
کنگاور .بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان سال 1359 بود، در خیابان ناهید قدم می زدم که برگه ی اخراجم را به دستم دادند . دبیر بودم . یک سالی بیشتر نمی شد که استخدام شده بودم . آه از نهادم برآمد و قدم زدن از یادم رفت آن طور که راه را کج کردم به طرف خانه . هیولای شوم فقر که در سر تا سر دوران تحصیل چون رفیقی وفادار همیشه در کنار بوده و در این یک سال معلمی کمکی ازاو فاصله گرفته بودم دوباره در کنار خود دیدم . ننه مثل هر روز حیاط را آب پاشی و جارو کرده بود . ننه خاور ، مادر پدرم روی پله ی حیاط که سایه ی دلچسبی داشت نشسته بود . بوی گاه گل میآمد . جیره ی لنگه ی دروازه که بلند شد ننه جاروی دستش را به گوشه ی حیاط پرت کرد و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت :
- چته روله ( فرزندم ) ؟ لب و لوچه ات آویزانه ؟
برگه ی اخراج را به دست ننه دادم . ننه سواد ندارد . چه ننه و چه ننه خاور زنانی که باید آن ها را سند صد ساله ی فقر نام نهاد با شنیدن خبر شوم اخراجم عملا از هم وا رفتند . ننه از فرط ناراحتی سر جایش چارمشقی نشست و چنین ادامه داد :
-چرا آخرروله ؟! گناهت چه بود ؟
ننه خاور که تمام وقت ساکت ایستاده بود و سر می لقاند به میان حرفمان پرید:
-چرا ندارد از بس کتاب های لامذهبی خواند . تواگر نمیدانی من میدانم . کتاب های میخواند که توش نوشته خدا نیست . یکی نیست اصلا از این بشر بپرسد تو چه کار به کار خدا داری ؟! حالا باید بخوریم از لای چربش .
یک دو هفته ای که گذشت فرهنگیان اخراجی به سرعت فهمیدند که با اعتراض و شکایت ره به جایی نخواهند برد . گوش شنوایی در کار نیست . تازه اگر هم باشد شکایت گرگ پیش پلنگ بردن است . چند نفری که پول و پله ای در چنته داشتند برای خود این جا و آن جا در سطح شهر مغازه زدند . چند نفری که بنیه مالی ضعیف تری داشتند با هم شریک شدند و وانت بار خریدند و به حمالی مشغول شدند . چند نفری هم درگوشه کنار خیابان ها رو به کاسبی و بساط و دلالی آوردند و مابقی که من هم یکی از آنان بودم همین جور دست روی دست بیچاره و بیکاره مانده بودم .
گذشتن هرروز برایم سالی بود و بر دوشم سنگینی می کرد . غم غم خودم تنها نبود . غم مادر و مادربزرگ و برادرخردسالی بود که دو سال پیش دست بازیگر روزگار با مردن بابام خرج و مسئولیت شان را روی دست من نهاده بود .
دو هفته ی بعد کار به جایی رسید که از فرط بدبختی بلنگ بلنگ اثاث خانه را که خودم در همین یک سال معلمی خریده بودم وحتا نیاز بدانها داشتیم فروختم و وصله ی شکم کردیم . از فامیل ها دیگر خبری نبود . فقط یکی دو نفر از رفقا! جا دارد نه فقط در این جا که در همه جا یادشان را گرامی بدارم . یادتان گرامی باد .
روزها به تلخی و سختی میگذشتند . کارد به استخوان رسیده ودیگر آهی نمانده بود که با ناله سودا کنیم . شاید اگر بگویم یکی از گرفتارترین و بدبخت ترین معلمین اخراجی در این پهنه ی خاک که ایرانش نام نهاده اند من بودم حرفی به گزاف نزده باشم . از کاسه و کاچال زندگیمان دیگر چیزی که ارزش فروش داشته باشد نمانده بود و به زمین سیاه نشسته بودیم . ظهر از راه رسیده بود . در میان حیاط نشسته بودم . ننه کنارم بود و دلداریم میداد . فکر های جور واجوری خود را به در و دیوار ذهنم میکوبیدند که چه بایدم کرد . درست گفته اند شداید روزگار مغز را بارور می کند . به یاد یک کهنه چادر برزنتی ای افتادم که در سالیان دور و درازی بود در زیر زمین خانه مان خاک میخورد .
-ننه یک چادر برزنتی داشتیم . زمان زلزله بیست سال پیش دولت به بابا داده بود هنوز آن را داریم ؟
- زیرزمین است .
