تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير
خاتمي در جشن شب چله مجلهتو تمام مسیر داشتم واسه خودم حساب و کتاب می کردم. دوهزار تومان بیشتر نداشتم. ۱۲۰۰ تومنش رو سیگار می خریدم، باقیش هم واسه بلیط مترو. به خودم می گفتم:"باید منطقی باشی. بعضی وقت ها آدم ها وضعیت مالیشون خراب می شه. حساب و کتاباشون با هم جور در نمیاد. باید صبر داشته باشی. آخر برج همیشه اینجوری می شه. باید ماه دیگه طوری خرج کنی که تا آخر برج هم پول داشته باشی. این قدر غصه نخور".  جلوی کیوسک روزنامه فروشی یک مجله توجه منو جلب  کرد. اولش متوجه نوشته ی CHE، که بطور بزرگ نوشته شده بود جلب شدم. بعدش هم عکس و کیفیت مجله شیک. روی جلد نوشته شده بود "ضد خاطرات موتور سیکلت". خیلی خوشحال شدم. پیش خودم گفتم:به این می گن یک سوژه خوب برای نوشتن تو وبلاگ.
زدم به سیم آخر و ۵ نخ سیگار خریدم و ۵۰۰ تومن هم بالای مجله دادم. آخر شب وقتی برنامه های روضه خونی و ۲ قدم مانده به صبح شروع شد. رفتم سراغ مجله. به محض باز کردن مجله یاد شعرها و نوشته های یاهو ۳۶۰ افتادم. از اون جنس نوشته های که دخترا بر علیه پسرا می نویسن و برعکس. نصف مجله که به همین صورت گذشت. وسط مجله ۲ یا ۳ صحفه ی رو به چه اختصاص داده بودن. منتظر یک نقد یا گیردادن جانانه بودم. ولی هرچه گشتم پیدا نشد. راستش بیشتر به فرهنگ عامه چه گوارا پسند گیر داده بودن. این روزها بدجوری دو نماد فرهنگی مخالف هم مد شده(زرتشت و چه گوارا) .. کار جالبی بود. و دلم برای این مجله سوخت. برای فروش بیشتر و اجازه چاپ مجبور شده بودن عنوانی متضاد با موضوع مقالاتشان بنویسند. بیشتر کار تبلیغاتی و دامن زدن به فرهنگ عامه پسند داشت تا خاص کردن مخاطبین چه . نکته دیگر این که بیشتر نوشته های این مجله رو ما قبلا در نت خوانده بودیم. بهتر بود این مجله به جایی صرف این همه هزینه و وقت، مجله ی خود را در نت چاپ می کرد تا روی کیسوک.آخه آدم ۵۰۰ تومن پول نمی ده که بفهمه چطوری تو ۵ حرکت یک خانم رو عاشق خودمون بکنیم و ۱۰ تفاوت خانم ها با آقایان رو بخونیم. و بعد از اون همه چرت و پرت ها یک دفعه مخاطب رو با یک موضوع فلسفی، ادبی سنگین گوزپیچ کنید که مثلا مجله ما هم ۲ تا نویسنده فهمیده داره. مجلاتی که متخصص تقلیل گرایی هستن. تقلیل چه گوارا تا اندازه خاتمی.
