگر خانواده ام ببینند که من دارم به چه چیزهایی اعتراف میکنم ، خودکشی خواهند کرد باید آنها را برای چیزهایی که قرار است ببینند آماده کنم.
اگر تبرئه شدم از تو تقاضا دارم مرا به امریکا بفرستی . در آنجا میخواهم یک جنگ خونین به ضد تروتسکی براه بیندازم و تمام آدم های نخبه را بدور خود جمع کنم و تو حتا میتوانی بهمراه من یک پلیس امنیتی ویژه بفرستی و میتوانی همسرم را شش ماه در اینجا نگهداری تا یقین حاصل کنی که دارم تروتسکی و دوستانش را در هم میکوبم اما اگر کوچکترین شکی در ذهنت هست مرا به کمپ (پکورا ) یا (کولیما ) بفرست حتا اگر برای مدت بیست و پنج سال آنجا بهمراه خانواده ام بمانم تا بتوانم کارهای فرهنگی انجام دهم. مثل یک دینامو به هر کجا که مرا بفرستی کار خواهم کرد با این حال اگر راستش را بخواهی به این امر امیدی ندارم و این ها آخرین خواسته هایم هستند.
یوزف ویساریونوویچ ! تو یکی از قابل ترین ژنرال هایت را از دست دادی ، کسی که عمیقا به تو علاقمند و وابسته است ... اما این گذشته و تلخ است که بخواهم به این مساله بپردازم.
از نظر ذهنی خودم را آماده کرده ام تا فراموش کنم همه ی اشک هایم را. هیچ حس بدی نسبت به هیچ یک از شما ندارم.. نسبت به حزب و تمام کارهایی که صورت گرفته.. اما..دارم تمام کارهایی را انجام میدهم که از نظر انسانی شدنی و نا شدنی ست . در این نامه تمام حروف ( تی ) را به صورت صلیب و همه ی حروف ( ای) را نقطه گذاشتم .. با وجود سردرد و اشک در چشمانم خاطرم پاک است که تو بدانی کُبا برای بار آخر.. می خواهم مرا ببخشی ( فقط در قلبت) من نیز در فکرم ترا در آغوش میگیرم.
پ.ن:نیکلای ایوانویچ بوخارین (1888 تا 1938) رهبر انقلابی و تئوریسین کمونیسم و بلشوویسم ، از 1917 تا 1929 سردبیر پراودا(نشریه ارگان کمیته ی مرکزی حزب کمونیست شوروی) بود. بوخارین از جمله کسانی بود که علیه تروتسکی با استالین متحد شد . آثار او منابعی پیچیده در مورد اقتصاد و سوسیالیسم بازار به شمار میرود.
پ.ن:بوخارین پس ار طی مراحل دادگاه استالینی در سال 1938 محکوم شناخته شده و تیرباران گشت.بعد از مرگ استالین ، نامه ی آخر بوخارین را در کشوی میز کارش جایی که همواره آن را نگهداری میکرد ؛ یافتند.
مستقيم ترين دشمن آزاديخواه كسي است كه من او را آزاديخواه قلابي مي نامم و لنين، رويزيونيست و نيزان، سگ پاسبان مي ناميدند. و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي كه ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرا محصول روش هاي دقيق عملي جلوه مي كند، از ايدئولوژي جزئي گرا دفاع كند. جنبه مشتركي كه اينها با آزاديخوااهان حقيقي دارند اين است كه در واقع مانند آنها، كارشناسان پراكسيس هستند. تصور اين نكته بسيار ساده است كه آزاديخواه قلابي موجودي خودفروخته است، اما براي اينكه طبق عادت معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نكنيم، بهتر اين است آن بازاري را كه از كارشناس پراكسيس يك آزاديخواه قلابي مي سازد را بشناسيم. مي توان گفت كه عده اي از كاركنان مادون روبناها، احساس مي كنند كه منافع آنها به منافع طبقه حاكم وابسته است و اين درست است و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس كنند و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، كه آن هم درست است. به تعبير ديگر، آنها نمي خواهند بي خويشتني انسان هاي را كه هستند يا مي توانند باشند بپذيرند، بلكه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند. پس چهره آزاديخواه به خود مي گيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاكم را آغاز مي كنند. اما اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است كه به خودي خود تحليل مي رود و در نتيجه نشان مي دهد كه ايدئولوژي حاكم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،ازاديخواه قلابي، مثل آزاديخواه حقيقي نه نمي گويد بلكه نه،ولي.... را رواح مي دهد. يا مي دانم،اما.... را. اين دليل، آزاديخواه واقعي را به