
مدت ها از آخرین باری که کتاب صد سال تنهایی را خواندم می گذرد. کتابی که تا به امروز تاثیر خودش رو داشته و هر رمانی رو که به دست می گیرم را با صد سال تنهای مقایسه می کنم. خیلی از صحنه های اون کتاب الان یادم نمی یاد ولی بعضی از تصویر سازی های مارکز رو هیچگاه فراموش نمی کنم. خوبی این کتاب در اینه که نویسنده تا یک حد بخصوص برای ساخت فضایی بعدی ماکاندو پیش می ره و بعد از دادن یک اطلاعات کلی دکوراسیون، این اجازه رو به مخاطب می ده که با نستالژی خودش ادامه ی حجم سازی ها رو انجام بده. بطور مثال هنگام به رگبار بستن کارگران معترض و انتقال جنازها توسط قطار و ریختن اجساد به دریا، با ذکر کلی اجزای صحنه مثل حرکت قطار در تاریکی شب، ریزش باران، مامورین پلیسی که مراقب قطار هستن و .... این اجازه رو به خواننده می دهد که قطار رو با توجه به مشخصه های کلی، در هر شکلی که دلش می خواهد در بیاورد. برعکس بعضی از نویسندگانی که دست خواننده رو می گیرن و کشان کشان اون رو محل اصلی اتفاق می برن. مارکز ولی دست مخاطب رو باز گذاشته تا ماکاندو رو به شکل هر شهر یا محله ی که خواننده با اون احساس بهتری بهش دست می ده، در بیاره. این قطار و آن شهری که دچار یک فراموشی تاریخی شده منو بیاد ایران و هزاران اعدامی دیگر می ندازه. یا اون فرمانده ی که از شورش علیه دولت خسته شده و با مردان سیاه پوش قرار داد می نویسه. ناتالیا جینز بورگ نویسنده بزرگ ایتالیایی در باره این کتاب می گوید : "... صد سال تنهایی را خواندم.مدتها بود اینچنین تحت تاثیر کتابی واقع نشده بودم . اگر حقیقت داشته باشد که رمان مرده است یا در احتضار مردم است پس همگی برای این اخرین رمان برخیزیم و سلام بگوییم." من هم با نویسنده ی ایتالیایی موافقم. همه باید به احترام این رمان از جا برخیزند .. وصیتنامه ی مارکز
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت احتمالاْ همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم. بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من ؛نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.
اگر تکه ای از زندگی می ماند کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستند من راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم واز خوردن یک بستنی لذت می بردم.اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ساده بر تن می کردم نخست به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.اگر دل در سینه ام همچنان می تپید ؛نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای ونگوگ شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشین ترانه ای عاشقانه به ماه هدیه می کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهایشان وبوسه گلبرگهایشان درجانم بنشیند.اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد؛بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستتان دارم. چنان که همه مردان وزنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی داشتم در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم ورهایشان می کردم تا خود پرواز را بیاموزند.به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم.
پ.ن:دو مقاله از ترانه جوانبخت در این رابطه{
+ +}
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:57 توسط گدا و فقیر
|
تنها آنکه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره مي تواند داشت
آنکه جاي کافي براي ديگران دارد صميمانه مي تواند با ديگران
بخندد، با ديگران بگريد
پ.ن:سه شعر خوب از پیمان فاضلی برای سرباز {+}
پ.ن:سینما _ نوستالژی{+}
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:21 توسط گدا و فقیر
|
پالتاک یک مسنجر بسیار قوی و با امنیت بالا هست که بیشتر درآمدش رو از طریق تبلیغات و دادن امکانات به کاربرانش بدست می آورد. سرور این برنامه در نیویورک است. کاربرانش به حدی به این مسنجر اعتیاد پیدا می کنند که تمام زندگیشون می شه پالتاک. بعضی ها تو این پالتاک خودکشی هم کردن. ولی چیزی که به این پست مربوط می شه بخش ایرانی پالتاک هست. اکثر چت روم ها به موضوعاتی مثل موزیک و دوست یابی می پردازن. ولی از احزاب مختلف سیاسی هم اونجا شعبه دارن. سازمان فداییان اکثریت و جمهوری خواهان و مشورطه خواهان .... پاتوق سیاسیون مخالف رژیم هست. در رابطه با هستی شناسی و یا آسیب شناسی پالتاک خیلی مطلب می شه نوشت.. لازم بذکر هست که ا عتراف کنم من هم یکی از این کاربرانی هستم که در زمان های مختلف بیکار شدنم اعتیاد شدیدی بهش پیدا کرده بودم. ولی به لطف جلسات دوازده قدم ترک کردم..
