تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

هرگاه به یاد آن رویدادها، هزارتویی از اشتباهات، رفتارهای جنون آمیز و وحشیگری ها می افتم، احساس سرگیجه بر تمام وجودم چیره می شود. همیشه آن روزها در ذهنم غیر واقعی، افسانه وار و شبیه به خواب و خیال تجلی پیدا می کنند. رفتاری که مردم از خود نشان می دادند، ایمان مطلق نیاز داشت، یک یقین عمیق و کامل به آزادی.  دیگر این خلق، امت محتضر نبودند. بهترین ساعات زندگی من در اولین روز بعد از انتخابات رقم خورد. خیابان قائم مقام، اتوبوس های آتش گرفته، گراز های که از ترس مردم فرار می کردند، شعارهای رادیکال، مردمی که نمی ترسیدن و .... ولی همه چیز به یک باره عوض شده. همه را دعوت به آرامش کردند، شعارها را از بین بردند و تنها سکوت را بر جا گذاشتند. سکوتی که سی سال باعث تحکیم پایه های استبداد شده بود. از ترس جان و منافع شخصی خودشان همه را به تساهل دعوت می کردند. دوباره امت محتضر را بوجود آوردند. خیزشی که ما متفون آن شده بودیم را از بین بردند.نتیجه را خودتان می بینید. راهپیمایی سه میلیونی به یک هزار نفری تقلیل پیدا کرد. چند عامل مهم در تقلیل این جنبش نقش ایفاء می کنند از جمله آنان می توان به سکتاریسم رهبران این جنبش، رفع سوتفاهم توده مردم نسبت به ماهیت حقیقی این جنبش و خواستگاه طبقاتی آن اشاره کرد.
کتابی تحت عنوان جنگ آخر زمان توسط ماریو بارگاس یوسا نوشته شده است. این رمان 900 صحفه ی به دوران آغازین جمهوری برزیل اشاره می کند. عده زیادی از مردم برزیل پیرامون شخصی مذهبی و با اهداف مذهبی جمع می شوند و شروع به مقابله با اموری می کنندکه ازدید آنان ضد مسیح است. مثلا معتقدن که زمین را باید برای ظهور مسیح آماده کرد، زمین باید نفس بکشد و در نتیجه شروع به آتش زدن مزارع و املاک زمیندارن می کنند. ازدواج را بطور سنتی قبول دارند و با شکل مدنی آن مخالف هستند و .... در پایان داستان ارتش برزیل به شکل فجیعی این شهر خودمختار مذهبی را به خاک و خون می کشد. شخصیت جالب داستان فردیست به نام گال که یک انقلابی آنارشیست است. انقلابی که دو حکم اعدام را به یدک می کشد و تجربه شرکت در انقلاب های مانند کمون پاریس را دارد. گال دچار یک سوتفاهم بزرگ نسبت به جریان است. او فکر می کند که مرشد(رهبر این جماعت مذهبی) یک انقلابی بتمام معناست و افکار انقلابی خود را با توجه به بستر فکری مردم برزیل، تحت عناوین مذهبی بخورد این جماعت داده. در طول داستان گال تمام تلاش خود را برای نزدیک شدن به آن شهر می کند ولی موفق نمی شود. در قسمتی از داستان می خوانیم که وقتی گال با گارد کاتولیگ برخورد می کند و به آنان می گوید که برای کممک و دفاع از شهر به اینجا آمده، پاسخی می شنود که برایش قابل درک نیست:"ما به شما نیازی نداریم، مسیح مقدس از ما حفاظت می کند." در طول خواندن داستان، خواننده به این موضوع فکر می کند که چرا گال با وجود این همه برخورد خودخواهانه با او همچنان به خودفریبی ادامه می دهد و چه اتفاق دیگری ممکن است رخ بدهد تا او منوجه این تفاوت تفکرها بشود؟ متاسفانه هیچگاه این رخداد پیش نیامد.
امروزه با وجود سکتاریسم آشکار جنبش سبز، همچنان طیف کوچکی از جریانات سنتی چپ وجود دارد که دچار عدم اعتماد بفس شده و این توانایی را در خود نمی بینند که بتوانند بار دیگر دست به عمل سازماندهی طبقه کارگر بزند. در بدبینانه ترین حالت می توان به امتیازگیری از نیروی مسلط سیاسی ایران اشاره کرد. این امر برای حزب توده و فدایان(اکثریت) صدق می کند. برادران و خواهران آنان در جنبش سبز از کدیور، مهاجرانی و آرمین گرفته تا احمدی خراسانی مدام می گویند: "ما نیازی به شما نداریم، شبح پشت ابرها به ما کمک می کند. شما انقلابی ها، جنبش ما را بخطر می اندازید. بحث ما با دیکتاتوری بر سر اختلاف نظر در نگرش به موضوع وحی است.ما مطالبات خود را از طریق گفتمان مطالبه محور بدست خواهیم آورد." متاسفانه با وجود تمامی این کشیده های که رهبران و پدرخوانده های سبزها به صورت بعضی از رفقا می زنند، باز هم از خواب جهل و توهم بیدار نمی شوند و تا به آنجا پیش رفته اند که تمامی ابعاد این جنبش را بدون نقد و بررسی می پذیرند. خوشبختانه این موضوع در داخل ایران برطرف شده است. در درون ایران توده مردم متوجه این موضوع شده اند که مطالبات و خواسته های آنان با وجود یک سیستم فاندامنتالیسم برآورده نمی شود و خواسته های همچون آزادی و برابری جزء  جرگه ی خواسته های انقلابی محسوب می شوند. هرچند بعضی از جریانات مثل کمپین 1 میلیون امضاء یا دفتر ادار تحکیمهنوز دچار این توهم هستند. مردمی که اصلاحات را تبدیل به یک گفتمان انقلابی کرده بودند، متوجه شدند که رهبرانشان، آنان را به مماشات دعوت می کند، آنان را به صبر و بردباری در برابر دکتاتوری دعوت می کنند. به آنان می گویند که دیکتاتوری از رادیکال شدن ما استقبال می کند و ... که این امر در طولی مدت باعث سرخوردگی این جنبش منتهی می شود و از آن رو که این جنبش یک حرکت و خیزش خرده بورژوای بود و مطالباتش در هول نیازهای آن طبقه اجتماعی می گشت، دچار یک تقلیل عمده در بدنه ی اجتماعی اش شده. تقلیل از آن رو که این قشر از حامعه توانایی انجام یک انقلاب مداوم را ندارد و انقلاباتی که دارای هزینه های سنگین جانی همراه است، برای این طبقه هیچ گونه کششی ندارد.(سیاست پدر و مادر ندارد. جمله معروف خرده بروژواها برای پرهیز از مبارزه سیاسی که خطر جانی آنان را تحدید می کند.) تنها واکنش این طبقه در مواجهه با سرکوب دیکتاتوری و مماشات روزافزون رهبرانشان با دیکتاتوری، فرار و قهر است. فرار از کشور به بهانه های متفاوت و قهر با امور سیاسی پدیده های ملموس در جامعه امروز ایران است. این طبقه توانایی پرداخت هزینه برای کسب آزادی در طولانی مدت را ندارد. نمی توانند امتیازاتی را که طی مدت طولانی از چانه زنی با نیروی مسلط سیاسی بدست آورده را یک شبه بخاطر آزادی برباد بدهد. حفظ یک جمعیت سه میلیونی برای مدت طولانی در خیابان ها با دادن شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه کم" سنخیت ندارد. یکی دیگر از عوامل مهم تقلیل این جنبش برخلاف ادعای خودشان، وابستگی بدنه این جنبش به روشنفکرانش است. همیشه این جنبش با این تضاد روبرو بوده که بدون وجود رهبرانشان، تصمیمی بگیرند که رادیکال محسوب بشود و باعث برخورد شدید نظامی گردد. یکی از علل تغییر شعارها از مذهبی و فرقه ای به انقلابی و آزادیخواهانه، این موضوع را تصدیق می کند در صورتی که در چند روز ابتدای این جنبش، بطور واضح اگر شعاری برخلاف سکوت یا الله اکبر گفته می شده بشدت برخورد می شد. هیچ موجود سیبیل کلفتی پشت دیوار پنهان نشده است تا جنبش بی سر و ته اسلامگرایه سبز را تسخیر کند. این تناقضات ناشی از ماهیت پوچ این جنبش است. جنبشی در چهار چوب قانون که برای پس گرفتن رای بوجود آمد، بعد از تایید انتخابات توسط قانون، برای چه امری به خیابان می آیند؟ این بزرگترین تضاد حاکم بر سبزهاست.  سبزها آمده اند تا با ادبیات اصلاح طلبانه رژیم را سرنگون کنند یا بوجود آمدند از سرنگونی رژیم جلوگیری کنند؟
مرگ یک جنبش اجتماعی که تفاوت زیادی بین هوادارانش و رهبرانش وجود دارد، پدیده ای زیبایی نیست ولی پیش بینی این جنبش با چنین رویه ای، کار ساده ی است و همیشه وقتی رهبر یک جنبش شروع به دست و پا زدن برای بقاء خود در چهار چوب های قانونی می کند، دچار ریزش بدنه می شود. جنبش سبز همان راهی را می رود که 18 تیر رفت. با مرگ جنبش سبز، تولد ما و جنبش های گارگری آغاز می شود. تمام پتانسیل انقلابی جامعه در جبهه دیگر بلقوه خواهد شد. طبقه ی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند. توده مردم راه رفته را دوباره طی نمی کنند. جنبش سبز، ممکن است تا صدسال دیگر سایتش را با بیانیه های موسوی بروز کند ولی مخاطبان این جنبش تا آن روز قربانی ثنویت آن شده اند.
پ.ن:این نوشته در جواب مقاله احمدی خراسانی تنظیم شده بود{+} مقاله احمدی خراسانی پر از ابهام بود. یک سری توضیح واضحات از نگاه یک ضد چپ.   

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:47 توسط گدا و فقیر |

چند روزي بود در اخبار مي شنيدم كه كارگران اخراجي لوله سازي در كارخانه اعتصاب كرده اند. كارخانه را تصرف كرده و اجازه نمي دهند سهام داران شركت، ماشين آلات كارخانه را به حراج بگذارند. پليس ضد شورش وارد صحنه شده است و تعداد زيادي از گارگران را مجروح و دستگير كرده اند. سه نفر كشته شده اند ولي هنوز كارخانه در دست كارگران است.
آنچه را كه وظيفه خود مي دانستم انجام دادم، بايد به ميان كارگران مي رفتم و با تهيه گزارش، حقايق را به كساني كه نمي دانستند، نشان مي دادم اين بود كه با اولين قطار به سمت آهواز حركت كردم.

صبح زود به اهواز رسيدم و هنگامي كه از دروازه راه آهن خارج مي شدم و بروي پياده روي سيماني راه آهن قدم برمي داشتم، در آسمان خاكستري بدون باد سحرگاهي چشمم به قطرات كوچك باران افتاد. سرباز كشيك دم در شادمانه فرياد زد: باران! چه خود! مستقيم و بدون هيچ اتلاف وقتي به سمت كارخانه حركت كردم. در نظر اول دهليزهاي دراز و تاريك و سالن هاي سرد، غير مسكوني بنظر مي رسيدند. گوئي ساختمان عظيم كارخانه به مردگان تعلق داست. اما پيش پاي من صداهاي عجيب خفه ي برميخواست، دقت كردم. در كنار ديوارها، روي كف زمين عده اي خوابيده بودند. سر و رو نشسته، موهاي آشفته، آغشته به خون و خاك. كارگران تك تك يا دسته جمعي دراز كشيده و به همه چيز بي اعتناء در خواب عميقي فرو رفته بودند. بسياري از آنها نوارهاي زخم پيچي از هم گسسته و خون آلودي داشتند. در كنار آنها چوب و آهن و وسائلي كه در اين چند روزه براي دفاع از خود بكار گرفته بودند، ريخته بود. در طبقه بالا آنجا كه بوفه قرار داشت، آنقدر آدم خفته بود كه راه جستن از بين آنها دشوار مي نمود. هوا به نحو باور نكردني سنگيني مي كرد. از پنجره هاي عرق كرده بزحمت نور بيرنگي به بيرون راه مي يافت. سماور مچاله شده اي روي پيش تخته قرار داشت و در اطراف آن توده استكانهاي نشسته.

