مستقيم ترين دشمن آزاديخواه كسي است كه من او را آزاديخواه قلابي مي نامم و لنين، رويزيونيست و نيزان، سگ پاسبان مي ناميدند. و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي كه ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرا محصول روش هاي دقيق عملي جلوه مي كند، از ايدئولوژي جزئي گرا دفاع كند. جنبه مشتركي كه اينها با آزاديخوااهان حقيقي دارند اين است كه در واقع مانند آنها، كارشناسان پراكسيس هستند. تصور اين نكته بسيار ساده است كه آزاديخواه قلابي موجودي خودفروخته است، اما براي اينكه طبق عادت معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نكنيم، بهتر اين است آن بازاري را كه از كارشناس پراكسيس يك آزاديخواه قلابي مي سازد را بشناسيم. مي توان گفت كه عده اي از كاركنان مادون روبناها، احساس مي كنند كه منافع آنها به منافع طبقه حاكم وابسته است و اين درست است و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس كنند و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، كه آن هم درست است. به تعبير ديگر، آنها نمي خواهند بي خويشتني انسان هاي را كه هستند يا مي توانند باشند بپذيرند، بلكه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند. پس چهره آزاديخواه به خود مي گيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاكم را آغاز مي كنند. اما اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است كه به خودي خود تحليل مي رود و در نتيجه نشان مي دهد كه ايدئولوژي حاكم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،ازاديخواه قلابي، مثل آزاديخواه حقيقي نه نمي گويد بلكه نه،ولي.... را رواح مي دهد. يا مي دانم،اما.... را. اين دليل، آزاديخواه واقعي را به شدت آشفته مي كند، زيرا خود او به عنوان صاحب منصب مي خواهد كه آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيولايي كه هست و به نفع كارشناس خالص به كار ببرد. اما به ضرورت مجبور است كه آنها را انكار كند، دقيقا از اين رو كه از هم اكنون او هيولايي است كه آنها نمي توانند متقاعدش كنند. پس او(آزاديخواه واقعي)دلايل اصلاحطلبان را به شدت رد مي كند و با طرذ آنها، خود او پيوسته راديكال تر مي شوند. عملا راديكاليسم و اقدام انقلابي يك مفهوم دارند و دلايل معتدل اطلاخ طلبان است كه آزاديخواه را به ضرورت به اين راه مي كشاند و به او نشان مي دهد دو يا بيشتر وجود ندارد يا بايد حتي با اصول طبقه حاكم جنگيد يا بايد با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت كرد. براي مثال بسياري از آزاديخواهان قلابي ما در مورد مبارزه ما با رژيم در اوايل انقلاب مي گفتند: روش هاي مبارزاتي ما آن طور كه بايد باشد نيست.در استان هاي مرزي ايران تبعيض فراوان است اما من مخالف هر گونه خشونتي هستم، از طرف هر كسي كه باشد. من نه مي خواهم جلاد باشم نه قرباني و به همين علت با مبارزات مردم استان كردستان عليه سپاه پاسداران مخالفم." براي انديشه اي راديكال كه انعطاف ناپذير شده است، روشن است كه اين موضع گيري(شبه كلي گرا) در مرحله بعد ادعا خواهد كرد كه:" دوره ي انقلابيگري گذشته. ما به خشونت انقلابيون بر عليه دولت نيازي نداريم و بايد از طريق حمايت از يك كانديدا و شركت در انتخابات مطالبات خودمان را مطرح كنيم". اين وضع، انديشه راديكال را به اين نتيجه مي رساند كه وقتي سركوب شدگان را از اقدام ضدخشونت منع كرده اند، ديگر فايده ي ندارد كه به سراغ سركوبگران برويم و به ملايمت سرزنش شان كنيم. از اين قبيل: آزادي مطبوعات را بيشتر كنيد يا لااقل تظاهر كنيد به اينكه چنين قصدي داريد، يا: لطفا كمي بيشتر به فكر عدالت باشيد.! آزاديخواه راديكال مي دانند كه اين سرزنش ها تظاهري بيش نيست، زيرا آزاديخواه قلابي ادعا دارد كه نبايد به نيروهاي واقعي ستمديده امكان داد كه اعتراض هايشان را به اتكاي سلاح جدي تر كنند. دولت با دستياري آزاديخواهان قلابي، استعمارزدگان را با نشان دادن سراب اصلاحات، از عصيان و شورش دور مي كنند. راديكاليسم انقلابي هم، با توجه به دلايل و رفتارهاي آزاديخواه قلابي به جلو رانده مي شود: در گفتگو بين آزاديخواه حقيقي و آزاديخواه قلابي، دلايل اصلاح طلبانه و نتايج واقعي آنها(بقاي وضع موجود) بالضروره آزاديخواه حقيقي را به انقلابي شدن سوق مي دهد، زيرا آنها درك كي كنند كه اصلاح طلبي مقوله ي است كه انتياز دوگتنه ي دارد، نخست اينكه در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرد و ديگر اينكه به كارشناسان پراكسيس امكان مي دهد كه در ظاهر امر، از كارفرمايان شان يعني افراد طبقه حاكم فاصله بگيرند
.ي
رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم
شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!
پ.ن:شعري ارزشمند از رفيق كبير مزدوشت