پ.ن: ادامه ی این مطلب برداشته شد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط گدا و فقیر
|

همواره وقتی در سیستم های خود دچار مشکلی میشیم یا مثلا وقتی جنبش دانشجویی مون آسیب پذیر تر از هر موقعی به نظر میرسه اونوقته که به خودمون میگیم شاید بنیان های نظری ما ضعیفه و از اینجاست که بر میگردیم به تاریخ شکل گیری خودمون و خب این رجعت به اصل و رجوع به اولین ها تو ذهن ما ایرانی ها شکل گرفته ، در حالیکه اگه ما بخوایم با دیدگاهی مثل فوکو به قضیه نگاه کنیم در واقع باید بگیم برای تبار شناسی آغازی وجود نداره و همه ی آغاز ها در واقع مشتی مقاطع تاریخی به شمار میان . خب اما ما میخوایم زیر پامون سفت باشه نه؟ و این خواست اتفاقا از اون حس قدرت خالی نیست چون این مشکل تاریخی ما در واقع به خاطر نبود امنیت های سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و داخلی و خارجی بوده است .
اگه ما تو این زمینه ها احساس آسودگی بیشتری داشتیم این قدر علاقه و رویکرد به اولین ها تو جامعه ما شکل نمی گرفت. جامعه ای که در واقع اسطوره سنگ زیرین ِ بنای اونه ، سنگی استوار که میشه روش واستاد و این همون نقطه ایه که به ما مشروعیت میده ، هویت میده و جهت میده و از این نقطه است که ما به تاریخ نگاه میکنیم تاریخ رو تفسیر میکنیم و به یک نوعی موجودیت امروزی ِ خودمون رو درک میکنیم.
بهر حال مردم ایران تو مرحله ای بین اسطوره و تاریخ گیر کردن و علیرغم خرد گرایی و پیدا کردن یه جور ذهنیت تاریخی هنوز ایرانی به شکلی عمیق به اسطوره و آیین معتقده. و این یه جور زندگی ِ آستانه ایه یعنی زندگی در بیرون و درون ِ زمان ، با واقعیت و فرا واقعیت و همزیستی مسالمت آمیز خرد و اسطوره که یه حالت برزخی واسه همه ی ماها بوجود آورده که تو انسان شناسی به این میگیم : مرحله ی گذار ! و این مرحله ایه که از نظر غنی سازی سمبلیک و ساختن متن های استعاری و اسطوره ای قابل توجهه ! اما بهر حال یه مرحله ی اسطوره باورانه است و این مرحله ایه بین ِ حماسه و تاریخ که ذهن جمعی ما رو در نوسان نگه داشته (نوسانی بین گرایش به اسطوره یا خرد)
تو جوامعی مثل ما که راه آزادی بیان بسته میشه به ناچار تمام حوزه ها به خصوص حوزه ی نقد قدرت ِ زبان رو به بیان استعاریک میره. به همین خاطر زبان جامعه ی استبداد زده بیشتر اسطوره ای و استعاریه و با توجه به زیر ساخت های اتوکراتیک تو ایران همچین چیز عجیبی هم نیست. اما در جوامع دمکرات میبینیم که علم به شدت از استعاره فرار میکنه چون زبان های استعاری و اسطوره گرا زبان ِ توانمندی برای بیان حقایق علمی نیست و جایگاهش صرفا تو ادبیاته و واسه همینه که این دو زبان از هم تفکیک میشن یعنی زبان استعاره و اسطوره میره به سمت ادبیات و زبان علم متقابلا از هر گونه استعاره ای پالوده و پیراسته میشه نمونه ش هم همین کامپیوتر که توش همه چیز جنبه ی مستقیم داره چرا که ماهیت ِ زبانِ ِ علمی کارکرد گراست.
اگه فاوست صورت ِ ازلی فرهنگ آلمانه و اگه پرومته صورت ازلی فرهنگ غربه پس صورت فرهنگی ما ایرانی ها چیه؟ در پاسخ میشه گفت : از سرزمین جمشید در اوستا گرفته تا ایران ویج در رساله ی پهلوی تا رساله ی حی ابن یقظان ِ بو علی سینا تا مفهوم نا کجا آباد سهروردی و تا جسم هورقلیایی ِ شیخ احمد کسایی همه و همه بینش تخیلی و مثالی ِ ماست و مثل یه نخ نامریی ، خاطره ی ازلی ِ ما ایرانی ها رو تشکیل میده. از معماری دوره ی ساسانی و سلجوقی و تیموری و صفویه بگیر تا هنر قالیبافی ، مینیاتور سازی و صور خیالی شعر فارسی تا اون غربت و نوستالژیای موسیقی سنتی ما و ساز ِ علیزاده همون خاطره ی ازلی ما رو یادآوری میکنه.
