
بسمهتعالي
مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد. اين روزها پس از سخنراني شرافتمندانه اي كه تيم آقاي احمدي نژاد* با جوانان برومند و شايسته اش برابر رقيباي خود انجام داد و به اذعان همه؛ آقاي احمدي نژاد صرفا به ارائه يك سخنراني با برنامه، كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام سخنراني و هم طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه ترين الفاظ در سالن سخنراني و بيرون از آنكه تنها از شعبان بيمخها و نوچه هايشان بر ميآيد؛ پرداختند و درصدد آن هستند كه ضعفهاي فني خود را به اين و آن نسبت بدهند و هر آنچه كه خود و نوچه هايشان لايق آن هستند با سياه نمايي هر چه تمامتر به اين و آن نسبت داده، تا شايد بتوانند ضعف هاي سياسي خود را به نوعي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني كنند.
لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك ميكشند ميگويم كه از سخنراني آقاي احمدي نژاد و پيامي كه آن سخنراني به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند.
بديهي است هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نيست و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد، خوار و اگر كسي را عزيز بداند عزيز خواهد كرد. اين مطلب شامل حال گنده باقاليهايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز ميشود.
*تيم احمدي نژاد=غلام حسين الهام،متكي و رحيم مشائي
پ.ن: نفرين نامه مايلي كهن{
+}.. منبع عكس بالا{
+}..ديدار كروبي با ساسي مانكن{
+}
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:10 توسط گدا و فقیر
|

اولین باری که اسم محمد پوعبدالله به گوشم خورد، بعد از دستگیری های ۱۳ آذر دانشجویان بود که عده ای که هنوز آزاد بودند در مکانی که یادم نیست(خونه یکی از دانشجویان بازداشت شده)، برای آزادی رفقاشون جمع شده بودند و اون گزارشگر از اسم محمد پورعبدالله بعنوان یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، استفاده کرد. بعدش هم تو یاهو۳۶۰ لعنتی بود. متاسفانه هیچ وقت هم سعی به ارتباط گیری با این افراد نکردم. هیچ نظر جدید و حرف جالبی هم ازشون نمی شنیدم. فعالیت مخفی در دوران های خاص تاریخی همیشه عناصر ثابتی داشته. یکی از اون عناصر مشروعیت گرفتن از زندان رفتن هست. کاريزماتیک زندان رفته ها بیشتر از نویسنده و روشنفکرها است.. عشق به آوانگاردیسم و خوار و مادر سنت ها رو یکی کردن باعث بوجود آمدن نخبگان شورشی می شه که به مرور زمان دچار سکتاریسم می شن. نتيجش هم همين ميشه.. دانشجويان چپي كه حتي يك پايگاه كارگري نداره.
البته به موضوع ربطی نداره.. بعدا راجع به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مطلبی خواهیم نوشت. نمی دانم پورعبدالله را به چه جرمی گرفتن یا از او می خواهن به چه جرمی اعتراف کند. نمی دانم قرار است پورعبدالله جور چه رفقای را بکشد. ولی بی صبرانه منتظر آزادیش هستم.
پ.ن:تو این مدت بارها و بارها از خواندن مصاحبه های این خانواده های زندانیان سیاسی، سخت تحت تاثیر قرار گرفتم. شاید دليل نوشتن این پست، این مطلب باشد{
+}
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:44 توسط گدا و فقیر
|
رضا بختياري اصل... رضا بختیاری اصل - امید حلالی - شاهین بستان مهر- شهید عزت الله ابراهیم نژاداین پست نه شکایت نامه است نه تجلیل از یک معلم. شاید بشه اسمش را باز خوانی خاطرات گذاشت. دلیل اصلی نوشتن این پست یک سوال پیش پا افتاده بود که مدت ها منو آزار می داد. دانش آموزان صمد بهرنگی امروز چیکار می کنند؟ آیا اصلا بهرنگی را به یاد دارن؟ آیا مردم اون روستایی که بهرنگی در آنجا تدریس می کرد، از تفکرات و عقاید صمد خبر داشتن؟ تنها جواب نه بود و بی اطلاعی.. شاید اون دانش آموزان امروز فرماندار یا استاندار اون استان شده باشن. شاید شهید یا جانباز شده اند.
مدتی پیش بطور اتفاقی به وبلاگی برخوردم که چهره ی آشنایی برایم داشت. عکس که متعلق به معلم ادبیات کلاس دوم راهنماییم بود ولی عکس شاملو در پس زمینه چه کار می کرد؟ با نگاه كردن به آرشيو عكس هايش شکم به یقين تبديل شد. آن کت و شلوار مخملی را شناختم.
تابستان بود که تو یکی از کوچه پس کوچه های اهواز داشتیم دوگل کوچیک بازی می کردیم. مردی قد بلند با پوست سبزه جلو آمد و گفت: سلام بچه ها من دشتی بزرگ هستم یک مدرسه تو کوچه ی شما تاسیس کردم به اسم هاتف اصفهانی. قرار بود فقط دبستان باشه ولی بخاطر وام های که برای ساخت این مدرسه گرفتم. مجبور شدم یک یا دو سال هم راهنمایی تاسیس کنم.
کمی برای مدرسه تازه تاسیسش تبلیغ کرد و رفت. نمی دونم شاید از روی دلسوزی بود یا نزدیکی راه مدرسه به خانه که والدین تصمیم گرفتن ما رو تو اون مدرسه ثبت نام کنند. مدرسه نیمه تعطیلی بود. دو کلاس اول و دوم راهنمایی در نوبت عصر بیشتر نداشت(بخاطر نهایی بودن امتحانات سوم راهنمایی. شاگرد سومی نمی گرفت). هر کدام از معلمین هم دو تا سه درس آموزش می دادند.. اقلب پیر مرد های بازنشسته بودن. معلم کلاس چهارم دبستانم آقای بختیاری(دبستان بلال) رو تو دفتر مدرسه دیدم، من رو کشید کنار و در گوشی گفت: قراره برادرم معلم ادبیات شما بشه. ببین جوانبخت، چون بابات رو می شناسم می گم. سر کلاسش خوب گوش بده و ازیتش نکن. دانشگاه رفته و کلی درس ادبیات خونده.
مدتی بعد هم یک پسر مو فرفری با شلوار لی(مدل سنباد) و پیراهن بوته جقه دار معلم ادبیات ما شد. فرق این معلم با باقی معلم ها سن و سالش بود. از همه جوانتر بود و معلم ها پشت سرش بهش می خندیدن. ولی تفاوت مهم تر رابطه ی دوستانه با ما بود. از جنس معلم های بود هر چقدر شاگرد رو کتک بزنن، قرور کوچک دانش آموز خرد نمی شه و هیچ وقت از سر کلاسش فرار نمی کنه. به جرعت می توانم بگوییم هیچ کس این همه کتک به من نزده بود. از پرتاب کچ و تخته پاکن و حتی تکه آجری که بین در کلاس گذاشته بودیم تا بسته نشود. یک بار هم کتابی از ژول ورن برايمان آورد و گفت: اين كتاب را بنوبت بخوانيد و بعد به دوستانتان بدهيد. وقتي همه كلاس خواندن راجع بهش يك انشاء بنويسيد. اين كتاب در دست همان نفر اول باقي ماند و بيچاره معلم كه چقدر التماس شاگرد مي كرد كه از خير كتاب خوان كردن شما گذشتيم، جان مادرت كتاب را پس بده. چند باري هم از كيفش چند مجله و روزنامه در آورد و مي گفت: تو اين روزنامه شعر من چاپ شده.. حيف وقت كه با شماها هدر مي دم.
به طرز عجيبي بيشتر خاطرات كلاس ادبياتم را يادم هست ولي آن روز كذايي از همه ي روزها بهتر يادم مي آيد. كلاس هاي ما شيفت عصر ثابت بود. كلاس ادبيات دو زنگ آخر. هوايي گرم اهواز و باد پنكه دل و دماغ درس خواندن براي ما نگذاشته بود. آقاي معلم ادبيات با ظاهري متفاوت وارد كلاس شد. يك كت و شلوار مخملي و جليقه ي خيلي قضميت.. فكر كنم ۱۰ دقيقه ي همه مي خنديدن كه ناگهان آقاي معلم ادبيات مثل فيلم هاي بروسلي به وسط دانش آموزان آمد و شروع به كتك زدن همه كرد. يك كشيده به اين دانش آموز يك لگد به آن دانش آموز. تقريبا همه كتك خورديم.. ولي من و دانش آموزي كه كنارم مي نشست با توجه به كتك هاي كه خورده بوديم، خنديدنمان قطع نمي شد. ۱ فصل كتك ديگه و تبعيد به بيرون كلاس. ۵ دقيقه بعد از كلاس بيرون آمد و گفت: گنده بك آدم شدين؟ مقداري پول به ما داد و گفت: بريد از فلكه چيتا سيگار كنت برام بخريد. ساعت سه بعد از ظهر تابستان در اهواز پرنده پر نمي زد چه برسد به سيگار فروشي. وقتي با چند نخ وينستون به كلاس برگشتيم. باز هم ما را كتك زد و گفت بشينيد گنده بكا.. رفت جلوي پنجره كلاس و شروع كرد به سيگار كشيدن و گفت ديشب رفتم خاستگاري يك دكتر داروساز... دوباره خنده.. دوباره كتك ... دوباره خنده ... دوباره كتك...
نمي دونم چرا ائنجا معلم شده بود ولي حدس مي زنم بخاطر پولش بوده.. سالها از اون موضوع مي گذره. شاگردا بزرگ شدن. اكثر از اون شهر رفتن. ولي سرنوشت اين معلم براي دانش آموزانش داره تكرار مي شه. اين دور تكرار تاريخ بد جوري يقه ي ما رو گرفته..
پ.ن: این پست رو سر کار نوشتم. زبان محاوره با چهل زبان دیگه قاطی شده و جمله بندی مشکل داره.. هر غلط دیگه هم دیدین بزارید به حساب تند تند تایپ کردن و فشار به مغز برای یاد آوری خاطرات..
پ.ن: خبرگزاري دانشجويان ايران - خوزستان
وزارت ارشاد از دومين دفتر شعر رضا بختياریاصل با عنوان " شهر فرنگ يا حافظ بيا از كلاس فارسی غيبت كنيم " 18 مورد اشكال گرفت. اين شاعر در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: اين مجموعه شامل اشعاري بود كه پيش از اين در نشريات به چاپ رسيده بود. وي تصريح كرد: حاضر به انجام 18 مورد اصلاح و حذف شعرهايم نيستم زيرا اشعار انسجام خود را از دست ميدهند. بختياریاصل گفت: به احتمال زياد كتاب را در خارج از كشور منتشر ميكنم. مجموعه قبلي بختياریاصل با عنوان " حالا مثل خودم هستم " موفق به دريافت جايزه ادبي كارنامه شده بود.
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:29 توسط گدا و فقیر
|
صبح ساعت 6:30 از خواب بيدار مي شم. با هزار جور ترفند سوار مترو صادقيه مي شم. به محض اينكه درهاي واگن مترو باز مي شه مي پرم داخل و سريع روي يك صندلي مي شينم. بايد اين كار كمتر از 5 ثانيه طول بكشه وگرنه تا خود ميدون هفت تير بايد سرپا وايسم. تقريبا هر روز صبح كلي سوژه خنده سر سوار شدن تو مترو پيش مي ياد.. ياد اون بازي توي مهدكودك مي افتم كه پنچ تا صندلي بود و شش بچه كه به محض تمام شدن موزيك بايد روي يك صندلي مي نشستن و نفر آخر بازنده بود. از هفت تير تا محل كارم هم پياده گز مي كنم.. شكم خالي و سيگار تو اون سر بالايي اصلا چيز جالبي نيست. تو شركت هم كه معلوم نيست كار ما اونجا چيه، بايد تا ساعت پنج بمونم. روز اول بعنوان طراح سايت اينجا اومدم. بعدش شدم برنامه نويس يك روز كار گرافيكي، يك روز پشتيباني، يك روز ديگه آموزش برنامه به كاربر و امروز هم شدم كارفرمايي بالا سر نقاشان كه اومدن ساختمان رو رنگ بزنن. بوي رنگ گيجم كرده. روز اول نقاشه زنگ رو زد و با لهجه ي تركي گفت شما كه اسم شركت رو گذاشتين فلان و بهمان آريا آيا واقعا آريايي هستين؟ موندم چه جوابي بدم و ادامه داد منظورم اينه كه شيرازي هستين؟ گفتم نه يكي مشهدي اون يكي رودهني و ... خلاصه از همه جا هستن بجز استان فارس اين اسم هاي اصيل ايروني كه اين روزا مد شده و پسوند شركت ما هم هست يك افه چسه ي روشن فكري هست تا ريشه ي ملي گرايي. نقاشه از حرف هاي من حوصلش سر رفت و گفت: اين روزا مردم دارن بيدار مي شن و رفت. وقتي اين جمله رو مي گفت چهرش خيلي سياسي بود و من گوز پيچ مونده بودم تالاپي از باسن مذهب رو سنگ ملي گرايي افتادن آيا بيداري محسوب مي شه يا نه. بايد سيفون رو كشيد . ساعت پنج هم دوباره مسير تكراري هميشه. اتوبوس هاي هفت تير به ميدون صادقيه.. يك ساعت و نيم طول مي كشه تا اين لامصب برسه.. معمولا تو مسير يك چرتي هم مي زنم.. ديروز وقتي چرتم با يك ترمز وحشتناك اتوبوس پاره شد فهميدم وقتي خواب بودم آب از دهنم سرازير شده. سري توف و موفمو جمع كردم و خيلي خونسرد سرم رو بلند كردم و اطرافم رو نگاه كردم كه ببينم كسي اين صحنه ي زيبا رو ديده يا نه.. معمولا سعي مي كنم صندلي جلو بشينم، از اين جلو نشستن تجربه خوبي دارم. يك بار صداي راننده و دوستش رو شنيدم كه راجع به لزوم سنديكا با هم صحبت مي كردن. رفيق راننده هي مي گفت و راننده تاييدش مي كرد. بعد نمي دونم چي شد حرفشون رسيد به خدا و اسلام و اين حرف ها. رفيق راننده هي تلاش مي كرد با اون سواد پا منبري(اطلاعات شفاهي) خدا رو انكار كنه و راننده هم هي موضوع رو مي برد تو جاهاي خيلي باريك آخرش راننده گفت خوب اگه انسان هم موجود تكاملي و از موجودات تك سلولي درست شده، اون موجودات تك سلولي رو كي درست كرده؟ رفيق راننده هم اعصابش بهم ريخت و گفت: حقت همين آخوندا هستن. اون موقع اتوبوس تو ستارخان بود و بيشتر مسافر ها پياده شده بودن. صدا رو بهتر مي شنيدم و هم صورت رفيق راننده رو .. وقتي رفيق راننده اين جمله رو به راننده زد چهرش خيلي سياسي شده بود.
توي خونه يك كتاب نيمه تموم از لوی استراس دارم كه آروزي تموم كردنش به دلم مونده. حس تنظيم ماهواره ي خراب شده هم ندارم. نه چيزي مي خونم و نه چيزي مي بينم و نه حرفي براي گفتن دارم. ولي يك چيز بزرگي عوض شده. يك جاي خوندم كه بشتر افرادي كه توي زندان ها تواب مي شن و رفيق هاي سياسي ثابق خودشون رو مسخره مي كنن. در واقع اين كار رو براي خلاص شدن از شدت درد كابل هاي كه رو پوستشون مي خوره نيست. اونا واقعا اعتقادشون رو از دست مي دن. يك هويت جديدي پيدا مي كن. و برعكس هم هست. اون كسي كه حاضر مي شه اعدام بشه ولي دست از آرمانهاش برنداره حس مي كنه با تواب شدن ديگه چيزي نداره يا بهتر بگم هويت اجتماعي اقتصادي و سياسي خودش رو از دست مي ده و زندانبان ها هم به اين موضوع خوب آگاها. از خيلي از سياسي هاي دوره انقلاب شنيدم كه مي گفتن ما اصلا فكر نمي كرديم موضوع اين همه جدي هست و فقط مي خواستيم ظرفيت پهلوي رو امتحان كنيم يا افكار اون موقع ما خيلي بچه گانه بود و اين جور حرف ها كه در نهايت ما شوخي شوخي انقلاب كرديم. از اين جور آدما در گذشته زياد زندان مي افتادن و وقتي مي ديدن اين بازي بچه گانه داره جونشون رو مي گيره سريعا اعلام پشيماني مي كردن. اگر ديروز كه زندگيم خلاصه مي شد به يك اتاق و كلي كتاب و يك كامپوتر شايد مثل اونا تو اولين بازجويي به
همه كارهاي نكرده اعتراف مي كردم اما امروز...
پ.ن:بلاخره يك روز اين شجاعت رو پيدا مي كنم و مي رم با راننده سر اين موضوع بحث مي كنم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:24 توسط گدا و فقیر
|