نتیجه گیری نهایی:مجله ۴۰ چراغ در عین اینکه خودش را منتقد و مخالف فرهنگ عامه مردم می داند(ارجاع شود به مطالبی که در رابطه با چه نوشته بودن) تبدیل به مجله ی ساده لوپسند و در عین حال متظاهر به جوانگرایست. از دیدگاه آنتی پان پوپولیستی به این معضل تنها می توان پاسخ داد که وجود این طبقه ی متظاهر بهتر از نبود آن است. فرهنگ های نوین ابتدا از تظاهر و بعد از گذشت زمان و تکرار این تظاهر ها تبدیل به فرهنگی استوار بدل خواهد شد. در شرایطی که باهاشون برخورد پلیسی نشه، ممکنه افراد مستقل یا گرایش جدیدی بوجود بیارن(ارجاع داده شود به چگونگی بوجود آمدن سبک هنری سورئالیسم)..  گرایش جوانان به کاریزماتیک های مثل چه یا زردتشت شاید در ابتدا و برای کسانی که دوره ی برخوردهای شدید با این شخصیت ها(مکارتیسم در آمریکا یا انقلاب فرهنگی در ایران)، درباره ی آنان مطالعه و تحقیق یا پیروی از آرمان های آنان کرده اند، مضحک بنظر بیاید ولی برای نسل جوانتر و انقلابی شاید مبارک و میمون باشد. حتی اگر ۱٪ جوانانی که پیراهن چه را می پوشند، علاقمند به سوسیالیسم یا خواندن راجع به آن کنند برای نسل تحول خواه کافیست. به پیر، به پیغمبر گرایش جوانان به چه گوارا بهتر از پوشیدن پیراهن داریوش یا بوروسلی هست.. خلاصه کلام ما انتی پان پوپولیست ها از خرده فرهنگ های که مد میشن حمایت می کنیم مخصوصا اگر انقلابی باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:14 توسط گدا و فقیر |

         "Quarto stato" (particolare), di Pelizza da Volpedo,

چند روزی از جشن تودها گذشته بود
تمام این مدت تو در اصطبل خوکها زندانی بودی
در بیرون اصطبل،  محوطه پوشیده شده با سنگ فرش
             مردی فریاد می زد
"رفقا جمع شوید.. دادگاه مردمی برگزار می شود.. باید تکلیفمان را با این فاشیست اجتماعی مشخص کنیم"
چوپانان چند صندلی آوردند
کشاورزان دو میز بزرگ
کلفت ها از زیر خاک پرچم برزگ قرمزی را درآورند که سالها پیش اجدادشان زیر حاک پنهان کرده بودن
دامداران چند تکه بزرگ کاغذ آوردن که رویشان اسم کشته شدگان بخاطر تو بود
و چند نوجوان تو را آوردند
تو با دست های بسته و کت و شلوار سفید
با چشم های ترسیده
با چهره ی کثیف
به ما نگاه می کردی
چند نفر شروع به نفرین کردن
جوانی با صدایی بلند فریاد زد:باید همین جا اعدامش کنیم
پیر مردی با صدای لرزان و خسته گفت: باید دارش زد
دخترکی گفت:یک تیر هم کافیست، بدون درد می میرد
من در میان جمعیت با کلاه گپ و کت کبریتی قدیمی و شلوار کلفت پارچه ی و کفش های گل گلی به تو نگاه می کردم.
مردی از میان جمعیت بروی میز رفت و فریاد زد:
کشتن یا نکشتنش فرقی ندارد.
از این پس او یک ارباب مرده بحساب می آید.
دیگر هیچ دولت فاشیستی وجود ندارد تا از سرمایه داران دفاع کند
از این پس سوسیالیسم است که ارباب را مجبور می کند
تا مثل رعیت هایش بر روی زمین کار کند
زمین بدون کشاورز و کارگر و آشپز و راننده و دامدار و ..... از بین می رود
ولی بدون ارباب همچنان به حیاط خودش ادامه می هد
ما او را نمی کشیم چون از امروز او هم یک کارگر می شود
و جمعیت به نشانه ی موافقت دست هایشان را بالا بردند
چشم های تو با تعجب به جمعیت نگاه می کرد
درکش برای تو سخت بود
به تنها چیزی که فکر می کردی آینده ی سختی بود که پیش رو داشتی
با هرزگی تمام فریاد زدی: حاضرم بمیرم تا با شما آشغالها سر یک سفره بشینم
همه رعیت ها رای موافق دادن
من آخرین نفر بودم
جلو آمدی و گفتی
گدا این کار رو با من نکن
و من سرم را به طرف پرچ سرخ برافراشته بر اصطبل کردم و به آرامی دستم را بلند
پ.ن:کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این وبلاگ هست. این اولین شعر من هست. لعنت بر پدر و مادر کسی که این قطعه ارزشمند ادبی رو بدزده و تو کتاب شعرش چاپ کنه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:7 توسط گدا و فقیر |


در این بخش دوست دارم تمام ِ آن صحنه های ماندگاری که از سینما تو ذهنم نقش بسته را بنویسم و این که سینما اساسا چه بلایی بر سر ِمن آورده است. بدوا سعی دارم کمی در نوشتن خودم را خلاص کنم و از آنجا که تقریبا هرشب یکی دو فیلم میبینم شاید در آینده شروع کنم به معرفی و نقد و تحلیل ِ فیلم های بدرد خور تا احیانا مورد توجه سینما رو ها قرار بگیره.
