توده ي كوچك بي گلوله بي شمشير مي جنگد
براي نان همه
براي نور
براي سرود
در گلو پنهان مي كند
فرياد هاي شادي و دردشان را
چرا كه اگر دهان بگشايند
صخره ها از هم بخواهد شكافت
آزادي اين دو عزيز رو به خانواده و دوستانشان تبريك مي گم. اميدوار بودم با نزديك شدن به انتخابات مجلس و بازي هاي تبليغاتي، براي حفظ آبروي نداشته خودشان هم كه شده، بيشتر دوستان در بند را آزاد كنند ولي با رفتار عجيب كه ناشي ترس از تكثير چپ در جنبش دانشجويي است. بيش از نفر ديگر از دوستان و رفقا را بازداشت كردند. اين طور كه مشخص است. اين بازي سر دراز دارد. نفر بعدي كه كسي خواهد بود؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:33 توسط گدا و فقیر
|

هميشه از موضوع انتخابات و صحبت كردن درباره ي آن برايم كسل كننده بوده.. اصلا نمي توانم درك كنم چرا بايد ساعت وقت گذاشت براي دنبال كردن اخبار مربوط به انتخابات كه مثلا كدام حزب چند كانديد معرفي مي كند و يا چرا فلان نفر كانديد نشده و اين قبيل خبر هاي كه هيچ سودي براي ما(گداها) نداشته. تو اين مدت به حرف افراد گوناگوني گوش دادم يك روز ائتلاف سازگارا و مهران براتي .. روزي ديگر نيلوفر بيضايي و داريوش همايون و مهرداد مشايخي ..(جديدا احساس نزديكي شديدي به همايون مي كنم يا شايد او انقلابي تمام عيار شده!!)....
راستش تو دوره ي كه تازه اصلاح طلبي مد شده بود.. البته ما بچه بوديم ولي بزرگتر ها گمان مي كردن جبهه اصلاح طلب، جبهه مردمي و پيشرو و انقلابيست. در واقع هم با توجه به آن فضاي بسته فقط خودي ها بودن كه فرصت انتقاد مي داشتن. مردم خفقان زده ي دوره ي ۶۰ و ۷۰ هم كه تمامي الگو هاي آرماني خود را شكست خورده مي پنداشتن و هيچ الگويي درستي از يك جبهه مردمي انقلابي نداشتن، گمان كردن كه بله دوره ي ظلم و ستم به سر آمده. در واقع اصلاح طلبي تبديل به چپ(چپ يعني جرياني كه خواهان آزادي برابري و عدالت اجتماعي هر چه بيشتر هست) رژيم شده بود.. بعد از پايان هشت سال قدرت اصلاح طلبان، خود اين جريان براي مردم تبديل به جناه راست رژيم شده بود.. مردم ديگر هيچ فرقي بين دولت رفسنجاني با دولت خاتمي نمي ديدن و بهترين مثل هم انتخابات شوراي شهر بود كه مردم ترجيح دادن به هادي ساعي و علي رضا دبير راي بدهن تا گروه اصلاح طلبان.. اگر يادتان باشد چه تبلغاتي هم در اينترنت مي كردن و يك بار هم نشست وبلاگ نويسان با كانديدها بود كه به هيچ نتيجه هم نرسيد.. پرونده ي اصلاحات را كنار بگذاريم و به سراغ پيش بيني اين انتخابات برويم.. فكر مي كنم گروه اصولگرايان قدرت رو بگيرند و فرقي هم نمي كند چون هر كسي بيايد از ترس يا شايد اثبات آرمانهاي جناهش به انقلاب اسلامي و ولايت فقيه.. بيشتر راديكال مي شوند و مسابقه ي بر سر اثبات حقانيت خود به رهبري شكل مي گيرد..
موضوع جالب شباهت ادبيات سلطنت طلبان به اصلاح طلبان است.. هر دو گروه شعار:شما قدر آزادي كه به شما داده بوديم را نداشتيد.. با وضعيتي كه به وجود آورديد، آرزوي دوران حكومت ما را مي كنيد. حقتان همين است" و يك چنين ادبياتي كه همه چيز را به گردن مردم مي اندازد .