شدت آشفته مي كند، زيرا خود او به عنوان صاحب منصب مي خواهد كه آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيولايي كه هست و به نفع كارشناس خالص به كار ببرد. اما به ضرورت مجبور است كه آنها را انكار كند، دقيقا از اين رو كه از هم اكنون او هيولايي است كه آنها نمي توانند متقاعدش كنند. پس او(آزاديخواه واقعي)دلايل اصلاحطلبان را به شدت رد مي كند و با طرذ آنها، خود او پيوسته راديكال تر مي شوند. عملا راديكاليسم و اقدام انقلابي يك مفهوم دارند و دلايل معتدل اطلاخ طلبان است كه آزاديخواه را به ضرورت به اين راه مي كشاند و به او نشان مي دهد دو يا بيشتر وجود ندارد يا بايد حتي با اصول طبقه حاكم جنگيد يا بايد با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت كرد. براي مثال بسياري از آزاديخواهان قلابي ما در مورد مبارزه ما با رژيم در اوايل انقلاب مي گفتند: روش هاي مبارزاتي ما آن طور كه بايد باشد نيست.در استان هاي مرزي ايران تبعيض فراوان است اما من مخالف هر گونه خشونتي هستم، از طرف هر كسي كه باشد. من نه مي خواهم جلاد باشم نه قرباني و به همين علت با مبارزات مردم استان كردستان عليه سپاه پاسداران مخالفم." براي انديشه اي راديكال كه انعطاف ناپذير شده است، روشن است كه اين موضع گيري(شبه كلي گرا) در مرحله بعد ادعا خواهد كرد كه:" دوره ي انقلابيگري گذشته. ما به خشونت انقلابيون بر عليه دولت نيازي نداريم و بايد از طريق حمايت از يك كانديدا و شركت در انتخابات مطالبات خودمان را مطرح كنيم". اين وضع، انديشه راديكال را به اين نتيجه مي رساند كه وقتي سركوب شدگان را از اقدام ضدخشونت منع كرده اند، ديگر فايده ي ندارد كه به سراغ سركوبگران برويم و به ملايمت سرزنش شان كنيم. از اين قبيل: آزادي مطبوعات را بيشتر كنيد يا لااقل تظاهر كنيد به اينكه چنين قصدي داريد، يا: لطفا كمي بيشتر به فكر عدالت باشيد.! آزاديخواه راديكال مي دانند كه اين سرزنش ها تظاهري بيش نيست، زيرا آزاديخواه قلابي ادعا دارد كه نبايد به نيروهاي واقعي ستمديده امكان داد كه اعتراض هايشان را به اتكاي سلاح جدي تر كنند. دولت با دستياري آزاديخواهان قلابي، استعمارزدگان را با نشان دادن سراب اصلاحات، از عصيان و شورش دور مي كنند. راديكاليسم انقلابي هم، با توجه به دلايل و رفتارهاي آزاديخواه قلابي به جلو رانده مي شود: در گفتگو بين آزاديخواه حقيقي و آزاديخواه قلابي، دلايل اصلاح طلبانه و نتايج واقعي آنها(بقاي وضع موجود) بالضروره آزاديخواه حقيقي را به انقلابي شدن سوق مي دهد، زيرا آنها درك كي كنند كه اصلاح طلبي مقوله ي است كه انتياز دوگتنه ي دارد، نخست اينكه در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرد و ديگر اينكه به كارشناسان پراكسيس امكان مي دهد كه در ظاهر امر، از كارفرمايان شان يعني افراد طبقه حاكم فاصله بگيرند
.ي
رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم
شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!
پ.ن:شعري ارزشمند از رفيق كبير مزدوشت

اولین باری که اسم محمد پوعبدالله به گوشم خورد، بعد از دستگیری های ۱۳ آذر دانشجویان بود که عده ای که هنوز آزاد بودند در مکانی که یادم نیست(خونه یکی از دانشجویان بازداشت شده)، برای آزادی رفقاشون جمع شده بودند و اون گزارشگر از اسم محمد پورعبدالله بعنوان یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، استفاده کرد. بعدش هم تو یاهو۳۶۰ لعنتی بود. متاسفانه هیچ وقت هم سعی به ارتباط گیری با این افراد نکردم. هیچ نظر جدید و حرف جالبی هم ازشون نمی شنیدم. فعالیت مخفی در دوران های خاص تاریخی همیشه عناصر ثابتی داشته. یکی از اون عناصر مشروعیت گرفتن از زندان رفتن هست. کاريزماتیک زندان رفته ها بیشتر از نویسنده و روشنفکرها است.. عشق به آوانگاردیسم و خوار و مادر سنت ها رو یکی کردن باعث بوجود آمدن نخبگان شورشی می شه که به مرور زمان دچار سکتاریسم می شن. نتيجش هم همين ميشه.. دانشجويان چپي كه حتي يك پايگاه كارگري نداره. 
