اين پست را با روايت يك اتفاق عجيب آغاز مي كنم كه كشيش پ.ج.دو آررياگا كه يك مبلغ مذهبي اسپانياني در پرو بود در اواخر سده شانزدهم آن را ثبت و بعدا در كتاب ريشه كني بت پرستي در پرو(ليما 1621) چاپ كرد. بر طبق نوشته هاي او در آن زمان و در ناحيه خاصي از پرو به هنگام بروز سرماي شديد، كشيش همه اهالي منطقه را كه دوقلو يا لب شكري بودند و يا از پا متولد شده بودند فراخواند و مسئوليت بروز سرما را به گردن آنها انداخت به اين دليل كه گفته ميشد آنها نمك و فلفل خورده بودند. به هر حال آنها مجبور به اعتراف و توبه كردن از گناهان خود شدند.
توپينامباها كه سرخپوستان قديمي سواحل برزيل در زمان كشف قاره هستند و همينطور سرخپوستان پرويي اسطوره اي داشتند درباره يك زن كه مرد بسيار فقيري موفق به اغواي او مي شود. معروفترين شكل اين اسطوره، كه به قلم آندره توو راهب فرانسوي در سده شانزدهم به ثبت رسيده، روايت مي كند كه اين زن اغوا شده دوقلو بدنيا آورد: يكي از دو قلوها از شوهر قانوني اش بود و ديگري از آن مرد فريبكار. در حقيقت مرد فريبكار كسي جز شیطان نيست. داستان از اين قرار است كه زن در راه رفتن به ملاقات خدا(همان شوهر قانوني اش) بود كه شیطان در هيبت خدا خود را به او ظاهر مي كند و بدين ترتيب زن مزبور از شيطان باردار مي شود. هنگامي كه زن شوهر قانوني اش خود را يافت از او نيز باردار شد و بعدها يك دوقلو بدنيا آورد.اما از آنجا كه اين دوقلو ها واقعي نبودند و پدران متفاوتي داشتند، خصوصيات
متفاوتي نيز دارند: يكي شجاع است و ديگري جبون، يكي حامي سرخپوستان است و ديگري حامي سفيد پوستان، يكي به سرخپوستان نيكي مي كند در حالي كه ديگري مسئول بسياري از اتفاقات ناگوار است.
دقيقا همين اسطوره را مي توان در ميان سرخپوستان كلمبياي انگليس كه از خانواده زباني ساليش هستند يافت.(سرخپوستان تامپسون و اوكاناگان) . اين اسطوره به اين شكل است كه دو خواهر توسط دو فرد متفاوت اغوا مي شوند و هر كدام يك پسر بدنيا مي آورند. در واقع اين دو دوقلو نيستند چرا كه از دو مادر مختلف بدنيا آمدند، اما از آنجا كه، دست كم از ديدگاه اخلاقي و روانشناختي، در وضعيت كاملا مشابهي بدنيا آمدند تا اندازه اي دوقلو محسوب مي شوند.
در روايت ساليش يك نكته جزئي ولي عجيب و بسيار بااهميت وجود دارد. بخاطر داريد كه در اين روايت هيچگونه دوقلويي وجود ندارد. زن كهنسالي مشخصات شوهرانشان را براي آنها گفته بود با وجود اين آنها هر كدام در سر راه خود به شيطان برخورد كردند و فريب او را خوردند. شبي را با او سپري كردند و بعدها هر يك پسري بدنيا آورد.
پس از سپري كردن اين شب بدفرجام* در كلبه شيطان، خواهر بزگتر خواهر جوانتر را ترك مي كند تا به ملاقات مادربزرگش كه يك بزكوهي و نيز يك ساحره است برود. مادربزرگ كه از آمدن نوه اش اصلاع دارد خرگوشي را براي استقبال او راهي مي كند. خرگوش در زير تنه درختي كه در ميان جاده افتاده بود پنهان مي شود. وقتي كه دختر براي گذشتن از تنه گذشتن از تنه درخت پايش را بلند مي كند خرگوش اندام تناسلي او را مي بيند و حركت نشايستي انجام مي دهد. دختر كه برافروخته شده است با چوب دستي اش خرگوش را مي زند و از اين ضربه بيني اش شكافته مي شود. به همين دليل است كه حيوانات خانواده خرگوش، بيني و لب بالائياشان شكافته بنظر مي رسد و دقيقا بر حساب همين مشخصه فيزيكي خرگوشها و خرگوشهاي صحرايي است كه افراد داراي اين مشخصه را لب شكري(harelip كه برگردان تحت لفظي آن لب خرگوشي است)مي ناميم.