با ننه به زیر رفتیم . چادردر کنار دیرک هایش که به دیوار تکیه داده شده بودند خاک بر سر روی زمین پهن شده بود :
-ننه
-جان ننه
-من با این چادر روی همین بلوار شهرمان جائیکه دنج باشد و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکنم چایخانه ای میزنم . پاتوقی خواهد شد برای فرهنگیان اخراجی. فکر بدی نیست . هم درآمدی دارم و هم عملا اعتراضی خواهد بود به جنایت رژیم جمهوری اسلامی که این چنین من و امثال من را بی رحمانه خانه نشین کرده است .
-خدا پشت و پناهت روله . هر کاری صلاح می بینی بکن !
پ.ن:اين داستان واقعي و سرگذشت محمد مستوفي است كه در سايتش مي توانيد باقي داستانهايش را بخوانيد{+} در ادامه بخوانيد.
صبح ساعت 6:30 از خواب بيدار مي شم. با هزار جور ترفند سوار مترو صادقيه مي شم. به محض اينكه درهاي واگن مترو باز مي شه مي پرم داخل و سريع روي يك صندلي مي شينم. بايد اين كار كمتر از 5 ثانيه طول بكشه وگرنه تا خود ميدون هفت تير بايد سرپا وايسم. تقريبا هر روز صبح كلي سوژه خنده سر سوار شدن تو مترو پيش مي ياد.. ياد اون بازي توي مهدكودك مي افتم كه پنچ تا صندلي بود و شش بچه كه به محض تمام شدن موزيك بايد روي يك صندلي مي نشستن و نفر آخر بازنده بود. از هفت تير تا محل كارم هم پياده گز مي كنم.. شكم خالي و سيگار تو اون سر بالايي اصلا چيز جالبي نيست. تو شركت هم كه معلوم نيست كار ما اونجا چيه، بايد تا ساعت پنج بمونم. روز اول بعنوان طراح سايت اينجا اومدم. بعدش شدم برنامه نويس يك روز كار گرافيكي، يك روز پشتيباني، يك روز ديگه آموزش برنامه به كاربر و امروز هم شدم كارفرمايي بالا سر نقاشان كه اومدن ساختمان رو رنگ بزنن. بوي رنگ گيجم كرده. روز اول نقاشه زنگ رو زد و با لهجه ي تركي گفت شما كه اسم شركت رو گذاشتين فلان و بهمان آريا آيا واقعا آريايي هستين؟ موندم چه جوابي بدم و ادامه داد منظورم اينه كه شيرازي هستين؟ گفتم نه يكي مشهدي اون يكي رودهني و ... خلاصه از همه جا هستن بجز استان فارس اين اسم هاي اصيل ايروني كه اين روزا مد شده و پسوند شركت ما هم هست يك افه چسه ي روشن فكري هست تا ريشه ي ملي گرايي. نقاشه از حرف هاي من حوصلش سر رفت و گفت: اين روزا مردم دارن بيدار مي شن و رفت. وقتي اين جمله رو مي گفت چهرش خيلي سياسي بود و من گوز پيچ مونده بودم تالاپي از باسن مذهب رو سنگ ملي گرايي افتادن آيا بيداري محسوب مي شه يا نه. بايد سيفون رو كشيد . ساعت پنج هم دوباره مسير تكراري هميشه. اتوبوس هاي هفت تير به ميدون صادقيه.. يك ساعت و نيم طول مي كشه تا اين لامصب برسه.. معمولا تو مسير يك چرتي هم مي زنم.. ديروز وقتي چرتم با يك ترمز وحشتناك اتوبوس پاره شد فهميدم وقتي خواب بودم آب از دهنم سرازير شده. سري توف و موفمو جمع كردم و خيلي خونسرد سرم رو بلند كردم و اطرافم رو نگاه كردم كه ببينم كسي اين صحنه ي زيبا رو ديده يا نه.. معمولا سعي مي كنم صندلي جلو بشينم، از اين جلو نشستن تجربه خوبي دارم. يك بار صداي راننده و دوستش رو شنيدم كه راجع به لزوم سنديكا با هم صحبت مي كردن. رفيق راننده هي مي گفت و راننده تاييدش مي كرد. بعد نمي دونم چي شد حرفشون رسيد به خدا و اسلام و اين حرف ها. رفيق راننده هي تلاش مي كرد با اون سواد پا منبري(اطلاعات شفاهي) خدا رو انكار كنه و راننده هم هي موضوع رو مي برد تو جاهاي خيلي باريك آخرش راننده گفت خوب اگه انسان هم موجود تكاملي و از موجودات تك سلولي درست شده، اون موجودات تك سلولي رو كي درست كرده؟ رفيق راننده هم اعصابش بهم ريخت و گفت: حقت همين آخوندا هستن. اون موقع اتوبوس تو ستارخان بود و بيشتر مسافر ها پياده شده بودن. صدا رو بهتر مي شنيدم و هم صورت رفيق راننده رو .. وقتي رفيق راننده اين جمله رو به راننده زد چهرش خيلي سياسي شده بود.