من هيچ صلاحيتي براي ابراز نظر در رابطه با شركت يا عدم شركت ندارم. يك باري هم كه اين موضوع را مطرح كردم، از ديدگاه جهاني بود كه آن هم با نامه سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا.تمام شد و بيشتر نظر شخصي(سخصي كه چه عرض كنم بيشتر ماركس هست) خودم است..
به شخصه با كلمه رفرم خيچ مشكلي ندارم و خيلي هم دوستش دارم.. ولي اي كاش مي شد اين كلمه رفرم را از تئوري به مرحله عمل برد. هيچ گاه معتقد به جريان رفرميستي در ايران نبوده ام. متاسفانه جريانات رفرميستي و ليبراليستي ما با الگو هاي موجود در ديگر كشور هاي جهان هيچ شباهتي ندارد. از ديد من انقلاب دو مرحله دارد. يك انقلاب دموكراتيك و دو انقلاب سوسياليستي. در مرحله اول يعني دموكراتيك انقلابي برژوايي است و به آزادي سرمايه منجرب مي شود. و بعد كه طبقه متوسط كه زماني خود را طبقه ي انقلابي پيشرو و مترقي مي خواند قدرت را در دست بگيرد. دچار يكسري تضاد هاي مي شود كه باعث مي گردد به جناه مقابل انقلابيون تبديل شود. در واقع طبقه ي كارگر اول بايد كوتاه بيايد و اجازه بدهد طبقه ي متوسط، استبداد را از بين برده و بعد به ايستاد(البته مي تواند بنشيند). تا تضاد ميان نيروهای مولده و اشکال مراوده (مناسبات توليدی) در جامعه تازه تاسيس بوجود بيايد و حكومت بورژوازيي دموكراتيك تبديل به بورژوازي ستم شاهي تبديل بشه.. و اگر عمر باقي ماند حالا نوبت انقلاب سوسياليستي است.كه تو مرحله ي انقلاب سوسياليستي هدف آزادي سرمايه نيست بلكه آزادي انسان است.خلاصه كنم انقلاب يعني گذار از مرحله ي كاپيتاليستي به سوسياليستي هست. ما هم انتقلاب دموكراتيك و مرحله اول رو انجام داديم و جامعه منتظر انقلابي پرولتارياي هست..
پ.ن: اين مطالب آخر كه به صورت طنز آميز مطرح شد.بصورت جدي از طرف آقاي مرتضي محيط تحت عنوان انقلاب چيست؟{
+} نوشته شده و اگر سوالي مثل اين كه: آيا انقلاب دمكراتيك در چه سالي اتفاق افتاده ؟ و از اين قبيل سوالات را از ايشان بپرسيد. بيچاره ماركس و انگلس اگر بفهمند ما چنين تحليل هاي آبكي از كتاب هاي همچون انقلاب مداوم مي كنم.. در گور مي لرزند.
پ.ن:چندتن از دوستان يك وبلاگ با عنوان ۱۰ بهمن درست كردن و اميدوارم حمايت شوند از طرف وبلاگ نويسان. در اين مدت درس هاي را گرفتيم كه در هيچ كتابي نوشته نشده بود. من به آرمان ها و اعتقادات دوستان احترام مي گزارم ولي چيزي كه امروز اهميت دارد آزادي دوستان است نه تكثير عقيده و يارگيري حزبي.{
+}
اخبار فوری:بازداشت دست کم 9 دانشجوی دیگر در تهران،شمار دانشجویان بازداشتی به بیش از 40 تن رسید{+} آرش پاکزاد آزاد شد{+}
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:17 توسط گدا و فقیر
|
بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)-
سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)-
نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)-
علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)-
امیر مهرزاد ( دانش آموز)-
هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-
کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-
روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)
ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به
"۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
پ.ن: لیست کسانی که دست یاری به طرفشان دراز کردم:
فردين نيكجو .
كيان آذر .
کامران مزین .
فرهاد شکیبا .
فواد شمس.
سليمان محمدي .