-درست گوش كن، ما براي اين به خيابان ها نريخته ايم كه حساب هاي بانكيمان را مسدود كرده اند. اين ماجرا از خيلي پيش شروع شده... پرونيسم، جنگهاي چريكي، ديكتاتوري، منم... اوضاع انقلابي از همان وقتي شروع كه دولت وضع فوق العاده اعلام كرد و اولين كشته ها را داديم. انقلاب نشد... ولي معلوم نيست چه مي شود. اهان، شروع شد، من بايد برم پيش رفقايم، روزناكه پخش مي كنيم.amigo، اگر دلت خواست حرف بزنيم، ما همين دور و بر هستيم. فعلا خداحافظ...
روي صحفه اول روزنامه اي كه به قيمت نيم پسو از آلفردو بريلر(معلم سي ساله تاريخ و عكاس غيرحرفه اي) خريدم، تيتر زده اند"جشن و سروري كه امروز مردم هزينه اش را مي پردازند". مقصود فساد است و سياستمداران دهه نود، هشتاد و هفتاد و به طور كلي صاحبان قدرت. چيزي نمي گذرد كه متوجه مي شوم، شعار اصلي همه گردهمايي ها و تظاهرات اين است: مرگ بر همه!
فوريه2002. آرژانتين در تب مي سوزد. شش ماه پيش اقتصاددانان خارجي هشدار دادند: كشور در خطر ورشكستگي است. مردم شروع به بيرون آوردن پول شان از بانك ها كردند. ابتدا آهسته، بعد شتابزده. بانك ها پول كم آوردند. روز اول دسامبر 2001 دولت پرداخت ها را به هزار دلار ماهيانه محدود كرد. از اينجا همه چيز برق آسا جريان يافت: اتحاديه ها خبر از اعتصاب دادند، دولت برنامه كاهش هزينه هاي جاري و بعد وضع فوق العاده اعلام كرد.تظاهرات، چپاول فروشگاها، اولين قربانيان روي زمين. بانكها در آتش مي سوزند، تظاهركنندگان با پليس زد و خورد مي كنند، رئيس جمهور با هليكوپتر از كاخ مي گريزد. رئيس جمهور جديد مي گويد وام هاي خارجي را باز نمي نمي پردازد، به مردم كمك هزينه خواهد پرداخت و يك ميليون محل كار را، لابد با ورد و جادو ايجاد خواهد كرد. ادامه تظاهرات. مردم به درون پارلمان مي ريزند، دست به تخريب مي زنند، اثاثيه را بيرون مي آورند و جلوي ساختمان آتش مي زنند. سر انجام نوبت به ادواردو دوهالده مي رسد. پنجمين رئيس جمهور ظرف دو هفته.
در پارك معروف به صدساله در بوئنوس آيرس، در يكشنبه داغ خانواده ها تفريح مي كنند. توپ بازي. گردش. تنيس و برگزاري گردهمايي هاي سياسي. جنگلي از پارچه نوشته ها كه از هويت گروه ها خبر مي دهند. ساكنان فلان محله، شوراي ساكنان فلان مجتمع، انجمن محلي كار، بهداشت، آموزش. كمي دورتر ميتينگ اتحاد چپ. زير درختان دختران و پسران جوان ماركسيست دست در دست هم . از محل گردهمايي ها صداي فرياد شعارها به گوش مي رسد:
بانك ها ملي بايد گردند.
نه بلند به بازپرداخت وام ها!
مرگ بر صندوق بين الملل پول!
ربرتو كنار ميزي پوشيده از بروشور ايستاده و چيزي را براي كسي توضيح مي دهد: مي خواهيم ثابت كنيم كه پول چيز كثيفي است، و اصلا براي زندگي لزومي ندارد. شبكه مبادله خدمات درست مي كنيم، فعلا در خيابان خودمان. نگاه كن، اين فهرست خدمات و ارائه دهندگان است(فهرست مثل برنامه درسي بنظر مي آيد). اينجا كسي زبان انگليسي درس مي دهد.آن خانم از بچه هاي مجتمع پرستاري مي كند، دكتر هم داريم، نه ماليات مي دهيم نه پول لازم داريم. مي پرسم كارتان مي گردد؟ خوب... تازه داريم شروع مي كنيم.