ناگهان پسر جواني وارد سالن شد و فرياد زد: "رفقا بلند شويد، انقلاب ما در خطر است" و سپس من شاهد پرشكوه ترين منظره عمرم بودم. در مدت 10 دقيقه كارگراني كه در خواب عميق فرو رفته بودند، بپاخواستند و آماده شدند تا از انقلاب خود دفاع كنند. كارخانه هاي ايران را چنان سيلي از سخنان زنده فرا گرفته بود كه آنچه را كه كارلايل"طوفان نطق و خطابه" در فرانسه مي ناميد در مقايسه با آن جويباري كوچكي بيش نبود. چه منظره پرشكوهي بود هنگامي كه چهل هزار كارگر كارخانه لوله سازي از سيلو ها، سالن هاي اداري و ... سيل آسا بيرون ميريختند تا به خطابه هاي سنديكاليست ها، سوسياليست ها و ... و هر كسي كه چيزي براي داشت و مادامي كه سخني مي گفت، گوش بدهيند.
ميتينگ در ميان يك ساختمان عظيم نا تمام با ديوارهاي زشت آجري تشكيل شده بود. ده هزار مرد و زن با لباسهاي كارسياه رنگ در پيرامون كرسي خطابه كه با پارچه اي سرخ پوشيده شده بود، گرد آمده بودند و حدود سي هزار نفر در بيرون ساختمان با سكوت به داخل نگاه مي كردند. مردم بروي كومه هاي الوار و آجر تنگ يكديگر نشسته و در روي تيرهاي حمال بغل دست هم چمباتمه زده بودند. همه متحدول تصميم، صداها همه رعد آسا، در آسمان تيره و ابر گرفته گاه بگاه خورشيد رخساره مي نمود و امواج نورسرخگون از پنجره هاي بي درو پيكر بروي صورتها ساده اي، كه بسمت بالا به سوي ما نگران بودند، مي تافت.
محمد پورعبدلله با هيكل باريك و هيئت دانشجوي با قيافه حساس يك هنرمند با حركاتي آرام و بياني كوبنده توضيح مي داد كه به چه دليل ميبايست راه مبارزه كارگران از اصلاح طلبان جدا شود:
" رفقا آنها كه آن بالا نشسته اند هميشه از ما مي خواهند كه بيشتر فداكاري كنيم، بيشتر فداكاري كنيم. درحالي كه آنهايي كه همه چيز دارند هيچكس مزاحمشان نيست. ما با رژيم در حال مبارزه هستيم. ما در زندان ها از گرسنگي و شكنجه و سرما مي ميريم. ما بي هيچ علت و سببي از بين مي رويم. آيا ما به مانند اصلاح طلبان براي آزادي خود از زندان دست به اعترافاتي مي زنيم كه رفقاي خود را دچار دردسر كنيم؟ ..........
سالهاست كه ما با سرمايه داران دولتي در حال جنگيم. امروز اصلاح طلبان ما را دعوت به مبارزه مشترك بر عليه دولت مي كنند. آخر شما به من بگوييد ما و اصلاح طلبان در جبهه ي متحد براي چه موضعي مشتركي بجنگيم؟ آيا براي قسطنطنيه مي جنگيم يا براي ايراني آزاد؟  آيا براي دموكراسي كارگي يا براي پس گرفتن راي غارتگرات سرمايه دار؟  اگر شما به من ثابت كنيد كه براي انقلابي كارگري مبازه مي كنيم در آنصورت من بدون اينكه اجباري در كار باشد، به خيابان ها خواهيم آمد و با سبزها در يك صف به مبارزه مي پردازيم. وقتي كارخانه ها به كارگران و قدرت به شوراها و سرمايه به همه مردم تعلق بگيرد، در آنصورت خواهيم دانست چيزي داريم كه براي آن بجنگيم و براي آن خواهيم جنگيد."  

در پايان سخنراني ناگهان تحت تاثير يك انگيزه دروني همه بپا خاستند و من مشاهده كردم كه باتفاق هم با آهنگ يكدست كه هر لحظه اوج مي گرفت، سرود اينترناسيونال را مي سرائيم. كارگري سالخورده با موهاي خاكستري مانند كودكي بغض كرده بود. كارگري ديگر تند تند مي كوشيد تا با بهم زدن پلك ها جلوي اشكهاي خود را بگيريد. هلهله عظيمي سراسر ساختمان را مملو ساخته بود كه پنجره و درها  را مي شكافت و آرام و ضعيف در آسمان محو مي شد. كارگر جواني در كنار من، در حاليكه چهره اش ميدرخشيد، فرياد زد: آنهاي را بخاطر بياوريم كه در راه آزادي جان دادند" و آنگاه شروع به خواندن سروده ماه مارس كرديم. سرودي آرام با آهنگ اندوهبار و در عين حال پيروزمند و بس هيجان انگيز. مثل آن بود كه اين مارش عزا انعكاس دهنده ژرفاي روح توده هاي گمنامي است كه نمايندگان آنها در ساختمان نشسته اند و با روياهاي مبهم خويش ايراني نويني را در نظر مجسم ميكنند و شايد هم بيش از اينها:

در نبرد ناگزير جان باختيد
بخاطر آزادي مردم، بخاطر شرف مردم
جان باختيد و همه آنچه را كه نزد شما گرامي بود
در زندانها مخوف رنج كشيديد
زنجير در پاي به تبعيدگاها رفتيد
زنجيرها را بي يك كلمه با خود كشيديد، زيرا نمي توانستيد فراموش كنيد
                                                           برادران زجر كشيده خود را
زانرو كه ايمان داشتيد بيروي عدالت از نيروي شمشير برنده تر است
آن روز نزديك است، آنگاه كه كاخ ستم فرو ريزد و مردم محتشم، آزاد
                                                           بر پاي خواهند ايستاد
 بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
بدنبال شما ارتش تازه نفس آماده است براي مردن و رنج بردن
بدرود برادران! راهي نجيبانه برگزيديد
در كنار مزار شما سوگند مي خوريم كه نبرد كنيم، بكوشيم براي آزادي
                                                                    و نيكبختي مردم

پ.ن: براي آن كه رفت "عليرضا داودي" و آنكه هست "محمد پروعبدالله"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:58 توسط گدا و فقیر |

نامه ی  بوخارین به استالیناین احتمالا واپسین نامه ای ست که برایت مینویسم در حالی که در زندان به سر میبرم. از تو تقاضا دارم بگذاری این نامه را بی آنکه در آن دست ببرند به تو برسانند چرا که این نامه را تنها برای تو مینویسم و بود و نبودش در دست توست.
من به آخرین صفحه ی درام زندگی ام رسیده اما در فکر بودم کاغذ و قلمی بردارم و از تمام احساسات درونی ام برایت بنویسم.
به لرزش افتاده ام و به سختی میتوانم خودم را کنترل کنم . میخواهم برایت بنویسم پیش از رفتن و دور شدن و قبل از اینکه دستم از نوشتن باز ایستد و تا جایی که چشمانم را هنوز یارای دیدن است و تا جایی که مغزم هنوز کار میکند.
برای هرگونه سوء تفاهم از این راه دور به تو میگویم : الف:قصد ندارم چیزی را تغییر دهم . ب. منظوری برای خواستن چیزی از تو ندارم . اما نمی توانم با این زندگی بدرود گویم پیش از آنکه چند خطی از ناراحتی که بین من و توست را در میان بگذارم هنگام که در لبه ی پرتگاهی ایستاده ام که در آن هیچ بازگشتی نیست . به شرافتم سوگند میخورم که نسبت به تمام جرائمی که به آنها مجبور به اعتراف شده ام مبرّی هستم  و در انتظار مرگم!
در ارتباط با تمام چیزهایی که در مغزم میگذرد میتوانم این را اضافه کنم : الف: شنیدم که یک بار کسی دارد داد میزند که تصور میکنم (کوزمین ) بود اما من هرگز اهمیت این جریان را با کسی در میان نگذاشتم.
ب. یکی از اعضای حزب به اسم آخوال هنگامی که با هم از خیابانی میگذشتیم به من گفت : اعضای گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند و گزارشی هم در آنجا خوانده شده و..... بله من این را به کسی نگفتم چون دلم برای گروه به رحم آمده بود .
ج. من به این محکوم هستم که در سال 1932 با طرفداران خودم برخوردی دوگانه داشته ام و دلیلش این بود که باور داشتم میتوانم دوباره آن ها را به سمت حزب بازگردانم وگرنه آنها واقعا از حزب فاصله میگرفتند.
من وجود خودم را با این گفته ها بطور کامل پاک میکنم  و بقیه چیزها یا اتفاق نیفتاده و یا من بی خبرم لذا در (پلنوم) چیزی به جز واقعیت نگفتم و کسی مرا باور نکرد. اینجا و هم اکنون تمام واقعیت را میگویم . در تمام سال های گذشته من صادق بودم و یاد گرفتم که خط حزب را به پیش ببرم و یاد گرفتم ترا دوست داشته باشم و به تو احترام بگذارم.
من هیچ راه دیگری جز پذیرش اتهامات وارده نداشتم و مجبور به همکاری شدم.
نکته مهم و جسورانه در رابطه با ایده ی سیاسی ِ پاکسازی بزرگ ( منظور دستگیری و کشتار وسیع مخالفین است. م )
الف:  در ارتباط با دوران پیش از جنگ ما  ب: در ارتباط با گذر به سمت دموکراسی این پاکسازی در مورد کسانی بود  که : 1. گناهکار بودند. 2. مظنون بودند. 3. احتمال مظنونیت وجود داشت و کل این برنامه بدون مدیریت من نمی توانست انجام گیرد.
خواهش میکنم فکر نکن باز دارم راجع به کارهایی که در گذشته انجام دادیم فکر میکنم. میدانم که نقشه های بزرگ ، ایده های بزرگ و خواسته های بزرگ از هر چیزی مهمتر است.
قلبم آتش گرفته از تصور این که تو مرا بابت آن جنایات  مقصر بدانی و مرا به انجام آن کارهای هولناک محکوم کنی....
سرم گیج میرود و احساس میکنم دارم با تمام توانم فریاد میزنم و با سرم به دیوار می کوبم که چه کنم؟ چه کنم؟
از هیچ کی ناراحتی ای به دل ندارم من مسیحی نیستم اما خرده باور های درونی خودم را دارم.. اگر می خواهی بدانی بیش از هرچیز خودم را سر خورده احساس میکنم به خاطر چیزی که شاید تو فراموشش کرده ای : تابستان 1927 بود به من گفتی میدانی چرا ترا دوست خودم انتخاب کرده ام ؟چون تو اهل توطئه نیستی مگر نه؟ و من گفتم نه! در آن دوران من با کامینف ( که به اتهام تروتسکیست بودن اعدام شد رفیق بودم. آه چه ساده که من بودم و حالا با زندگی ام بهایش را می پردازم.
به این خاطر مرا ببخش کُبا ( = لفظ صمیمانه برای خطاب قرار دادن استالین . م ) حال دارم میگریم و مینویسم . دیگر به چیزی نیاز ندارم و احتمالا این نوشتن وضعیت مرا وخیم تر میکند اما باید آخرین خداحافظی ام را با تو بکنم . به خاطر این ماجراها از کسی ناراحتی به دل ندارم حتا نسبت به بازجویان و هئات رئیسه و بقیه.
من از تو عذر خواهی میکنم گرچه مرا به اندازه ی کافی زجر داده اند به گونه ای که دیگر هرچه دور و برم است ابلهانه به نظر میرسد و تاریکی بر من مستولی میشود.
در طی کابوس ناشی از شکنجه چندین بار ترا دیدم یک بار هم نادژا سرگیونا ( همسر دوم استالین.م) او هرگز باور نمیکرد که من نسبت به تو افکار سیاهی داشته باشم در آن خواب ما مدت ها با هم گپ زدیم ...من و تو.. خدای من اگر دستگاهی وجود میداشت که تو با آن بتوانی درون مرا ببینی که چقدر تکه تکه شده است تا بدانی تا چه حد به تو وابسته ام...