ما تجلی اونو در معبد شیز تو مسجد سلیمان میبینیم یا در بشقاب های نقره ی دوره ی ساسانی . این ها همون نقطه ی نیستی ِ آفریننده ست یعنی قوم ایرانی هربار به اینها رجوع میکنه تا تمامیت خودش رو تو آیین های هنریش باز آفرینی بکنه ، و این نقطه ی اتصال ماست به خاطره ی ازلی _ قومی ِ خودمون ، چیزی که علیرغم حمله ی عرب و مغول و .... همیشه باقی مونده و میراث معنوی پیش از اسلام رو به اسلام منتقل کرده. توی هر گسستگی ِ ناشی از هجوم فرهنگ بیگانه همیشه یه صورت ِ نو پدید میاد و با خودش یه قالب ِ نو میاره اما این صورت ِ ازلی ما هنوز تبدیل نشده به اون برهوتی که ت.س. الیوت ازش به عنوان خراب آباد و دنیای صور شکسته یاد میکنه و متعاقب آن هنوز ما اصالت و هویت خود را از این خاطره ی ازلی میگیریم که مدرنیسم نتوانست آن را به مانند خدای نیچه به جهان ِ مرگ تبعید کند.
پ.ن:این مطلب رو یکی از بهترین دوستان پالتاکیم نوشته{
مزدوشت}
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:56 توسط گدا و فقیر
|
چند روزی هست که به خاطر کوچ، خوابم بد شده. شبا کابوس می بینم. حس کارگری رو می کنم که واسه کار روستایی خودشو ترک کرده به شهر اومده. همه ی دعوا سر بر سر این بود که حاضر نشدم تو اون روستایی لعنتی نیروی کارمو به هر کسی مفت بفروشم. دیشب خوابی دیدم که همه ی فضاهاش جدید بود. چند مغازه از مدل مغازه های جنوب شهری و قدیمی کنار هم بودن. کنار یکی از مغازه ها مادرم رو یک تخت بود و نمی تونست تکون بخوره انگار قطع نخاع شده بود.(این صحنه از همین سریال بعد افطار به خوابم اومده بود.خوابزده) بابام هم مثل همیشه داشت سیگار می کشید و قدم می زد. طوفان شن از اون مدل های که چند ماه پیش از عربستان و عراق به ایران رسیده بود، هوایی خوابم رو داشت آلوده می کرد که وسط خوابم غیب شد. نمی دونم چی شد یا شاید یادم رفته ولی تا به خودم اومدم یک سر تخت دست من بود و سمت دیگه دست بابام. تو خواب از اینکه نمی تونستم تخت رو نتهایی بلند کنم و بابام با این سن و سال باید کمکم می کرد ناراحت بودم. کرکره یکی از مغازها بالا بود به بابام اشاره دادم که مامان رو اونجا ببریم تا طوفان شن تمام بشه ولی بابام گفت اونجا نه، اونجا آدم زندگی می کنه. تو یک مغازه که انگار یک آرایشگاه متروکه بوده رفتیم و تخت رو کنار دیوار تو انتهای مغازه که تاریک بود گذاشتیم . بعدش رفتم تو همون مغازه ی که اول قرار بود بریم ولی نشد.. ولی کرکره تا نصفه اومده بود پایین. خم شدم و سرم رو داخل مغازه کردم. مدت طولانی به صحنه ی که جلوم بود خیره موندم. یکی از فامیل های نزدیکمون با زن و بچش اونجا خوابیده بودن. انگار از خستگی بیهوش شده بودن هنوز کفش هاش پاش بود و سیگارش که داشت می سوخت و به فیلترش نزدیک می شود. مثل یک نقاشی بود که تنها محرکش دود سیگار بود.جای خیلی باریک و کوچکی بود. یک تلویزون هم که یک پارچه روش انداخته بودن بالا سرشون بود. تازه فهمیده بودم که دارم خواب می بینم و هی از خودم سوال می کردم این فامیل ما اینجا چه کار می کنه؟ ما چرا این همه فقیر شدیم؟ ناگهان زن این فامیلمون اومد بیرون و به من نگاه کرد من هم شورع کردم به قسم خوردن که نیت بدی نداشتم و اصلا نمی دونستم کسی اون تو زندگی می کنه.
