معرفی دو کتاب با یک موضوع
من در بررسيهاي خود از ماركسيسم، كه ساليان دراز از زندگيم صرف آن شده است، بتدريج به اين نتيجه رسيدم كه پيكار ميان تجديدنرطلبي و تعصب در ايدئولوژي، بعد از مرگ ماركس و انگلس به وجود نيامده بلكهاز همان آغار پيدايش ماركسيسم و تدوين آن به وسيله اين دو نفر وجود داشته و همواره دوام يافته است. در تحول افكار ماركس و انگلس، دو ميل متضاد به موازات هم ديده مي شود: از يك سو علاقه به تغيير و اصلاح و تكامل نظريات خود به تناسب پيشرفتهاي علمي و فني و صنعتي و...... از سوي ديگر، تمايل به حفظ و نگاهداري شعارهاي ثابت ايدئولوژيكي و مسلكي پايدار و استوار......
اين دوگانگي از كجا پديد آمده و علت آن چيست؟
سوالي بسيار جالب و موضوع مناسبي براي نوشتن كتاب" تجديد نظر طلبي از ماركس تا مائو" از دكتر انور خامه اي.
كتاب خوب و با ارزشي ديگر با عنوان"جدال علم و فلسفه در انديشه ماركس" از نادر انتخابي وجود دارد كه ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد.
پ.ن: از هك شدن وبلاگ هاي بعضي از دوستان بسيار متاسف شدم و لازم شد يك نكته كوچك را يادآوري بكنم. هيچگاه ايميلي كه با آن وبلاگ خود را به وجود مي آوريد را در وبلاگ قرار ندهيد. براي پس گرفتن وبلاگ هاي هك شده بايد ايميل مخاطب را هك كرد تا احيانا در جعبه ي ورودي ايميل شخص ، نام كاربري يا رمز ورودي جديد را كه هكر عوض كرده باشد را پيدا كرد.از طرف سرور هم فقط مي شود وبلاگ را حذف كرد كه در اين صورت وبلاگ با لينك سابق ثبت نخواهد شد.
پ.ن:ساخت ای دی سیاه و ورود به پالتاک از ایران{+}
پ.ن:آدرس جدید کمپین بین المللی آزادی پلی تکنیک.{+} به امید آزادی یاران در بند.
لینک در سایت انجمن سخن{+}

کتاب اسطوره ی عصیان ((چه گوارا)) سخن می گوید / جوزف هنسن / نشر گل آذین / صفحه 7 / پاراگراف اول
لینک در سایت انجمن سخن{+}

هجوم اخبار گوناگون از بازداشتهاي متعدد دانشجويان تا ربوده شدن منصور اسانلو، و پلمپ دفتر ادوار يا تعطيلي دانشگاه و ..... باعث اين شده كه قدرت تجزيه و تحليلم را از دست بدهم..توجيهي منطقي براي اين اعمال خشونت بار و غير قانوني از طرف رژيم پيدا نمي كنم..
در اين مدت مقالهاي زيادي در اين رابطه نوشته شده..فكر نمي كنم حرف هاي من بوي از تازگي براي دوستان داشته باشد.. فقط يك چيزي شبيه وجدان يا فكر مي كنم انرژي درون مغزم بود كه هي بالا و پايين مي رفت و بهم مي گفت: كه اگر 1 پست ناقابل، حتي 2خطي هم راجب اين اتفاقات ننويسي خيلي نامرد هستي.. بعدشم مثل هميشه رگ غيرت بيرون زد و شروع كرديم به نوشتن اين چندتا خط..