شیما فرزادمنش.
سعید ایزدبخش.
رامين مهيار.
حشمت رئيسي.
م. سحر(محمد جلالي).
سوسن بهار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:15 توسط گدا و فقیر
|
«بيژن مفيد» در نهم خرداد ماه سال ۱۳۱۴ خورشيدي در تهران بهدنيا آمد. پدرش «غلامحسين خان» نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را بهپايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگليسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دورههاي آموزش تئاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره ميکرد.
در همين زمان کارگرداني چند نمايش را به عهده داشت و خود نيز در چند اثر از جمله نمايشنامۀ «باغ وحش شيشهاي» اثر «تنسي ويليامز» به ايفاي نقش پرداخت.
«بيژن مفيد» از همان سالهاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را «آتليه تئاتر» گذاشت.
در سال ۱۳۴۸ با تلاش «آربي آوانسيان» و همکاري و همت «ايرج انور»، «شهرو خردمند»، «عباس نعلبنديان» و «بيژن صفاري»، «کارگاه نمايش» در تهران بنيان گذاشته شد. مجتمعي که بسياري از بهترين هنرپيشگان تئاتر ايران در آنجا آموزش ديدهاند. براي اولين بار در تاريخ تئاتر ايران سه نسل بازيگر در برنامههاي مختلف اين مجموعه منسجم در عرصه نمايش و تئاتر به فعاليت پرداختند.
«بيژن مفيد» نيز همراه با «داوود رشيدي»، «مريم خلوتي»، «آشور بانيبال بابلا» و «اسماعيل خلج» از جمله کارگردانهاي ثابت نمايشهايي بودند که در اين کارگاه به اجرا در ميآمد. اولين اثري که در «کارگاه نمايش» به اجرا در آمد، نمايشنامۀ «شهر قصه» بود که به مدت نود و يک روز در تهران و ديگر شهرهاي مختلف ايران از جمله آبادان و مسجدسليمان به روي صحنه رفت.
با وجودي که از «بيژن مفيد» تا به حال تعداد ۹ نمايشنامه به چاپ رسيده و علاوه بر اين با آثاري که از نوشتههاي او به روي صحنه آمده، و همچنين با بيش از ۱۵۰ نمايشنامه راديويي و تلويزيوني که توسط او ترجمه و کارگرداني شده، ولي باز هم «شهر قصه» معروفترين اثر و نمايشنامهاي است که از او به يادگار مانده است. اين نمايشنامه برگرفته از ترانهها، متل و ضربالمثلهاي قديمي ايراني، و سرشار از کنايه و اشارات و تشبيهات و اصطلاحاتيست که بيشتر در زبان گفتاري مردم کوچه و بازار ساري و جاري بوده و هست.
پ.ن:با تشكر از خانم جميله نداي(قصه گوي شهر قصه) كه اجازه و افتخار راه اندازي بنياد بيژن مفيد را به من و دوستانم داد.. بزودي لينك وبسايت رسمي بيژن مفيد را درج مي كنم.
پ.ن:با سپاس فراوان از علي رضا افزودي براي مطلب .. كار من رو راحت تر كرد..{+} .. مصاحبه خانم جميله نداي با بي بي سي{+}.. وبلاگ خانم نداي{+ +}
پ.ن:دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد. زنداني سياسي آزاد بايد گردد{+ + +}
پ.ن:مطلبی از پریسا عزیز در رابطه با علی سالم با عنوان "در سفر شناختم علی را"{+}
پ.ن: فتوبلاگم بروز شده با چند تا عكس جديد و قديم از آبادان پيست اسكي و برف{+}
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:37 توسط گدا و فقیر
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:30 توسط گدا و فقیر

اکنون مرا به قربانگاه ميبرند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشستهايد
و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکردهي ِ من افزونتر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخيي ِ انتظاري
بيانجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آنچنان به دوزخ ِ
خوفانگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابهئي گوارا بهسرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته
است نفرت ميکنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بويناک ِتان و
از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانيي ِتان
و از خويشتنام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...
من از دوري و از نزديکي در وحشتام.