مدت ها از آخرین باری که کتاب صد سال تنهایی را خواندم می گذرد. کتابی که تا به امروز تاثیر خودش رو داشته و هر رمانی رو که به دست می گیرم را با صد سال تنهای مقایسه می کنم. خیلی از صحنه های اون کتاب الان یادم نمی یاد ولی بعضی از تصویر سازی های مارکز رو هیچگاه فراموش نمی کنم. خوبی این کتاب در اینه که نویسنده تا یک حد بخصوص برای ساخت فضایی بعدی ماکاندو پیش می ره و بعد از دادن یک اطلاعات کلی دکوراسیون، این اجازه رو به مخاطب می ده که با نستالژی خودش ادامه ی حجم سازی ها رو انجام بده. بطور مثال هنگام به رگبار بستن کارگران معترض و انتقال جنازها توسط قطار و ریختن اجساد به دریا، با ذکر کلی اجزای صحنه مثل حرکت قطار در تاریکی شب، ریزش باران، مامورین پلیسی که مراقب قطار هستن و .... این اجازه رو به خواننده می دهد که قطار رو با توجه به مشخصه های کلی، در هر شکلی که دلش می خواهد در بیاورد. برعکس بعضی از نویسندگانی که دست خواننده رو می گیرن و کشان کشان اون رو محل اصلی اتفاق می برن. مارکز ولی دست مخاطب رو باز گذاشته تا ماکاندو رو به شکل هر شهر یا محله ی که خواننده با اون احساس بهتری بهش دست می ده، در بیاره. این قطار و آن شهری که دچار یک فراموشی تاریخی شده منو بیاد ایران و هزاران اعدامی دیگر می ندازه. یا اون فرمانده ی که از شورش علیه دولت خسته شده و با مردان سیاه پوش قرار داد می نویسه. ناتالیا جینز بورگ نویسنده بزرگ ایتالیایی در باره این کتاب می گوید : "... صد سال تنهایی را خواندم.مدتها بود اینچنین تحت تاثیر کتابی واقع نشده بودم . اگر حقیقت داشته باشد که رمان مرده است یا در احتضار مردم است پس همگی برای این اخرین رمان برخیزیم و سلام بگوییم." من هم با نویسنده ی ایتالیایی موافقم. همه باید به احترام این رمان از جا برخیزند .. وصیتنامه ی مارکز
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت احتمالاْ همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم. بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من ؛نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.
اگر تکه ای از زندگی می ماند کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستند من راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم واز خوردن یک بستنی لذت می بردم.اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ساده بر تن می کردم نخست به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.اگر دل در سینه ام همچنان می تپید ؛نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای ونگوگ شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشین ترانه ای عاشقانه به ماه هدیه می کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهایشان وبوسه گلبرگهایشان درجانم بنشیند.اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد؛بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستتان دارم. چنان که همه مردان وزنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی داشتم در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم ورهایشان می کردم تا خود پرواز را بیاموزند.به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم.
پ.ن:دو مقاله از ترانه جوانبخت در این رابطه{
+ +}
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:57 توسط گدا و فقیر
|
چند روزی هست که به خاطر کوچ، خوابم بد شده. شبا کابوس می بینم. حس کارگری رو می کنم که واسه کار روستایی خودشو ترک کرده به شهر اومده. همه ی دعوا سر بر سر این بود که حاضر نشدم تو اون روستایی لعنتی نیروی کارمو به هر کسی مفت بفروشم. دیشب خوابی دیدم که همه ی فضاهاش جدید بود. چند مغازه از مدل مغازه های جنوب شهری و قدیمی کنار هم بودن. کنار یکی از مغازه ها مادرم رو یک تخت بود و نمی تونست تکون بخوره انگار قطع نخاع شده بود.(این صحنه از همین سریال بعد افطار به خوابم اومده بود.خوابزده) بابام هم مثل همیشه داشت سیگار می کشید و قدم می زد. طوفان شن از اون مدل های که چند ماه پیش از عربستان و عراق به ایران رسیده بود، هوایی خوابم رو داشت آلوده می کرد که وسط خوابم غیب شد. نمی دونم چی شد یا شاید یادم رفته ولی تا به خودم اومدم یک سر تخت دست من بود و سمت دیگه دست بابام. تو خواب از اینکه نمی تونستم تخت رو نتهایی بلند کنم و بابام با این سن و سال باید کمکم می کرد ناراحت بودم. کرکره یکی از مغازها بالا بود به بابام اشاره دادم که مامان رو اونجا ببریم تا طوفان شن تمام بشه ولی بابام گفت اونجا نه، اونجا آدم زندگی می کنه. تو یک مغازه که انگار یک آرایشگاه متروکه بوده رفتیم و تخت رو کنار دیوار تو انتهای مغازه که تاریک بود گذاشتیم . بعدش رفتم تو همون مغازه ی که اول قرار بود بریم ولی نشد.. ولی کرکره تا نصفه اومده بود پایین. خم شدم و سرم رو داخل مغازه کردم. مدت طولانی به صحنه ی که جلوم بود خیره موندم. یکی از فامیل های نزدیکمون با زن و بچش اونجا خوابیده بودن. انگار از خستگی بیهوش شده بودن هنوز کفش هاش پاش بود و سیگارش که داشت می سوخت و به فیلترش نزدیک می شود. مثل یک نقاشی بود که تنها محرکش دود سیگار بود.جای خیلی باریک و کوچکی بود. یک تلویزون هم که یک پارچه روش انداخته بودن بالا سرشون بود. تازه فهمیده بودم که دارم خواب می بینم و هی از خودم سوال می کردم این فامیل ما اینجا چه کار می کنه؟ ما چرا این همه فقیر شدیم؟ ناگهان زن این فامیلمون اومد بیرون و به من نگاه کرد من هم شورع کردم به قسم خوردن که نیت بدی نداشتم و اصلا نمی دونستم کسی اون تو زندگی می کنه.
همه اوقات وقتی به موضوع کارگری که هر چی کار می کنه و باز تو زندگیش کم میاره، به یاد این فامیلمون می افتم. آدمی که حاضر نشد نیروی کارشو مفت بفروشه و همه مسخرش می کنند که این یارو خیلی تنبله و حالا که حقوقش نمی رسونه بره دو جا کار بکنه. همه می گن این فامیل ما زندگیشو دوست نداره و بیش از حد سیاسی بودنش باعث شده افسوده بشه. زن و بچه اش هم دارن به پای اون می سوزن. ولی من با چشم های خودم دیدم وقتی حقوق ۲۴۰ هزار تومانیش رو می گیره، با وجود اینکه می دونه وسط برج پولش تموم می شه، مستقیم می ره قصابی و واسه تنها بچش گوشت می خره و موقع بسته بندیش هم رو بسته نایلون های فریزری می نویسه که این گوشت مال بچه هست. بارها دیدم موقع غذا خوردن گوشت توی خورشت رو در می یاره و میزاره تو بشقاب بچش و خودش و همسرش با سیب زمینی و لپه سر می کنند. بارها از ترک کردن سیگارش برام گفته.من با حس مسخره ی هر بار بهش گفتم: روزی ۱۰ نخ سیگار مگنا کسی رو تاجر نمی کنه. و اون هر بار می گه می تونم با پول یک پاکتش واسه بچم لپ لپ بخرم. اون به همه ی وظایفی که اجتماع سنتی بر عهدی یک پدر گذاشته، داره عمل می کنه. ولی .... همیشه وقتی به اتوپیای سوسیالیستی فکر می کنم،یاد این فامیلمون می افتم که با خانوادش کنار یک دریاچه نشسته اند و دارن ساندویچ سالاد الویه می خورن. ساعت ها با هم سر کوچه نشستیم و سیگار کشیدیم. و حیف که دیگه نیست. من از اون شهر رفتم چون نتونستم خوب خودمو با قوانین اونجا هماهنگ کنم. چون آخر خط آدمای که با قوانین من زندگی می کردن رو دیدم. ما پیشاپیش بازنده ی این میدان هستیم چون خوب کار نمی کنیم. چون حاضر نمی شیم بیشتر از دست مزدی که می گیریم کار کنیم. چون مثل سگ براشون جون ندادیم. تو اون شهر یک قانون واسه ما بیشتر نبود"باید خوب کار بکونی تا از گرسنگی نمیری"
پ.ن: ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا ، برسیم به کارمون! اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟(حسین پناهی)
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:58 توسط گدا و فقیر
|