راستش وقتي شروع به وبلاگ نويسي كردم، اصلا فكر اينكه امكان داره براي رژيم يك خطر محسوب بشه و ...... را نداشتم.. هر انگيزه ي داشتم جز سياسي و بيشتر خلاصه يك كتاب يا مقاله هاي كپي شده يا نقل قول هاي مي كردم از كتاب هاي كه از فيلتر وزارت ارشاد گذشته بودن و به چاپ رسيده بودن.تا مدت ها تنها مخاطب و منتقد و خواننده و نوازنده ي وبلاگ خودم بودم. و ديگر به اين باور رسيده بودم كه مسير زندگي وبلاگ را عوض كنم چون هيچ كسي وجود نداشت براي خواندن وبلاگ.. تا چند ماه بعد در يكي از كامنت ها اخطاري فرستاده شد(موضوع مال 2سال پيش هست.آن موقع اداره ي محترم فيلترنگ اخطار مي داد بعد فيلتر مي كرد) كه آقاي فلاني 24 ساعت وقت داريد مطالب ضد رژيم را برداريد و فلان و بهمان.. من هم چند بار آرشيو را نگاه كردم ديدم هيچ چيز توهين آميز يا مطلبي سياسي حزبي وجود ندارد.. و اين سوال برايم به وجود آمد كه آنها يا نادان هستند كه مطالب كتاب هاي چاپ خودشان را، براي استفاده ي اينترنتي يك خطر مي دانند و بر خلاف اين موضوع، آن كتاب در كتاب فروشي ها يا در كتابفروشي آزادانه وجود دارد.پس چرا استفاده ي آن در وبلاگ جرم است ولي در جامعه آزاد ؟
و بعد ها متوجه شدم كه سيستم فيلترينگ به چه صورت كار مي كند و افرادي كه آن را اداره مي كنند، كاري با اعتقاد يا مرام شما ندارند بلكه از روي كلمات بكار برده شده در وبلاگ محكوم به حذف فيزيكي از اين دنيا مجازي هستند.و حساسيت روي بعضي از كلمات وابسته ي به محيط سياسي كشور است..اگر ادبيات شما شبيه به مخالفين باشد محكوم به حذف شدن هستي..اگر منقد بر مطلق گرايي رهبريت باشيد،پس احتمال اين وجود دارد كه از طرف مخالفين خارج از كشور شستشويي مغزي داده بشود و بايد همين الان او را حذف كرد، قبل از اينكه به يك چهره ي مطرح تبديل بشود بايد صورت او را خراب كرد...
دقيقا جمهوري اسلامي با همين ذهنيت شروع به اين حركت كرد و بارز ترين نمومه اش منصور اسانلو بوده.

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
يك عده از گروه هاي به اصطلاح ملي گرا، چندي پيش به دور هم گرد آمدن تا بر سر بعضي از مسايل(باز به گفته خود آنها: مشكلات و مطالبات روز مره مردم) صحبت كنند تا حد ممكن اين مشكلات را كالبد شكافي و در صورت ممكن آنها را حل كنند.حال چگونه از كليومتر ها فاصله ي جغرافياي مي توان اين مشكلات را حل كرد؟ خود جاي بحث دارد . ولي مي توان حدث زد كه بدنبال اين بودند كه فاصله ي فكري خود را با مردم درون ايران كمتر كنند و به قول معروف به دنبال شعاري بروز تر مي گشتن.. افتخار اين عده اين بوده كه از گروهاي مختلف چه راست و چپ، دور هم گرد آمدن و تمام تمركز خود را روي مشكلات مردم درون كشور مي گزارن.. با يك نگاه سطحي به حاضرين در اين جلسه مي توان فهميد كه همه آنها رانده شدگان يا ترد شدگان احزاب خود بوده اند. اكثر سياسيون استخوان دار اين همايش با بحراني ذهني به اين جلسه آمده بودند و به اين باور رسيده بودند كه اين همايش مي تواند برون رفتي از بن بست هاي فكري آنها باشد ولي با گذشت سه روزه اين همايش فاصله ي بين آنها زيادتر و نسبت به عقايد گذشته ي