خداوندان ِ شما به سيزيف ِ بيدادگر خواهند بخشيد
من پرومتهي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بيسرنوشت را سفرهئي گستردهام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس کنم.
نيش ِ نيزهئي بر پارهي ِ جگرم، از بوسهي ِ لبان ِ شما مستيبخشتر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز بهناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديدهگانام، از نگاه ِ خريداريي ِتان صفابخشتر
بدان خاطر که هيچگاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به بردهي ِ
خود نبود...
از مردان ِ شما آدمکشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشتاش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوشترم.
همنشيني با پرهيزکاران و همبستري با دختران ِ دستناخورده، در
بهشتي آنچنان، ارزانيي ِ شما باد!
من پرومتهي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بيسرنوشت را از جگر ِ خسته سفرهئي جاودان گستردهام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشستهايد
به تماشاي ِ قربانيي ِ بيگانهئي که منام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.
پ.ن:شعر بالا از شاملو است. بعضی وقت ها که حس نوشتن نباشه، ادبیات جور ما رو می کشه.
پ.ن:عکس مربوط می شه به یک کودک در شهر بم که بعد از ۲۴ ساعت زیر آوار بودن، نجات پیدا کرد. این بچه ۲۴ ساعت تمام در آغوش بی جان مادرش در انتظار کمک بود.. {
+} اسفند ۱۳۸۴ این پست رو با این شعر نوشته بودم:
ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته ماندهایم!
دیر آمدهایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است!
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:29 توسط گدا و فقیر
|
من هم جزء هیچ کسانم.
نه تحکیمی ام، نه ادواری، نه دانشجوی پلی تکنیک، نه سندیکائی و نه مشارکتی؛
نه در پی بازداشتم طوماری با اسامی آشنا که از «الف تا ی» همواره با هم اند، جمع آوری می شود.
من همان مبارز سیاسی و مدافع حقوق بشر هستم که همواره در پی آزادی و آگاهی رسانی در جامعه سنتی با اعتقادات مذهبی کوشش می کنم. خط و ربطم نه به اصلاح طلبان، نه به ملی-مذهبی ها و نه به چپ حکومتی ربطی ندارد.
غیر خودیه...غیر خودی...هستم و هدفم آزادی و رسیدن به عدالت اجتماعی است. خواهان جامعه ای هستم که در آن دموکراسی وحقوق بشر فارغ از هر گونه خط و ربط سیاسی و دگم اندیشی ها نهادینه شود.
من همان مرد زحمتکش در پائین جامعه هستم که به خاطر صورت چروکیده سیاهم، به خاطر لباسهای چرک و رنگ و رو رفته ام به عنوان ارازل و اوباش دستگیر و راهی سوله کهریزک می شوم. با تکه نانی خشکیده و آبی با بو و طعم گازوئیل، با خوردن باتون به هر بهانه ای و در شرایطی که بیماریهای مسری گوناگون تا کنون بسیارانی را روانه دنیای فانی کرده، روزها را درسخت ترین و غیرانسانی ترین شرایط سپری می کنم.
مدافعان من نه وکلای صاحب نامند و نه نهادها و سازمانهای مدافع حقوق بشر، من که حقی در جامعه« مهرورزمان» ندارم و در آرزوی جامعه ای با فرهنگ والای انسانی هستم که همه انسانها صاحب حق مساوی باشند.
من همانم که در زمان دستگیری ام نه شانسی دارم که نامم در رسانه ها باشد و نه کسی در جستجویم برای مصاحبه پس از آزادی.(البته اگر جان سالم در ببرم)
من از همان توده های محروم هستم که برای مبارزه برای هر ظلم و ستمی در صحنه ام ،چه برای آزادی زندانیان سیاسی؛ چه برای حقوق صنفی کارگران، معلمان و پرستاران و ....