همه اوقات وقتی به موضوع کارگری که هر چی کار می کنه و باز تو زندگیش کم میاره، به یاد این فامیلمون می افتم. آدمی که حاضر نشد نیروی کارشو مفت بفروشه و همه مسخرش می کنند که این یارو خیلی تنبله و حالا که حقوقش نمی رسونه بره دو جا کار بکنه. همه می گن این فامیل ما زندگیشو دوست نداره و بیش از حد سیاسی بودنش باعث شده افسوده بشه. زن و بچه اش هم دارن به پای اون می سوزن. ولی من با چشم های خودم دیدم وقتی حقوق ۲۴۰ هزار تومانیش رو می گیره، با وجود اینکه می دونه وسط برج پولش تموم می شه، مستقیم می ره قصابی و واسه تنها بچش گوشت می خره و موقع بسته بندیش هم رو بسته نایلون های فریزری می نویسه که این گوشت مال بچه هست. بارها دیدم موقع غذا خوردن گوشت توی خورشت رو در می یاره و میزاره تو بشقاب بچش و خودش و همسرش با سیب زمینی و لپه سر می کنند. بارها از ترک کردن سیگارش برام گفته.من با حس مسخره ی هر بار بهش گفتم: روزی ۱۰ نخ سیگار مگنا کسی رو تاجر نمی کنه. و اون هر بار می گه می تونم با پول یک پاکتش واسه بچم لپ لپ بخرم. اون به همه ی وظایفی که اجتماع سنتی بر عهدی یک پدر گذاشته، داره عمل می کنه. ولی .... همیشه وقتی به اتوپیای سوسیالیستی فکر می کنم،یاد این فامیلمون می افتم که با خانوادش کنار یک دریاچه نشسته اند و دارن ساندویچ سالاد الویه می خورن. ساعت ها با هم سر کوچه نشستیم و سیگار کشیدیم. و حیف که دیگه نیست. من از اون شهر رفتم چون نتونستم خوب خودمو با قوانین اونجا هماهنگ کنم. چون آخر خط آدمای که با قوانین من زندگی می کردن رو دیدم. ما پیشاپیش بازنده ی این میدان هستیم چون خوب کار نمی کنیم. چون حاضر نمی شیم بیشتر از دست مزدی که می گیریم کار کنیم. چون مثل سگ براشون جون ندادیم. تو اون شهر یک قانون واسه ما بیشتر نبود"باید خوب کار بکونی تا از گرسنگی نمیری"
پ.ن: ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا ، برسیم به کارمون! اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟(حسین پناهی)
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:58 توسط گدا و فقیر
|
ابرهای سفید در آسمان آبی شناورند، بر سبزه زاری سایه افکنده اند که زمین را سراسر پوشانده است و گاوهایی که می چرند و از چشمانشان آرامشی ژرف می تراود.هیچ معلوم نیست کدام گوشه دنیاست و در پایین کودکی که سوار بر اسبی چوبین به افق می نگرد و گونه چپش نمایان است و در چشمانش شبه لبخندی مبهم دیده می شود. این نقاشی را در روزنامه دیده بود و چندین سال آن تکه بریده شده از روزنامه را با احتیاط نگهداری کرده بود. دو روز با قطار راه بود. بلیط درجه دو گرفته بود. در تمام طول سفر به تکه روزنامه و نقاشی نگاه می کرد به سبزه زار به کودک و گاوها و افق ها خیره شده بود. کودک به افق می نگریست که به زمین چسبیده و آن را از هر سو در میان گرفته است. وای چه زندان بیکرانی است. این اسب چوبی در این جا چه می کند؟ چرا گاوها چنین سرشار از آرامش اند؟ ۳۰ سال با این نقاشی زندگی می کرد و روستایی تغییر کرده خود را این چنین می پنداشت.
..
با شنیدن صدایی سوت قطار به خود آمد.. مردی بر در واگن نمایان شد و فریاد زد: ایستگاه چهار شیر پنچ دقیقه توقف. ساختمان عظیم و نو ساز راه آهن را با تعجب پشت سر گذاشت.هیچ کس به پیشوازش نرفته بود. تنها با ساکی که بر دوش داشت وارد خیابان جلوی ایستگاه شد
پسرکی با موهای تیز تیز با سرعت به جلو آمد و گفت: تاکسی دربست؟ پژو کولر دار !!