خود ارتجاعي تر هم شدن.. دو روز از سه روز را صرف موضوع قوميت كردن و در روز آخر هم با گذاشتن هندوانه مجاني زير بقل وزير سابق و صاحب فلان تلويزيون و دبير بهمان حزب تمام شد كه مبادا ناراحت بشوند و در همايش بعدي شركت نكنند و نتيجه اين شد كه يك گروه از سياسيون لوس آنجلسي تشكيل بشود و بروند چند ماه تحقيق بكنند تا به يك تعريف جديد از هويت ملي برسند.. اين نوشته ها طنز نيست بلكه گزارشي كوتاه از همايش پاريس بود.. براي من گدا و فقيري كه از ايران و از طريق اينترنت اخبار اين همايش را دنبال مي كردم، اين يك همايش سياسي بنظر نمي رسيد يا شايد انتظار بيشتري از اين از سياسيون مخالف رژيم از خارج از كشور را داشتم..چند نكته براي من جالب بود اول اينكه تعريف يك فرد سياسي براي ايراني هاي خارج از كشور با تعريف بين الملي يا حتي داخل ايران فرق مي كند.. نمي دانم چه بر سر خارج از كشوري ها آمده كه همه به اين باور رسيده اند كه يك سياسي تمام عيار هستند و بهترين گذينه براي جايگزيني جمهوري اسلامي. حقيقت مطلق را آنان مي دانند و مدينه فاظله را ايران بعد از جمهوري اسلامي...مشكل اصلي اينجاست كه آنان علاوه بر فاصله ي جغرافياي ؛ فاصله ي زيادي هم با افكار و روانشاسي مردم درون كشور دارند... قصد گفتن تكرار مكررات يا توضيح واضحات را ندارم ولي هر چهار پاي مي داند كه ايران كشور پهناور و با هفتاد ميليون جمعيت است كه دو برابر آن انديشه و مرام هاي مختلف وجود دارد.. هر ايراني با خود دو يا بيشتر ، هويت هاي گوناگوني را به همراه دارد كه مدام با هم در چالش هستند و اين تبديل شده به فرهنگ مردم ايراني؛ هويت هاي در تضاد كه اجازه ي رشد به ديگري را نمي دهند.. خطوط فكري هاي متفاوت باعث اين شده كه اين فرهنگ (سنتي و مدرن) هيچگاه عكس العمل هاي مشخص را از خود بروز ندهد.. يعني كشوري كه براي مردمش هيچ پيش بيني سياسي نمي توان كرد.. از همين رو بود كه وقتي شنيدم يك عده در پاريس با ميانگين سني 67 سال دور هم جمع شدن تا براي آينده ايران تصميم بگيرند، احساس بدي به من دست داد.. و از همه بدتر وقتي فلان خواننده سابق يا بهمان روزنامه نگار فراري مسئول آن شدند تا يك هويتي جديد براي من تعريف كنند و بگويند چون ما مخالف رژيم هستيم بايد اين تعريف جديد از هويت ملي را قبول بكني و اگر نه تو هم مامور رژيم هستي و بايد در دادگاه هاي انقلابي آيند جواب پس بدهي... حال اينكه چپي هاي كه تا ديروز وطن فروش مي ناميدشان زحمت اين كار را كشيده بودند.. توده ي معروف احمد شاملو كه اگر زنده بود به دست سياسيون پاريسي به صليب كشيده مي شد، تعريفي زيبا از هويت ملي داده بود و ساليان آخر عمر خود را وقف اين كار كرده بود.. شما را ارجا مي دهم به مقاله ي نگراني هاي يك شاعر و ديگر سخنراني هاي او در دانشگاه هاي خارج ..پ.ن:مطلب قبلي من راجب همايش پاريش{+}
پ.ن:اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران{+}
پ.ن:وبلاگ پويان جوانبخت عزيز..تازه پيداش كردم ولي حالا حالا ها كارش دارم. كلي حرف واسه زدن داريم كه سر فرصت راجبش مي نويسم.{+}
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند