
امروز هم طبق معمول برای انتقاد یا پشنهاد به ادمین یکی از روم ها با کشیده بیرون انداخته شدم. بدی آدم های مثل من اینه که هیچ وقت نمی تونیم چاپلوسی افرادی رو بکنیم که قدرت را در دست دارن و این نکته باعث می شه که همیشه با سلطنت طلب ها و اسلامیون مشکل داشته باشم. چون این دو گروه عاشق این هستن که همیشه مطرح باشن و جلب توجه کنند و حاضر به پذیرفتن هیچ انتقادی نیستند. این دو گروه به محض رسیدن به قدرت شروع به سرکوب مخالفین می کنند حالا این قدرت مجازی باشد یا واقعی، فرقی ندارد. مهم این است که همه اطرافیان باید باب میل این افراد صحبت کنند، رفتار کنند، نفس بکشن و خلاصه هر کاری که آنها صلاح می داند و به اصطلاح دقیق تر هر کاری که آنها دوست دارن، مردم باید انجام بدهند. از منظر سیاسی می توان گفت بسیار تمامیت خواه هستند و هر کسی که شعار کثرتگرایی یا شایسته گزینی را بدهد یک مخالف محسوب می شود و باید آن را حذف کرد. به طور خیلی ساده و زیان محاوره شباهت های سلطنت طلبان با اسلامیون را مطرح کردیم حالا مثالی میزنیم تا موضوع روشن تر بشود.
امروز وضعیت اینترنت خیلی بد بود .. ارتباط من مرتب قطع و وصل می شد. مجبور بودم از اتاق بیرون بیایم و دوباره داخل شوم. بحث اتاق هم جالب بود. من نوبت گرفته بودم که صحبت کنم ولی بخاطر اینترنت خراب، نوبتم به تخیر می افتاد. بعد ۳۰ دقیقه روزنه های امید پیدا شد که می توانیم صحبت کنیم.
"راستش آدمین اتاق و بطور کل فضای اتاق تشکیل شده بود از یک عده مامور سابق رژیم پهلوی و ریشه مخالف چپ و هر چیزیکه به چپی شباهت داشته باشه. برای این عده هم فرقی نمی کرد که شما کی هستید و چه عقیده ی دارید.همین که شما اعتقاد به آزادی،برابری،عدالت اجتماعی سیاسی و اقتصادی داشته باشید، کافی بود تا شما رو در لیست مخالفین یا دشمنان خودشون بزارن و همیشه در این فکر هستن که شما رو چطوری حذف بکنند. "
ولی با کمال وقاحت آدمین اتاق آمد و گفت که قبل از گدا و فقیر قصد پخش کردن یک نوار را دارد .. باز به خودم گفتم:"
خوب مشکلی نیست.بیچاره سلطنت طلب هست، بهش یاد ندادن که نوبت بگیره، کسی یادش نداده که همه از یک حقوق برابر برخوردارن."در اتاق از ادمین پرسیدم "
که نوار شما چند دقیقه هست". ولی جواب نداد.
منتظر جواب بودم که یکی از دوستانشان گفت:"
گدا از ایران هست،گناه داره اجازه بدید بیاد بالا حرف بزنه" و ایشون هم با ترحم جواب دادن "به خاطر شما،چشم"
اون موقع بود که فهمیدم سلطنت طلب آدم بشو نیست که نیست. یعنی این که جون به جونش که بکنی استبداد گر و ساواکی باقی می مانه..
من هم بهش گفتم:"
آدمین.... کامپوتر را خاموش کن و به نزدیک ترین روان پزشک مراجعه کن..چون افکار شما برای بشریت خطرناک است"
و بعدشم ............
راستش این افراد باقی مانده رژیم فاسد و جنایت کار پهلوی هستند که به ساواکی بودن خود افتخار می کنند و تنها ناراحتی این افراد این بوده که چرا از انقلابیون کمتر کشتیم. مثلا اگر نصف ایران را به رگبار می بستیم الان بر صندلی قدرت تکیه داده بودیم.. فعالان این گروه ها در خارج کشور هم برای بدست آوردن قدرت، تکاپو می کنند نه آرمان های انقلابی .. نتها خواسته آنان برگشت سیستم پادشاهی است و به دست آوردن تمام قدرت سیاسی اقتصادی نظامی است..تبادل قدرت ماهیت اصلی انقلابیون راست گرا را تشکیل می دهد.. پس باید گفت: در همام کشوری که هستید بمانید و برای آینده ایران تصمیم گیری نکنید.