پریشبا حضرت حاجی کرم شوهر دختر خاله ی مادرم
چون که ماشین نو خریده بودن خدمت والده رسیده بودن
پس از تعارف و کمی حرف مفت یهو یه کاره رو به من کرد و گفت
نشستی و این همه خوندی که چی؟ توی مخت کتاب چپوندی که چی؟
آخر ٍ خوندن اول ٍ سختیه علم و هنر مایه ی بدبختیه
درسته که درستو فوت آبی باید بشینی کشکتو بسابی
ما اگه پول گنده در میاریم شکر خدا سوات موات نداریم
حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه کارش یه کم سخته ولی نون توشه
تازگیا خرجا رو بالا دیدم زد به سرم یه دکه هم خریدم
حالا تو هی بشین رساله بنویس هی توی روزنامه مقاله بنویس
میترسم آخر چپقت چاق بشه اوضاع روحیت یهو اوراق بشه
خلاصه این که اگه آدم بشی ماشین میدم بری مسافر کشی
تو که خودت معدن عقل و هوشی بیا برو واستا کوپون فروشی
خیر سرت میگی نویسنده ای صحبت پول میشه که شرمنده ای
آخه به این شعر و ورا میگن کار؟ برو پی یه کار نون و آب دار
اونایی که کار اداری دارن بعضیاشون خوب پولی در میارن
همساده ی ما سد جواد حاجی تو این مزایده تو اون حراجی
همش با گنده گنده ها میپره صد تای ما رو با یه چک می خره
شعر چیه؟ کتاب کیلویی چنده؟ این چیزا رو حاجی نمی پسنده
هنوز مخت روی کتاب سه پیچه؟ بابا زمان آش و ساندویچه
شاید بگی روده درازی کردم با اعصابت بی خودی بازی کردم
گفتم آخه زبون من آتیشه هر چی بگم بی احترامی میشه
نهایتا توی یه جمله گفتم یاد (( عقاب)) خانلری میفتم
پ.ن:تا اطلاع ثانوی تلفن منزل ما قطع می باشد. مجبور به آپ کردن فله ی از طریق کافی نت سر کوچه می باشیم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:50 توسط گدا و فقیر
|

میدونی مثلا اگر خورخه لویس بورخس کمی دیرتر کور میشد جملاتی نظیر این مینوشت: با دقیق شدن در پوست زرافه به این حقیقت نا محتمل خواهی رسید که این پوست ِ ظریف پیغامی ازلی_ادواری را میرساند مبنی بر این که عصر کالی یوگایی ِ ظلمت رو به انتها است و عصر تابناک درخشش طلای جوهره از اعماق دارد به سطح می آید و این پوست ـ نوشت ِ راز آمیزی ست با نگاهی که یک ادیب یا فرزانه ی ذن بدان می افکند.. ........................
ممتیک را اینجا خاصه اصل گوهرین کلمه لحاظ کرده و چنین ادامه میدهم:میم در معنای هستی شناسیک همان روح است یا در واقع متافیزیک، همان بُعد خودبنیاد ِ واژه های بشری ست. لذا روح اساسا در وجود، بقا ندارد .و آنگاه که از بقای روح حرف میزنم در کنش ُ سوبژکتیویته ی فلسفه های کهن برای خود چیزی میبافم. و نیز داده های فرهنگی ما که برای آیندگان می مانند از همین سنخ است.لذا روح یا همان میم فاقد اصالت جوهری بوده و یک ویروس محسوب میشود یک نوع کلون شگفت از مقوله ی ژن است و درست به مثابه ی آینه ی جادویی ملکه در داستان سفید برفی.اما روح ، مآلا و در جوهر، مجازی ست.
وقتی هگل از روح هستی سخن می گوید دقیقا از ممتیک حرف میزند.و آنگاه که ناپلئون را سمبل روح هستی که سوار بر اسب است باز میشناسد در واقع از خطابه های پرشور و نافذ ناپلئون و روح ناسیونالیستی حاکم بر قرن تاثر میپذیرد. شاید آنچیزی که بشر را متمایز میکند از دیگری و دیگران، ویروسی باشد که وارد ذهن و ژن بشر شده با رگه هایی مازوخیستیک( همان میل مبهم به ریسک)
بشر کاری را انجام میدهد که اطمینان ندارد از عهده اش برآیدو شاید که به شکست هم منجر شود اما این ریسک را میپذیرد چرا که در روان اش(که با روان هستی در دیالوگ است)نشانه هایی دریافت میدارد مثل همان پوست زرافه که به طرزی مضحک کُد میدهد که نوری قریب الوقوع در راه است. با خودم فکر میکردم که درمدرنیسم ،بشر جنبه ی روحانی هستی خود را اخته میکند و سپس میم در جنبه های ابزاری برجسته تر میگردد. و خلاقیت ِ میم در این میان از بین میرود. باید بگویم همین خلاقیت که در ممتیک هست نشانه ی نوعی اصالت جوهری و موجودیت حضورمند است چرا که خلاقیت و هوش و میل به تکثیر و بالندگی، خصلت فرد ِموجود است و نه یک ابزار و شی ِ کلونی شده.
در طی مدرنیسم بشر این روح و کُد و نشانه ها را اخته میکند و در پست مدرن با نوعی سانتی مانتالیسم هیجان زده ولی نوعا کسالت بار از همین فرهنگ نماد ها و کُد ها در آثار علمی هنری فرهنگی اش سود میجوید. و حالا بعد 30سال کسی که به آن نشانه ها دقیق میشود در می یابد که آن نماد های اسطوره ای زمانی زنده بوده اند و به لحاظ سوبژکتیو، هستی ِ عینی داشته اند اما درست نمیدانم این تفکر از کجا می آید که روح=کلمه=ممتیک=الهه گان ، همه و همه پیش از ژن وجو داشته اند یعنی کلمه پیش از آفرینش وجود داشته و با امر خلقت بخشی از خلاقیتش را به ژنتیک میدهد.لذا کلمه خود اصل ِ اصالت و اصل ِ جوهر است .
پ.ن:تا چند هفته دیگه ماه رمضان میشه، اینجور مواقع بسیار میشنوی که مردم میگویند سعودی ها ماه را دیده اند عید است یا از فردا روزه است.. این تاءسی به سعودی نه از جنس برادر بزرگتر که مرا یاد تمثیل فروید از تابو می اندازد.. و اینجا ایران دارد از پدرش (سعودی ) پیشی میگیرد و توتمیسمش را طی میکند. این دوران تنها با پدر کشی اتمام می یابد. یا ایران باید پدر_سعودی را بردرد یا توسط فرزندانش(ترک) دریده شود
پ.ن:اسم عکس روزهای تکراری در آشپزخانه..
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:18 توسط گدا و فقیر
|

نمای بیرونی:(هگل سوار بر یک تخت روان در حالی که مخفیانه با خودش ور میرود)
کلوز آپ: (کیرکه گور با نوک عصای پدرش کتاب های توی شومینه را به هم میزند)
هگل روی تفکر نظری تاکید دارد و کیرکه گور بر وجود تاکید می کند.هگل حقیقت را در نظام عقلی می جست در حالی که سورن در پارادوکس.هگل کلی را می جست و سورن جزئی و فرد را.هگل به منطق به عنوان میانجی آنتی تز یا مدون یک منطق پیوسته مینگریست( بالاخره می نگریست یا نگاه میکرد؟) سورن به دیالکتیک کیفی یا جهشی به جای منطق پیوسته اشاره دارد. هگل حقیقتش را در مطلق و عینیت یافت و سورن حقیقت را در نسبت و ذهنیت شناخت و امکان را به جای واقعیت جایگزین کرد.( گر چه بنظر میرسید توان روحی این کار را دارا نیست).
به نظر سورن کیرکه گور یک سیستم اگزیستانسیالسم غیر ممکن است زیرا یک سیستم متضمن غایتمندی و تکامل است. وجود یعنی استمرار و همواره نیز ناقص است وقتی که وجود به پایان برسد سپس شاید یک سیستم بتواند شکل بگیرد.
بدین ترتیب هگل سیستم مطلق خود را در حالی مدون کرد که وجود در استمرار بوده و این جدا طرفداری از یک طرح مضحک است .فرد موجودی ست در حال ِ شدن و هرگز در حالت پایان نیست لذا یک نظام وجودی را نمی توان مدون کرد( و اندر باب همین مقوله بعد ها شاید ریش درویشی کارل مارکس را نیز چندی بپیچیم که با شاخصه های غایتمند و وعده گرایی های آرمانی سکسکه ای در روند تفکر تولید کرد...آره جانم )
ایده ی هگلی گونه ای از سیستم همه خدایی ست که حاوی این_ همانی ِ سوژه و ابژه است و اندیشه را با هستی متحد می کند در حالی که اگزیستانسیالیسم نازنین ما آنها را از هم منفک میکند و اتفاقاهمین تفاوت اساسی اگزیستانسیالسیم و ایده آلیسم است.
انسانیت ِ صرف یک انتزاع است و عینیت نظام هگلی سوژه ی موجود را از دست داده است.
برای سورن حقیقت ، ذهنیت است و شیوه ای وجودی ست که فرد به آن وجود می دهد و در آن زندگی می کند.فرد،حقیقت است حقیقت ، ذهنیت فرد است ( و حقیقتا ننگ ابدی بر هیدگر که از این سوژه به چه تعبیر غریب و تکان دهنده ای از وجود رسید.. گرچه نباید در این نگاه وجودی خاص هنری برگسون را نیز از یاد برد که بسان سیدالشهدا غریب مانده است)
بالا ترین حالت ذهنیت شور است. اندیشیدن به صورت وجودی یعنی با شور درونی اندیشیدن( و آگاهم اینجملات ِ عمیقا سطحی چه نعوظی در ذهن متورم ایرانی جماعت ایجاد می کند)
اینجا حقیقت به عنوان یک عدم قطعیت تعریف شده است که سریعا روند تصاحب پرشورترین تمایلات درونی را در خود دارد بهر روی سورن بر آنست که عدم قطعیت و دلهره و تردید همواره با ذهنیت توام است که جهش ایمان را ایجاب می کند. بطور عینی حقیقت همواره یک تناقض است و همیشه غیر یقینی ست لذا هرگاه فرد موجود با حقیقت عینی جاودان روبرو شود آن حقیقت عینی به صورت متناقض نمایان می شود.
خب این هم میتواند جمله ی پایانی این پست باشد:
اندیشه از وجود منتزع می شود چون وجود نمی تواند اندیشیده شود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:55 توسط گدا و فقیر
|

امروز بطور اتفاقی به یک وبلاگ برخورد کردم که متعلق به یک معلم هست. یک سرباز معلم جنوبی.. داستان خیلی ساده است.. باز طبقه ی محروم به جای گرفتن حقش، داره اونو از طبقه ثروتمند گدایی می کنه. این بار داستان به صورت یک مدرسه ی محروم که چهار دانش آموز داره، طراحی شده. این بار به جای نماینده ی دهقانان که می رفت به پای خان می افتاد و التماس می کرد، به شکل یک معلم ۲۲ در آمده.. برنامه سازان دولتی هم از اون یک انسان مقدس ساختن.او را به عنوان کسی که به دنیای مادی نه گفته و به امر مقدس تعلیم و تربیت در یک روستای بی آب و علف مشغول هست، معرفی کردند و حالا شما ای طبقه ی که وقت تلویزیون دیدن دارید، به کمک این محرومین مقدس بشتابید. معلم جوان هم خوشحال که رسانه ملی توانایی جذب ترحم ملت نسبت به این مدرسه را دارد، مدام در وبلاگش از کامران نجف زاده و مسیح علی نژاد تعریف و تمجید می کند و می نویسد.. تلاشی مذبوحانه برای گرفتن کامپیوتر از وزیر آموزش و پرورش و جمع کردن کمک های مردمی که بیشتر بصورت صدقه هست.. بعد هم دانش آموزان بیچاره با دمپای پاره و سر تراشیده و دست های کثیف را پشت میز بنشاند و صدقه های مردمی را روی میز گذاشته و از آنها عکس بگیرد تا شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگش زیاد بشود یا باز یکی از مسئولین کشور از وبلاگش دیدن کنه و براشون چیز دیگری بفرسته یا مثلا بخاطر خوب جلوه دادن وزیر آموزش و پرورش و خوش خدمتی برای دولت، بعد از تمام شدن سربازیش در یکی از ادارات استان بوشهر یک پست دولتی خوب بهش بدن. این موضوع مثل راننده ی مخصوص رئیس کارخانه می مونه که از شغل و جایگاه اجتماعی خودش بیزار هست و بهترین راه فرار از گرسنگی هم ازدواج با دختر معلول عقلی رئیس کارخانه می دونه... خلاصه کنم، وقتی معلم های مثل فرزاد کمانگیر رو می بینم دیگه با این جور مظلوم نمایی ها حال نمی کنم.. خوشم نمی یاد از مظلومی که به ظالم احترام بزاره..خوشم نمی یاد از آدمی که بخواد از فقر و گرسنگی آدم های دیگه سوءاستفاده کنه و شکم خودش رو سیر بکنه.. مثل سینمایی مخملباف مثل وبلاگ این سرباز معلمه.. از آدم های که به دنبال لذت هر چه بیشتر هستن بدم میاد آدم باید ریشه ی ستم ها رو بزنه و اگر قرار هست فقری نشان داده بشه باید برای از بین بردن این ناهنجاری باشه نه عادت کردن یا دکان و بازار تبلیغاتی راه انداختن.. هر وقت مسائل روزمره در لایه های زیرین جامعه رو برای طبقه ی چلوکباب خور به تصویر می کشن.. برای اون ها تصاویری واقعی از انسان وحشی و پابرهنه رو تدایی می کنه که ترحم برانگیزه.. و مسئولش شما هستید..
پ.ن:این هم وبلاگ یک لمپن پرولتاریا وطنی"سرباز معلم" {
+}
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:29 توسط گدا و فقیر
|

ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پر سایه
خاطر در آرامش است
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید
قلبها به خوابی خوش فرو شده است
به امید پراکندن ابرها
ابرهای خزانی در ذهن و روح من...
آنگاه که قیود و پیش داوریها یکسره از پهنه زمین روفته باشد
تنها در صراحت بی قید و شرط
در خلايی آزاد کننده و پایدار
برای زندگی تازه
برای روحی تازه فضایی میسر است.
پ.ن:راستش نمی دونم باید چی گفت و چی کار کرد. برای آدمی که در انتظار رفتن به زندان هست.. باید دست رو دست گذاشت و فقط باهاش خداحافظی کرد؟ یا براش تو وبلاگ شعر از شاملو گذاشت؟ فقط همین؟
ولی رفیق این وبلاگ تنها چیزی هست که من دارم.. اگه اصلاح طلب بودیم، حتما لوگوی آزادی تو رو تو سایتم می گذاشتم یا تو روزنامه ام راجع به تو می نوشتم یا تو دفتر حذبم یک عکس بزرگ از تو رو آویزون می کردم به دیوارش.. ولی من هیچی ندارم به جز همین وبلاگ که اونم دیگه حوصله ی برای نوشتن داخلشو ندارم.. این روزا تنها انگیزه ی نت اومدنم خوندن وبلاگ های افرادی هست که منتظر هستن.. منتظر رفتن به دادگاه یا رفتن به زندان.. منتظر انجام شدن حکم فرزاد کمانگیر یا رفتن به زندان عابد توانچه.. ببین رفیق چیز جدید واسه گفتن ندارم که بتونه تو رو تو این شرایط کمی آروم تر بکنه فقط خواستم از این حس گند خلاص بشم. این حس بی فایده بودن، این حس عذاب وجدان که مدام خفت آدم رو می گیره و هی میگه: ببین یک معلم رو می خوان اعدام کنند! تو کاری از دستت بر نمی یاد؟ ببین یک جوان رو به جرم آزادی خواهی و برابری طلبی می خوان بندازن تو زندان! هنوز هم نمی خواهی کاری بکنی؟ بابا این هم عقیده تو بوده، این واسه آزادی تو، واسه برابری کودک دشمنش شاید داره می ره زندان، خوب یک کاری بکن.. و بدترین مرحله موقعی هست که به خودم جواب می دم:چی کار می تونم بکنم؟ چی از دستم بر می یاد به جز وبلاگ نوشتن یا چهارتا فراخوان کمک رو امضا کردن؟
پ.ن:عابد توانچه در انتظار رفتن به دوزخ{
+}
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:35 توسط گدا و فقیر
|

از مجله خانواده سبز و از این قبیل مجله ها و حتی وبلاگ های با این مدل ادبیات، بدم می آید. توی این دنیای هزار توی وبلاگستان گاهی گول اسم های وبلاگ ها رو می خورم و وارد می شوم ولی با یک نگاه کوچک و سطحی به مطالب وبلاگ، به سرعت از وبلاگ خارج می شم. موضوع موقعی تغییر پیدا می کنه که یک روز تعطیل، برق اين كلان شهر با درجه حرارت ۴۵ درجه قطع بشه و شما از بيكاري شروع كنی به صفحه به صحفه این مجله رو خواندن. به سبیل رفیق استالین قسم این ۲۰ مورد در رابطه با شخصیت زنان رو من از خودم ننوشتم و به طور رسمی در شماره ۱۹۷ . نیمه دوم اسفند ماه ۱۳۸۶ این مجله به چاپ رسیده..نویسنده این مطلب پروفسور حسين باهر عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی است..لطفا این مطلب رو با نگاه طنز نخونيد. من امروز اصلا با کسی شوخی ندارم.این مطلب خیلی جدی هست.
۱-زن آخرين مخلوق كارخانه هستي است. بعد از جمادات، نباتات و حيوانات، آدم و حوا(پس از آدم)آفريده شده است.
۲-خداوند در خلقت حوا به خودش تبريك گفته است:ثم انشا،ناه خلقا آخر فتبارك الله احسين الخالقين.
۳-زن يكي از چهار آيت الهي است: و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازرواجالتسكنوااليها.
۴-هر مردي به چهار اعتبار به چتر زنانه وصل است:مادر، خواهر،دختر،همسر
۵-هر مخلوقي زوجي دارد: حتي سوره هاي قرآن و زوج مرد، همانا زن است:و خلقنا ازواجا
۶-زن جلوه جمال الهي است و مرد جلوه ي جلال الهي.
۷-"مادري" بالاترين شان يك زن است كه با آن كامل مي شود و كمال مي بخشد.
۸-زن از نظر جنسمي ظريف تر و از نظر روحي لطيف تر از مرد است و از نظر كلامي حريف تر.
۹-زن ها شباهت هاي با خداوند دارند: شريك ناپذيرند،مشتاق تجلي اند،سن بر آنها نمي گذرد،نگران مرگ نيستند.
۱۰-زن ها مانند "گل" هستند و مردها مانند "درخت" و شايد به همين مناسبت سعدي نام كتاب هايش را "گلستان" و "بوستان" گذاشته است.
۱۱-زن بايد "شعف" داشته باشد و مرد "شرف" و ازدواج بايستي هم وسيله داشته باشد و هم هدف.
۱۲-براي زن "عفت" تعريف شده و براي مرد "غيرت".
۱۳-ازدواج سالم آن است كه باموازين "عقل" تاييد و با مضامين "عشق" تضمين شود.
۱۴-زن بايد "زنانگي" داشته باشد و مرد "مردانگي" يعني هر كدام شان خود باشد.
۱۵-اختلاف بين زن و مرد مي تواند هنرمندانه به "سازندگي" انجامد و ناهنرمندانه به "سوزندگي".
۱۶-"زن شناسي" از "خدا شناسي" مشكل تر است و از "خود شناسي" لازم تر.
۱۷-نيمي از حال و تمام آينده را زن ها مي سازند، بدون آنكه صدايش را در بياورند.
۱۸-زن ها از چهار سين خوششان نمي آيد:سن، سوسك، سكوت،سياست.
۱۹-زن ها فقط از يك دروغ خوششان مي آيد آن هم تعريف از جمالشان است.
۲۰سقراط حكيم گفته است: اگر زني با شوهرش هماهنگ باشد، او را "خوشبخت" و اگر ناهماهنگ باشد، "فيلسوف" مي كند،پس در هر صورت بايد ازدواج كرد.
پ.ن:امروز صبح برای اولین بار با کمپین یک میلون امضای ها همدردی کردم.
پ.ن:از اونجای که می دونم به حرف های من اعتماد ندارید و فکر می کنید می خواهم سرکارتون بزارم. از عکس اسکن گرفتم. لینک عکس کامل.{+}.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:44 توسط گدا و فقیر
|

معمولا تو کشور ما رسم بر این بوده که دولت و رژیم ها شرایطی رو مهیا می کند تا شهروندان گرامی به صورت رسمی دست به کارهای بزند که از دید حاکمان وقت جرم محسوب ميشه.. مثلا می گه:هر کسی که تو حزب رستاخیز عضو نشه می توانه کشور رو ترک کنه، اصلا من هزار تومان هم بهش می دم تا مشکل مالی نداشته باشه.. بعد می گن:فلان شخص یا بهمان حزب وطن فروش بوده و به جای اینکه تو کشور بمونه و انتقاد کنه، از کشور خارج می شدن و در دیگر کشور ها دست به توطئه می زدن.
این ماجرای بنزین هم مثل نمونه ی بالاست. اول دولت دست به جیره بندی بنزین می زنه و بعد که ملت همیشه در صحنه- که بیشتر اونا با هزار جور وام و پول قرض کردن، یک پراید خریدن و شبا یا بعد از تعطیل شدن از شغل اول به کار مسافر کشی مشغول می شن- جیره ی بنزین تمام می کنن و مجبور به خرید بنزین قاچاقی می کنن، مجرم محسوب می شن و باید باهاشون برخورد بشه.. خلاصه کنم یعنی اینکه دولت عملا مردم رو مجبور به کارهای می کنه که خلاف(جرم کوچک) محسوب می شه..
نتیجه اخلاقی: واسه از بین بردن این نوع جرایم بهتره سراغ معلول ها نرید..
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:24 توسط گدا و فقیر
|
هم میهنان، هم شهریان مسجدسلیمانی و خوزستانی!
در تاریخ ۵ خرداد۱۳۸۷ خورشیدی برابر ۲۶ مای ۲۰۰۸ میلادی اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه که در مسجدسلیمان احداث شده بود صد ساله می شود. یک قرن تاریخ نفت در ایران. به همین مناسبت تصمیم دارم برنامه ای به منظور تقدیر از این شهر و تاریخ نفت با حضور چند صاحب نظر به همراه نمایش اسلاید و فیلم در شهر کلن برگزار کنم. از کسانی که مایل هستند در این برنامه شرکت فعال داشته باشند و یا مطلبی در این رابطه، عکس و فیلمی دارند یا اینکه خاطره ای از پدران خود در این دوران از مسجدسلیمان دارند، خواهش و تقاضا می کنم که از طریق ایمیل با من تماس بگیرند.
با احترام اختر قاسمی ـ کلن
پ.ن: تو آرشیو داشتم دنبال عکس های از مناطق نفت خیز، برای سالروز نفت می گشتم که کشف بزرگی کردم.. تو عکس ها همه چی بود بجز انرژی مثبت(من جدیدا علاقمند به احضار روح و انرژی درمانی شدم).. یعنی کلا عکس ها آدم رو افسرده می کرد.. بچه های کچل با دمپایی پلاستیکی پاره.. خانه های قدیمی بالایی کوه.. خیابان های باریک و تنگ.. و .....به آدم تصويري وراي عكس ها رو القا مي كنه.. گرمای ۵۰ درجه بالای صفر و شرجی.. بوی نفت و گاز که یک موضوع عادی شده برای مردم اونجا.. وضعیت آب که هر شب از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح قطع می شه.. برقی که ساعت ۳ بعد از ظهر در اوج گرما قطع می شه و .......
طبق تحقیقاتی که ما کردیم، کاشف به عمل آمد که این موضوع ریشه ی صد ساله داره. عکس های که در وبلاگ مربوطه هست خیلی جالبه.{+} کارگران بومی که در حال استخراج نفت هستند. با چشم های ورم کرده و چهره های کثیف. سر کارگران انگلیسی با دستان به پهلو زده و خنده کنان در حال تماشا.. این عکس حس بدي به آدم مي ده موقع نگاه كردن.. ديدن مردمي كه از فقر خود، شادن و لذت مي برند.
البته در بعضی از مناطق، وقتی دوربین را بر می داری و می روی تا ۴ تا عکس خوب و عکسی که بشه انگیزه ی ادامه به زندگی و امیداوری نسبت به آینده ی بشریت در آن نشان داد، وجود ندارد.. یعنی به هر سمت دوربین را می چرخانی فقر است و فقر.. البته این انتقاد همیشه به "ما" روشن فکر ها هست که نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم.. مثلا می گویند در طول تاریخ زندگی شاملو، یک روز وجود نداشته که شاملو از خواب بیدار شه و بگه به به چه روز زیبایی.. یا از شکوفه های زیبای فصل بهار لذت ببرد.. بعدش هم می گن "ما" روشن فکر ها افسردگی داریم..
پ.ن: پی نوشت اول بیشتر برای تبلیغ این فراخوان بود نه تخریبش ولی نمی دونم چرا بر عکس از آب در آمد..
پ.ن:عکاس پویان{+}
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط گدا و فقیر
|