مرد خندید و سوار شد.در راه نسل خود و نسل جدید را مقایسه می کرد. در ذهنش بیاد هم نسلان آرمان گرایی خود بود که حاضر بودند برای تحقق آرمان های خود قید خانه و خانواده را بزند و از خود می پرسید آیا این نسل چنین مسایلی را متوجه می شود؟ از این مقایسه کردن ها احساس رضایت می کرد و لبخندی بر لبانش بود که ناگهان راننده جوان گفت: چون در روزگار ما وحی و الهام در کار نیست، امثال تو چاره ای جز گدایی ندارید.گدایی در شب و روز، در مطالعه بیهوده و سرودن شعرهای بیحاصل.
مرد گفت:با من هستی؟چه کسی گدایی می کند؟
هم نسلان شما. روشنفکران سابق که در جوانی آرمانگرا و پرشور هستند، در میانسالی نومید و محافظه کار می شوند و اگر زنده بمانند در پیری گرفتار عذاب وجدان می شوند و به حکمت و عرفان روی می آورند.مرد با تعجب به پسرک نگاه کرد. پسرک توانسته بود ذهن مرد را بخواند. قبل از اینکه مرد به زندان برود، تنها افراد یک خانواده می توانستند این کار را بکنند ولی در زندان شنیده بود که همه افراد این خانواده را اعدام کردند. آیا هنوز خانواده "خوزه آرکادیو بوئندیا" وجود داشتن؟ همین سوال را از راننده پرسید ولی او اظهار بی اطلاعی از چنین واقعی را کرد. مرد از روی کنجکاوی از پسرک خواست که او را به محله "ماکوندو" ببرد. مرد سر تقاطع شهید سردار سید" آئورلیانو بوئندیا" پیاده شد تا باقی راه را پیاده برود.قدم زنان وارد محله ی دوران کودکی خود شد. با تعجب به برج ها و آپارتمان ها نگاه می کرد و در دلش از دولت برای این همه آبادانی و پیشرفت تشکر می کرد.
دیگر آن روستای قدیمی وجود نداشت. جهاد سازندگی برای آنان جاده آسفالته کشیده بود. تجار برای آسان کردن کار خود برای روستا فرودگاه هم ساخته بودند. ولی دیگر در انحصار تجار نبود و توریست ها و مسافران زیادی از آن استفاده می کردند.در گذشته خربزه بزرگترین محصول روستا محسوب می شد ولی امروز زمینی برای کشاورزی نمانده بود و مردم دومین کلان شهر کشور محصولات طبیعی را از نقاط دیگر وارد می کردند. همه ی زمین های کشاورزی به اتوبان های بزرگ، بانک های بین المللی، کارخانه ها و برج ها تبدیل شده بود.شهر جدید با تصویری که مرد 30 سال در ذهنش از روستای تغییر کرده خود داشت 180 درجه تفاوت داشت.. دیوارهای عظیم با پنجره های متعدد که تنها نمای بیرونی آپارتمان ها بودند.در پایین یکی از همین ساختمانها پسر جوانی مشغول خالی کردن صندوق های میوه از پشت یک وانت به داخل یک مغازه بود که توجه مرد را به خودش جلب کرد.صبح زود قبل از اینکه سکنه ساختمان بیدار شن و با ماشینها به سر کار برن,پسر جوان از میدان تره بار میوه می خرید و به مغازه میوه فروشی خود می آورد. مرد به جلو رفت و یک خربزه از میان انبوهی از خربزه های کنار پیاده رو برداشت, پسر از داخل مغازه فریاد زد ؛ اینجا چیزی برای گدایان وجود ندارد اگر فقیر هستی آدرس را اشتباهی آمدی,مرد با تعجب رو به پسر کرد و گفت:در این چند ساعتی که به این شهر جدید پا گذاشتم مرا گدا خطاب کردند من نه گدا هستم و نه فقیر. پسر با خنده گفت:گدایی اسطوره ای از یک نسل است که آرمانهای بلندشان جایشان را به آپارتمانهای بلند داده. گدا تعارض درونی روشنفکران سابق است که آرمانهای دوره جوانی خود را به دید تمسخر می نگرند و هر نسل انقلابی که در آینده بوجود بیاید را کم عقل خطاب می کنند