ای کاش روزی انسانیت و معرفت مرزی نداشت، نگاهها عادلانه و بدون پیش داوری بود، خودی و غیر خودی، فارغ از هر گونه باور و اعتقادی حامی و پشتیبان یکدیگر برای مبارزه با ظلم وسرکوب ظالم بودند. اگر در مبارزه نقش لایه های گوناگون مردمی را از یاد ببریم و در عمل آنان نادیده بی ینگاریم. در شرایط دشوار بهائی بهشان ندهیم نباید انتظار حمایتشان را داشته باشیم. اینان به چه کس باید باور و اعتماد داشته باشند؟؟ آنان که در سلول انفرادی 209 و در سوله کهریزک در زندانهای بی نام و نشان تنهایشان گذاردید، به راستی چه کسی به فکر آنان است؟؟
حمایت نمودن از افراد صاحب نام و مطرح در عرصه سیاسی و اجتماعی در زمانی که آنان سلولی را به اجبار، اختیار میکنند و البته تحت فشار فراوان هم قرار میگیرند،بسیار نیکو و پسندیده است ولی اکثریت بی نام و نشان و مبارزان راستین ایران زمین چه ؟؟
آنان که خیزش توده ها را طلب میکنند باید همواره در کنارشان باشند نه اینکه در فکر این باشند که ببینند از این نمد برایشان کلاهی در می آید یا نه ؟؟ حمایتی باید کرد یا نه؟
به هر روی مبارزه علیه ظلم و نابرابری جریان داشته و دارد ؛ من هم جزو هیج کسانم که همواره در صحنه بوده و هستم.
من هستم چون مبارزه برای آزادی و عدالت هست
نوشته شده توسط: مریم افشاری
+
نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 4:28 توسط گدا و فقیر
|

رخدادهاي عرصه سياست چندين چهره دارد و همواره به جهت فروكش كردن اعتراضات و مخالفتهاي احتمالي، چهرهاي كاملاً متفاوت از اين چهرهها به مردم عرضه ميشود. مك كارتيسم یا انقلاب فرهنگی ایران نمونه ی از اين رخدادها است كه در دنياي جديد نشانههايي از احياي مجدد آن در برخي مناطق ديده ميشود. به نظر ميرسد، رجوع به تجربه مككارتيسم، براي فهم رويههاي مشابه كارگشا باشد.
پس از جنگ جهاني دوم، طي دهة 1950، عصر پيشرفتهاي عظيم تكنولوژيك در عهد فضا و انرژي هستهاي، پيشرفت اقتصادي شعار آمريكا بود و هر چيزي كه آن را تهديد ميكرد، دشمن به شمار ميآمد. فاتحان جنگ جهاني دوم تصور ميكردند كه آمريكا را حفظ نمودهاند و لذا مستحق امتيازات خاص و نيز مالك جامعه آمريكا هستند. از اين رو منابع قدرت خود را بايد تثبيت مينمودند. بنابراين در نزد مردم آمريكا كمونيسم را دشمن و تهديد جلوه دادند. از آغاز معرفي كمونيسم به عنوان يك تهديد براي آمريكاييها، اتحاد جماهير شوروي و آمريكا وارد جنگ سرد شدند.
جريان اصلي مك كارتيسم از يك مجله ادبي كه توسط كنگره آزادي فرهنگي چاپ ميشد، هدايت گشت. سازمان سيا پشت اين كنگره قرار داشت و پولهاي بنياد فورد را به آنجا تزريق ميكرد و نشريه ضدكمونيستي «انكانتر» از آنجا تغذيه ميشد. ذهن آمريكاييها به گونهاي تحت تأثير قرار داده شده بود، كه هر لحظه و هر كجا انتظار بدترين حوادث را داشتند. در اين برهه سناتور جوزف مككارتي، جمهوريخواه اهل ويسكانسين ادعا كرد كه به مقابله با كمونيستهاي آمريكا خواهد پرداخت. دوره زماني 1949 تا 1960 در آمريكا عصر مككارتيسم ناميده ميشود. در اين دوره گروههاي ليبرال آمريكا كمونيسم را به عنوان يك توطئه و نه يك جريان فكري معرفي نمودند و حقوق اجتماعي مظنونين به كمونيست بودن را از آنها سلب كردند. افراد مظنون مورد بازجويي قرار ميگرفتند و هر كس كه اصول ليبرال مككارتي را مورد تأييد و تصديق قرار نميداد مورد تعقيب و آزار قرار ميگرفت و از شغل خود نيز اخراج ميشد.