نور، صدا، تصوير؟ Action
فستيوال كن و حضور فيلمي از كارگردان جوان ايراني
سامان سالور بهاني خوبيست براي جستجو كردن در انديشه ي فيلم سازان جوان تا شايد بتوان يك سهراب شهيد ثالث ديگر يافت. سامان سالور را از فيلم ديازپام ۱۰ شناختم و با ديدن فيلم و پشت صحنه ي اثر ديگرش به نام چند
چند كيلو خرما برای مراسم تدفين به او و كارهايش اعتقاد پيدا كردم.. اولين نكته ي مهم راجع به سامان، ساختار شكني او در وضعيت كنوني سينما ايران است.. ساخت فيلمي سياه و سفيد با موضوعي ساده و حاوي پيام هاي كه گاه در شلوغي زندگي شهري از چشم مخاطب دور مي ماند. از نكات ديگر مهم سالور، منتقد بودن او به سينمايي تجاري است. به نظر من او به جايگاه مهم سينما در بالا بردن آگاهي جمعي جامعه)عقل تاريخي) پي برده و فيلم هايش را براي عوض كردن سليقه مخاطبين مي سازد تا سرگرمي يك سرباز كه يك روز مرخصي گرفته تا به شهر بيايد يا بچه ي كه از مدرسه فرار كرده و به سينما رفته يا پسر و دختري كه از نداشتن جا و مكان در سينما قرار مي گزارند.. فيلم را براي فيلم مي سازد، براي ارضاي روح خود و مخاطبين خواصش نه براي پول و راضي نگه داشتن تهيه كنندگان.. البته اين گونه فيلم سازان معني گراي مستقل هميشه با مشكل سرمايه گذاري مواجع هستند. براي ساخت فيلم چند كيلو خرما وسيله ي نقليه آنها اتوبوس شهرداري بود و پدرش مدير تداركات فيلمش بود. پدرش با يك پيكان قديمي كار حمل و نقل ديگر افراد گروه هم انجام مي داد.. حالا شما حال و هوايي فكري اين فيلم ساز رو با فيلم سازان تجاري مقايسه كنيد. براي نمونه به اين لينك مراجع كنيد{
+} چرا سينماي تجاري بيشتر مواقع در خدمت استبداد و ارتجاع هست ؟
سامان سالور:طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد مرگ سينماي ايران در راه باشد. سامان سالور کارگردان سينما ضمن بيان مطلب فوق افزود: در سينماي کنوني بجز چند فيلم فارسي، چند بازيگر و تهيه کننده مشخص چيز قابل توجهي نيست. بين
فيلمسازي و آهن فروشي هم تفاوت چنداني وجود ندارد. سينماگران ما براي انتخاب يک فيلم متفاوت و استاندارد در زمان اکران با مشکل مواجه مي شوند.
وي ادامه داد: در اين چند سال اخير هيچ فيلم ايراني در جشنواره کن، يکي از بزرگ ترين فستيوال هاي فيلم دنيا حضور ندارد و براي سينماگران ما حضور در اين جشنواره آرزو شده است. متاسفانه طنزهاي نود شبي روي سردر سينماها آمده است و با اوضاع بدي که بدنه سينما با آن مواجه شده، به نظر مي رسد
مرگ سينماي ايران در راه باشد. بسياري از سينماگران ما براي گذران روزگار در تلويزيون کار مي کنند. فيلمسازان جوان هم که مي خواهند سينما را متحول کنند، آنقدر از آنها حمايت نمي شود که مجبورند فيلم گيشه اي بسازند.
کارگردان فيلم "چند کيلو خرما براي مراسم تدفين" در ادامه تصريح کرد: با اين وضعيت نابسامان سينما نمي توان انتظار داشت سطح سليقه تماشاچي را بالا برد. زيرا سينماي استاندارد در ايران وجود ندارد. بيشتر فيلم هايي که اکران مي شوند هيچ سوژه يا بجز حضور يک دختر و پسر که عاشق هم مي شوند، ندارند و در حال حاضر هم از اين نوع سينما حمايت مي شود.
سالور در ادامه اظهارکرد: سياست گذاران فرهنگي برخلاف شعارهايي که در زمينه حمايت از سينما مي دادند، عمل مي کنند. 90 درصد امکانات محدود سينماي ايران صرف حمايت از فيلم هاي کم ارزش مي شود. با اين شرايط چطور مي توان انتظار داشت فيلم ساز دلزده نشود.
اين کارگردان جوان سينماي ايران به برگزاري جشنواره فيلم فجر اشاره کرد و افزود: جشنواره فيلم فجر هم وضعيت چندان قابل بحثي ندارد. در بسياري موارد مشاهده مي شود که به طور مثال سه فيلم کانديد دريافت سيمرغ بلورين مي شوند و در کمال ناباوري يک فيلم ديگر جايزه را مي گيرد که سريال آن از تلويزيون نيز پخش شده است. متاسفانه نگاه غيرکارشناسانه اي بر جشنواره فيلم فجر حاکم است.
وي تصريح کرد: در تمام دنيا جشنواره ها را براي حمايت از فيلمسازان جواني برگزار مي کنند که به نوع ساختار شکني کرده و تفکري در پشت سوژه هاو فيلم هاي آنها وجود دارد اما در ايران جشنواره فيلم فجر تبديل شده به جايي براي اکران فيلم هايي که قرار است به اکران عمومي در بيايند. با اين اوضاع بايد فيلمسازان ما دست هاي خود را به نشانه تسليم بالا ببرند و با اين وضعيت کنار بيايند.
پ.ن:شعار هفته در حمايت از سينماي مستقل و غير تجاري: سامان سامان خدا نگهدار تو .... بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
پ.ن:فتوبلاگم با چند عکس جدید بروز شده {
+} .. اگر هم دوست داشتید به این لینک در بالاترین رای مثبت بدید {
+}
Cut
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 توسط گدا و فقیر
|

شجره نامه ی این بازی برمیگرده به
پریسا، قبلش هم
اکبر، قبلترش هم
این و دیگه حوصله نداشتم پیگیر وبلاگ ها بشم.. بازی به این صورت هست که باید ۱۰ تا آرزو بگی..
۱- هیچ عکسی از روز اول مدرسه رفتنم ندارم. مامانم سر کار بود. بابام هم تازه از سر کار آمده بود. البته یک دوربین داشتیم و هنوز هم داریمش که از ۳۶ تا عکس .. ۶ تا رو سالم می گرفت.. همه یا می سوختن یا تار می شدن.. خلاصه همه چی دست به دست هم داد تا ما از روز اول دبستان عکس نداشته باشیم .. آرزو می کنم همه بچه ها از روز اول مدرسه شون عکس داشته باشن تا مثل من عقده ی نشن(نشوند).
۲-درفتر چه سربازی رو امروز پست کردم.. آرزو می کنم یا این اجباری بودنش برداشته بشه یا بر اصل آزادی و برابری، دختر ها هم برن سربازی.
۳-یک ای دی زرد در پالتاک داشتم.
۴- بعد از این که از سربازی اومدم یک نیسان وانت آبی رنگ بخرم و باهاش کار کنم.. تو این زمینه تحقیق کردم، درآمدش خیلی توپه..
۵- یک دختر آرژانتینی در یاهو ۳۶۰ هست که یک ساله دارم براش اد می فرستم و اون جواب نمی ده.. آرزو دارم که منو اد کنه. احیانا دعوت نامه به آرژانتین هم بفرسته بد نیست.
۶- الان آرزوی خاصی ندارم.. بعدن ادامه ش رو می نویسم. واسه دعوت هم(از اونجای که کسی دعوت منو قبول نمی کنه و نمی خوام خودم رو ضایع کنم و بازی خودتون هم خراب می شه) شخص خاصی رو دعوت نمی کنم ولی هر کسی توی لیست پیوند هام هست بطور رسمی دعوت شده..
پ.ن:این طور که برامون گفتن: هنگام " از جلو نظام " در مراسم صبحگاهی. این شعار خیلی رونق داره "الله اکبر" .. هنگام خبر دار هم "جانم فدایی رهبر" ، می گن... اصلا نمی تونم درک کنم ۲ سال دویدن. بشین و پاشو .. ۵۰۰ متر بدو، دستت رو بزن به اون میله پرچم و دوباره برگرد.. چه فایده ی داره؟
پ.ن:کمپین جلوگیری از اجرای حکم رفیق عابد توانچه{
+}
پ.ن:آزادی رفیق بهروز کریمی زاده رو به خودش و خانواده ش و رفقای که کمک کردن برای آزادیش ،تبریک می گم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:49 توسط گدا و فقیر
|