خانم مرسدس فالكون، هنرمند، اصرار دارد به من بقبولاند كه: آخر كي گفته كه غير بازار چيز ديگري وجود ندارد؟ استعداد هاي خلاق بشري حد و مرز ندارند. مردم مبتكر نظام هاي سلطنتي، جمهوري، فئودالستي، سوداگري، سرمايه داري، سوسياليستي، چند همسري و تك همسري بوده اند، و انواعي از هنر را ابداع كرده اند. نفهميدم چرا پايت را در يك كفش كرده اي و چسبيده اي به اين بازار؟ ما بالاخره چيز بهترب ابداع مي كنيم.
-اما آخر اجازه بده...
- قبول كن سرمايه داري با چهره اي انساني يا انسان گرا وجود ندارد. كاپيتاليسم يعني تمركز سرمايه و قدرت. همانطور كه امپراتوري شوروي فروپاشيد، حالا هم نئوليبراليسم سقوط مي كند.ما آرژانتي ها مي خواهيم چيزي جديد ابداع كنيم، چيزي ضد نئوليبراليسم.
از كودكي در پارك كه مشغول بازي بود پرسيدم:
- بزرگ كه شدي، چه كاره مي شوي؟
- بي كار، مثل پدرم.
استاد جامعه شناس دانشگاه ملي لاپلاتا برايم توضيح مي دهد كه:
- اگر به پارك نمي آمدي، نمي فهميدي اينجا چه خبر است. انبوه انجمن ها، انجمن همسايه ها و انجمن همسايه همسايه ها. انجمن محله، كوچه و مدرسه... همه چيز هم در خيابان، در هواي آزاد. اين تازگي دارد. فضاي عمومي، خيابان ها، پارك ها، حياط مجتمع ها و ... به ما تعلق دارند، به شهروندان. اين نطفه حكومت جديد است. چه نوع حكومتي؟ نپرس، اين را هنوز هيچ كس نمي داند. اين كمون پاريس نيست، هنوز حكومت شورايي نيست، ولي چيزي شبيه آن است. نمي توانم اين را تجزيه و تحليل كنيم، چون ابزار قديمي داريم و اين چيز جديد است. اگر سروكارمان با اعتصاب، كودتا، چريك گري بود مي توانستيم مقايسه كنيم. اما در آرژانتين چنين چيزي بي سابقه است. ماجرا از كوبيدن رو قابلمه در دل شب جلوي ساختمان كنگره و كاخ رسادا شروع شد و حالا، فكرش را بكن، همه جا انجمن تشكيل شده و مي شود. چند نفر دور هم جمع مي شوند كه براي دفع زباله و بهداشت محله فكري بكنند، بعد تعدادشان به بيست، چهل و شصت نفر مي رسد. همه جا همينطور است، در تمام كشور! اين خارق العاده است. چون كسي آن را سازمان نداده، انگار مردم در يك لحظه از خواب بيدار شده اند. هر چند روز يك بار دور هم جمع مي شوند و ديگر صرفا راجع به زباله و آسفالت خيابان حرف نمي زنند، مسائل كشور را به بحث مي گذارند. Amigo، تا يك سال و حتي شش ماه پيش فكرش هم غيرممكن بود.
در اين موقع گروه بعدي تظاهر كنندگان از خيابان مي گذرد. تعدادشان بيش تر از صد نفر نيست، اما حسابي سروصدا مي كنند. عليه محدود كردن پرداخت پس انداز مردم، عليه پرونيست ها، عليه امريكا، عليه محافظه كاران اعتراض مي كنند. مرگ بر همه! پسركي كه لباس دلقك ها را پوشيده روي سينه اش تابلويي آويخته(سياستمداران آرژانتين).. ميان جمعيت، ارابه اي تابوتي را مي برد كه رويش نوشته اند"آرژانتين"
پ.ن: بخشي از مشاهدات و گفتگوهاي آرتور دموسلاوسكي در سفرش به آمريكا لاتين كه در كتاب معروفش" تب تند آمريكاي لاتين" آورده است. اين كتاب سومين اثر اوست كه برنده جايزه ادبي ورشو گشته. كتاب هاي "پيش از اين عيسي بدون تفنگ" و "دنيا، نه براي فروش" را پيش از اين نوشته كه به جنبش هاي ضد جهاني پرداخته و به عنوان كتاب سال 2002 برگزيده شده است.بر تمامي مخاطبين اين وبلاگ واجب است اين كتاب را بخوانند.