پ.ن:مرگ بر شاه و جنایت کارانش
کمپین آزادی پلی تکنیک . دانشجویان در بند ا آزاد کنید. زندان جایی دانشجویی منتقد نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط گدا و فقیر
|
امشب بطور اتفاقی تصمیم گرفتم برای اولین بار حرف های خودم رو جای به غیر از وبلاگم بنویسم.چندتا از پست های قبلی رو برای وب سایت
انجمن سخن فرستادم .. بعدا که ترسم بریزه بیشتر براشون می نویسم. ولی موضوع مهم تر که این روزا باعث خنده شده، همایش پاریس هست. با برگزاری این همایش، اون یک ذره امیدی هم که به عقل مبارزان خارج از کشور داشتم رو هم از دست دادم. این جلسه یا همایش بطور مستقیم از پالتاک پخش می شد .. من که چیز زیادی دست گیرم نشد.صدای دست زدن، مجری برنامه با صدای ضعیف که اصلا مفهوم نبود، یک سخن ران که اکثرا پیر هم بودن و با لهجه های متفاوت شروع به ذکر مصیبت های مردم ایران می کردن و بعد از اینکه توانستن بر فضای سالن قالب بشن و بتوانند به حاضرین این را ثابت کنند که تجزیه طلب نیستند، با حالی که ترحم حاضرین را جلب کند از ستم مضاعف بر ملت های کوچک در ایران می کرد، چند لحظه بعد صدای همه بلند می شد که:تجزیه طلب بیا پایین.. این وسط هم یک عده تازه کار سیاسی بودن که این همایش رو خیلی جدی گرفته بودن و هی پیشنهاد سازنده برای سازمان دادن به این همایش بی در و پیکر بودن.. یک عده از سیاسیون مثل
ایمان فروتن که از نداشتن عقل معاش مناسب رنج می بره و مثل این جوء گیر های سیاسی زیادن که فکر می کردنند که از راه سیاست می شه پول و پله ی به هم زد ولی به علت بی تجربه گی بد جوری زمین خوردن..
ویکتوریا آزاد هم مقالش از یک پروژه ی پیشنهادی شروع شد و با دادن خط مبارزه به مردم داخل ایران تمام شد.
"پیشنهاد ـ زنان با پوششهای آبی پر رنگ ( روسری ها وروپوشهای آبی ، با حفظ کامل حجاب اسلامی ) به خیابان بیایند و هرکدام چند شاخه گل بدست داشته باشند و اگر مورد تعرض نیروهای انتظامی قرار گرفتند این شاخهای گل را نثارشان کنند.
تنها سه پلاکارد بدست بگیرند که بریکی نوشته شده باشد ـ ما خواهان :
حق آزادی پوشش ، حق حضانت ، حق اشتغال و کار، حق ازدواج و طلاق ، حق مسافرت ، حق دیه برابر، حق ارث وشهادت، حق تبعیت هستیم !
و بر دیگری نوشته شده باشد ـ برادر: به زنان ، خواهران ،همسران و کودکان خود خشونت روا مدار!
و بر سومی نوشته شود ـ گرانی ، بیکاری درد مسلم ماست !"
جالب ایجاست که موضوعات مطرح شده در این همایش با آنچه که در روز اول انتظارمی رفت ۱۸۰درجه تغییر ماهیت داد یعنی همایشی که برای یکسو کردن خطوط مختلف مبارزاتی بر سر یک هدف،تشکیل شده بود به بحث قومیت و ملیت و دعوا تمام شد(البته ما فقط صدا را می شنیدیم).. نظر شخصی من این است که این همایش هم مثل بقیه همایش ها وقت تلفکنی بوده و هیچ حرف تازه ی زده نشود..
جالب اینجاست که یک جوان که نوبت صحبت کردنش فرا رسیده بود.بعد از کلی خواهش و التماس که به حرف های من گوش کنید، حرف های جالبی زد یعنی متفاوت با بقیه بود.. از تضاد موجود بین ایرانی های خارج از کشور و داخل کشور گفت .. جالب تر اینکه در چت روم بیشترین تایید(فرستادن گل و شصت رو بالا) را گرفت ولی در جلسه برخورد بدی باهاش شد. پسرک بیچاره تنها گفت حرف های که شما ها بر سر آن دعوا می کنید از لحاظ مردم ایران هیچ ارزشی ندارد..
پ.ن:این همایش ارزش وقت گذاشتن رو نداشت ولی اگر نکته ی خنده دار دیگری دیدم،حتما می نویسم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:29 توسط گدا و فقیر
|

تو زندگی کاری رو سخت تر نوشتن تجربه نکردم.از بیل زدن باغها و زمین برنج کاری ارث پدر بزرگی گرفته تا کار پشت میز نشینی. ولی هر بار که وارد اتاق کنترل وبلاگ می شم کپ می کنم. همیشه وقتی می خوام چیزی بنویسم، مغزم یخ می کنه.ولی بعد از نوشتن احساس خوبی بهم دست میده.نمی دونم شاید این نوشته ها رو هیچ کس نخونه یا برای کسی اهمیتی نداشته باشه ولی برای من مثل تخلیه کردن افکارم می مونه. آدم سیاسی نبودم و نمی خواهم باشم ولی اکثر مخاطبین من آدم های سیاسی هستن و چون انتظاراتشون رو برآورده نمی کنم، از این بنده ی حقیر ناامید می شن.این روزا معیار قضاوت ها شده منافع شخصی افراد.خوبی وبلاگ اینه که هر چی دوست داری می تونی بگی.