مردی درون میکده آمد
گفت : کشمکش پنجاه و پنج
از پشت پیشخوان
مردی به قامت یک خرس
دستی به زیر برد
تق
چوب پنبه را کشید
و بی خیال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاک
دستی به ته کفش خویش زد
الکل درون کبودی لیوان ، ترانه خواند
وقتی شمایل بطری
از سوزش عجیب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بی قرار
دست خاکی خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب این کار
سی و هشت چشم نیمه خمار بسته
باز شد
و شگفتی و تحسین خویش را
مثل ستون خط و خالی سیگار
در چین چهره ی آن مرد گرم
خالی کرد
ناگاه
مردی صدای بمش را
بر گوش پیشخوان آویخت
میهمان من ، بفرمایید
چند لحظه سکوت ، بعد
صدای پر هیبت مردی دگر
فضای دود کافه را شکافت
من شرط را باختم به رفیقم
میهمان من ، بفرمایید
حساب شد
در اوج اضطراب میکده
آن مرد خکی سکت
پولی مچاله شده
بر چشم پیشخوان گذاشت
و در دو لنگه ی در ، ناپدید شد
پ.ن:مجموع اشعار خسرو گلسرخی{
+}
پ.ن: اگر در مهمان هاي نوروزي شما يك دختر خانوم با چشم هاي درشت سياه، ابرو هاي قيطاني باريك، بيني كوچك، لبهاي گوشتالو، گونه هاي برجسته. موقع خنده لپ هايش چال بيفته. پوستش تازه و گندمگون و........... وجود داشته باشه، شما واسه ميكس از خاك استفاده مي كنيد يا هايپ ؟
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 6:18 توسط گدا و فقیر
|
وقتي آدم از اين فضاى اينترنتى كمى دور ميشه كارهاى خيلى مهمى ميتونه انجام بده.به موقع بخوابه و بلند شه، كتاب بخونه، موزيك و فيلم گوش بده و ببينه، خونه رو جارو برقى بكشه، پنكه سقفى ها رو تميز كنه از همه بدترش اينه كه بره خريد بكنه.اين خريد نزديك عيد واسه من جزء بزرگترين شكنجه هاست تو خونه گير ميدن كه واسه عيد مهمان داريم پاشو برو لباس بخر زشته با همون لباساى پارسالت ببيننت بچه خوب نيست مثل افسرده ها از خونه بيرون نميزنى . بسه از بالا و پايين كردن كانالاى ماهواره.....
خلاصه 50 هزار تومانى ميزارى تو جيبت و زنگ ميزنى به رفقا كه امروز روز منه و با من بياين تا نشونتون بدم كل بازارو چطورى ميشه يك شبه خريد.
بعد از نيم ساعت 5 نفرى مى چپيم تو پيكان يكى از رفقا "تازه اونم با كلى منت" كه امروز تاكسى سرويس رو ول كردم و بايد كلى بنزين بى زبون رو واسه شما دود كنم تو هوا... بعد از 1 يا 2 ساعت (بستگى به ترافيك داره) ميرسيم به بازار.... 2 ساعت بعد تازه يادمون ميفته واسه خريد اومده بوديم ولى انعكاس موهاى رنگ كرده و مانتوهاى چسبون و هزار دنگ و فنگ ديگه ما آدم نديده ها رو از خود بيخود كرده بود و به امر شريف زاغ زدن زيد ها مشغول كرده بود.
اولين مغازه: -سلام آقا، با 50 هزار تومن يك تى شرت و شلوار به من بديد لطفا .
-:پاساژو اشتباه اومديد، بايد بريد مغازه هاى وسط شهر با اين بودجه!!!!!! دومين مغازه:-آقايون لطفا بفرماييد بيرون اينجا لباس زير زنونه مى فروشيم!!! (اه ،لعنت به رفيقى كه گير بده واسه شماره دادن ، حالا بايد صبر كنيم تا دختره از مغازه بزنه بيرون)
مغازه سوم: -آقا اين شلواره چه قيمته؟
-48 تا
پنج تا رفيق در حال پچ پچ:خوبه ديگه با چونه ارزون تر هم ميده،با يك تى شرت رو هم رفته 50000 تومن ميشه. -آقا تى شرت خوب چى دارى؟
-سايز اين آقا فقط يك مدل دارم،اونم قيمتش بالاست!!38 تومن!!
پچ پچ :آروم يكى يكى بريد بيرون كه 3 نشه.
مغازه چهارم: -شلوار 52 هزار تومن،دوخت تركه،بپوش ببين چيه،خيلى خوش دوخته،حال مى كنى باهاش!! (آخر ما نفهميديم اين شلوار ترك چرا از دبى وارد مى شه؟!)
مغازه پنجم : "تقريبا نصف پول رفته بود واسه خريد سيگارو 5 تا ساندويچ و اين حرفا
-آقا تى شرت،پيراهن دارى؟من دست خالى نمى تونم برگردم خونه.
-پيراهن شيك وارداتى دارم.
-چين؟!
-بپوش اگه خوشت اومد، عرض مي كنم خدمتون مال كجاست.
"با پيراهن شبيه اصلاح طلبا مى شم،حالم از خودم بهم مى خوره"
تلفن زنگ مى زنه:
-كجا بودى؟چرا جواب نمى دادى؟!
-ايرانسله ديگه،انتظار بيشتر از اين نبايد ازش داشت،آنتن نمى ده!
-چى خريدى؟
-هيچى،همه يا گرون بودن يا تكرارى،جنس ارزونم بنجله.
-خاك بر سرت،بچه هاى مردم با 50000 هزار تومن 3 دست كت و شلوار ميخرن!
-مرسى از اينكه منو خوب درك مى كنيد.
پولا رو خرج اتينا نكن، با رفيقات بريد گوشت گوساله بخريد.
يك ساعت بعد قوم اجوج مجوج تو صف گوشت تعاونى و در حال بحث سياسى و اقتصادى!
نتيجه بحث اقتصادى و سياسى:دولت براى سر پوش گذاشتن رو تورم كمرشكن دست به حركت هاى انقلابى عجيب ميزنه،كه دوباره يك صنف و نون خورهاى وابسته به اون صنف رو بد بخت ميكنه!
مثلا براي از بين بردن مافياي شكر و سودي كه تو جيب اين گروه مي ره، از ترس قدرت گيري اين گروه. اقدام به واردات شكر ميكنه و نتيجه اون رو هم همه مي دونيم. اين ماجراي گوشت ارزان وارداتي از برزيل هم كه بيشتر براي عوام فريبي و راضي نگه داشتن مردم بيچاره براي مدت كوتاهي و يا جلوگيري از عدم محبوبيت دولت و ........ است. آخه يكي نيست بگه نمي توانيد جلوي مافياهاي گوشت(كه اكثرا هم سيبل دولت هم چرب مي كنند) رو بگيريد! چرا مي ريد گوشت ارزون وارد مي كنيد؟ من مخالف گوشت يا شكرارزان نيستم ولي اي كاش اين ارزاني موقت شامل بازار پوشاك يا مسكن هم مي شد. باز هم بايد شاهد كارگران اخراجي و اعتصابي فلان كشتارگاه يا حقوق به تعويق افتاده بهمان سردخانه و قصابي بود؟ ويروس بي تدبيري و بي لياقتي كل بدنه دولت و حاكميت رو گرفته.
پ.ن: حالا به من حق مي ديد كه چرا تو همه عكسا يا اين تي شرته هستم؟
پ.ن: عكس بالا مربوط برگشتن به خونه و تمام شدن بنزين هست.
پ.ن: به این وبلاگ هم سر بزنید{+}
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:8 توسط گدا و فقیر
|
اين چنين در چشم انتظاري
شبها چنان دراز مي گذرد
كه ترانه ريشه افشان كرده
و درخت وار بر باليده است
و آنان كه به زندان ها در اندرند
مادر
و آنان كه روانه ي تبعيدگاها شده اند
هر بار كه آهي برآرند
نگاه كن
اينجا برگي بر اين سپيدار مي لرزد
پ.ن: اين روز ها بيشترين وقت خودم رو صرف بازخواني چندين باره آثار ماركس و انگلس كرده ام.. وقتي با كلمات و مفاهيمي چون انسان تاريخي يا انقلابي اصيل مواجع مي شوم.. به نا خواسته ياد محمود صالحي و اسانلو مي افتم.. انسان هاي كه خواستار برپاي جامعه ي جديد هستند. در برابر همه ي موانع موجود مي ايستاند و نظام اجتماعي كه بزور برايشان تعريف شده است را بر هم مي زنند. براي برپايي جامعه ي نوين بايد ساختار هاي كپك زده سرمايه داري دوران، ويران شود تا طبقه ي اجتماعي باقي مانده شروع به نوشتن و تعريف مجدد از هنجار و نا هنجاري ها بكند..
الهام گرفته شده از سخنان باكونين
پ.ن:براي پيگيري از آخرين وضعيت محمود صالحي به اينجا برويد {+} و اينجا رو هم امضا كنيد{+} جان محمود صالحي در خطر است بايد دنيا را متوجه اين موضوع كرد.
پ.ن:آزادي رفقاي كه تا به امروز آزاد شده اند، رو تبريك مي گم.. به اميد آزادي تمامي زندانيان سياسي..{+ +}
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:51 توسط گدا و فقیر
|
دوستان و دشمنان عزیز .. عارضم خدمتتون این نقاشی که می بینید، یکی از شاه کارهای این جانب در دوران کودکیست. مهد کودک محل کار مادرم(بیمارستان گلستان). بعدها در دبستان به عنوان نیروی سرکوب و ضد شورش گماشته شدم. زنگ های تفریح دم در مدرسه می ایستادم تا کسی فرار نکند و اصطلاح تشکیلاتیم "مامور انتظامات" بود .. صبح ها مثل یک نره خر در چهار چوب مدرسه می ایستادم و همین که زنگ می خورد در مدرسه را می بستم تا کسانی که دیر می آیند پشت در بمانند تا بعدا به اموراتشان رسیدگی شود. در دهه های فجر ماموریت های جدید بر عمده ی ما می گذاشتن. باید از بچه پول جهت همیاری و کمک برای آمده کردن مدرسه و کلاس برای دهه ی فجر، جمع می کردیم. بعضی ها که پول نمی آوردن، مجبور می کردیم وسایلی مثل روبان و کاغذ دیواری و ..... بخرند.. بعد گروه سرود. صبح ها ناظم در میکروفن می گفت: می خوام یک مرگ بر آمریکای بگین که صداش تا خود آمریکا بره.. بچه ها یک بار می گفتن: مرگ بر آمریکا .. ناظم می گفت: انگار هنوز خواب هستید و یا از سرما دارید به خودتون می لرزید، دومی رو بلند تر بگید .. و این کار اینقدر ادامه پیدا می کرد تا خود ناظم خسته بشه از سرپا ایستادن و من با چشمانی که از دانش آموز خاص بودن برق می زد به شاگردانی که در صف ایستاده بودن نگاه می کردم و در دلم می گفتم که اینا آرزو دارن برای چند دقیقه از صف جدا شده و پیش من به ایستاند... زنگ اول تمام می شه و ساعت تقریبا ۹ صبح هست.. هوا کمی گرم شده. میزی با کمی میوه و گل و کادو .. چند صندلی و مامور انتظاماتی که بالای سر میز ایستاده تا کسی به میز و تشکیلات روش تعدی نکند.. دانش آموزان مثل اول صبح دوباره در صف می ایستاند و مراسم شروع می شه.. گروه سرود(به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند). چهار تا خاطره و شعار و بد و بیراه به شاه و آمریکا و اسرائیل .. بعدش هر کسی که تو مدرسه اسمش روح الله بود جایزه می دادن.. همیشه پیش خودم این سوال رو کردم که اسمم رو روح.... نگذاشتن؟
روزنامه دیواری های که باید حتما عکس امامی که از صفحه ی اول کتاب کنده بودیم رو بالاش بچسبونیم .. گوش های مفت ما پر شده بود از شعار های بسته بندی شده ی معلمان از فیلتر انقلاب فرهنگی گذشته.. آینده ی که مثل نسخه ی سرما خوردگی، بدی و خوبیهایش رو پیچیده بودند. بچه های که مثل من دوران کودکی خودشون رو در دهه ی ۶۰ گذرونده باشند، حرف های من رو خوب درک می کنند.. مائو یک جمله ی معروف داره که هر وقت نوستالژی دوران کودکیم عود می کنه یاد اون جمله می افتم.(عجیب باون جمله یادم نیومد.. شما هم زیاد گیر ندیدن)
پ.ن:خدا رو شکر وقتی دبستان تمام شد. دچار یک تهول عظیم فکری شدم . دیگه حاضر نشدم مامور انتظامات و از این حرف ها بشم.. ولی سه سال راهنمایی رو بعنوان قاری قرآن مدرسه گذروندم. جالبیش اینجاست که سه سال اون هم هر روز، سوره ی شمس رو می خوندم و هیچ کس اعتراض نمی کرد . نقاشی بالا با موضوع دهه فجر است و الان در یکی از موزه های شهر پاریس برای بازدید عموم به نمایش گذاشته شده.. عکس کامل رو اینجا ببنید{+}
پ.ن: شعر دهه ی ۶۰ از محسن نامجو
روزی که خرید مادر کیف مدرسه،قرمز، چمدانی...کلاس اول....با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه...دبیر «همدانی» ....صد کاروان شهید
روزی که مرد خواهد جان بچگی،روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که رفت بر باد،روزی که ماند در یاد...شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رفت از یاد ،روزی که داد بر باد،تا باد چنین باد...داد و بیداد که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه....
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد ،تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:38 توسط گدا و فقیر
|
انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود
انديشه مكن كه از كشيدن بار ديگران ناتواني
در شگفت ميماني از نيروي خويش
در شگفت ميماني كه به رغم ضعف خويش چه مايه توانايي
۵۱ روز گذشت. ایلناز آزاد شد. اکنون روبروی من نشسته. آخرین تلاشمان را می کنیم که خوشحال باشیم. اما گاهی گریه می کنیم. گاهی می خندیم. نگهبان همدیگر شدیم که یکی نرود جای خلوتی گیر بیاورد و گریه کند. ما خانواده ی پرجمعیتی هستیم. از هر چه حرف می زنیم در آخر به این موضوع ختم می شود: ایلناز . او بی تاب است. در جمع راحت نیست. اگر تنها هم باشد فوری به گریه می افتد. نمی دانم چه خواهد شد. آیا من به عنوان مادر خانواده چقدر تاب خواهم آورد تا بتوانم هر کدام را به شکلی وادار به صبر و مقاومت در مقابل حوادث روزگار و فراز و نشیب های زندگی کنم. گفتنش راحت است اما وقتی در مقابل موضوع قرار می گیری دل شیر می خواهد که بار غم کشد...
عزیزان خواننده، من نسرین عبداللهی موسوی مادر ایلناز جمشیدی، از تمام عزیزانی که در هر مکان و جایی که ما را یاری، همراهی و همدلی کردند و با حسن نیت تسلی دهنده ی ما در زمان مشکلات مان بودند صمیمانه سپاسگذارم و امیدوارم و آرزو می کنم هر چه سریعتر روزی بیاید که اوین و اوین ها در سراسر دنیا مکانی برای کسب علم و دانش و جایگاهی برای صلح و دوستی باشد.
پ.ن: آزادی ایلناز رو به خانوادش و همه رفقاش تبریک می گم. این نامه ی مادر ایلناز بود به همه کسانی که تا حد ممکن در انعکاس اخبار بازداشت ایلناز تلاش کردند و پیگیر آزادیش بودند.{+}
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:45 توسط گدا و فقیر