مرد گفت: نسل انقلابی؟ کجا هستند؟ من در این سی سال که در زندان بودم چرا اسمشان را نشنیده ام؟ پسر گفت: این هم یک مشکل دیگر، چون دوران جوانی خود را نهایت انقلابی بودن خود می دانستید هر نسلی که با آن رفتارها تفاوت داشته باشد و خود را انقلابی بنامد مورد تمسخر قرار می گیرد و حتی حاضر نیستید آنها را در زندان به عنوان انقلابی ببینید. مرد به خود آمد و دید بدون آنکه حتی اسم پسر را هم بداند با او وارد بحثی شده که انگار سی سال همدیگر را می شناسند . به پسر گفت: حتما تو از خانواده ... پسر حرفش را قطع کرد و گفت: نه آقا در "ماکوندو" تاریخ تکرار می شود. مرد هم گفت: بله حتما" دوباره نسل ما تراژدی بود و شما کمدی؟ پسر میوه فروش در حالیکه خربزه قاچ شده را به طرف مرد گرفته بود و تعارف می کرد گفت: نه, در "ماکوندو" تاریخ بیشتر از دو بار تکرار میشود. سالهاست که هیچ برگ جدیدی به کتاب تاریخ این شهر اضافه نشده. مرد سراغ معشوقه قدیمی اش را از پسر گرفت و پسر گفت که چنین اسمی به گوشم نخورده. در اینجا زندگی نمیکنه. شاید قبل از تولد من از طریق کردستان فرار کرده یا شاید هم اعدام شده باشه,اگر آمار دقیق تری می خواهی به جنوب "ماکوندو" برو , منطقه ای به اسم خاوران است . در آنجا سراغ یک پیرزن با چشمهای سفید را بگیر. مرد گفت: یک پیرزن کور؟ پسر گفت: آره سالها چشم به در دوخته بود تا پسرش به خونه برگرده ولی برنگشت و سالها بعد از کور شدنش خبر دادند که پسرش تو ی یک گور دسته جمعی در خاوران خاک شده. بعضی ها پیرزن رو دیدن که روی گورها راه میره و دست یک شبح مشبک رو گرفته و از شبح راجع به شماره زندانش می پرسه و شبح مشبک با سر به پاهاش علامت میده اما زن کور نمی تواند شماره نوشته شده روی پای شبح را بخواند. مرد در حین ترک کردن مغازه از پسر پرسید: پیش پیرزن میرم اما اون ماجرای گدا چه ربطی به من داشت؟ پسر گفت: فکر میکنی تو این سی سالی که شما زندان بودید این همه آپارتمان و برج رو کی ساخته؟ پسر ادامه داد دوست ندارم با کام تلخ اینجا رو ترک کنی بیا و یک قاشق از این عسل بخور . مرد به خاوران رفت. پیرزن را از دور دید و سریع او را شناخت. پیرزن معشوقه و نامزد مرد بود . پیرزنی که سی سال منتظر عشقش بود ولی هیچ کس این را متوجه نشد. مرد فکر میکرد که انتظار کشیدن بیرون زندان چقدر آدم رو پیر و شکسته میکند.مرد پیش پیره زن رفت ولی همه چی داشت تغییر می کرد. صدا ها و نور مثل سابق نبود. انگار مرد داشت تو زمان سفر می کرد. صدایی کم رنگی از یک جایی دور گفت: بخاطر خوردن عسل و خربزه مرده
چرا داره حال شعرم بد مي شه؟
چرا دستم از تن تو رد مي شه؟
چرا كنار ميز تو روبروم نيستي ؟
چرا ديگه تو شبيه آرزوم نيستي؟
چرا دارم لباس مشكيمو مي پوشم؟
چرا صداها داره دور ميشه از گوشم؟
چرا آينه منو نشون نمي ده؟
وسط جنگل كاج
مرغ سپيده
يه نور از وسط چشمام همچين ميره كه
يه تونل سياه يهو منو ميمكه
مثل يه فيلم مورور ميشه زندگيم
حالا دارم مي رسم به بچگيم
باور نمي كنم تو اين همه نزديكي
من و تو رو مي بلعه اين تاريكي
يه لحظه مي بينم تو خاكم
همه چي يادم مي ره كم كم
احساس مي كنم يه كمي سرده
بين ما بالا مي ره پرده
همه چي داره يادم مي ياد
من آتيش و خاك و بادم
توي كوچه ها داد مي زنم آدما
اوني كه مرده من هستم يا شما؟
پ.ن:عکس از رضا محسنی
+
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:8 توسط گدا و فقیر
|