سالهای اول دهه شصت مقارن با اون جنگ خانمانسوز و فرهنگ هولناکی که بر کشور سایه انداخته بود ( که فکر میکنم تو فیلم پرسپولیس ، ساخته خانم مرجان ساترابی ، خیلی درست و صادقانه تصویر شده) طبیعتا جلف بازی هایی مثل ویدیو در محاق تحریم بود و بزرگترهای خانواده ی ما هم وقتی میخواستن یه شب ویدیو کرایه کنن درست مثل قاچاقچی های حرفه ای با هزار شعبده و آرسن لوپن بازی ، ویدیو ی ننه مرده رو تو یه بقچه ای چیزی میچپوندن  و زیر صندلی پیکان ِ بابا استتار میکردن و تو تاریکی و یواشکی اون محموله ی مقدس ِ حرام رو به خونه می آوردن. این دیگه گفتن نداره که اولین فیلمی که وارد دستگاه ویدیو میشد فیلم هندی ِ شعله بود و بعد هم سلطان قلب ها ، فیلم های نفرت انگیزی که دقیقا معنا و مفهوم آن (آژیر قرمز؟ نه!) نوستالژی همه ی ایرانی ها شده. خب ما هم بچه بودیم و مینشستیم پای جنگاوری های داداش ویرو علیه جبار سینک و مثل ابر بهار هم اشک میریختیم. اما باز در همان اثنای جنگ با همه ی خانواده و اقوام به کرمان رفتیم و اونجا هم بساط لهو و لعب براه بود و هر شب یک فیلم مزخرف میدیدم. آنچه از آن دوران به یادم مانده فیلم های ای.تی ،غاز های وحشی ، دونده ماراتن ، راکی و یه فیلم آشغال به نام روح گیر بود( طفلی پسر خاله م بعد اون فیلم جرات نمیکرد تنهایی بره دست شویی _ گلاب به روتون)
بعد هم داداش ِ ما که عشق سینمای لاله زاری داشت همه ی بچه جغله های فامیل رو سوار لکنته ش میکرد و میبرد سینما. فکر میکنم هروقت بزرگترها میخواستن تو خونه ی ما شورای حل اختلاف راه بندازن و از شرّ ما راحت بشن تبعیدمون میکردن سینما . خب داداش هم بیرحمانه از ساعت 11 صبح تا 8شب مدام ما رو از این سینما میکشید اون سینما. شاید باور کردنی نباشه اما  ما تو یه روز ، اول فیلم ِ کانی مانگا رو دیدیم بعد فیلم حماسه ی دره ی شیلر بلافاصله فیلم ِ با دست های تمیز ( که ادامه ی فیلم کمیسر مولدوواند بود) و سر آخر هم در حالیکه دیگه داشتیم بالا می آوردیم مجبور به تماشای فیلم اجاره نشین ها شدیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 6:13 توسط گدا و فقیر |

دو جوان فلسطينياین مقاله در حالی نوشته می شه که روزانه ده ها نفر در فلسطین به علت جنگ ناخواسته جان خود را از دست می دهند. سالهاست که موضوع فلسطین به معضلی غیر قابل حل تبدیل شده. مرتب بمباران تبلیغاتی می شویم و زیر بار این بی عدالتی و بطور احساسی یک جناح را محکوم می کنیم. جریانات چپ هم با سردگمی از این محیط ناشناخته پرواز های کوری را انجام می دهند که از دید سیاست خارجی بنفع جریانات تند روی مذهبی است. محکوم کردن اسرائیل بدون شناخت دقیق از جریانات مقابل آن کاری کور کورانه و احساسی است. با دیدن کودکان کشته شده از رسانه ها، احساسات عدالت جویانه ما گل می کند و فلفور یکی را محکوم می کنیم(۹۰٪ مواقع اسرائیل محکوم می شود). با یک