درباره زندگی
درباره زندگی چه میتوان گفت
درباره خاطرات گذشته
دوستان مدرسه
رفقای کودکی
بازی های بچگی
چه میتوان گفت
درباره حوض نقاشی
یک مشت کاغذ پاره
آدمکهایی با حرف هایی پوشالی
ودشنه هایی برهنه تنها برای رفقا
چه میتوان گفت
درباره یک گمگشته
یک متر طناب و یک جرثقیل
دو رکت نماز و یک سوره 12 گلوله
چه میتوان گفت
درباره رفیقی
که تازه فهمیدی
او را 20 سال پیش بی کفن ربودند
چه مي توان گفت
به مادر پسر16ساله
چگونه میتوان گفت
که پسرت را امشب
باد با خود برد
و فردا هرگز او را نخواهی دید
درباره مرگ
چه میتوان گفت
درباره زندگی
چه میتوان گفت
پ.ن: اين شعر رو سياوش شقايق با صداي گرم خودش برايمان خواند{
+}... متاسفانه تاريخ مدام در حال تكرار است. كتاب تاريخي كه همه برگهايش پر شده از سركوب و ترور و قتل و اعدام و بيكاري و اعتياد و ........
به اميد روزي كه صفحه ي جديدي بر اين كتاب تاريخ كهنه اضافه بشه و ديگر شاهد چنين روزهاي نباشيم. قتل يك دانشجو بعد از بازداشت و بدون تفهيم هيچ اتهام، براي ديگر جوامع كافيست تا زمين را به آسمان بچسبانند ولي براي ما ؟!!.. در وبگردي هاي ديشبم به مطلب جالبي برخوردم كه مصاحبه گر با لحني عجيب دليل نوشتن و مصاحبه خود را توضيح مي دهد.{
+}
"يكي از صحنههایی که در آستانهی انتخابات در ایران، باز هم بیشتر متشنج شده است عرصه فعالیتهای دانشجویی است. این تشنج، دیروز با انتشار خبر کشته شدن یک دانشجوی کردِ دانشگاه پیام نور سنندج به نام ابراهیم لطفالهی، به شدت بالا گرفت.
از سوی دیگر، ادامه بازداشت چهل فعال دانشجویی چپ، که ده تن از آنان علیرغم تحویل وثیقه از سوی خانوادههایشان، هنوز در زندان هستند و بیخبری برخی خانوادهها از شرایط نگهداری و بازداشت فرزندانشان، و نیز گلایههای هر دو بخش دانشجویی، یعنی دانشجویان کرد و دانشجویان چپ از عدم پوشش خبری کافی، موجب شد به مبارزات دانشجویی و حوادث درون آن بپردازیم."
خانم مریم محمدی از راديو زمانه منت بر سر و ديده خانواده هاي دانشجويان بازداشتي گذاشتيد.. واقعا لطف كرديد كه مطلبي راجع به قتل يك دانشجو زير شكنجه نوشتيد.. از شما سپاسگذارم و براي راديو زمانه سخت متاسفم.. قضاوت بر عهده ي خودتان. وقاحت؟ بلاهت؟
پ.ن: آخرين اخبار از روند پيگيري هاي خانواده ها و اخبار مربوط به بازداشت هاي جديد و فعل و انفعالات جنبش دانشجويي چپ را از اينجا بخوانيد{
13 آذر/
آزادي و برابري/
آواي دانشگاه} ... البته اگر دل در گروي آزادي دانشجويان زنداني داريد.لينك جديد سلام دموكرات{
+}
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:55 توسط گدا و فقیر
|
توده ي كوچك بي گلوله بي شمشير مي جنگد
براي نان همه
براي نور
براي سرود
در گلو پنهان مي كند
فرياد هاي شادي و دردشان را
چرا كه اگر دهان بگشايند
صخره ها از هم بخواهد شكافت
آزادي اين دو عزيز رو به خانواده و دوستانشان تبريك مي گم. اميدوار بودم با نزديك شدن به انتخابات مجلس و بازي هاي تبليغاتي، براي حفظ آبروي نداشته خودشان هم كه شده، بيشتر دوستان در بند را آزاد كنند ولي با رفتار عجيب كه ناشي ترس از تكثير چپ در جنبش دانشجويي است. بيش از نفر ديگر از دوستان و رفقا را بازداشت كردند. اين طور كه مشخص است. اين بازي سر دراز دارد. نفر بعدي كه كسي خواهد بود؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:33 توسط گدا و فقیر
|

هميشه از موضوع انتخابات و صحبت كردن درباره ي آن برايم كسل كننده بوده.. اصلا نمي توانم درك كنم چرا بايد ساعت وقت گذاشت براي دنبال كردن اخبار مربوط به انتخابات كه مثلا كدام حزب چند كانديد معرفي مي كند و يا چرا فلان نفر كانديد نشده و اين قبيل خبر هاي كه هيچ سودي براي ما(گداها) نداشته. تو اين مدت به حرف افراد گوناگوني گوش دادم يك روز ائتلاف سازگارا و مهران براتي .. روزي ديگر نيلوفر بيضايي و داريوش همايون و مهرداد مشايخي ..(جديدا احساس نزديكي شديدي به همايون مي كنم يا شايد او انقلابي تمام عيار شده!!)....
راستش تو دوره ي كه تازه اصلاح طلبي مد شده بود.. البته ما بچه بوديم ولي بزرگتر ها گمان مي كردن جبهه اصلاح طلب، جبهه مردمي و پيشرو و انقلابيست. در واقع هم با توجه به آن فضاي بسته فقط خودي ها بودن كه فرصت انتقاد مي داشتن. مردم خفقان زده ي دوره ي ۶۰ و ۷۰ هم كه تمامي الگو هاي آرماني خود را شكست خورده مي پنداشتن و هيچ الگويي درستي از يك جبهه مردمي انقلابي نداشتن، گمان كردن كه بله دوره ي ظلم و ستم به سر آمده. در واقع اصلاح طلبي تبديل به چپ(چپ يعني جرياني كه خواهان آزادي برابري و عدالت اجتماعي هر چه بيشتر هست) رژيم شده بود.. بعد از پايان هشت سال قدرت اصلاح طلبان، خود اين جريان براي مردم تبديل به جناه راست رژيم شده بود.. مردم ديگر هيچ فرقي بين دولت رفسنجاني با دولت خاتمي نمي ديدن و بهترين مثل هم انتخابات شوراي شهر بود كه مردم ترجيح دادن به هادي ساعي و علي رضا دبير راي بدهن تا گروه اصلاح طلبان.. اگر يادتان باشد چه تبلغاتي هم در اينترنت مي كردن و يك بار هم نشست وبلاگ نويسان با كانديدها بود كه به هيچ نتيجه هم نرسيد.. پرونده ي اصلاحات را كنار بگذاريم و به سراغ پيش بيني اين انتخابات برويم.. فكر مي كنم گروه اصولگرايان قدرت رو بگيرند و فرقي هم نمي كند چون هر كسي بيايد از ترس يا شايد اثبات آرمانهاي جناهش به انقلاب اسلامي و ولايت فقيه.. بيشتر راديكال مي شوند و مسابقه ي بر سر اثبات حقانيت خود به رهبري شكل مي گيرد..
موضوع جالب شباهت ادبيات سلطنت طلبان به اصلاح طلبان است.. هر دو گروه شعار:شما قدر آزادي كه به شما داده بوديم را نداشتيد.. با وضعيتي كه به وجود آورديد، آرزوي دوران حكومت ما را مي كنيد. حقتان همين است" و يك چنين ادبياتي كه همه چيز را به گردن مردم مي اندازد .
من هيچ صلاحيتي براي ابراز نظر در رابطه با شركت يا عدم شركت ندارم. يك باري هم كه اين موضوع را مطرح كردم، از ديدگاه جهاني بود كه آن هم با نامه سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا.تمام شد و بيشتر نظر شخصي(سخصي كه چه عرض كنم بيشتر ماركس هست) خودم است..
به شخصه با كلمه رفرم خيچ مشكلي ندارم و خيلي هم دوستش دارم.. ولي اي كاش مي شد اين كلمه رفرم را از تئوري به مرحله عمل برد. هيچ گاه معتقد به جريان رفرميستي در ايران نبوده ام. متاسفانه جريانات رفرميستي و ليبراليستي ما با الگو هاي موجود در ديگر كشور هاي جهان هيچ شباهتي ندارد. از ديد من انقلاب دو مرحله دارد. يك انقلاب دموكراتيك و دو انقلاب سوسياليستي. در مرحله اول يعني دموكراتيك انقلابي برژوايي است و به آزادي سرمايه منجرب مي شود. و بعد كه طبقه متوسط كه زماني خود را طبقه ي انقلابي پيشرو و مترقي مي خواند قدرت را در دست بگيرد. دچار يكسري تضاد هاي مي شود كه باعث مي گردد به جناه مقابل انقلابيون تبديل شود. در واقع طبقه ي كارگر اول بايد كوتاه بيايد و اجازه بدهد طبقه ي متوسط، استبداد را از بين برده و بعد به ايستاد(البته مي تواند بنشيند). تا تضاد ميان نيروهای مولده و اشکال مراوده (مناسبات توليدی) در جامعه تازه تاسيس بوجود بيايد و حكومت بورژوازيي دموكراتيك تبديل به بورژوازي ستم شاهي تبديل بشه.. و اگر عمر باقي ماند حالا نوبت انقلاب سوسياليستي است.كه تو مرحله ي انقلاب سوسياليستي هدف آزادي سرمايه نيست بلكه آزادي انسان است.خلاصه كنم انقلاب يعني گذار از مرحله ي كاپيتاليستي به سوسياليستي هست. ما هم انتقلاب دموكراتيك و مرحله اول رو انجام داديم و جامعه منتظر انقلابي پرولتارياي هست..
پ.ن: اين مطالب آخر كه به صورت طنز آميز مطرح شد.بصورت جدي از طرف آقاي مرتضي محيط تحت عنوان انقلاب چيست؟{
+} نوشته شده و اگر سوالي مثل اين كه: آيا انقلاب دمكراتيك در چه سالي اتفاق افتاده ؟ و از اين قبيل سوالات را از ايشان بپرسيد. بيچاره ماركس و انگلس اگر بفهمند ما چنين تحليل هاي آبكي از كتاب هاي همچون انقلاب مداوم مي كنم.. در گور مي لرزند.
پ.ن:چندتن از دوستان يك وبلاگ با عنوان ۱۰ بهمن درست كردن و اميدوارم حمايت شوند از طرف وبلاگ نويسان. در اين مدت درس هاي را گرفتيم كه در هيچ كتابي نوشته نشده بود. من به آرمان ها و اعتقادات دوستان احترام مي گزارم ولي چيزي كه امروز اهميت دارد آزادي دوستان است نه تكثير عقيده و يارگيري حزبي.{
+}
اخبار فوری:بازداشت دست کم 9 دانشجوی دیگر در تهران،شمار دانشجویان بازداشتی به بیش از 40 تن رسید{+} آرش پاکزاد آزاد شد{+}
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:17 توسط گدا و فقیر
|
معمولا برای فرار از خبرهای بد، به شنیدن موزیک با صدای بلند یا خواندن کتابی که یک جمله از آن را هم درک نمی کنم، پناه می برم. ولی در این دنیای وبلاگستان نمی شود سرم را زیر برف کنم. یک دقیقه که بگذرد برف ها آب می شوند و دوباره روز از نو روزی از نو. برای گپ زدن با دوستان به پال رفته بودم که از قضا فواد شمس هم در آنجا نشغول صحبت کردن بود. باز موضوع بازداشت ها را مطرح کرد و امیدوارم این خبر رسانی ادامه پیدا کند. وقتی صدای آمریکا دانشجویان چپ را بایکوت می کند وقتی خبرگزاری ایسنا تعداد شرکت کنندگان را صد نفر می گویید و ......... باید این گونه خبر رسانی انجام بشود. کار به این گونه خبرگزاری ها نداریم و جریانات چپ عادت به این نوع سانسور دارند. بیشتر این موضوع را گفتم تا پیش زمینه ی نوشتن این پست (بر خلاف پیشنهادات دوستان) که بیشتر هم جنبه ی تخلیه روانی را دارد بگویم.
فردا برای ما و برای تحکیم و برای بسیاری از علاقمندان به دموکراسی روز مهمی است.با چند دوست از سازمان اکثریت که صحبت می کردم به این اصل معتقد بودند: حرکتی که آغاز شد نتیجه ی یک لجبازی بچگانه دال بر جدا کردن صفوف از یکدیگر بوده که هزینه ی بیشتر را باید دانشجویان رادیکال معترض بدهند و جریان سازش کار یک کارت صد آفرین هم می گیرد.
در حقیقت فردا روز مهمی است که دانشجویان لیبرال (تحکیمی) باید امتحان خودشان را پس بدهند. دانشجویان چپ بعنوان پیش قراول فضای دانشگاه و افکار عمومی را آماده برای اعتراضی گسترده کردند و حال این تحکیم است که ادامه دهنده ی این راه می شود .. امید وارم سر بلند و رو سفید روز ۱۶ آذر را به پایان برساند و باز ساز سابق خود را کوک نکنند. البته
بیانیه ی دانشجویان لیبرال را خواندم و از شناخت نسبی که از آنان دارم این امید می رود که برخورد های منافع طلبانی در جهت زیر پا گذاشتن حقوق انسانی نکنند.. دوباره تاکید می کنم فردا روز مهمی برای ما و شماست .. امیدوارم فضای فکری دانشگاه را رادیکال تر نکنید..
پ.ن: خبر دستگیری عابد مثل پتکی خورد تو سرم..
وبلاگش هم مثل اینکه هک شده ..
پ.ن:دانشجویی زندانی آزاد باید گردد .. زندانی سیاسی آزاد باید گردد.{
+}
پ.ن:اطلاعيه هيئت سياسی ـ اجرائی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت).پيرامون بازداشت دانشجويان چپ دانشگاه تهران.{+}.به مناسبت سالگرد 16 آذر{+}
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:54 توسط گدا و فقیر
|