به ديگر سخن، دختر بدن حيوان را مي شكافد. اگر اين شكافتن به بيني ختم نشود و از سراسر بدن خرگوش گذشته و به دمب او برسد در حقيقت دختر يك فرد را تبديل به دوفرد مي كند كه كاملا شبيه هم و همانند هستند زيرا كه هر دو آنها قسمتي از يك كل بودند.بنابراين آشنايي با تصور سرخپوستان سراسر امريكا از منشا دوقلوها بسيار مهم است. آنچه كه مي يابيم اين برداشت عمومي است كه دوقلوها را نتيجه يك تقسيم دروني مايعات بدن مي دانند كه بعدها جامد شده و مبدل به بچه مي گردد. براي مثال برخي سرخپوستان امريكاي شمالي معتقداند كه زن باردار نبايد در حالت خوابيده چرخش سريعي انجام دهد زيرا كه در اين صورت مايعات بدن به دو دسته تقسيم مي شوند و بچه دوقلو از آب در مي آيد.
بدليل بي حوصلگي مثل همیشه مطلب رو نصفه نیمه می گذارم و ريز نكته هاي اين روايت را بعدا برايتان توضيح مي دهم مثلا چرا خرگوش بعنوان ارشدترين الهه امريكا انتخاب شده؟ و چرا مادر بزرگ دختران يك بز بوده؟ البته در ايران هم بز نماد شيطاني دارد.فقط در انتها چرايي بد بودن از پا بنديا آمدن را توضيح مي دهم.
اگر در رحم مادر بيشتر از يك بچه وجود داشته باشد، پيامد مهمي در اسطوره بدنبال خواهد داشت. به اين دليل كه آنها براي اول بدنيا آمدن و كسب افتخار اين كار به مبارزه با يكديگر مي پردازند. آنكه بدجنس است براي زودتر بدنيا آمدن و يافتن كوتاهترين راه، ترديدي بخود راه نمي دهد و بجاي رويه طبيعي زايمان، بدن مادر را مي شكافد و از آن مي گريزد.فكر مي كنم حالا مي توان دريافت كه چرا از پا بدنيا آمدن همتراز دوقلوگي محسوب مي شود: يكي از دوقلو ها شتابزده بدن مادر را پاره مي كند تا قبل از آن ديگر بدنيا آيد. دوقلوگي و از پابدنيا آمدن هر دو نشان هاي يم زايمان پرخطر هستند. اگر بتوانم آن را حتي يك وضع حمل قهرمانانه مي نامم، چرا كه اين بچه است كه ابتكار عمل را به دست ميگيرد و همچون يك قهرمان بدنيا مي آيد و در برخي موارد يك قهرمان بي رحم و سنگدل. حالا مي توان دريافت كه چرا در برخي قبايل دوقلوها همچنين نوزاداني كه از پا بدنيا مي آمدند را مي كشتند.
پ.ن:دليل نوشتن اين پست بيشتر بخاطر كتاب جديدي بود كه خونده بودم و موضوع داستان بر اين قرار است كه يك اشراف زاده به اسم ويكنت به جنگ مي رود و بر اثر برخورد يك گلوله توپ، به دو نيم تقسيم مي شود و در اول داستان نيم شر او به شهر برمي گردد و در قسمت دوم داستان نيم خير و در پايان به كمك شخصيت هاي كه در داستان وجود دارن هر دو نيمه به هم مي چسبند و تبديل به يك انسان عادي مي شود يا بهتر بگويم انساني بهمراه خير و شر. با توجه به روايتي كه بالا توضيح دادم، خرگوش كه لبش شكافته شده بود ولي بطور كامل دونيم نشده بود و خصيصه هاي خير و شر را در يك كالبد داشت و نماد انسان امروز است كه در تضاد دائم با وجدان خود گاه نيم خير او پيروز مي شود و گاهي شر. در قسمتي از كتاب ويكنت دو نيم شده نوشته ي ايتالو كالوينو ، از زبان ويكنت خير نوشته شده:كاش مي شد هر چيز كاملي را به اين شكل دو نيم كرد. كاش هر كسي مي توانست از اين قالب تنگ و بيهوده اش بيرون بيايد.وقتي كامل بودم، همه چيز برايم طبيعي، درهم و احمقانه بود، مثل هوا، گمان مي كردم همه چيز را مي بينم ولي جز پوسته سطحي آن چيزي را نمي ديدم. اگر روزي از خودتشدي كه اميدوارم اينطور بشود، چون بچه هستي چيزهايي رادرك خواهي كرد كه فراتر از هوشمندي مغزهاي كامل است.
پ.ن:کلودلوی استروس در کتاب اسطوره و معنا.شب بدفرجام نوشته و خلاصه بخش سانسور شده متن اصلی کتاب است که در ترجمه شهرام خسروی قسمت های زیادی از اسطوره ها را سانسور کرده است.