پ.ن:سخنرانی میرحسین موسوی در اهواز و اعتراض شدید کارگران لوله سازی اهواز.عکاس رضا محسنی{+}
با گلوگه در تناين پست را با روايت يك اتفاق عجيب آغاز مي كنم كه كشيش پ.ج.دو آررياگا كه يك مبلغ مذهبي اسپانياني در پرو بود در اواخر سده شانزدهم آن را ثبت و بعدا در كتاب ريشه كني بت پرستي در پرو(ليما 1621) چاپ كرد. بر طبق نوشته هاي او در آن زمان و در ناحيه خاصي از پرو به هنگام بروز سرماي شديد، كشيش همه اهالي منطقه را كه دوقلو يا لب شكري بودند و يا از پا متولد شده بودند فراخواند و مسئوليت بروز سرما را به گردن آنها انداخت به اين دليل كه گفته ميشد آنها نمك و فلفل خورده بودند. به هر حال آنها مجبور به اعتراف و توبه كردن از گناهان خود شدند.
توپينامباها كه سرخپوستان قديمي سواحل برزيل در زمان كشف قاره هستند و همينطور سرخپوستان پرويي اسطوره اي داشتند درباره يك زن كه مرد بسيار فقيري موفق به اغواي او مي شود. معروفترين شكل اين اسطوره، كه به قلم آندره توو راهب فرانسوي در سده شانزدهم به ثبت رسيده، روايت مي كند كه اين زن اغوا شده دوقلو بدنيا آورد: يكي از دو قلوها از شوهر قانوني اش بود و ديگري از آن مرد فريبكار. در حقيقت مرد فريبكار كسي جز شیطان نيست. داستان از اين قرار است كه زن در راه رفتن به ملاقات خدا(همان شوهر قانوني اش) بود كه شیطان در هيبت خدا خود را به او ظاهر مي كند و بدين ترتيب زن مزبور از شيطان باردار مي شود. هنگامي كه زن شوهر قانوني اش خود را يافت از او نيز باردار شد و بعدها يك دوقلو بدنيا آورد.اما از آنجا كه اين دوقلو ها واقعي نبودند و پدران متفاوتي داشتند، خصوصيات
متفاوتي نيز دارند: يكي شجاع است و ديگري جبون، يكي حامي سرخپوستان است و ديگري حامي سفيد پوستان، يكي به سرخپوستان نيكي مي كند در حالي كه ديگري مسئول بسياري از اتفاقات ناگوار است.
دقيقا همين اسطوره را مي توان در ميان سرخپوستان كلمبياي انگليس كه از خانواده زباني ساليش هستند يافت.(سرخپوستان تامپسون و اوكاناگان) . اين اسطوره به اين شكل است كه دو خواهر توسط دو فرد متفاوت اغوا مي شوند و هر كدام يك پسر بدنيا مي آورند. در واقع اين دو دوقلو نيستند چرا كه از دو مادر مختلف بدنيا آمدند، اما از آنجا كه، دست كم از ديدگاه اخلاقي و روانشناختي، در وضعيت كاملا مشابهي بدنيا آمدند تا اندازه اي دوقلو محسوب مي شوند.
در روايت ساليش يك نكته جزئي ولي عجيب و بسيار بااهميت وجود دارد. بخاطر داريد كه در اين روايت هيچگونه دوقلويي وجود ندارد. زن كهنسالي مشخصات شوهرانشان را براي آنها گفته بود با وجود اين آنها هر كدام در سر راه خود به شيطان برخورد كردند و فريب او را خوردند. شبي را با او سپري كردند و بعدها هر يك پسري بدنيا آورد.
پس از سپري كردن اين شب بدفرجام* در كلبه شيطان، خواهر بزگتر خواهر جوانتر را ترك مي كند تا به ملاقات مادربزرگش كه يك بزكوهي و نيز يك ساحره است برود. مادربزرگ كه از آمدن نوه اش اصلاع دارد خرگوشي را براي استقبال او راهي مي كند. خرگوش در زير تنه درختي كه در ميان جاده افتاده بود پنهان مي شود. وقتي كه دختر براي گذشتن از تنه گذشتن از تنه درخت پايش را بلند مي كند خرگوش اندام تناسلي او را مي بيند و حركت نشايستي انجام مي دهد. دختر كه برافروخته شده است با چوب دستي اش خرگوش را مي زند و از اين ضربه بيني اش شكافته مي شود. به همين دليل است كه حيوانات خانواده خرگوش، بيني و لب بالائياشان شكافته بنظر مي رسد و دقيقا بر حساب همين مشخصه فيزيكي خرگوشها و خرگوشهاي صحرايي است كه افراد داراي اين مشخصه را لب شكري(harelip كه برگردان تحت لفظي آن لب خرگوشي است)مي ناميم.
