تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
- به دوستان اولدوز سلام داریم ، هر که از اولدوز خبری برای ما بیاورد مژده می دهیم. ما نگران کلاغ ها، یاشار و اولدوز هستیم. ما صابون زیاد داریم. می خواهیم بدهیم به اولدوز. ما منتظر بهاریم. دیگر کلاغ ها را اذیت نخواهیم کرد. ما می خواهیم که ننه ها مثل ننه کلاغه باشد. ننه کلاغه مادر بود. ما مادر را دوست داریم. ننه کلاغه با شوهرش دوست بود. می خواهیم ننه ی ما هم با بابایمان دوست باشد. ما خیال می کنیم آقا کلاغه،‌ اولدوز و یاشار رفته اند به دعوا. دعوا کنند. با باباها، زن باباها. ما به یاشار تیر و کمان درست خواهیم کرد. لانه ی کلاغ ها را خراب نخواهیم کرد تا آقا کلاغه آن بالا بنشیند ، هر وقت زن بابا آمد، بابا آمد، اولدوز را خبر کند. ما به اولدوز کفش و لباس خواهیم داد. ماهیها را خواهیم دزدید. عنکبوتها را جمع خواهیم کرد. آقا کلاغه مژده خواهد آورد. در جنگ پیروز خواهند شد. یاشار دست اولدوز را خواهد گرفت، خواهند آمد. اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار بابای خوب. ما در عروسی آنها خواهیم رقصید. ما نگران هستیم. نگران همه شان. می خواهیم برویم کمک آنها. می خواهیم آنها از شهر کلاغ ها زود برگردند.

دوستدار اولدوز، یاشار، کلاغ ها

(نام و امضای 28 نفر شاگردان کلاس ششم دبستان
دولتی امیرکبیر – آذر شهر)۱۴/۱۱/۱۳۴۴
.

.

.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 3:59 توسط گدا و فقیر

 

نه به خاطر آفتاب،

نه به خاطر حماسه، 

به خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو 

نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دريا،

به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره،

 روشن‌تر از چشم‌های تو

 نه به خاطر ديوارها، به خاطر يک چپر 

نه به خاطر همه‌ی انسان‌ها

به خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد؛ 

نه به خاطر دنيا،

به خاطر خانه‌ی تو 

به خاطر يقين کوچک‌ات،

که انسان دنيايی ست؛

 به خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من 

که پيش تو باشم،

به خاطر دست‌های کوچک‌ات 

در دست‌های بزرگ من،

و لب‌های بزرگ من

 بر گونه‌های بی‌گناه تو،

 به خاطر پرستويی در باد 

هنگامی که تو هلهله می‌کنی،

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته‌ای،

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه

 در سردترين ِ شب‌ها،

 تاريک‌ترين ِ شب‌ها.

به خاطر عروسک‌های تو
نه به خاطر انسان‌های بزرگ،

 به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند

 نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست،

 به خاطر ناودان

 هنگامی که می‌بارد،

 به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

 به خاطر جار بلند ابر

 در آسمان بزرگ آرام

 به خاطر تو

 به خاطر هر چيز کوچک و

 هر چيز پاک

 به خاک افتادند،

 به ياد آر،

 عموهای‌ات را می‌گويم؛

 از مرتضي سخن می‌گويم...
پ؟ چرا شخص ناواردي كه بيست و چند سال از سنش مي گذرد، پس از اينكه چند سال عمرش را در اينترنت(مسائل غير سياسي) غوطه ور بوده، ناگاه وبلاگي درباره ي مسائل سياسي مي سازد؟ در اين زمينه چه صلاحيتي دارد؟ چه مي تواند بگويد كه مدتها پيش از او صاحب نظراني كه زندگيشان را وقف مطالعه سياسي كرده اند، نگفته باشند؟
ج: عنوان اين وبلاگ بي ريا و صادقانه است، چرا كه دقيقا همان چيزي را بيان مي دارد كه مورد نظرم بوده است.نبايد از اين وبلاگ هيچ گونه نقد سياسي حرفه اي، بحث هاي تخصصي درباره ي مسائل روز، فلسفه و اقتصاد، گرايشها و مكتبهاي سياسي را توقع داشت. اين وبلاگ بيشاز هر چيز اعترافات يك دوستار سياست است كه در بيست سال اخير به عشق هاي گوناگون روي آورده كه نتيجه ي آن، هرگونه صلاحيت و مرجعيتي را ممكن بود با يك عمر تلاش پيگيرانه و متمركز بدان دست يابد، از كف داده است. از آن بدتر، در عقايد من تعصبات و محدوديتهاي ذهني بسياري خواهيد ديد. دوست عزيز اميدوارم جواب سوال خود را گرفته باشيد.