محمدعلی عمویی در سال 1307 در كرمانشاه به دنیا آمد. دوران تحصیلات ابتدایی را در كرمانشاه و دوران متوسطه را در تهران گذراند. در همین سالها با فعالیتهای سیاسی آشنا شد و در سال 1324 به سازمان جوانان حزب توده در كرمانشاه پیوست. پس از اخذ دیپلم متوسطه، در سال 1326 برای ادامه تحصیل به دانشكده افسری رفت و در سال 1328 با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل گردید. پس از گذراندن سالهای تحصیل، به عضویت سازمان افسران حزب توده ایران درآمد و در شهریور 1333 همراه دیگر همرزمانش بازداشت شد. در دادگاه بدوی به اعدام محكوم، ولی در مرداد 1334 حكم اعدام وی به حبس ابد تبدیل شد. در پاییز 1357 و با اوج گیری قیام مردمی، پس از گذراندن نزدیك به 25 سال زندان، وی همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد گردید
.عمويي:پرسش درباره زنده ياد طبري است و من بسيار خوشحالم از رفيقي رفيقي ياد مي شود كه از نظر من زندگي سرشار از آموزش، سرشار از فرهيختگي و استواري در راه مبارزه و اعتقاد عميق به ماركسيسيم و لنينيسم داشت. با كمال تاسف طبري بسيار مظلومانه رفت، خناسان روزگار مجال ندادند و امكان ندادند طبري كوچكترين كمترين ارتباطي با رفقاي خودش داشته باشد و بتواند آن چهري كه آنها از او ساختن و به جامعه ناهشيار ايراني معرفي كردند، بتواند خودش را مجددا معرفي كند.
اتفاقا اين موضوع از اين جهت توجه مرا جلب كرد كه رفيق ما كيانوري اين مجال را پيدا كرد، چند صباحي كه خارج از زندان و در منزل شخصيش بود، ياداشت هاي كرد و اين ياداشت ها دست به دست گشت و امروزه از سايت هاي پخش مي شود و مردم مي فهمن آنچه كه در شوهاي تلويزوني از چهره ي كيانوري معرفي كردند جز اين است. او(كيانوري) همچنان كه از زندان بيرون آمده با اين سن و سال مي گويد من معتقد به ماركسيسم و لنينيسم هستم، ولي چنين مجالي را به طبري ندادند.
نه فقط در آستانه ي درگذشتش بلكه در تمام دوران زندانش، ما رفقاي رهبري يك بار هم امكان ملاقات با طبري را نداشتيم.
من به اين مناسبت سخنم را از اين جا آغاز كردم و اشاره به تلاش رژيم براي از آن خود كردن طبري و معرفي آن به جامعه با آن چهري كه آنان از او ساخته بودن بكنند.
جوانان امروز ما و جواناني كه امروز گرايش به ماركسيسم، لنينيسم پيدا مي كنند، طبري را نمي شناسند و فكر مي كنند طبري كج راهي است كه جمهوري اسلامي سعي در معرفي آن بصورت يك انسان اسلام گرا دارد. حال آن كه طبري شناخته تر از آني است كه اينها بتواند چهرش را تخريب كنند.
عمويي با اشاره به نقش و موقعيت طبري نزد ديگر احزاب كمونيسم منطقه مي گويد:
من مسافرت هاي گوناگوني در مجال كوتاه بين دو زندانم داشتم و با نمايندگان احزاب كمونيست متفاوتي از نزديك ديدار داشتم. سر آغاز سخن همه اين افراد كه كمترين موقعيت تشكيلاتيشان عضو كميته مركزي حزب مربوطه بود، حزب كمونيست يونان، لبنان، سوريه، يمن جنوبي، عراق و رفقاي افغانستان و ... طبري بود. و از طبري بعنوان يك معلم ياد مي كردند."
پ.ن: با توجه به بيماري آقاي عمويي و ممنوعيت پزشك از ياداوري خاطرات دوران زندان و شكنجه و اين اصل كه نمي خواستم مصاحبه حالت بازجويي را پيدا كند. در آغاز موضوعات مربوطه كه تشكيل شده از احسان طبري و 53 نفر، طبري و تاسيس حزب توده، طبري در دوران مهاجرت، طبري و انقلاب و بازگشت به ايران و در نهايتا طبري در زندان جمهوري اسلامي. به علت طولاني بودن اين مصاحبه توانستم بخش كوچكي را بنويسم.بخش هاي از فيلم اين مصاحبه را در آينده در اين وبلاگ مي گذارم.