از اصل داستان دور شدیم. خلاصه اینکه حالت ما مثل آدمی هست که با پس گردنی بشونیش پای کامپیوتر و بهش دستور بدی که هر چی رو که فکر می کنی رو تایپ کن. داستان از اینجا شروع می شه:
دیگه صبرم تمام شد و با صدای بلند داد زدم: آخه این نوشته ها به چه دردی می خوره؟
به آرومی جواب داد بعدا خودت می فهمی
نگاهش آرامش خاصی داشت.از فریادی که کشیده بودم سرش پشیمون شده بودم.ولی هنوز درونم آتش زبانه می کشید. بهش گفتم: چرا باید رد پای از خودم به جا بزارم؟ چه فایده ی داره؟ چرا باید رویاهامو جای ثبت بکنم و هر شب نگاهشون بکنم؟ خسته شدم از اینکه بشینم فکر بکنم چه موقع به آرزوهام می رسم.
گفت:باید بگی. باید بنویسی. باید رویاها و آرزوهاتو یک جای بنویسی. حتی اگر کسی اون هارو نخونه. مهم خودت هستی که با نوشتن این رویاها و نگاه کردن به اونها حتی پشت یک پنچره ی شیشه ی، اون ها رو زنده نگه می داری.
گفتم: واقعیت با دنیای رویایی من خیلی فاصله داره. بیشتر این رویا دست نیافتنی هستن. خیلی از این رویاها از من فرار می کنن و میرن پشت خیالم قایم میشن.من باید تو دنیای واقعی نفس بکشم .
گفت: انسان بدون رویا یعنی رسیدن به نقطه ی پایان. می بینی که برای دوام آوردن تو دنیای واقعی نیازمند رویاهات هستی.
.
این داستان ادامه دارد(راستش تایپ کردن برام سخته باید یک تایپیست استخدام کنم)
چون می دونم هیچ وقت دیگه مجادله ی هویت های درونم رو نمی نویسم پس تو همین پست کارش رو تمام می کنم.
نتیجه اخلاقی و خلاصه شده ی داستان:ترس ناشی از شناخت نادرست از محیط اطراف ماست.با نوشتن تجربه های بدست می آورم که باعث می شه محیط اطرافم رو بهتر بشناسم(باعث می شه بر ترسم غلبه کنم و خود سانسوری کمتری داشته باشم)..
می نویسم چون فرصتی برای حرف زدن به من نمی دهند.می نویسم چون احساس می کنم علیه وضعیت موجودی که در آن هیچ نقشی نداشتم عملی کرده باشم.با هر بار نوشتن شورشی کردم. احساس بودن احساس شورشی بودن به اندازه ی یک نفر هم کافیست تا بودنم را ثابت کند.پس باید بیشتر نوشت، هر چه که می خواهد باشد، مهم نیست ارزش کار بعد از نوشتن است(احساس خوبیست).
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7:6 توسط گدا و فقیر
|

خسته تر از همیشه هستم. ته مانده انرژی بدنم مجالی برای وبلاگ نویسی را نمی دهد. دوست داشتم سرم را بکنم زیر برف و از اخبار و حوادث اطرافم برای مدتی دور بمانم ولی گرمای سرم، برف ها رو هم آب کرد. برای تخلیه ی افکار وبلاگ نویسی بهترین راه است .احساس حقیر بودن می کنم که می دانم ناشی از فقر دانش است و هر چه می خوانم این حس بیشتر می شه. اندیشه چپ بیشتر برای من به حرکت بال پروانه ی شباهت داشته.
به کجا رفتم من؟
ذهن خسته.
دنیای ابعاد.
جملات خالی از معنا.
دنیای موازی.
دنیای هزار توی مجازی. کی منو آورد به این دنیا(اینترنت)؟ اینجا هم باید غصه ی موجودیت افکندن رو بخوریم؟
از کجا آمدیم ؟
به کجا می رویم؟
همه بخوابند من می روم چراغ ها را ببندم.
باز اتاق تاریک شد.
مسیر را گم کردم.
در تاریکی قدم می زنم.
به یک، دو راهی رسیدم.
یکی از راه ها جاده یست باریک با چمن های پا خرده
دیگری مسیری هموار و با چمن های سبز و تازه
مسیر دوم را انتخاب می کنم. ولی اجازه ی گذر از دروازه را به من نمی دهند. شرت ورود داشتن یک سکه ۲۵ تومانی است.
به ناچار مسیر اول را انتحاب می کنم و به این می اندیشم که این راه قبلا آزموده شده و مسیری هر چند ناهوار است ولی پایانی در انتظار است.
به پایان جاده که رسیدم به یک چیز بیشتر فکر نمی کردم که در پایان جاده دوم چه چیزی در انتظار من بوده؟
نتیجه ی اخلاقی:فاصله ی جبر و اختیار به باریکی یک سکه ۲۵ تومانی است.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 6:6 توسط گدا و فقیر
|