نگاه عمیق تر به دو طرفين این دعوا متوجه می شویم که حماس و دولت اسرائیل هر دو از یک جنس هستند. این گروه ها دو قطب یک آهن ربایی هستند که به ظاهر هم دیگر را دفع ولی بدون یکی از انها، دیگری معنا و فلسفه ی وجودی خودش را از دست می دهد. هر دو این قطب ها به هم نیروی بقا می دهند. تئوری وجودی حماس و اسرایئل، تئوری بحران است. حماس برای بقای خود و سرکوب مخالفين سیاسیش نیاز به دشمنی وحشی دارد که به جان کودکان هم رحم نمی کند. دقیقا کاری که حزب الله در لبنان با مخالفانش کرد و جمهوری اسلامی با جنگ عراق، شروع به سرکوب مخالفانش کرد. این پس لرزه های صدور انقلاب اسلامیست که با به راه انداختن جنگ های از پیش باخته و گرفتن جان شهروندان بی گناه و آغاز جنگ روانی، خود را تثبیت و به مردم غیر سیاسی القا می کند که ما تنها جنات دهندگان شما هستیم و در پشت پرده شروع به ترور و بایکوت مخالفان می کند. روحیه تمامیت خواهی در اندیشه ی اسلامی این روزها گریبان دیگر کشورهای عربی را هم گرفته. به سخنان نژادپرستانه ی رهبران حماس و حزب الله در این روزها اگر گوش کرده باشید که بجز مردم عرب، دیگر انسان را با توجه به منافع شخصيشان ارزش گزاری می کنند(تمام مخاطبين اين سخنراني ها مردم عرب هست. مردم عرب ببينيد.مردم عرب گوش كنيد.مردم عرب چرا سكوت كرده ايد و...)، سعی در بایکوت مخالفانشان دارند که نوک پیکان بسمت مصر است و در سوی دیگر اسرائیل بقای خود را مدیون این گروه های تندرو است. با داشتن یک گروه تروریستی در کنار مرزهای خود که گاه گاهی تبدیل به دشمن جدی می شوند. می تواند اذهان عمومی را از تاسیس کشور خود و تشکیل حکومت مذهبی و ترویج افكار  نژادپرستی، دور کند. هر گاه کوچکترین انتقادی به سران و بنیان گزار این حکومت می شود، رژیم صهیونیستی به دشمنی کوچک و تروریستی اشاره می کند که با شنیدن این انتقاد ها توانایی بزرگ تر شدن و خطرناک شدن را دارد. دقیق این سیاست دشمن پروری را از امریکا به ارث برده اند. آمریکا هم با ترساندن این دشمن فرضی شروع به تصرف خاورمیانه کرد.
من در این چند روز هر چه دنبال یک جریان مستقل و متشکل در فلسطین گشتم، پیدا نکردم. انگار حماس و گروهای تندرو کار خود را به خوبی انجام داده اند. چند جریان نستالژیک سوسیالیستی در فلسطین زیست می کنند که معتقد هستند برای حفظ بقای سیاسی خود باید با جریانات اکثریتی مثل حماس هم صدا شد. در صورتی که بعد از فورپاشی شوروی اکثریت جریانات سوسیالیستی در فلسطین چنین تزی را اساسنامه ی خود قرار دادند و به جرات می توان گفت بقای سیاسی خود را تا بقای نباتی تقلیل داده اند. شرط بقاء در منطقه ی که مردم به نان، صلح، عدالت اجتماعی احتیاج دارند نه جنگ و خمپاره، شرط بقا تعرض به جریانات تروریستی است که به این جنگ دامن می زنند. متاسفانه در حال حاضر در سرزمین فکری من نسبت به فلسطین، هیچ گیاه سیاسی نمی روید.