پ.ن:شعر از شاملو . اثر نقاشي از شهراد ملك فاضلي به نام (مادر و بچه در بالكن)
پ.ن:جاي دانشجوي منتقد در زندان نيست. دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:51 توسط گدا و فقیر |

نوشته بودم
من همه این واژه ها را پیش از این
من اين همه واژه ي پيش از اين نوشته را
         يك جا
در جمله ي گنجانده بودم
و آن جمله ي پر از واژه را
براي شما خوانده بودم
بارها بر زبان رانده بودم
و آن همه بر زبان رانده را ...
آه......
ترس من اين است كه آن همه بر زبان رانده را
در پي كابوسي هول ناك
از خود رانده باش ام
و حالا
با دهان خشك و سبوي تهي
املاي آب را
چه گونه به خاطر بياورم؟

پ.ن:شعر از کتاب(از سر دیوار) صمصام کشفی{+}
پ.ن: روزبه رحیمی، جواد علیخانی،مهدی معصومی،راعی نیکزاد و جواد توللی و سیامک مومنی و فاطمه فرهادی و زهرا ابراهیمی  را آزاد کنید{+} دانشجویان زندانی دانشگاه چمران اهواز را آزاد کنید
....................................................................................................................................

به یاد تیرداد نصیری
هفتسال اول ، معلم بودم . بيست و چهار سال بعد را :
شاگرد مكانيك
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده ی کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن .
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

پ.ن:هیچ وقت شعر نگفتم و اصلا با شعر و هر چیزی که به ادبیات مربوط می شد رابطه خوبی نداشتم. همیشه از زنگ ادبیات فرار می کردم و با معلم های ادبیات بخاطر حفظ نکردن شعر های کتاب فارسی مشکل داشتم. بعد ها شاملو و شعر نو رابطه ی منو با ادبیات و شعر بهتر کرد. شعر بالا هم از زنده یاد 
تیرداد نصیری هست. برای اولین بار و آخرین بار از روم فرهنگ و گفتگو در پالتالک صدا و نظرش رو شنیدم. با شعر هایش رابطه ی خوبی می توانم بر قرار کنم.این طور که تو وبلاگ ها خوانده ام، در یکی از خیابان های لندن بدن بدون جانش را پیدا می کنند و بر اثر سکته ی مغزی فوت کرده .. شنبه ۱۹ آبان،ساعت ۹ شب به وقت اروپا در چت روم فرهنگ و گفتگو مراسم گرامی داشتی برای او برگزار میشه .. یادش گرامی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 6:11 توسط گدا و فقیر |

خیالی راحت و آسوده دارُم
که راهِ عافیت پیموده دارُم
مسلمان بُلشویکی لیبرالُم
مو این «دانش» ز حزبِ توده دارُم ! ـ

درآن راهی که نسل ِ ما مچل بود
حقیقت، حُکم ِ «استادِ ازل»** بود
ز دست استالین پیمانهء زهر
به کام ِ ما همه قند و عسل بود ! ـ

پس از عمری سیاحت در تباهی
به جز«کژراهه» نسپُردیم راهی! ـ
خطا کردیم ، وجدانی و فکری
غلط کردیم ، کتبی و شفاهی ! ـ

مو که فرزندِ دلبندِ لنینُم
جنین ِ بندِ نافِ استالینُم
لَبن پروردِ پستان ِ تزاری
به قرآن ، آفتِ این سرزمینُم ! ـ

گهی جنس ِ لنینی می فروشُم
گهی کالای چینی می فروشُم
شلیته ی شرقی و تُنبان ِ غربی
به «روشنفکرِ دینی» می فروشُم ! ـ

مو که شاگردِ شیطانِ رجیمُم
اسیرِ اعتیادِ حَبِّ جیمُم
سفر ها دارُم ازحزبی به حزبی
جدید الفکرِ اعصارِ قدیمُم ! ـ

مو بی دینـُم ، ولی دین دارُم امشو
به دل، دردِ فلسطین دارُم امشو
غم ِ دوشین ِ استالین کمُم بود
عزای شیخ یاسین دارُم امشو! ـ

طبیبِ فکرِ بیمارُم خدایَه
چراغ ِ راهِ دشوارُم خدایَه
چپول اندر چپِ خطِ امامُم
نگهـدارُم ، نگهـدارُم خـدایـَه !