در آخر میخواهم از تو چند تقاضای کوچک داشته باشم.برای من مرگ یکباره بهتر از دادگاهی شدن است. نمیدانم چطور خودم را کنترل خواهم کرد . به احتمال زیاد به زانو می افتم و از یاد میبرم که غرور و نجابت چیست. نگذار این اتفاق برایم پیش آید.. گرچه احتمالا این برای تو امکان پذیر نیست. از تو میخواهم پیش از روز دادگاه مرا بکشی با اینکه میدانم چقدر برای تو دشوار است که از قوانین بگذری.
من منتظر دستور اعدام هستم اما از تو تقاضا دارم نگذاری تیرباران شوم ترجیح میدهم در سلول خودم سم بخورم.این خیلی برایم مهم است نمیدانم از چه کلماتی استفاده کنم تا تو مجاب شوی از نظر سیاسی که اصلا اهمیتی ندارد و با این حال هرگز کسی هم نخواهد فهمید. به من رحم کن! تو که مرا خوب میشناسی. خیلی اوقات با مرگ رو در رو میشوم و در همان حال میدانم روحیات قهرمانانه ای هم در من هست  و در مواقعی دیگر خودم را رو به سقوط میبینم در حالیکه هیچ توانی در من نیست.
اگر رای نهایی تو ، مرگ من است پس بگذار یک لیوان مورفین بنوشم .
از تو تقاضا دارم بگذاری با همسر و پسرم خداحافظی کنم اما دخترم تحملش را ندارد.همینطور پدرم و همسر اولم نادیا!آنیوتا ( همسر فعلی ام ) خیلی جوان است و میتواند ادامه دهد ، میخواهم قبل از دادگاه ببینمش . اگر خانواده ام ببینند که من دارم به چه چیزهایی اعتراف میکنم ، خودکشی خواهند کرد باید آنها را برای چیزهایی که قرار است ببینند آماده کنم.
اگر تبرئه شدم از تو تقاضا دارم مرا به امریکا بفرستی . در آنجا میخواهم یک جنگ خونین به ضد تروتسکی براه بیندازم و تمام آدم های نخبه را بدور خود جمع کنم و تو حتا میتوانی بهمراه من یک پلیس امنیتی ویژه بفرستی و میتوانی همسرم را شش ماه در اینجا نگهداری تا یقین حاصل کنی که دارم تروتسکی و دوستانش را در هم میکوبم اما اگر کوچکترین شکی در ذهنت هست مرا به کمپ (پکورا ) یا (کولیما ) بفرست حتا اگر برای مدت بیست و پنج سال آنجا بهمراه خانواده ام بمانم تا بتوانم کارهای فرهنگی انجام دهم. مثل یک دینامو به هر کجا که مرا بفرستی کار خواهم کرد با این حال اگر راستش را بخواهی به این امر امیدی ندارم و این ها آخرین خواسته هایم هستند.
یوزف ویساریونوویچ ! تو یکی از قابل ترین ژنرال هایت را از دست دادی ، کسی که عمیقا به تو علاقمند و وابسته است ... اما این گذشته و تلخ است که بخواهم به این مساله بپردازم.
از نظر ذهنی خودم را آماده کرده ام تا فراموش کنم همه ی اشک هایم را. هیچ حس بدی نسبت به هیچ یک از شما ندارم.. نسبت به حزب و تمام کارهایی که صورت گرفته.. اما..دارم تمام کارهایی را انجام میدهم که از نظر انسانی شدنی و نا شدنی ست . در این نامه تمام حروف ( تی ) را به صورت صلیب و همه ی حروف ( ای) را نقطه گذاشتم .. با وجود سردرد و اشک در چشمانم خاطرم پاک است که تو بدانی کُبا برای بار آخر.. می خواهم مرا ببخشی ( فقط در قلبت) من نیز در فکرم ترا در آغوش میگیرم.

پ.ن:
نیکلای ایوانویچ بوخارین (1888 تا 1938) رهبر انقلابی و تئوریسین کمونیسم و بلشوویسم ، از 1917 تا 1929 سردبیر پراودا(نشریه ارگان کمیته ی مرکزی حزب کمونیست شوروی) بود. بوخارین از جمله کسانی بود که  علیه تروتسکی با استالین متحد شد . آثار او منابعی پیچیده در مورد اقتصاد و سوسیالیسم بازار به شمار میرود.
پ.ن:بوخارین پس ار طی مراحل دادگاه استالینی در سال 1938 محکوم شناخته شده و تیرباران گشت.بعد از مرگ استالین ،  نامه ی آخر بوخارین  را در کشوی میز کارش جایی که همواره آن را نگهداری میکرد ؛ یافتند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 21:18 توسط گدا و فقیر |

انتخابات 
از سخنرانی زنده یاد احمد شاملو در دانشگاه برکلی: "آگاه باشید که چه حرامزاده هایی بر سر راه شما ملت نشسته اند که به افسونی دوغ را جای دوشاب جا می زنند و قورباغه را رنگ کرده جای قناری قالب می کنند"ي

مستقيم ترين دشمن آزاديخواه كسي است كه من او را آزاديخواه قلابي مي نامم و لنين، رويزيونيست و نيزان، سگ پاسبان مي ناميدند. و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي كه ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرا محصول روش هاي دقيق عملي جلوه مي كند، از ايدئولوژي جزئي گرا دفاع كند. جنبه مشتركي كه اينها با آزاديخوااهان حقيقي دارند اين است كه در واقع مانند آنها، كارشناسان پراكسيس هستند. تصور اين نكته بسيار ساده است كه آزاديخواه قلابي موجودي خودفروخته است، اما براي اينكه طبق عادت معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نكنيم، بهتر اين است آن بازاري را كه از كارشناس پراكسيس يك آزاديخواه قلابي مي سازد را بشناسيم. مي توان گفت كه عده اي از كاركنان مادون روبناها، احساس مي كنند كه منافع آنها به منافع طبقه حاكم وابسته است و اين درست است و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس كنند و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، كه آن هم درست است. به تعبير ديگر، آنها نمي خواهند بي خويشتني انسان هاي را كه هستند يا مي توانند باشند بپذيرند، بلكه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند. پس چهره آزاديخواه به خود مي گيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاكم را آغاز مي كنند. اما اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است كه به خودي خود تحليل مي رود و در نتيجه نشان مي دهد كه ايدئولوژي حاكم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،ازاديخواه قلابي، مثل آزاديخواه حقيقي نه نمي گويد بلكه نه،ولي.... را رواح مي دهد. يا مي دانم،اما.... را. اين دليل، آزاديخواه واقعي را به شدت آشفته مي كند، زيرا خود او به عنوان صاحب منصب مي خواهد كه آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيولايي كه هست و به نفع كارشناس خالص به كار ببرد. اما به ضرورت مجبور است كه آنها را انكار كند، دقيقا از اين رو كه از هم اكنون او هيولايي است كه آنها نمي توانند متقاعدش كنند. پس او(آزاديخواه واقعي)دلايل اصلاحطلبان را به شدت رد مي كند و با طرذ آنها، خود او پيوسته راديكال تر مي شوند. عملا راديكاليسم و اقدام انقلابي يك مفهوم دارند و دلايل معتدل اطلاخ طلبان است كه آزاديخواه را به ضرورت به اين راه مي كشاند و به او نشان مي دهد دو يا بيشتر وجود ندارد يا بايد حتي با اصول طبقه حاكم جنگيد يا بايد با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت كرد. براي مثال بسياري از آزاديخواهان قلابي ما در مورد مبارزه ما با رژيم در اوايل انقلاب مي گفتند: روش هاي مبارزاتي ما آن طور كه بايد باشد نيست.در استان هاي مرزي ايران تبعيض فراوان است اما من مخالف هر گونه خشونتي هستم، از طرف هر كسي كه باشد. من نه مي خواهم جلاد باشم نه قرباني و به همين علت با مبارزات مردم استان كردستان عليه سپاه پاسداران مخالفم." براي انديشه اي راديكال كه انعطاف ناپذير شده است، روشن است كه اين موضع گيري(شبه كلي گرا) در مرحله بعد ادعا خواهد كرد كه:" دوره ي انقلابيگري گذشته. ما به خشونت انقلابيون بر عليه دولت نيازي نداريم و بايد از طريق حمايت از يك كانديدا و شركت در انتخابات مطالبات خودمان را مطرح كنيم". اين وضع، انديشه راديكال را به اين نتيجه مي رساند كه وقتي سركوب شدگان را از اقدام ضدخشونت منع كرده اند، ديگر فايده ي ندارد كه به سراغ سركوبگران برويم و به ملايمت سرزنش شان كنيم. از اين قبيل: آزادي مطبوعات را بيشتر كنيد يا لااقل تظاهر كنيد به اينكه چنين قصدي داريد، يا: لطفا كمي بيشتر به فكر عدالت باشيد.! آزاديخواه راديكال مي دانند كه اين سرزنش ها تظاهري بيش نيست، زيرا آزاديخواه قلابي ادعا دارد كه نبايد به نيروهاي واقعي ستمديده امكان داد كه اعتراض هايشان را به اتكاي سلاح جدي تر كنند. دولت با دستياري آزاديخواهان قلابي، استعمارزدگان را با نشان دادن سراب اصلاحات، از عصيان و شورش دور مي كنند. راديكاليسم انقلابي هم، با توجه به دلايل و رفتارهاي آزاديخواه قلابي به جلو رانده مي شود: در گفتگو بين آزاديخواه حقيقي و آزاديخواه قلابي، دلايل اصلاح طلبانه و نتايج واقعي آنها(بقاي وضع موجود) بالضروره آزاديخواه حقيقي را به انقلابي شدن سوق مي دهد، زيرا آنها درك كي كنند كه اصلاح طلبي مقوله ي است كه انتياز دوگتنه ي دارد، نخست اينكه در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرد و ديگر اينكه به كارشناسان پراكسيس امكان مي دهد كه در ظاهر امر، از كارفرمايان شان يعني افراد طبقه حاكم فاصله بگيرند.ي
آزاديخواه حقيقي كه راديكال است، خود را نه معلم اخلاق مي داند و نه آرمانگرا: او مي داند كه يگانه صلح ارزنده در مبارزه به بهاي اشك و خون تمام خواهد شد، مي داند كه چنين صلحي با عقب نشيني اطلاعاتي ها و نيروي سركوب دژيم، يعني با شكست جمهوري اسلامي آغاز خواهد شد. به عبارت ديگر، طبيعت متناقض او مجبورش مي كند كه در همه مبارزات روزگار ما درگير شود، زيرا همه آنها"مبارزات طبقاتي، ملي و يا نژادي" نتيجه ويژه سركوب طبقات ستمديده به دست طبقه حاكم است و در هر يك از اين مبارزات، او كه ستمديده اي آگاه به وضع خويشتن است خود را در كنار ستمديدگان ديگر مي بيند.ي
با اين همه بايد تكرار كنم كه وضع او علمي نيست. او كورمال كورمال روشي جدي را در مورد موضوع هاي ناشناخته اعمال مي كند كه به تدريج با گشودن چشم خود از آنها نقاب برمي گيرد. يك اقدام عملي افشاگري را آغاز مي كند كه ضمن آن به جنگ ايدئولوژي ها مي رود. خشونتي را كه آنها در زير خود نهفته دارند و يا توجيه مي كنند علني مي سازد. او فعاليت مي كند تا اينكه روزي كليتي اجتماعي امكان داشته باشد كه در آن همه انسان ها واقعا آزاد و برابر باشند. با اطمينان به اينكه، آن روز، نه زودتر، آزاديخواه از ميان خواهد رفت و انسان ها خواهند توانست دانش پراكسيس را در كمال آزادي كه اقتضا مي كند و بدون هيچگونه مخالفتي فراگيرند. فعلا تحقيق مي كند و پياپي اشتباه مي كند، يگانه راهنماي او در اين مسير، خشونت منطقي و راديكاليسم اوست.ي
پ.ن:دليل نوشتن اين پست مطلبي از حبيب تبريزيان و سخنراني احمد تقوايي و ايشان در پالتاك بود. البته نسبت به افرادي كه كروبي رو كهروبي خطاب مي كنند. نبايد كيبرد فرسايي كرد. اين مطلب نه درباب يك نفر كه خطاب به طيف عظيمي از چپ هاي سابق تنظيم شده بود كه الان اصلاح طلب شدن. منابع هم در دفاع از روشنفكران از ژان پل سارتر و مجموعه آثار لنين بود. عكس از رضا محسنيي

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:35 توسط گدا و فقیر |

رفيق مزدوشت.. عكاس خودم.. رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم
شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!