پ.ن:اين هم يك سايت سوسياليستي فلسطيني.. عجيب از اين چپ هاي خاورميانه خوشم نمي ياد{+}
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 4:28 توسط گدا و فقیر |

           نپرداختن 7 ماه حقوق و بيكاري كارگران جنايت آشكار است

هفته گذشته وقتي داشتم به محل كارم مي رفتم، ترافيك شديدي بود. تاكسي مدت زيادي را لاكپشتي حركت مي كرد. بلاخره بعد از گذشت نيم ساعتي راه باز شد .. پايين تر از پارك ساعي جمعيت زيادي تجمع كرده بودند. راننده تاكسي كلافه به محض اينكه جاده را گشوده ديد، پايش را روي گاز فشار داد و با سرعت از جلوي جمعيت رد شد كه مبادا دوباره مسير بسته شود. دختري كه كنارم نشسته بود رو به من چرخاند و گفت: كارگراي شركت گاز بودند؟ ناگهان حواسم به پياده رو جلب شد. سر به عقب تاكسي چرخاندم و از دور پلاكارد ها و جمعيت معترض رو ديدم. چند ثانيه ي را با خودم چانه زدم كه پياده شوم يا نه؟ از طرفي كنجكاو شده بودم و از طرف ديگر كارم بود كه دير نبايد برسم. رو به دختر كردم. دختر كه بخاطر جواب ندادن من رويش را به طرف خيابان چرخانده بود، گفتم نمي دانم. و از تاكسي پياده شدم. 100 متري جمعيت ايستادم و  اطراف را خوب برانداز كردم. چند ماشين سمند 110 ايستاده بودند. مي ترسيدم با نزديك شدن به جمعيت مشكلي پيش بيايد و يقين داشتم مدير شركت در صورت چند روز غيبت من كس ديگري را بجاي من مي گذارد. با انجام دادن حركات چريكي و حفظ مخفي كاري تمام نزديك جمعيت شدم. به سرعت خودم را در دل جمعيت انداختم كه شناخته نشوم. ولي باز تيپ ها متفاوت بود. به سرعت دو سه نفري به كنارم آمدن. موي بلند و ضاهر متفاوت من نظرشان را جلب كرده بود. انگار منتظر چيزي بودن. من فقط يك سوال كوچك كردم. اينجا چكار مي كنيد؟ انگار منتظر كسي بودن كه اين سوال را بپرسد. دو سه نفره شروع به توضيح دادن كردن. يكي گفت هفت ماه است حقوق نگرفته ايم. ديگري گفت شش ماه كار بدون حقوق از ما كشيدن و الان يك ماه است كه كارخانه را تعطيل كرده اند. بعدي گفت ماه هم جلوي سازمان صنايع مس جمع شديم ولي انها هم ما را دست به سر مي كنند. هر كسي چيزي مي گفت. موبايل را به يكي از كارگران دادم تا چند عكس بگيرد. خيالم راحت بود. امكان نداشت موبايل را بگيرد و فرار كند و شايد با فروختن آن پولي دستش بيايد. در آن سرما كه كناره ي جوبهاي ولي عصر يخ زده بود فقط كابشني بتن داشت كه لوگوي شركتش بر آن بود.. خيلي خوب مي توانستم مرد را درك كنم خيلي خوب حال و روز فرزنداش را تجسم كردم. اون روز صبح انسان هاي رو ديدم كه نه تو چهرشون نماي از اراده معطوف به قدرت ديده مي شد نه اثبات قدرت سياسي. اونجا انسان هاي بودن كه براي ساده ترين و پيش پا افتاده ترين خاسته ي معيشتي التماس مي كردن. براي بسته نشدن كارخانه و بازگشت به كار. فكر مي كنم 400 نفر بودن. با بغضي تلخ اون محل رو ترك كردم و حس ترحم به انسانيت و تنفر به سرمايه داري تمام وجودم رو گرفته بود.
پ.ن:چندتا از عكس ها{+ + + +}

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 5:26 توسط گدا و فقیر |