به ديگر سخن، دختر بدن حيوان را مي شكافد. اگر اين شكافتن به بيني ختم نشود و از سراسر بدن خرگوش گذشته و به دمب او برسد در حقيقت دختر يك فرد را تبديل به دوفرد مي كند كه كاملا شبيه هم و همانند هستند زيرا كه هر دو آنها قسمتي از يك كل بودند.بنابراين آشنايي با تصور سرخپوستان سراسر امريكا از منشا دوقلوها بسيار مهم است. آنچه كه مي يابيم اين برداشت عمومي است كه دوقلوها را نتيجه يك تقسيم دروني مايعات بدن مي دانند كه بعدها جامد شده و مبدل به بچه مي گردد. براي مثال برخي سرخپوستان امريكاي شمالي معتقداند كه زن باردار نبايد در حالت خوابيده چرخش سريعي انجام دهد زيرا كه در اين صورت مايعات بدن به دو دسته تقسيم مي شوند و بچه دوقلو از آب در مي آيد.
بدليل بي حوصلگي مثل همیشه مطلب رو نصفه نیمه می گذارم و ريز نكته هاي اين روايت را بعدا برايتان توضيح مي دهم مثلا چرا خرگوش بعنوان ارشدترين الهه امريكا انتخاب شده؟ و چرا مادر بزرگ دختران يك بز بوده؟ البته در ايران هم بز نماد شيطاني دارد.فقط در انتها چرايي بد بودن از پا بنديا آمدن را توضيح مي دهم.
اگر در رحم مادر بيشتر از يك بچه وجود داشته باشد، پيامد مهمي در اسطوره بدنبال خواهد داشت. به اين دليل كه آنها براي اول بدنيا آمدن و كسب افتخار اين كار به مبارزه با يكديگر مي پردازند. آنكه بدجنس است براي زودتر بدنيا آمدن و يافتن كوتاهترين راه، ترديدي بخود راه نمي دهد و بجاي رويه طبيعي زايمان، بدن مادر را مي شكافد و از آن مي گريزد.فكر مي كنم حالا مي توان دريافت كه چرا از پا بدنيا آمدن همتراز دوقلوگي محسوب مي شود: يكي از دوقلو ها شتابزده بدن مادر را پاره مي كند تا قبل از آن ديگر بدنيا آيد. دوقلوگي و از پابدنيا آمدن هر دو نشان هاي يم زايمان پرخطر هستند. اگر بتوانم آن را حتي يك وضع حمل قهرمانانه مي نامم، چرا كه اين بچه است كه ابتكار عمل را به دست ميگيرد و همچون يك قهرمان بدنيا مي آيد و در برخي موارد يك قهرمان بي رحم و سنگدل. حالا مي توان دريافت كه چرا در برخي قبايل دوقلوها همچنين نوزاداني كه از پا بدنيا مي آمدند را مي كشتند.
پ.ن:دليل نوشتن اين پست بيشتر بخاطر كتاب جديدي بود كه خونده بودم و موضوع داستان بر اين قرار است كه يك اشراف زاده به اسم ويكنت به جنگ مي رود و بر اثر برخورد يك گلوله توپ، به دو نيم تقسيم مي شود و در اول داستان نيم شر او به شهر برمي گردد و در قسمت دوم داستان نيم خير و در پايان به كمك شخصيت هاي كه در داستان وجود دارن هر دو نيمه به هم مي چسبند و تبديل به يك انسان عادي مي شود يا بهتر بگويم انساني بهمراه خير و شر. با توجه به روايتي كه بالا توضيح دادم، خرگوش كه لبش شكافته شده بود ولي بطور كامل دونيم نشده بود و خصيصه هاي خير و شر را در يك كالبد داشت و نماد انسان امروز است كه در تضاد دائم با وجدان خود گاه نيم خير او پيروز مي شود و گاهي شر. در قسمتي از كتاب ويكنت دو نيم شده نوشته ي ايتالو كالوينو ، از زبان ويكنت خير نوشته شده:كاش مي شد هر چيز كاملي را به اين شكل دو نيم كرد. كاش هر كسي مي توانست از اين قالب تنگ و بيهوده اش بيرون بيايد.وقتي كامل بودم، همه چيز برايم طبيعي، درهم و احمقانه بود، مثل هوا، گمان مي كردم همه چيز را مي بينم ولي جز پوسته سطحي آن چيزي را نمي ديدم. اگر روزي از خودتشدي كه اميدوارم اينطور بشود، چون بچه هستي چيزهايي رادرك خواهي كرد كه فراتر از هوشمندي مغزهاي كامل است.