دراین طنز های انتقادی «جنبش چپ» ( به عنوان «چپ» در ایران یا درهیچ کجای جهان) مورد عتاب و طعنه قرار نگرفته است .بنا بر این مباد که «به چپ ستیزی» تعبیر شود.آنچه در این ابیات مورد انتقاد است ، همانا خامی و کوته نگری درعقاید و نظریاتی ست که دهها سال به نام مارکسیسم لنینیسم در ایران تبلیغ می شد و نهایتاً در خدمت کشور سلطه طلب و زورگوی همسایهء شمالی ما بود*.این کشور پس ازانقلاب بلشویکی اش ،همان منافع استعماری روس های تزاری را در ایران دنبال می کرد منتها این بار زیر نام عوام فریبانه «سوسیالیسم » و«طبقهء کارگر» یا منافع«خلق های خاور» و امثال اینها.با نهایت دریغ بسیاری از فرزندان آرمانگرا و خیرخواه و ازجان گذشتهء ایران،طی ده ها سال دردام تئوری سازان وایدئولوگ های تزاریسم سرخ غوطه می زدند و حتی جان و هستی خود را برخی ی این گونه تئوری ها می کردند. (البته حساب آنها که آگاهانه در خدمت روسیهء شوروی قرار داشتند

ازاین گونه جوانان آرمانگرای ایرانی جداست).یکی از خطرناک ترین وضد ایرانی ترین انواع این نظریه پردازی های روسی،مسئله« ملت سازی لنینی ـ استالینی» بود که ایران را «کثیر المله» می نامید و تفرقه و دشمنی را در میان ملت ایران تبلیغ می کرد.پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسسم روسی مسائل مربوط به سوسیالیسم و منافع «پرولتاریای جهانی» و امثال اینها فرو کش کرد ،اما آثار شوم و ویرانگر تئوری استالینی مربوط به«مسئله ملی» همچنان در ذهنیت باقی ماندگان جنبش چپ روسوفیل تداوم یافته و به تخریب و تحریک و تفرقه اشتغال دارد.برخی از آنان اگرچه لباس طبقهء کارگر را از تن بیرون آورده اند اما در سایهء همان تئوری ـ«مسائل ملی» یکباره به مسلک قوم پرستی و نژاد گرائی قبیله ای پیوسته اند و متاسفانه نژاد از دو سو دارند : ـ

هم ریشه درمسلکی دارند که رؤیاهای دوران ملوک الطوایفی و عشایری خود رادر پرتو تئوری های کهنهء روسیهء استالینی رنگ آمیزی می کند و هم از مکاتبی آموزش می بینند که مروج نظریه پردازی های نژاد پرست پان تورکی یا مبلغ، مکاتب بعثی ناصری و صدامی است. ـبه هرحال این موضوع بسیار جدی و یکی از مشکلات اساسی جنبش چپ و سازمان های سیاسی امروز ایران و اصولاً یکی از انواع بدبختی های ایران معاصر است که بحث آن مجال و محل دیگری می طلبد.در هر صورت این دوبیتی ها ناظر به چنین مسائلی است و البته ناظر برمسائل دیگری است همچون« نومدرنیت »یا«پست مدرنیسم»برخی از همین «سوراخ دعا گم کردگان »جامعه سیاسی در طیف چپ وروشنفکری و«نیمچه روشنفکری» و نیز برخی از«اصحاب شعر و رمان»درایران امروز.بنا بر این دوست دارم که «رفقا» به دل نگیرند و «نارفقا » همزیاد شاد نشوند و قند در دل خودشان آب نکنند.م.س
یادداشت: ـ
*
ـ همین روز ها هم که سرنوشت کشور بازیچهء دست غدار ترین سفهای کل تاریخ ایران و ریش ملایان قـَدرقـُدرت حاکم در گرو اتم بازی ها و عربده جویی های بلاهتبار و ایرانسوز آنان است ، می بینیم که خرس قطبی برای دریدن بخش های باقی ماندهء ایران بار دیگر دندان تیز کرده و حقوق ملت ایران را ازدریای خزر پایمال باج گیری ها و مُشتلُق ستانی های خود می کند.و در چنین اوضاعی ملایان خائن و دغل و ضد ایرانی به زیاده خواهی ها و زورگویی های او تمکین می کنند و به معاهدات ننگینی از نوع ترکمانچای تن درمی دهند تا مگر آنها را در گرداب و گنداب بین المللی که آفریده اندوملت ایران را نیز بر لبهء پرتگاه آن کشیده اند مددی کند و«دولت امام زمانی» آنان را در سایهء حمایت های سیاسی و بین المللی خودقرار دهد.ـ
تـُفــو بــر تــو ای چــرخ ِ گــردون تـُــفـو! ـ
................................

رباعی زیر نیز متأثر از همین اوضاع پریشان و اندوهبارایران ست: ـ
ای شیخ دغا ، مام و پدر را مفروش
دیوار و سرای و بام و در را مفروش
دیریست که تاجری و دینت کالاست
بفروش خدا را و خزر را مفروش ! ـ

پ.ن: برداشت از وبلاگ م.سحر{+}
پ.ن:لينك در بالاترين{+}

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:44 توسط گدا و فقیر |