پ.ن:شعري ارزشمند از رفيق كبير مزدوشت

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط گدا و فقیر |

پدر آنجلينا جولي "جان ويت" در ميان معترضين به محمود
بسمه‌تعالي
مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد. اين روزها پس از سخنراني شرافتمندانه اي كه تيم آقاي احمدي نژاد* با جوانان برومند و شايسته اش برابر رقيباي خود انجام داد و به اذعان همه؛ آقاي احمدي نژاد صرفا به ارائه يك سخنراني با برنامه، كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام سخنراني و هم طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه ترين الفاظ در سالن سخنراني و بيرون از آنكه تنها از شعبان بي‌مخ‌ها و نوچه هايشان بر مي‌آيد؛ پرداختند و درصدد آن هستند كه ضعف‌هاي فني خود را به اين و آن نسبت بدهند و هر آنچه كه خود و نوچه هايشان لايق آن هستند با سياه نمايي هر چه تمام‌تر به اين و آن نسبت داده، تا شايد بتوانند ضعف هاي سياسي خود را به نوعي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني كنند.

لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند مي‌گويم كه از سخنراني آقاي احمدي نژاد و پيامي كه آن سخنراني به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند.

بديهي است هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نيست و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد، خوار و اگر كسي را عزيز بداند عزيز خواهد كرد. اين مطلب شامل حال گنده باقالي‌هايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز مي‌شود.
*تيم احمدي نژاد=غلام حسين الهام،متكي و رحيم مشائي
پ.ن: نفرين نامه مايلي كهن{+}.. منبع عكس بالا{+}..ديدار كروبي با ساسي مانكن{+}
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:10 توسط گدا و فقیر |

محمد پورعبداللهاولین باری که اسم محمد پوعبدالله به گوشم خورد، بعد از دستگیری های ۱۳ آذر دانشجویان بود که عده ای که هنوز آزاد بودند در مکانی که یادم نیست(خونه یکی از دانشجویان بازداشت شده)، برای آزادی رفقاشون جمع شده بودند و اون گزارشگر از اسم محمد پورعبدالله بعنوان یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، استفاده کرد. بعدش هم تو یاهو۳۶۰ لعنتی بود. متاسفانه هیچ وقت هم سعی به ارتباط گیری با این افراد نکردم. هیچ نظر جدید و حرف جالبی هم ازشون نمی شنیدم. فعالیت مخفی در دوران های خاص تاریخی همیشه عناصر ثابتی داشته. یکی از اون عناصر مشروعیت گرفتن از زندان رفتن هست. کاريزماتیک زندان رفته ها بیشتر از نویسنده و روشنفکرها است.. عشق به آوانگاردیسم و خوار و مادر سنت ها رو یکی کردن باعث بوجود آمدن نخبگان شورشی می شه که به مرور زمان دچار سکتاریسم می شن. نتيجش هم همين ميشه.. دانشجويان چپي كه حتي يك پايگاه كارگري نداره.
البته به موضوع ربطی نداره.. بعدا راجع به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مطلبی خواهیم نوشت. نمی دانم پورعبدالله را به چه جرمی گرفتن یا از او می خواهن به چه جرمی اعتراف کند. نمی دانم قرار است پورعبدالله جور چه رفقای را بکشد. ولی بی صبرانه منتظر آزادیش هستم.
پ.ن:تو این مدت بارها و بارها از خواندن مصاحبه های این خانواده های زندانیان سیاسی، سخت تحت تاثیر قرار گرفتم. شاید دليل نوشتن این پست، این مطلب باشد{+}  
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:44 توسط گدا و فقیر |

   

-درست گوش كن، ما براي اين به خيابان ها نريخته ايم كه حساب هاي بانكيمان را مسدود كرده اند. اين ماجرا از خيلي پيش شروع شده... پرونيسم، جنگهاي چريكي، ديكتاتوري، منم... اوضاع انقلابي از همان وقتي شروع كه دولت وضع فوق العاده اعلام كرد و اولين كشته ها را داديم. انقلاب نشد... ولي معلوم نيست چه مي شود. اهان، شروع شد، من بايد برم پيش رفقايم، روزناكه پخش مي كنيم.amigo، اگر دلت خواست حرف بزنيم، ما همين دور و بر هستيم. فعلا خداحافظ...
روي صحفه اول روزنامه اي كه به قيمت نيم پسو از آلفردو بريلر(معلم سي ساله تاريخ و عكاس غيرحرفه اي) خريدم، تيتر زده اند"جشن و سروري كه امروز مردم هزينه اش را مي پردازند". مقصود فساد است و سياستمداران دهه نود، هشتاد و هفتاد و به طور كلي صاحبان قدرت. چيزي نمي گذرد كه متوجه مي شوم، شعار اصلي همه گردهمايي ها و تظاهرات اين است: مرگ بر همه!
فوريه2002. آرژانتين در تب مي سوزد. شش ماه پيش اقتصاددانان خارجي هشدار دادند: كشور در خطر ورشكستگي است. مردم شروع به بيرون آوردن پول شان از بانك ها كردند. ابتدا آهسته، بعد شتابزده. بانك ها پول كم آوردند. روز اول دسامبر 2001 دولت پرداخت ها را به هزار دلار ماهيانه محدود كرد.  از اينجا همه چيز برق آسا جريان يافت: اتحاديه ها خبر از اعتصاب دادند، دولت برنامه كاهش هزينه هاي جاري و بعد وضع فوق العاده اعلام كرد.تظاهرات، چپاول فروشگاها، اولين قربانيان روي زمين. بانكها در آتش مي سوزند، تظاهركنندگان با پليس زد و خورد مي كنند، رئيس جمهور با هليكوپتر از كاخ مي گريزد. رئيس جمهور جديد مي گويد وام هاي خارجي را باز نمي نمي پردازد، به مردم كمك هزينه خواهد پرداخت و يك ميليون محل كار را، لابد با ورد و جادو ايجاد خواهد كرد. ادامه تظاهرات. مردم به درون پارلمان مي ريزند، دست به تخريب مي زنند، اثاثيه را بيرون مي آورند و جلوي ساختمان آتش مي زنند. سر انجام نوبت به ادواردو دوهالده مي رسد. پنجمين رئيس جمهور ظرف دو هفته.
در پارك معروف به صدساله در بوئنوس آيرس، در يكشنبه داغ خانواده ها تفريح مي كنند. توپ بازي. گردش. تنيس و برگزاري گردهمايي هاي سياسي. جنگلي از پارچه نوشته ها كه از هويت گروه ها خبر مي دهند. ساكنان فلان محله، شوراي ساكنان فلان مجتمع، انجمن محلي كار، بهداشت، آموزش. كمي دورتر ميتينگ اتحاد چپ. زير درختان دختران و پسران جوان ماركسيست دست در دست هم . از محل گردهمايي ها صداي فرياد شعارها به گوش مي رسد:
بانك ها ملي بايد گردند.
نه بلند به بازپرداخت وام ها!
مرگ بر صندوق بين الملل پول!
ربرتو كنار ميزي پوشيده از بروشور ايستاده و چيزي را براي كسي توضيح مي دهد: مي خواهيم ثابت كنيم كه پول چيز كثيفي است، و اصلا براي زندگي لزومي ندارد. شبكه مبادله خدمات درست مي كنيم، فعلا در خيابان خودمان. نگاه كن، اين فهرست خدمات و ارائه دهندگان است(فهرست مثل برنامه درسي بنظر مي آيد). اينجا كسي زبان انگليسي درس مي دهد.آن خانم از بچه هاي مجتمع پرستاري مي كند، دكتر هم داريم، نه ماليات مي دهيم نه پول لازم داريم. مي پرسم كارتان مي گردد؟ خوب... تازه داريم شروع مي كنيم.
خانم مرسدس فالكون، هنرمند، اصرار دارد به من بقبولاند كه: آخر كي گفته كه غير بازار چيز ديگري وجود ندارد؟ استعداد هاي خلاق بشري حد و مرز ندارند. مردم مبتكر نظام هاي سلطنتي، جمهوري، فئودالستي، سوداگري، سرمايه داري، سوسياليستي، چند همسري و تك همسري بوده اند، و انواعي از هنر را ابداع كرده اند. نفهميدم چرا پايت را در يك كفش كرده اي و چسبيده اي به اين بازار؟ ما بالاخره چيز بهترب ابداع مي كنيم.
-اما آخر اجازه بده...
- قبول كن سرمايه داري با چهره اي انساني يا انسان گرا وجود ندارد. كاپيتاليسم يعني تمركز سرمايه و قدرت. همانطور كه امپراتوري شوروي فروپاشيد، حالا هم نئوليبراليسم سقوط مي كند.ما آرژانتي ها مي خواهيم چيزي جديد ابداع كنيم، چيزي ضد نئوليبراليسم.
از كودكي در پارك كه مشغول بازي بود پرسيدم:
- بزرگ كه شدي، چه كاره مي شوي؟
- بي كار، مثل پدرم.
استاد جامعه شناس دانشگاه ملي لاپلاتا برايم توضيح مي دهد كه:
- اگر به پارك نمي آمدي، نمي فهميدي اينجا چه خبر است. انبوه انجمن ها، انجمن همسايه ها و انجمن همسايه همسايه ها. انجمن محله، كوچه و مدرسه... همه چيز هم در خيابان، در هواي آزاد. اين تازگي دارد. فضاي عمومي، خيابان ها، پارك ها، حياط مجتمع ها و ... به ما تعلق دارند، به شهروندان. اين نطفه حكومت جديد است. چه نوع حكومتي؟ نپرس، اين را هنوز هيچ كس نمي داند. اين كمون پاريس نيست، هنوز حكومت شورايي نيست، ولي چيزي شبيه آن است. نمي توانم اين را تجزيه و تحليل كنيم، چون ابزار قديمي داريم و اين چيز جديد است. اگر سروكارمان با اعتصاب، كودتا، چريك گري بود مي توانستيم مقايسه كنيم. اما در آرژانتين چنين چيزي بي سابقه است. ماجرا از كوبيدن رو قابلمه در دل شب جلوي ساختمان كنگره و كاخ رسادا شروع شد و حالا، فكرش را بكن، همه جا انجمن تشكيل شده و مي شود. چند نفر دور هم جمع مي شوند كه براي دفع زباله و بهداشت محله فكري بكنند، بعد تعدادشان به بيست، چهل و شصت نفر مي رسد. همه جا همينطور است، در تمام كشور! اين خارق العاده است. چون كسي آن را سازمان نداده، انگار مردم در يك لحظه از خواب بيدار شده اند. هر چند روز يك بار دور هم جمع مي شوند و ديگر صرفا راجع به زباله و آسفالت خيابان حرف نمي زنند، مسائل كشور را به بحث مي گذارند. Amigo، تا يك سال و حتي شش ماه پيش فكرش هم غيرممكن بود.
در اين موقع گروه بعدي تظاهر كنندگان از خيابان مي گذرد. تعدادشان بيش تر از صد نفر نيست، اما حسابي سروصدا مي كنند. عليه محدود كردن پرداخت پس انداز مردم، عليه پرونيست ها، عليه امريكا، عليه محافظه كاران اعتراض مي كنند. مرگ بر همه! پسركي كه لباس دلقك ها را پوشيده روي سينه اش تابلويي آويخته(سياستمداران آرژانتين).. ميان جمعيت، ارابه اي تابوتي را مي برد كه رويش نوشته اند"آرژانتين"

پ.ن: بخشي از مشاهدات و گفتگوهاي آرتور دموسلاوسكي در سفرش به آمريكا لاتين كه در كتاب معروفش" تب تند آمريكاي لاتين" آورده است. اين كتاب سومين اثر اوست كه برنده جايزه ادبي ورشو گشته. كتاب هاي "پيش از اين عيسي بدون تفنگ" و "دنيا، نه براي فروش" را پيش از اين نوشته كه به جنبش هاي ضد جهاني پرداخته و به عنوان كتاب سال 2002 برگزيده شده است.بر تمامي مخاطبين اين وبلاگ واجب است اين كتاب را بخوانند.
پ.ن:سخنرانی میرحسین موسوی در اهواز و اعتراض شدید کارگران لوله سازی اهواز.عکاس رضا محسنی{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:35 توسط گدا و فقیر |

با گلوگه در تن
با زخمی کهنه در وجود
با ترس
         با امید
                  با هزارن فکر و درد
لاشه نیمه جان آغشته به خون را به بالای کوه کشاند
در لابلای صخره ها پناه گرفت.
از شدت درد به خوابی عمیق فرو رفت.تا صدایی در گوشش زمزمه می کرد:
بلندشو ماچو*
تو کسیتی؟
باد
چه می خواهی؟
هیچی.. نمی خواستم در خواب بمیری. کمک می خواهی؟
کمک! می توانی جانم را نجاتم دهی تا دوباره به پایین کوه بروم و مباره کنم؟
نمی توانم
می توانی رفقای کشته شده ام را زنده کنی؟
نه
می توانی مرا به پنچ سالگی برگردانی تا دوباره کودکی کنم؟
نه چنین نتوانم
فقط می توانم بوی خون رفقایت، بوی باروت دشمن و صدای فریاد و درد را به جاهای دور ببرم.
بوی خون و باروت فقط ترس می آفریند و خشونت. بس است دیگر مگر نمی بینی زمین از خون یاران ممن خونابه بسته؟
ماچو در گوش باد زمزمه کرد: به فرزندانم به یاران بگو ماچو جانش را برای بدست آوردن این سه کلمه فدا کرد(آزادی، برابری، عشق)

پ.ن:ماچو در زبان لاتین به معنایی گاو نر است.. این کلمه بر خلاف فرهنگ ما به قهرمان های دوران خود نسبت داده می شد(توهین محسوب نمی شود).. لاتین ها از این رو به انقلابی های کوبایی این لقب رو می دادن چون معتقد بودن ماچو انقلابی، از تیر اندازی نمی هراسند. عرق می خورن. سیگار برگ می کشن و خوب می  دانند که خدا زن را برای چه آفریده.چون این کلمه برای من تازگی داشت چریک انقلابی این پست رو ماچو نامیدیم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:8 توسط گدا و فقیر |

اين پست را با روايت يك اتفاق عجيب آغاز مي كنم كه كشيش پ.ج.دو آررياگا كه يك مبلغ مذهبي اسپانياني در پرو بود در اواخر سده شانزدهم آن را ثبت و بعدا در كتاب ريشه كني بت پرستي در پرو(ليما 1621) چاپ كرد. بر طبق نوشته هاي او در آن زمان و در ناحيه خاصي از پرو به هنگام بروز سرماي شديد، كشيش همه اهالي منطقه را كه دوقلو يا لب شكري بودند و يا از پا متولد شده بودند فراخواند و مسئوليت بروز سرما را به گردن آنها انداخت به اين دليل كه گفته ميشد آنها نمك و فلفل خورده بودند. به هر حال آنها مجبور به اعتراف و توبه كردن از گناهان خود شدند.
توپينامباها كه سرخپوستان قديمي سواحل برزيل در زمان كشف قاره هستند و همينطور سرخپوستان پرويي اسطوره اي داشتند درباره  يك زن كه مرد بسيار فقيري موفق به اغواي او مي شود. معروفترين شكل اين اسطوره، كه به قلم آندره توو راهب فرانسوي در سده شانزدهم به ثبت رسيده، روايت مي كند كه اين زن اغوا شده دوقلو بدنيا آورد: يكي از دو قلوها از شوهر قانوني اش بود و ديگري از آن مرد فريبكار. در حقيقت مرد فريبكار كسي جز شیطان نيست. داستان از اين قرار است كه زن در راه رفتن به ملاقات خدا(همان شوهر قانوني اش) بود كه شیطان در هيبت خدا خود را به او ظاهر مي كند و بدين ترتيب  زن مزبور از شيطان باردار مي شود. هنگامي كه زن شوهر قانوني اش خود را يافت از او نيز باردار شد و بعدها يك دوقلو بدنيا آورد.اما از آنجا كه اين دوقلو ها واقعي نبودند و پدران متفاوتي داشتند، خصوصيات متفاوتي نيز دارند: يكي شجاع است و ديگري جبون، يكي حامي سرخپوستان است و ديگري حامي سفيد پوستان، يكي به سرخپوستان نيكي مي كند در حالي كه ديگري مسئول بسياري از اتفاقات ناگوار است.
دقيقا همين اسطوره را مي توان در ميان سرخپوستان كلمبياي انگليس كه از خانواده زباني ساليش هستند يافت.(سرخپوستان تامپسون و اوكاناگان) . اين اسطوره به اين شكل است كه دو خواهر توسط دو فرد متفاوت اغوا مي شوند و هر كدام يك پسر بدنيا مي آورند. در واقع اين دو دوقلو نيستند چرا كه از دو مادر مختلف بدنيا آمدند، اما از آنجا كه، دست كم از ديدگاه اخلاقي و روانشناختي، در وضعيت كاملا مشابهي بدنيا آمدند تا اندازه اي دوقلو محسوب مي شوند.
در روايت ساليش يك نكته جزئي ولي عجيب و بسيار بااهميت وجود دارد. بخاطر داريد كه در اين روايت هيچگونه دوقلويي وجود ندارد. زن كهنسالي مشخصات شوهرانشان را براي آنها گفته بود با وجود اين آنها هر كدام در سر راه خود به شيطان برخورد كردند و فريب او را خوردند. شبي را با او سپري كردند و بعدها هر يك پسري بدنيا آورد.
پس از سپري كردن اين شب بدفرجام* در كلبه شيطان، خواهر بزگتر خواهر جوانتر را ترك مي كند تا به ملاقات مادربزرگش كه يك بزكوهي و نيز يك ساحره است برود. مادربزرگ كه از آمدن نوه اش اصلاع دارد خرگوشي را براي استقبال او راهي مي كند. خرگوش در زير تنه درختي كه در ميان جاده افتاده بود پنهان مي شود. وقتي كه دختر براي گذشتن از تنه گذشتن از تنه درخت پايش را بلند مي كند خرگوش اندام تناسلي او را مي بيند و حركت نشايستي انجام مي دهد. دختر كه برافروخته شده است با چوب دستي اش خرگوش را مي زند و از اين ضربه بيني اش شكافته مي شود. به همين دليل است كه حيوانات خانواده خرگوش، بيني و لب بالائياشان شكافته بنظر مي رسد و دقيقا بر حساب همين مشخصه فيزيكي خرگوشها و خرگوشهاي صحرايي است كه افراد داراي اين مشخصه را لب شكري(harelip كه برگردان تحت لفظي آن لب خرگوشي است)مي ناميم.
به ديگر سخن، دختر بدن حيوان را مي شكافد. اگر اين شكافتن به بيني ختم نشود و از سراسر بدن خرگوش گذشته و به دمب او برسد در حقيقت دختر يك فرد را تبديل به دوفرد مي كند كه كاملا شبيه هم و همانند هستند زيرا كه هر دو آنها قسمتي از يك كل بودند.بنابراين آشنايي با تصور سرخپوستان سراسر امريكا از منشا دوقلوها بسيار مهم است. آنچه كه مي يابيم اين برداشت عمومي است كه دوقلوها را نتيجه يك تقسيم دروني مايعات بدن مي دانند كه بعدها جامد شده و مبدل به بچه مي گردد. براي مثال برخي سرخپوستان امريكاي شمالي معتقداند كه زن باردار نبايد در حالت خوابيده چرخش سريعي انجام دهد زيرا كه در اين صورت مايعات بدن به دو دسته تقسيم مي شوند و بچه دوقلو از آب در مي آيد.
بدليل بي حوصلگي مثل همیشه مطلب رو نصفه نیمه می گذارم و ريز نكته هاي اين روايت را بعدا برايتان توضيح مي دهم مثلا چرا خرگوش بعنوان ارشدترين الهه امريكا انتخاب شده؟ و چرا مادر بزرگ دختران يك بز بوده؟ البته در ايران هم بز نماد شيطاني دارد.فقط در انتها چرايي بد بودن از پا بنديا آمدن را توضيح مي دهم.
اگر در رحم مادر بيشتر از يك بچه وجود داشته باشد، پيامد مهمي در اسطوره بدنبال خواهد داشت. به اين دليل كه آنها براي اول بدنيا آمدن و كسب افتخار اين كار به مبارزه با يكديگر مي پردازند. آنكه بدجنس است براي زودتر بدنيا آمدن و يافتن كوتاهترين راه، ترديدي بخود راه نمي دهد و بجاي رويه طبيعي زايمان، بدن مادر را مي شكافد و از آن مي گريزد.فكر مي كنم حالا مي توان دريافت كه چرا از پا بدنيا آمدن همتراز دوقلوگي محسوب مي شود: يكي از دوقلو ها شتابزده بدن مادر را پاره مي كند تا قبل از آن ديگر بدنيا آيد. دوقلوگي و از پابدنيا آمدن هر دو نشان هاي يم زايمان پرخطر هستند. اگر بتوانم آن را حتي يك وضع حمل قهرمانانه مي نامم، چرا كه اين بچه است كه ابتكار عمل را به دست ميگيرد و همچون يك قهرمان بدنيا مي آيد و در برخي موارد يك قهرمان بي رحم و سنگدل. حالا مي توان دريافت كه چرا در برخي قبايل دوقلوها همچنين نوزاداني كه از پا بدنيا مي آمدند را مي كشتند.

پ.ن:دليل نوشتن اين پست بيشتر بخاطر كتاب جديدي بود كه خونده بودم و موضوع داستان بر اين قرار است كه يك اشراف زاده به اسم ويكنت به جنگ مي رود و بر اثر برخورد يك گلوله توپ، به دو نيم تقسيم مي شود و در اول داستان نيم شر او به شهر برمي گردد و در قسمت دوم داستان نيم خير و در پايان به كمك شخصيت هاي كه در داستان وجود دارن هر دو نيمه به هم مي چسبند و تبديل به يك انسان عادي مي شود يا بهتر بگويم انساني بهمراه خير و شر.  با توجه به روايتي كه بالا توضيح دادم، خرگوش كه لبش شكافته شده بود ولي بطور كامل دونيم نشده بود و خصيصه هاي خير و شر را در يك كالبد داشت و نماد انسان امروز است كه در تضاد دائم با وجدان خود گاه نيم خير او پيروز مي شود و گاهي شر. در قسمتي از كتاب ويكنت دو نيم شده نوشته ي ايتالو كالوينو ، از زبان ويكنت خير نوشته شده:كاش مي شد هر چيز كاملي را به اين شكل دو نيم كرد. كاش هر كسي مي توانست از اين قالب تنگ و بيهوده اش بيرون بيايد.وقتي كامل بودم، همه چيز برايم طبيعي، درهم و احمقانه بود، مثل هوا، گمان مي كردم همه چيز را مي بينم ولي جز پوسته سطحي آن چيزي را نمي ديدم. اگر روزي از خودتشدي كه اميدوارم اينطور بشود، چون بچه هستي چيزهايي رادرك خواهي كرد كه فراتر از هوشمندي مغزهاي كامل است.

پ.ن
:کلودلوی استروس در کتاب اسطوره و معنا.شب بدفرجام نوشته و خلاصه بخش سانسور شده متن اصلی کتاب است که در ترجمه شهرام خسروی قسمت های زیادی از اسطوره ها را سانسور کرده است.

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:57 توسط گدا و فقیر |

       داود رشيدي.. افراد پشت سرش هم نيازي به توضيح ندارند
چند روز پيش مراسم اختتاميه فيلم فجر را نگاه مي كردم كه چشمم به بهرام بيضايي و داود رشيدي خورد. در انتهاي مراسم، هنگام اهداي جايزه اصلي جناب رشيدي در بالاي سن، كنار وزير فرهنگ و ارشاد جايزه را اهدا كردند. چند بار هم اسم بيضايي را آورند و چند جايزه، سكه و پول و سيمرغ و .... بيضايي هم بعد از كمي افه آمدن به آرامي بلند مي شد و به جوانان مشنگ عشق تئاتر، نشان مي داد كه من هنوز يك اسطوره هستم و اين جايزه ها برايم اهميتي ندارد و پله ها را با سرعت بالا مي رفت و جايزه ها را مي گرفت. پيش خودم مي پرسيدم چرا اين افراد كه از لحاظ مالي هم نيازي به دولت ندارند تا اين حد خود را وابسته به رژيم كرده اند؟ و مثلا انتظامي آيا واقعا نياز به اين دارد كه خود را يك هنرمند بسيجي به جامعه معرفي كند؟ يا بيضايي تا به اين حد محتاج جايزه بي ارزش فيلم فجر است؟ يا رشيدي تا اين حد محتاج قدرشناسي از طرف وزارت اطلاعات و زير مجموعه هايش است كه او را خدايي تئاتر ايران خطاب كنند؟
من تخصصي در آسيب شناسي اجتماعي و آن هم چرايي پاچه خوار بودن اهالي هنر نسبت به رژيم هاي استبدادي، ندارم ولي مثل اينكه اين درد هميشه وجود داشته. نظراتي كه پايين نوشته شده است بخشي از كتاب جلد سفيد"نوعي از هنر، نوعي از انديشه" نوشته رفيق كبير سعيد سلطانپور است.

در ژنو تئاتر خوانده است. سالهاست در تئاتر فعاليت دارد، وابسته است و وابستگي را لابد دوست ندارد! به سياست پشت ميكند، سخت به هنر و تئاتر مي انديشد. حقوق ميگيرد، سالن دارد، دكور هايش ساخته ميشود، هنرپيشه هايش حقوق ميگيرند و چشمشان كور در هر برنامه ي بازي ميكنند. آقاي كارگردان از مردم نيز طرفداري مي كند، دلش براي مردم ميسوزد: بيچاره ها، چه زندگي بدي دارند. بايد به تئاتر بيايند، بايد بين تئاتر و مردم رابطه برقرار شود، مردم خيلي خسته اند، بگذار يك شب هم كه شده بخندند، تفريح كنند و "حسن كچل" نمايش ميدهد:يك مشت حركات ركيك، يك مشت صداهاي وقيح، ساز و آوازي مخدر، داد و ستدي جنسي، علني و تحريك كننده و در مجموع فضايي براي ارضاء غرايز و اميال سرخورده ي مردم و تشديد روياهاي ناممكن، با آميزه ي از تصورات جنسي و تخيلات آسماني و احساس رضايت. و مردم از هر قشر، ميايند، ميخندند، كف ميزنند و ... ميروند. تمام شد.... حالا بايد به توقعات روشنفكرانه ي اجتماعي پاسخ داد. (نويسنده به نمايش هاي قبل انقلاب اشاره مي كند، اگر نويسنده را در سال 1360 و در شب عروسي دستگير و بعد تيرباران نكرده بودند، شاهد ايفاي نقش هاي "حاجي سيدتو كشتن" از آقاي رشيدي مي شد و حتما اصلاحيه اضافه مي كرد)
به سراغ"ديكته" ميرود. چه اشكالي دارد؟ بگذار"آقا" كمي برنجد. جبران ميكنم، همه چيز را به موقع جبران ميكنم، تازه مگر همين من نبودم كه "گودو" را علم كردم؟ چرا آن موقع "آقا" نرنجيدند؟ هميشه كه نمي توانم با ساز وزارتي برقصم و ... ديكته با دستبردي كوچك اجرا ميشود، واينهمه نشانه چيست؟
آقاي كارگردان اعتقاد مشخصي ندارد. تئاتر را براي تئاتر مي خواهد. مهم نيست چه باشد."در انتظار گودو" يا "حسن كچل"، حسن كچل يا ديكته. اين آشفتگي است.به هيچ گرفتن اجتماع است. لاسيدني هنريست، وقت گذراني ارضا كننده و شهرت اور است. دكاني است كه در آن پوچي و تفريج و اگر ممكن شد كمي هم اجتماعيات ميفروشند.
اداره ي تئاتر را آدم هاي از اين قماش مي چرخانند، پول و امكانات ديگر آنها را مسخ كرده است. همه، همه جانبه شده اند. تئاتر آزاد و اجتماعي را كارگردان هاي اداري به دهانه ي مسلخ كشيده اند تا آن را در را منافع خويش قرباني كنند. آنها مي گويند تئاتر آزاد ممكن نيست و من مي گويم آنها تئاتر آزاد را ناممكن كرده اند چون وابستگي سودمند را مي ستايند و اگر جز اين بود دست كم مي بايد اين آقايان با پشتوانه ي اقتصاد اداري براي اجراي نمايشنامه هايي اگر نه مبارز و اجتماعي، براي اجراي نمايشنامه هاي مفيد و با ارزش بكوشند. اما چنين نيز نكرده اند چون براي انها اسارت اقتصادي همان اسارت فرهنگي است.
چقدر دردناك است وقتي به بودجه هاي هنگفت هنري مي انديشيم. ماليات هاي مردم و ارزش هاي اضافي"كار" در اين خراب آباد چگونه مصرف مي شود!... اين پول كارگران است كه به جيب حضرات تئاتر سرازير ميشود تا براي حفظ شرايط موجود بكوشند. تئاتر اداري پوزه ي خود را در آخور امكانات دولتي فروبرده است و بادم خود، وقيحانه رضايت را ترسيم مي كند.
        سه جوان در حال نواختن موزيك در مراسم يادبود سعيد سلطانپور
پ.ن
:تفاوت ها اينجاست كه از يك كارگردان در سنين پيري آقاي ايكس و ايگرگ قدرداني مي كنند  و از يك كارگردان ديگري كه بيست و هفت سال از تيربارانش مي گذرد، نسل جوان به يادش ساز مي زنند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:49 توسط گدا و فقیر |

داريوش ممبينيداریوش ممبینی یکی از اعضای شورای شهر اهواز در پی احضار به دادگاه در روز 7 بهمن ماه بازداشت و هم اکنون در بازداشتگاه 209 زندان اوین به سر می برد.
تاکنون اطلاعی از دلایل بازداشت و اتهامات وی در دست نیست و وزارت با تحت فشار گذاردن خانواده این عضو شورای شهر اهواز، آنها را به عدم انتشار خبر بازداشت وی تهدید کرده است.
به گفته ی خانواده داریوش ممبینی، وی از زمان بازداشت تاکنون در اعتصاب غذا به سر می برد.
پنج شنبه گذشته، حدود 300 تن از بستگان و آشنایان داریوش ممبینی به همراه خانواده وی با تجمع در برابر شورای شهر اهواز، خواهان آزادی فوری وی شدند. تجمع کنندگان با سر دادن شعار " داریوش ممبینی آزاد باید گردد" نسبت به بازداشت او اعتراض کردند. .
مادر ممبینی درحالی که عکس فرزند زندانی اش را در دست داشت در این تجمع اعلام کرد: "فرزند من به چه گناهی در زندان به سر می برد درحالی که یک دست اش را برای انقلاب از دست داده است." وی همچنین گفت:" آیا اعتراض به مسئولین شهرگناهی است که مستوجب زندان است؟"
گفتنی است، این تجمع اعتراضی تاکنون 3 بار تکرار شده است.همچنین در این تجمع دو تن دیگر از اعضای شورای شهر اهواز نیز حضور داشتند، رمضان منجزی و سیرضا فلاحی مقدم، از جمله نمایندگانی بودند که در اعتراض به بازداشت ممبینی در برابر شورای شهر حضور یافتند.
بنابراخبار رسیده نیروهای انتظامی با خشونت و تهدید، اقدام به متفرق نمودن تجمع کنندگان کردند. با این حال، خانواده و بستگان ممبینی اعلام کرده اند که تا زمان آزادی او به اعتراض خود ادامه خواهند داد.
داریوش ممبینی، جانباز جنگ 8 ساله ایران و عراق است. وی در مدت حضور خود در شورای شهر اهواز، بارها نسبت به عملکرد مسئولان این شهر انتقاد کرده بود.
ممبینی از زمان بازداشت تاکنون، تنها یکبار موفق به دیدار با خانواده خود شده است.
کمیته گزارشگران حقوق بشر + خبرنامه اميركبير
پ.ن:موقع انتخابات شوراي شهر، قرار شد واسه يك سايت خارج از كشور يك گزارش تهيه كنم از روند انتخابات شوراها، پيش خودم گفتم بهتره برم سراغ يك آشنا كه هم حاضر بشه مصاحبه كنه و اگر فردا از صحبتاش بر عليه خودش(منظورم كل سيستم انتخاباتي هست) استفاده كردم يقم رو نگيره. با يكي از دوستانم به دفتر انتخاباتيش رفتيم و جالب اينجاست كه پسر عمو و پسر عمه خودم، بطور مادبانه(فاميل بازي) منو انداختن بيرون.. فرداش با ملاحضات فاميلي(از ترس دلخوري و اين چيزا) يك گلايه و چهارتا فحش نسار داريوش ممبيني كرديم و در همون سطح وبلاگ موند. اون گزارش با مصاحبه ي يك كانديد ديگه كامل شد و انتشار پيدا كرد ولي از اون روز به بعد ديدم نسبت به پسر عموم و عمه ام عضو شد. تا اينكه مدتي پيش يكي از دوستانم بهم ايميل زد و گفت:"اين فاميلتون رو به جرم زمين خواري گرفتن". البته با شناختي كه از وزارت اطلاعات دارم مي دونم كه تنها راه زيرآب زدن خودي ها همين جور انگها هست و اندك شناختي كه از داريوش داشتم و اينكه اصلاح طلب هست و پاي منبر روشنفكراي اصلاح طلب زياد مي شينه،اين حرف رو باور نكردم و هنوز هم با وجود بي خبر فكر مي كنم چيزهاي ديگري پشت پرده است. فارق از اينكه عقايد مشترك نداريم ولي داريوش ممبيني جز افرادي هست كه براي اصلاح طلبان آبروي زيادي رو خريد و جز بهترين هاي رفرميست ها محسوب مي شه. نزديك انتخابات هست و احتمال پيروزي اصلاح طلبان زياد، بايد هرطور شده توتاليترها قدرت رو حفظ كنند و بهترن را همين جور كارهاست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:25 توسط گدا و فقیر |

پسر جوانی با شرت و تی شرت رنگ و رو رفته روی رختخوابی که وسط خانه روبروی تلویزیون پهن شده و یک ماه است جمع نشده دراز کشیده و مشغول تماشای فیلمی است که از سوپر مارکت روبروی خانه خریده.کات
نمای از پایین به بلا به تلویزیونی که روی اوپن آشپزخانه است.هنرپیشه فیلم می گوید زن آدم با عشقش فرق داره. زن آدم یعنی ناموس. زن در حالی که زیر پتوی قرمز رنگ مشغول تزریق مواد به دستش است می گوید: چطور تو با عشقت تو خیابون شونه به شونه راه می ری ولی با زنت یک متر جلوتر از اون؟ کات
نمای بسته صورت پسر که در ذهن خود این موضوعات رو ورق می زند. کیمیایی این همه پول رو واسه ساختن این چرندیات خرج می کنه؟ یعنی چی این حرفا؟ این یعنی روشن فکر سینمایی ایران هست؟ کات
پسر جوان دیگری وارد می شود و می پرسد:
شام خوردی؟ نه
سیگار هست؟ چند نخ بیشتر نمونده
این چند ساعت که از سر کار برگشتی چه گهی خوردی؟ خستم. حوصله جر و بحث ندارم. کات
پسر اول جلوی تلویزیون دراز کشیده و مشغول خلال کردن دندان هایش است و یک نخ سیگار دیگر روشن می کند و می گوید: رضا دستت درد نکنه، خیلی گرسنم بود. فقط وقتی داری میری تو آشپزخونه زیر اون کتری رو روشن کن.
رضا در حالی که روزنامه های که به عنوان سفره شام استفاده شده بود را مچاله می کند، با بی تفاوتی می گوید: بزن کانال چهار. الان دو قدم مانده به صبح داره. در رابطه با فلسفه معماری است.کات
امیر با حالی عصبی می گوید: چرندیات محض. یعنی اینقدر خاک بر سر شدی که علاقمند به فلسفه معماری شدی؟
رضا: الان می خوام تلویزیون ببینم.. دهنت رو ببند تا پا نکردم توش. اگه عرضه داشتی که یک جارو به این خراب شده می زدی که زندگیمون رو مو و پشم برنداره. هر جا نگاه می کنی .... کات
گوش های امیر پر شده بود از غر زدنهای رضا و با خود فکر می کرد چطور او را قانع کند که اساسا فلسفه ی به اسم معاری وجود ندارد.
به غلط يا درست،براي من هميشه انديشيدن، انديشيدن به كسي بوده است. به اصطلاح فنومنولوژیستها مقصودیت من همواره انساني بوده است. اگر به موضوعی فلسفی می اندیشم به یک فیلسوف می اندیشم. اگر به زبان و رابطه آن با واقعیت می اندیشم فکرم بدنبال ماركس است. و اگر به اخلاق می اندیشم فکرم با ماکیاولی  هم سخن است. از همين رو هر پديده ذهني را خواستگاه طبقاتي خاصي تلقي كرده ام. جامعه ايران خود را براي من اينگونه تعريف كرده است: يا متعلق به جامعه كارگري هستي يا سرمايه دار . لايه هاي نازك و سطحي اين دو طبقه، طبقه ي ...... متوسط شهري را تشكيل مي دهند. لايه نازك طبقه كارگر كه قشر به اصلاح مرفع كارگري و لايه نازك و پاييني طبقه سرمايه دار يا به اصطلاح كارمندان مرفع اداره جاتي و خرده توليد كنندگان. اين دو لايه ي نازك و سطحي با توجه به گرايشي كه در زمان هاي خاص نسبت به طبقه مخالف هم دارند ولي معلول لايه هاي عميق تر لايه ي خود هستند. بطور كلي طبقه متوسط شهري معلول، علت سازي هاي كارگران فقيرتر و زحمتكش تر و سرمايه داران بزرگتر است. از همين تعريف من براي تعريف هاي كه جامعه ي دانشجويي يا روشن فكر را طبقه ي مستقل خطاب مي كنند، اعتباري قائل نيستم. دانشجو پس از اتمام درس يا به قشر بيكاران بدون پارتي اضافه مي شود و در بهترين حالت بايد كار سياه يا مشاغل غير تخصص خودش را انجام دهد يا بعد از اتمام درسش در يكي از بهترين اداره هاي دولتي مشغول كار شود. روشنفكر يا بايكوت، سانسور و ترور مي شود يا دبيركل يكي از احزاب قارچ گونه و سردبير يكي از روزنامه هاي روز مي شود. هيچ استقلالي براي اين دو قشر وجود ندارد.اين مقدمه ي بود براي نوشتاري كوتاه در رابطه با فلسفه معماري نوين.
A Short Reflection On Philosophy of Architecture
اولين جمله كه از يك تحصيل كرده در رشته معماري مي شنويد اين است:فلسفه در دوره هاي خاص زماني خود را به اشكال گوناگون هنر به نمايش مي گذارد.گاه به شكل هنر مجسمه سازي، گاه بشكل هنر نقاشي و در عصر معاصر در ادبيات و امروزه در معماري. حال سوال اين است كه چه نوع فلسفه ي از طريق معماري ميتواند به نمايش در بيايد؟ اصلا معماري پتانسيل بازگو كردن فلسفه هاي كه هدف تغيير را دارند، دارد؟ آيا فلسفه كه هدفي جز تغيير جهان را نداشتهنه تفسير آن را، با تغيير در نوع بنا و نقشه هاي معماري مي تواند توجيح كرد؟
براي من همه اين سوال هاي بي پاسخ همچنان بي پاسخ باقي مانده است. در اولين برخوردي كه با دكترين معماري داشتم بيشتر يك بساز و بفروش به چشمم آمدند تا يك معمار فيلسوف. در جامعه سرمايه داري بيماري رواني كه به وفور بچشم مي خورد بيماري روزمرگيست. جامعه ي كه نمام تفريحات و سرگرمي هاي موجود را انجام داده و دچار يك تكرار است. اين طبقه از هر پديده ي چنان  سوء استفاده مي كند كه بعد از مدتي دچار يك تكرار و دور باطل مي شود كه هيچ اميدي به بازگشت اذت اوليه آن نيست.فلسفه تغيير و انقلاب را تا حدي تقليل مي دهند كه در حد چند پديده سرگرم كننده باقي بماند. اين تغيير يا انقلاب در هر پديده بصورت اشكال نافرم و ناهمانگ بروز مي كند.مثلا با رشد موزيك سانسي مانكني، نامجو يك انقلابي محسوب مي شود. و در نمونه هاي بزرگتر وينگنشتاين انقلابي مي شود.

تصویر رادیاتوری است که لودویگ ویتگنشتاین برای خانه خواهر خود طراحی کرده بود. یک سال تنها به طراحی رادیاتور و دستگیره های خانه صرف کرد. امروز این خانه در شهر وین از مشهورترین بناهای معماری معاصر است. اين خانه از لحاظ معماري يك شكست محسوب مي شود چون خواهر او حاضر به زندگي در آن نشد و گفت: نمی توانم در آن زندگی کنم چون بیشتر شایسته خدایان است تا انسان حقیری مثل من.

هيچ سبك معماري توانايي بازگو كردن يا طرحي انتزاعي از يك فلسفه خاص را ندارد و شعاري كه دكترين معماري مي دهند بيشتر جنبه تبليغات و پر رونقتر شدن بازار فروش است. تنها چيزي كه امروزه تغيير كرده حكمت معماري است. اگر در گذشته  فلسفه يا حكمت معماري خلاصه مي شد به ساخت بناي براي كنترل طبيعت،  اكنون ديگر بناها تنها نقش سرپناه را بازي نمي كنند و بايد نمادي باشند براي اثبات قدرت و هنر(برج ميلاد).
بهترين معمار فيلسوف خلاصه مي شود به بهترين بياز و بفروش به سريع ترين برج ساز به شيك ساز ترين معمار و .... بهترين فلسفه ي معماري را به متري 15 ميليون تومان مي فروشند و اين است فلسفه ي گران قيمت معماري. براي ساخت اين فلسفه بايد ميليارد ها تومان پول خرج كرد. اين است فلسفه ي كه براي طبقه بورژوازي نوشته شده تا تنوعي در زندگي تكراري آنان بوجود بياورد. هيچ كس بغيير از طبقه بورژوازي توانايي درك اهميت و قدرت استفاده از اين فلسفه را ندارد. اين است تقليل فلسفه و هنر به انديشه ي مصمومي كه هر انقلابي را براي فرار از بحران سرمايه خود مي زاييد. دوست من اگر مجريان شيك پوش و مهمانان خوش بوي برنامه دو قدم مانده به صبح روشن فكر هستن. من با نهايت سلامت عقلي اعلام مي كنم كه يك روشن فكر ستيز نا آگاه و كارگر هستم.
پ.ن: این پست رو تقدیم می کنم به آنانی که تفریحشان قدم زدن در خیابان های بالا شهر و نگاه کردن به هنر پست مدرن معماری و تماشای تفریح بورژوازی در باغ و استخر فلسفه است(اگر زن و دختر مردم تو استخر بودن، نامردید اگر ما رو خبر نکنید)