پ.ن:کلودلوی استروس در کتاب اسطوره و معنا.شب بدفرجام نوشته و خلاصه بخش سانسور شده متن اصلی کتاب است که در ترجمه شهرام خسروی قسمت های زیادی از اسطوره ها را سانسور کرده است.


داریوش ممبینی یکی از اعضای شورای شهر اهواز در پی احضار به دادگاه در روز 7 بهمن ماه بازداشت و هم اکنون در بازداشتگاه 209 زندان اوین به سر می برد.
تاکنون اطلاعی از دلایل بازداشت و اتهامات وی در دست نیست و وزارت با تحت فشار گذاردن خانواده این عضو شورای شهر اهواز، آنها را به عدم انتشار خبر بازداشت وی تهدید کرده است.
به گفته ی خانواده داریوش ممبینی، وی از زمان بازداشت تاکنون در اعتصاب غذا به سر می برد.
پنج شنبه گذشته، حدود 300 تن از بستگان و آشنایان داریوش ممبینی به همراه خانواده وی با تجمع در برابر شورای شهر اهواز، خواهان آزادی فوری وی شدند. تجمع کنندگان با سر دادن شعار " داریوش ممبینی آزاد باید گردد" نسبت به بازداشت او اعتراض کردند. .
مادر ممبینی درحالی که عکس فرزند زندانی اش را در دست داشت در این تجمع اعلام کرد: "فرزند من به چه گناهی در زندان به سر می برد درحالی که یک دست اش را برای انقلاب از دست داده است." وی همچنین گفت:" آیا اعتراض به مسئولین شهرگناهی است که مستوجب زندان است؟"
گفتنی است، این تجمع اعتراضی تاکنون 3 بار تکرار شده است.همچنین در این تجمع دو تن دیگر از اعضای شورای شهر اهواز نیز حضور داشتند، رمضان منجزی و سیرضا فلاحی مقدم، از جمله نمایندگانی بودند که در اعتراض به بازداشت ممبینی در برابر شورای شهر حضور یافتند.
بنابراخبار رسیده نیروهای انتظامی با خشونت و تهدید، اقدام به متفرق نمودن تجمع کنندگان کردند. با این حال، خانواده و بستگان ممبینی اعلام کرده اند که تا زمان آزادی او به اعتراض خود ادامه خواهند داد.
داریوش ممبینی، جانباز جنگ 8 ساله ایران و عراق است. وی در مدت حضور خود در شورای شهر اهواز، بارها نسبت به عملکرد مسئولان این شهر انتقاد کرده بود.
ممبینی از زمان بازداشت تاکنون، تنها یکبار موفق به دیدار با خانواده خود شده است.
کمیته گزارشگران حقوق بشر + خبرنامه اميركبير
پ.ن:موقع انتخابات شوراي شهر، قرار شد واسه يك سايت خارج از كشور يك گزارش تهيه كنم از روند انتخابات شوراها، پيش خودم گفتم بهتره برم سراغ يك آشنا كه هم حاضر بشه مصاحبه كنه و اگر فردا از صحبتاش بر عليه خودش(منظورم كل سيستم انتخاباتي هست) استفاده كردم يقم رو نگيره. با يكي از دوستانم به دفتر انتخاباتيش رفتيم و جالب اينجاست كه پسر عمو و پسر عمه خودم، بطور مادبانه(فاميل بازي) منو انداختن بيرون.. فرداش با ملاحضات فاميلي(از ترس دلخوري و اين چيزا) يك گلايه و چهارتا فحش نسار داريوش ممبيني كرديم و در همون سطح وبلاگ موند. اون گزارش با مصاحبه ي يك كانديد ديگه كامل شد و انتشار پيدا كرد ولي از اون روز به بعد ديدم نسبت به پسر عموم و عمه ام عضو شد. تا اينكه مدتي پيش يكي از دوستانم بهم ايميل زد و گفت:"اين فاميلتون رو به جرم زمين خواري گرفتن". البته با شناختي كه از وزارت اطلاعات دارم مي دونم كه تنها راه زيرآب زدن خودي ها همين جور انگها هست و اندك شناختي كه از داريوش داشتم و اينكه اصلاح طلب هست و پاي منبر روشنفكراي اصلاح طلب زياد مي شينه،اين حرف رو باور نكردم و هنوز هم با وجود بي خبر فكر مي كنم چيزهاي ديگري پشت پرده است. فارق از اينكه عقايد مشترك نداريم ولي داريوش ممبيني جز افرادي هست كه براي اصلاح طلبان آبروي زيادي رو خريد و جز بهترين هاي رفرميست ها محسوب مي شه. نزديك انتخابات هست و احتمال پيروزي اصلاح طلبان زياد، بايد هرطور شده توتاليترها قدرت رو حفظ كنند و بهترن را همين جور كارهاست.