در اين برهه نشريه انكانتر و كنگره آزادي فرهنگي ملاحظات روشنفكري ليبرالهاي جنگ سرد را به ويژه علايق سياست خارجي آمريكا را با سياستهاي ضدكمونيستي به هم پيوند ميدادند. ليبرالهاي جنگ سرد به مخالفان انقلاب اجتماعي و اقتصادي و تساوي بيشتر (در صورتيكه تهديدي بر آزادي فردي باشد) تبديل شدند. طي جريان به اصطلاح مبارزه با كمونيسم و توتاليتاريانيسم برخي از اصول بنيادين ليبراليسم، نظير آزاديبيان و عقيده، مدارا و تكثر خدشهدار گردد. علاوه بر اين، در حاليكه اصول ليبراليسم مخالف تحميل برنامههاي تكاملي از طرف دولت بر افراد بود، در عصر مككارتيسم اين اصل نيز زير پا گذارده شد و يگانه راه رستگاري آمريكاييها را فاتحان جنگ تعيين كردند. جريان مككارتيسم كه به اصطلاح پايان ايدئولوژي ناميده ميشد، به حدي افراطي بود كه برخي از اتحاديههاي كارگري و احزاب چپ را نيز آماج حملات خود قرار داد. بيش از ده هزار نفر مشاغل خود را از دست دادند.
در اين دوره كمونيستها، به عنوان معلم يا مدرس در مدارس يا دانشگاهها استخدام نميشدند. درواقع نكته اصلي اين است كه ليبرالهاي آمريكا به دنبال اين بودند تامنافع اقتصادي خود را در عرصه سياسي آمريكا حفظ نموده و بسط دهند و حذف به اصطلاح كمونيستها به آنان كمك ميكرد تا جنگ با ويتنام را توجيه نمايند. درواقع آنها به مخالفان روشهاي خود و كساني كه مسئله عدالت را مورد توجه داشتند، برچسب كمونيست بودن ميزدند تا جريان رقيب را از صحنه حذف كند.
نمومه دیگر از مکارتیسم بومی:
اهداف و وظایف شورای عالی انقلاب فرهنگی
۱.گسترش و نفوذ فرهنگ اسلامی در شئون جامعه و تقويت انقلاب فرهنگی و اعتلای فرهنگ عمومی
۲.تزكيه محيطهای علمی و فرهنگی از افكار مادی و نفی مظاهر و آثار غربزدگی از فضای فرهنگی جامعه
۳.تحول دانشگاهها، مدارس و مراكز فرهنگی و هنری براساس فرهنگ صحيح اسلامی، گسترش و تقويت هر چه بيشتر آنها برای تربيت متخصصان متعهد، اسلامشناسان متخصص، مغزهای متفكر و وطنخواه، نيروهای فعال و ماهر، استادان، مربيان و معلمان معتقد به اسلام و استقلال كشور
۴.تعميم سواد، تقويت و بسط روح تفكر و علمآموزی و تحقيق و استفاده از دستاوردها و تجارب مفيد دانش بشری برای نيل به استقلال علمی و فرهنگی
۵.حفظ و احيا و معرفی آثار و مآثر اسلامی و ملی
۶.نشر افكار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی، ايجاد و تحكيم روابط فرهنگی با كشورهای ديگر به ويژه با ملل اسلامی
پ.ن:منبع ویکی پدیا
پ.ن:عکس بالا مربوط به کودتای ۲۸ مرداد است.. عکس گویای همه چیز هست!!.. تراشیدن سر دگراندیش(معلوم نیست از انقلابیون توده ی بوده یا مصدقی) توسط شعبون بی مخ و گروهش..{+}
خبر:دانشگاه اصفهان آبستن تحولاتی عظیم است.. از اعتصاب غذای دانشجویان اصفهان حمایت کنید{+}... {+ + +}
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 3:43 توسط گدا و فقیر
|