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:22 توسط گدا و فقیر |

نمایی از فیلم یک اتفاق ساده ساخته سهراب شهید ثالثقدمعلی انشاها را جمع می کرد. کمانگر برای دیدن باران، به شیشه های در نیمه باز کشیده می شد که شنید: نمیدم نمیدم، آقا! آقای کمانگر!
قدمعلی دفتر را از دست حسین سلیمانی می کشید و حسین نمی داد.
کمانگر گفت:چیه؟
قدمعلی گفت:نمیده انشاء آقا.
و حسین گفت:آقا میخوام خودم بخوونم.
کمانگر گفت:بسیار خوب، هر کی خودش میخواد بخونه،بهتر.
حسین با دفترش آمد ایستاد.
عالیپور گفت:منم میخونم آقای کمانگر.
گمانگر گفت:خیلی خوب، چن دفه بگم که فقط هر کی نمی خواد کسی بفهمه که چی نوشته،میده به من.
کاغذهای انشا جمع میشد روی میز کمانگر و کمانگر از پشت در رد شد و آمد نشست.
حسین با خنده گفت:آقا! اما بگو نخندن بچه ها!
کمانگر با اخم گفت:یعنی چی؟ بخون ببینم... ساکت لطفا گوش کنید.
خنده گشاد حسین در صورت سیاه و گرد، از قانع نشدن بود و گفت:من حقیقتو نوشتم٬ بچه ها ممکنه خندشون بگیره.
با قامت کوتاه، نزدیک به لبه اولین میز آن ردیف ایستاده بود. و خواند:
اینطوری که پدرم برایم تعریف کرده،زندگی من اینطور گذشت: من بچه بودم، از گرسنگی گل می خوردم،آنقدر خوردم که مریض شدم.
آنچه در کلاس مشخص شد، خنده کمانگر بود که از فشردگی و کش آمدن لبهایش معلوم بود خنده ی بی اختیار است. چشمها به کمانگر بود و چند نفر خندیدند و چند کلمه به گوش رسید: این گل می خورده...پس.... .گمانگر گفت:جالبه! ساکت بچه ها ببینم.. سلیمانی که سر از دفتر برداشته بود و از ناچاری می خندید، سر به دفتر برد و با مکث و با اخمی که نشان دهد انشا برایش اهمیت دارد، خواند:
پدرم با چند تن از اقواممان، من را به زحمت فراوان از ده به مسجدسلیمان برد. یک ماه در بیمارستان هلال احمر بودم و دکترها می دانستند که حال من خیلی خراب است ولی به پدرم نمی گفتند و بعد از چهل روز که در بیمارستان بودم، روزی به پدرم گفتند که پسر شما باید جراحی شود...
حسین از کنار چشم، کمانگر را پایید ببیند خوب گوش می کند یا نه، کمانگر، به طرف کلاس آهسته گفت:اووس!!
و حسین ادامه داد: و این جراحی خیلی مشکل است.. بعد از دو ماه، من جراحی شدم، یک ماه دیگر در بیمارستان بودم و بعد از سه ماه که دوباره به خانه برگشتم، روزی مادرم من را کنار چاله نان پزی گذاشت تا خودش به صحرا برود تا تپاله برای آتش بیاورد و من در آتش افتادم و نصف سرم و پهلوی چشم راستم سوخت، هنوز هم جای سوختگی معلوم است...
هنوز هم جای سوختگی با وجود رنگ تاریک چهره واضح است و از بالای چشم و پیشانی شروع می شود و به شکل باریکه ی به میان موهای کوتاه ادامه پیدا می کند.
... آنوقت با مدت زیادی که رنج می کشیدم، خوب شدم و بعد از آن، روزی آنقدر کوچک بودم که من را سگ برد! و مادرم و پدرم و تمام فامیلهایم به دنبال سگ راه افتادن بودند و من همچنان در وسط دندانهای سگ بودم.
از آخر کلاس، دو نفر بی اختیار خندیدند و خنده ی صدادارشان، دوسه نفر را وادار کرد که به تقلید، خنده خود را به گوشها برسانند... چرخیدن سر کمانگر طرف کلاس و اخمها و نگاههای تیزش، دیگر بیفایده بود.این خنده ها و همهمه، انشاء حسین را به هم ریخت و به گریه افتاد...
گرهی که به گلویش بود، آن گره شیرین، همانطور شیرین و قشنگ می ماند اگر این خندها نبود؟ هیچ چیز اشک را دنبال این گره نمی انداخت جز همین خندها، حتی اگر همان موقع،مدیر با آن چشمها و عینکش داخل می شد و ناگهانی پس گردنش می زد و می گفت: این چیه نوشتی پدرسوخته! باز گریه اش نمی گرفت. گریه که هیچ شاید هم می خندید.
نمی فهمید چرا هرچه می کند، نمی تواند جلو آمدن آب را، اشک را بگیرد. می فهمید به خاطر دل نازکی نیست و همه اش هم از این نیست که وقتی که صحبت از به دندان سگ بودنش بوده، خندیده اند...
اشک که از چشمانش جاری شد، سرش را پایین انداخت و ساعد و بازویش سریع بالا آمد و آستین طوسی کت، دو چشم را گرفت و به طرف دهان هم رفت که لرزش و پیچیده شدن لبها را پنهان می کند.
کمانگر که بلند شده بود، داشت نهیب می داد:چرا؟ چرا باید بخندین؟ باید بخندین فکر می کنین؟
نورمحمد آهسته گفت: آقا، این دلش نازکه..
کمانگر صدا بلندتر کرد: من کاری به گریه این ندارم حالا؟ میگم شماها چرا باید بخندین؟ اینطور آدمای هستین؟ 
و چند لحظه خیره نگاه همه کرد و ترجیح داد دیگر چیزی نگوید و بلند گفت:سلیمانی بخون. و تا ادای این دو کلمه، سرش چندبار، ریز و و تند، پایین و بالا شد.
و سلیمانی با صدای گریه گرفته خواند: و من همچنان در وسط دندانهای سگ بودم و سواری می خوردم و از طرف دیگر از زخمهایی که دندانهای سگ در بدن من کرده بود، رنج می کشیدم با هزاران زور من را از سگ گرفتند و بعد از مدت طولانی خوب شدم، آن وقت دیگر بزرگتر شدم و کمک پدرم برای چوپانی می رفتم.
... یک کوهی هست که به آن گلزی می گویند و سنگی بزرگ به اندازه همین کلاس بود. پدر روی آن نشسته بود و به گله نگاه می کرد. من خسته شده بودم و سرم را روی پای پدرم گذاشته بودم و خوابم برد و از آن بالا به پایین پرت شدم و دیگر سر و هیچ جای بدنم آزادی نداشت، هفت جای سرم شکست و هر جای بدنم که نگاه می کردم، خون بود و من بیهوش شدم...
و کلمات آخر انشاء را با سرد شدن قلبی که کارش را انجام داده است،ادا کرد:
.... و بعد از مدتی خوب شدم و در شیش سالگی دایی ام مرا از دهات به لالی آورده است و اینجا درس خواندم. این بود خلاصه ی از زندگی من.
صدای کمانگر به عمد گرفته و محکم گفت:بفرما بشین جانم، متشکرم...
و به حواس آمده گفت:بیا سلیمانی انشا رو بده من، میخوامش.
با صورت جدی و پایین افتاده، برگ انشاء را از دفتر سلیمانی کند. با عجله نگاهی به ساعت کرد و آرام پاشد با سکوت راه افتاد و بچه ها چشم دوخته به او و آگاه از اخلاق و رفتار او، منتظر حرفهایش ماندند... کمانگر با رضایت دید که علیرضا این بچه سفید رو و بسیار لاغر و بسیار شیطان با احترام و جدی لبها را به هم زور می هد و کلماتی دم گوش سلیمانی می گوید و سلیمانی، با وقار، ظاهرا جلو را نگاه می کند.
کمانگر جلو تابلو ایستاد، دستها زیر بغل، شرح داد که انشا ساده و صادقانه از زخمهای بسیار عمیق و بزرگ مردم خبر داده... چند دقیقه به حرف ادامه داد و به ساعت نگاه کرد و گفت که علیپور بیاید و انشا بخواند و خودش ته کلاس، پشت به پنچره ماند و در دل خود، این بار خود، به توضیح انشاء پرداخت. توضیح آن معناهایی که برای بچه ها نمیشد بگوید.. عالیپور گفت:
... چرا به دهقانان زحمتکش به چشم حیوان نگاه می کنند.
کمانگر، گرفتار خود، راه افتاد، پنچه هایش، پشت سر، به هم می پیچید.گفت: گوش کنین قشنگ.. بچه ها گوش می دادند و کمانگر می دید مثل اینکه خودش هم به این انشاء باید گوش بدهد.
عالیپور ادامه داد: ممکن است که من و خانواده مان گوشت یا بعضی از غذاهای گران قیمت دیگر مانند برنج و عدس و لوبیا و غیره فقط به چشم دیده باشیم و فکر می کنم در یکسال، یک دفعه را هم همسایه ها به ما می دهند و من نمی توانم بگویم اصلا از زندگی خود راضی هستم..
کمانگر کاملا جلب شده بود به عالیپور، به تعبیر خود از انشاء سلیمانی می رسید و چون فرصت شده بود و عالیپور داشت تعداد اعضای خانواده خود را می گفت، با عجله و برای خود گفت: این سلیمانی نبود که سگ به دندون گرفتش و توی چاله افتاد و از صخره پرت شد و هفت جای سرش شکست، این، همه ملت بود.. این فقط سلیمانی نیست که حتی زنده موندنش تصادفیه..
ول کرد و به عالیپور گوش داد:... و یک برادر کوچکتر از خودم دارم که تابستانها نون خشک جمع می کند و من خودم هم در تابستانها بیشتر نون جمع می کنم و آن را بار یک الاغ می کنیم و با فروش نون ها....
در سکوت به خاطر انشاء، در سکوت هوا به خاطر قطع شدن ناگهانی باران، زنگ مدرسه، مشخص و ناگهانی زده شد. چند صدایی درشت و صدای کمانگر جزوشان که می گفت: ساکت! گوش کنید.. و کمانگر که ته کلاس سر از روی ساعت بر می داشت، با عصبانیت و با دست دراز کرده، گفت: اون درو ببندین
پ.ن:من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان / آخرین نامه فرزاد کمانگر{+}
پ.ن:داستانی از مرتضی اصلاحچی. مرگ در این نزدیکی است{+}
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:21 توسط گدا و فقیر |

خاتمي در جشن شب چله مجلهتو تمام مسیر داشتم واسه خودم حساب و کتاب می کردم. دوهزار تومان بیشتر نداشتم. ۱۲۰۰ تومنش رو سیگار می خریدم، باقیش هم واسه بلیط مترو. به خودم می گفتم:"باید منطقی باشی. بعضی وقت ها آدم ها وضعیت مالیشون خراب می شه. حساب و کتاباشون با هم جور در نمیاد. باید صبر داشته باشی. آخر برج همیشه اینجوری می شه. باید ماه دیگه طوری خرج کنی که تا آخر برج هم پول داشته باشی. این قدر غصه نخور".  جلوی کیوسک روزنامه فروشی یک مجله توجه منو جلب  کرد. اولش متوجه نوشته ی CHE، که بطور بزرگ نوشته شده بود جلب شدم. بعدش هم عکس و کیفیت مجله شیک. روی جلد نوشته شده بود "ضد خاطرات موتور سیکلت". خیلی خوشحال شدم. پیش خودم گفتم:به این می گن یک سوژه خوب برای نوشتن تو وبلاگ.
زدم به سیم آخر و ۵ نخ سیگار خریدم و ۵۰۰ تومن هم بالای مجله دادم. آخر شب وقتی برنامه های روضه خونی و ۲ قدم مانده به صبح شروع شد. رفتم سراغ مجله. به محض باز کردن مجله یاد شعرها و نوشته های یاهو ۳۶۰ افتادم. از اون جنس نوشته های که دخترا بر علیه پسرا می نویسن و برعکس. نصف مجله که به همین صورت گذشت. وسط مجله ۲ یا ۳ صحفه ی رو به چه اختصاص داده بودن. منتظر یک نقد یا گیردادن جانانه بودم. ولی هرچه گشتم پیدا نشد. راستش بیشتر به فرهنگ عامه چه گوارا پسند گیر داده بودن. این روزها بدجوری دو نماد فرهنگی مخالف هم مد شده(زرتشت و چه گوارا) .. کار جالبی بود. و دلم برای این مجله سوخت. برای فروش بیشتر و اجازه چاپ مجبور شده بودن عنوانی متضاد با موضوع مقالاتشان بنویسند. بیشتر کار تبلیغاتی و دامن زدن به فرهنگ عامه پسند داشت تا خاص کردن مخاطبین چه . نکته دیگر این که بیشتر نوشته های این مجله رو ما قبلا در نت خوانده بودیم. بهتر بود این مجله به جایی صرف این همه هزینه و وقت، مجله ی خود را در نت چاپ می کرد تا روی کیسوک.آخه آدم ۵۰۰ تومن پول نمی ده که بفهمه چطوری تو ۵ حرکت یک خانم رو عاشق خودمون بکنیم و ۱۰ تفاوت خانم ها با آقایان رو بخونیم. و بعد از اون همه چرت و پرت ها یک دفعه مخاطب رو با یک موضوع فلسفی، ادبی سنگین گوزپیچ کنید که مثلا مجله ما هم ۲ تا نویسنده فهمیده داره. مجلاتی که متخصص تقلیل گرایی هستن. تقلیل چه گوارا تا اندازه خاتمی.
نتیجه گیری نهایی:مجله ۴۰ چراغ در عین اینکه خودش را منتقد و مخالف فرهنگ عامه مردم می داند(ارجاع شود به مطالبی که در رابطه با چه نوشته بودن) تبدیل به مجله ی ساده لوپسند و در عین حال متظاهر به جوانگرایست. از دیدگاه آنتی پان پوپولیستی به این معضل تنها می توان پاسخ داد که وجود این طبقه ی متظاهر بهتر از نبود آن است. فرهنگ های نوین ابتدا از تظاهر و بعد از گذشت زمان و تکرار این تظاهر ها تبدیل به فرهنگی استوار بدل خواهد شد. در شرایطی که باهاشون برخورد پلیسی نشه، ممکنه افراد مستقل یا گرایش جدیدی بوجود بیارن(ارجاع داده شود به چگونگی بوجود آمدن سبک هنری سورئالیسم)..  گرایش جوانان به کاریزماتیک های مثل چه یا زردتشت شاید در ابتدا و برای کسانی که دوره ی برخوردهای شدید با این شخصیت ها(مکارتیسم در آمریکا یا انقلاب فرهنگی در ایران)، درباره ی آنان مطالعه و تحقیق یا پیروی از آرمان های آنان کرده اند، مضحک بنظر بیاید ولی برای نسل جوانتر و انقلابی شاید مبارک و میمون باشد. حتی اگر ۱٪ جوانانی که پیراهن چه را می پوشند، علاقمند به سوسیالیسم یا خواندن راجع به آن کنند برای نسل تحول خواه کافیست. به پیر، به پیغمبر گرایش جوانان به چه گوارا بهتر از پوشیدن پیراهن داریوش یا بوروسلی هست.. خلاصه کلام ما انتی پان پوپولیست ها از خرده فرهنگ های که مد میشن حمایت می کنیم مخصوصا اگر انقلابی باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:14 توسط گدا و فقیر |