تصویر رادیاتوری است که لودویگ ویتگنشتاین برای خانه خواهر خود طراحی کرده بود. یک سال تنها به طراحی رادیاتور و دستگیره های خانه صرف کرد. امروز این خانه در شهر وین از مشهورترین بناهای معماری معاصر است. اين خانه از لحاظ معماري يك شكست محسوب مي شود چون خواهر او حاضر به زندگي در آن نشد و گفت: نمی توانم در آن زندگی کنم چون بیشتر شایسته خدایان است تا انسان حقیری مثل من.
هيچ سبك معماري توانايي بازگو كردن يا طرحي انتزاعي از يك فلسفه خاص را ندارد و شعاري كه دكترين معماري مي دهند بيشتر جنبه تبليغات و پر رونقتر شدن بازار فروش است. تنها چيزي كه امروزه تغيير كرده حكمت معماري است. اگر در گذشته فلسفه يا حكمت معماري خلاصه مي شد به ساخت بناي براي كنترل طبيعت، اكنون ديگر بناها تنها نقش سرپناه را بازي نمي كنند و بايد نمادي باشند براي اثبات قدرت و هنر(برج ميلاد).
بهترين معمار فيلسوف خلاصه مي شود به بهترين بياز و بفروش به سريع ترين برج ساز به شيك ساز ترين معمار و .... بهترين فلسفه ي معماري را به متري 15 ميليون تومان مي فروشند و اين است فلسفه ي گران قيمت معماري. براي ساخت اين فلسفه بايد ميليارد ها تومان پول خرج كرد. اين است فلسفه ي كه براي طبقه بورژوازي نوشته شده تا تنوعي در زندگي تكراري آنان بوجود بياورد. هيچ كس بغيير از طبقه بورژوازي توانايي درك اهميت و قدرت استفاده از اين فلسفه را ندارد. اين است تقليل فلسفه و هنر به انديشه ي مصمومي كه هر انقلابي را براي فرار از بحران سرمايه خود مي زاييد. دوست من اگر مجريان شيك پوش و مهمانان خوش بوي برنامه دو قدم مانده به صبح روشن فكر هستن. من با نهايت سلامت عقلي اعلام مي كنم كه يك روشن فكر ستيز نا آگاه و كارگر هستم.
پ.ن: این پست رو تقدیم می کنم به آنانی که تفریحشان قدم زدن در خیابان های بالا شهر و نگاه کردن به هنر پست مدرن معماری و تماشای تفریح بورژوازی در باغ و استخر فلسفه است(اگر زن و دختر مردم تو استخر بودن، نامردید اگر ما رو خبر نکنید)
قدمعلی انشاها را جمع می کرد. کمانگر برای دیدن باران، به شیشه های در نیمه باز کشیده می شد که شنید: نمیدم نمیدم، آقا! آقای کمانگر!
تو تمام مسیر داشتم واسه خودم حساب و کتاب می کردم. دوهزار تومان بیشتر نداشتم. ۱۲۰۰ تومنش رو سیگار می خریدم، باقیش هم واسه بلیط مترو. به خودم می گفتم:"باید منطقی باشی. بعضی وقت ها آدم ها وضعیت مالیشون خراب می شه. حساب و کتاباشون با هم جور در نمیاد. باید صبر داشته باشی. آخر برج همیشه اینجوری می شه. باید ماه دیگه طوری خرج کنی که تا آخر برج هم پول داشته باشی. این قدر غصه نخور". جلوی کیوسک روزنامه فروشی یک مجله توجه منو جلب کرد. اولش متوجه نوشته ی CHE، که بطور بزرگ نوشته شده بود جلب شدم. بعدش هم عکس و کیفیت مجله شیک. روی جلد نوشته شده بود "ضد خاطرات موتور سیکلت". خیلی خوشحال شدم. پیش خودم گفتم:به این می گن یک سوژه خوب برای نوشتن تو وبلاگ.