نخستين جشنواره بينالمللي فيلم مستند ايران در حال برگزاري است و تا جاي كه وقت داشته باشم فيلم هايش را از كانال چهار مي بينم. يكي از فيلم ها برايم خيلي جالب بود و نتيجه گيري هاي فيلم ساز از واقعيت هاي كه به تصوير مي كشيد.در اين فيلم مردي وجود دارد كه براي سازمان تحقيقاتي روي ماهي ها كار مي كرد و زماني استخدام شده بود كه نگهبان قبلي را تكه تكه كرده بودن، كار براي روزي 1 دلار. از سوي ديگر هواپيماهاي اروپايي به آنجا مي آمدند و {علت اين رفت و آمد ها توضيح داده خواهد شد} خلبانان آن راضي به صحبت كردن راجب شغل خود نبودن ولي در آخر فيلم يكي از خلبانان حرف جالبي زد كه :براي كريسمس من به بچه هاي اروپايي انگور هديه مي دهم و به بچه هاي افريقاي اسلحه. جالب اينجاست كه نگهبان بومي موسسه گفت: بهترين حقوق را ارتش به سربازها مي دهد و ارتش در شرايت صلح حاضر به پذيرش سرباز جديد نيست و براي استخدام در ارتش آروزي جنگ مي كنم تا شايد خانواده ام زندگي بهتري داشته باشن. براي اولين بار بودم مي ديدم كسي براي زنده ماندن و بقاي زندگي خواهان جنگ بود و خيلي چيزهاي ديگر.. در آخر فيلم يكي از دوستانم گفت اين سينما مستند حقيقت بيشتر فيلم هاي مورد علاقه ي تو را نشان مي دهد(منظورش از فقر و گدايي بود) گفت بعضي وقت ها بد نيست از لبخند يك كودك فيلم بسازند. من هم در جواب چيزي نداشتن بگم جز اينكه انسان همواره بدنبال هموار كردن زندگي و از بين بردن بدي هاست. بدي يا هر چيزي كه بعنوان زشتي در جانعه محسوب مي شود را بايد نشان داد تا به فكر تغيير آن باشيم(البته ما اين جوري صحبت نكرده بوديم).. برسي فيلم به كمك محسن قادري.
اين فيلم محصول سال2004، در قالب مستند، فرانسه ، اتریش، بلژیک،107 دقیقه و به كارگرداني هوبرت ساوپر است.كارگردان فيلم خود را چنين
توصيف مي كند(حکایت آدمیان شمال و جنوب، ماجرای جهانی شدن وسرگذشت یک ماهی).دریکی ازسال های دهه 1960 در قلب افریقا گونه جانوری نوینی در دریاچه ویکتوریا به شناسایی رسید که از آن به عنوان یک تجربه نوین علمی یاد شد: ماهی خاردار نیل، شکارچی سیری ناپذیر آبها که تقریبا کل گونه های ماهیان بومی را به کام خود می کشید. امروزه اما گوشت این ماهی نورسیده که با شتاب زادآوری می کند به سراسر جهان صادر می شود
هواپیمای باربری غول پیکر شوروی پیشین هرروز به زمین می نشیند تا آخرین صید جنوب را درازای محموله شمال به دور دست برد...این محموله از راه رسیده اسلحه های کلاشینکوف و مهماتی نظامی برای برافروختن آتش جنگ های بی شمار درقلب سیاه یک قاره است:افریقا
این داد و ستد پر رونق چند ملیتی که ماهی را با مهمات جنگی معاوضه می کند، یک وصلت نافرخنده جهانی را در ساحل بزرگ ترین دریاچه گرمسیری جهان رقم می زند: لشکری از ماهیگیران بومی، بانکداران جهانی، کودکان بی سرپناه، وزیران افریقایی، اعضاء هیات های اتحادیه اروپا، فواحش تانزانیا و خلبانان روس.
محدوده دریاچه های پهناور که گفته می شود نخستین خاستگاه نسل بشر بوده مرکز سرسبز، حاصل خیز و معدنی افریقاست.این منطقه همچنین به خاطرحیات وحش بی مانند، قله های آتشفشانی برف گرفته، و پارک های ملی معروف خود شهرت دارد. در عین حال، اینجا به راستی« قلب تیرگی» دنیای ماست
بیماری های همه گیر و فزاینده، کمبود مواد غذایی و جنگ های داخلی درازمدت در این منطقه، درحالتی ازبی خبری و ناهشیاری اخلاقی رخ می دهند. این ستیزهای مسلحانه، خوفناک ترین و مرگبارترین ستیزهای تاریخ پس از پایان جنگ جهانی دوم بوده اند. تنها در شرق کنگو تلفات روزانه جنگ برابر با شمار کشته شدگان رخداد یازدهم سپتامبر نیویورک است. این نبردهای بی شمار اغلب به مثابه « ستیزهای قومی» بازشناسی می شوند که برخی از نمونه های آنها ستیزهای قومی روآندا، بوروندی یاسودان است. عامل نهفته چنین کشمکش هایی در بیشتر موارد چشمداشت های امپریالیستی به منابع طبیعی این مناطق است.
در کابوس داروین کوشیدم ماجرای پیروزی شگفت انگیز و عجیب و غریب یک ماهی و رونق اقتصادی گذرا و ناپایدار حول و حوش این« خیره کننده ترین» حیوان را در قالب تمثیل طعنه آمیز و هول انگیز چیزی نشان دهم که نظم نوین جهانی خوانده می شود. می توانستم چنین فیلمی را در سیرالئون نیز بسازم اما شاید آنجا به جای ماهی الماس را و یا در هوندوراس موز و در لیبی، نیجریه یا آنگولا نفت خام را نشان می دادم.گمان می کنم بسیاری از ما بر ساز و کار ویران گر روزگار خود خود آگاهی داریم اما نمی توانیم آن را به گونه کامل به تصویر درآوریم. ما از« پذیرش آن» ناتوانیم، ناتوان نسبت به باور حقیقی و بنیادی درباره آنچه که می دانیم. برای مثال باورنکردنی است که هرجا مواد خام اولیه کشف می شود آن منطقه به فقر و تنگ دستی می افتد وفرزندان آن به سرباز و تفنگدار تبدیل می شوند و دخترانشان به کنیزی و روسپی گری می روند. شنیدن و دیدین چندباره این موضوعات روحم را می آزارد.پس از صدها سال بردگی و استعمار افریقا، جهانی شدن بازارهای افریقا سومین و مرگبارترین تحقیر و خوارداشت مردمان این قاره است. خود پسندی کشورهای ثروتمند نسبت به جهان سوم(یعنی سه چهارم جمعیت جهان) در آینده خطرات بی اندازه ای را برای همه ملت های جهان پدید می آورد
به نظر می رسد که مشارکت کنندگان فردی یک نظام مرگبار رخساره های زشتی ندارند و در بیشتر موارد مقاصد و نیات شان بد نیست. این مردم من و شما را هم دربر می گیرد. برخی از ما« صرفا کار خود را می کنند»(مثل پرواز یک جامبوجت که ازنقطه الف به نقطه ب می رسد و کارش حمل بمب ناپالم است)، برخی نیز اساسا نمی خواهند بدانند، و برخی دیگر نیز تنها برای بقا می جنگند.در این مستند کوشیدم افراد را تا آنجا که امکان داشت از نزدیک و بی واسطه به فیلم درآورم. سرژی، دیامون، رافائل، الیزا آدم هایی واقعی اند که به گونه ای شگفت آسا پیچیدگی این نظام و برای من رازی واقعی را برملا می سازند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:47 توسط گدا و فقیر
|

تئوري سياه است ولي درخت جاويدان زندگي سبز است. اين جمله گوته مصداقي است براي ساخت تئوري سركوب دانشجويان، توسط احمدي نژاد. رئيس جمهور خوش خيال با اين تصور كه با حضور خود در دانشگاه، فوج فوج از دانشجويان مشتاق براي تاييد سياست هاي او به سالن مي آيند و شروع به تشويق وي مي كند، توهمي بيش نبوده و شنيدن حرف حق خيالشان را مشوش و چهره ي ايشان را مكدر ساخت. پس رئيس جمهور انفلابي و منتخب مردم دست به يك لجبازي بچگانه مي زنند و با پرونده سازي شروع به انتفام گيري مي كنند. نشر مطالب توهين آميز به پيامبر اسلام، با لوگوي نشريات دانشجوي در محيط دانشگاه و بعد هم شروع به بازداشت دانشجويان... تكرار مكررات نمي كنم تقريبا اكثر وبلاگنويسان به اين تئوري احمدي نژادي آگاه هستند.
در ابتدا فكر مي كردم اين هم مثل بقيه بازداشت ها خواهد بود و بعد از تفتيش عقايد و چند ماه انفرادي آنان را آزاد مي كنند ولي امروز وقتي خبر 7 سال حكم زندان براي اين دانشجويان را شنيدم كپ كردم. شك ام به يقين تبديل شد كه احمدي نژاد بدون ترديد دچار بيماري شپنهاوري(بدبيني) است و گوي اين سه دانشجوي بايد تاوان اين بدبيني ها را بدهند.به خيال خود با اين بازداشت ها محيط انتقادي دانشگاه جاي خود را با خفقان و ترس از محروميت از تحصيل عوض كرده. در پيش خود هم با همان خنده ي هميشگيش گفته: ببين چطور از ترس همشون خفه خون گرفتن.. ولي دانشجويان پيشرو نه تنها در اعتراض به حكم دادگاه بلكه به حضور مجدد ايشان در دانشگاه هم فرياد "رئيس جمهور فاشيست، پلي تكنيك جاي تو نيست" سر دادن. نمي دانم آيا مواد مخدر، سرفت مسلحانه، آدم رباي و ....... اقدام عليه امنيت اجتماعي محسوب مي شود يا نوشتن يك مقاله در فلان نشريه دانشجويي كه مخاطبان آن تعداد محدودي هستن يا نوشتن مطلبي در وبلاگي كه آمار بازديدش روزي 10 نفر اند؟
اسم از نشريه آمد. بد نيست نگاهي به ديدگاهاي ژان پل سارتر در اين زمينه بكنيم. براي فرار از فكر كردن در رابطه با بچه بازي هاي احمدي نژاد بد نيست.
در اكتبر 1945 پل سارتر به همراه سيمون دوبوار، ريموند آرون، ژان پل هام، موريس مرلوپنتي و آلبر اوليويه به انتشار ماهنامه اي ادبي-سياسي به نام عصر جديد دست زدن. اين مجله در عوالم فكري فرانسه به نيرويي تبدل شد. نويسندگان اين نشريه سياست استعماري حكومت فرانسه در الجزاير مورد حمله قرار دادند و به مدت چند سال عليه سلطه ي فرانسه بر هند و چين تبليغاتي راه انداختند كه بسياري جهات شبيه مبارزه ي اخير چپ هاي آمريكا عليه دخالت نظامي ايالات متحده در عراق بود. آنها تسلط و موضع بورژوازي امريكا و فرانسه را همچون عامل ستم طبقاتي و خواب كردن اذهان عمومي اين دو كشور، محكوم مي كردند. با سوسياليسم همنوايي مي نمودند اما ماركسيسم و حزب كمونيست فرانسه را به دليل جزميت و تعصب زير تازيانه مي بردند. در ژوئن 1946، زماني كه كه سارتر و مرلوپنتي اعلام كردند كه در جنگ جهاني سوم"اگر رخ بدهد" طرف روسيه را خواهند گرفت، آرون و اوليويه از كار خود استعفا دادند. استعفاي آنان دست سارتر و مرلوپنتي را باز كرد تا نشريه را يكسره به هدف هاي راديكالي خود اختصاص دهند. سارتر در يك رشته مقاله كه از فوريه تا ژوئيه سال 1947 ادامه داشت" بعدا اين مطالب به صورت كتابي تحت عنوان ادبيات چيست چاپ شد" از ادبيات منثور خواست تا از برج عاج خويش بيرون آيد و به زندگي معاصر بپردازند. او كتابها و نشريات دانشگاهي را همچون آثاري كه به دور خود تار تنيده اند، مورد تمسخر قرار داد. كتابخانه ها را با گورستان مقايسه كرد و به آنان مي خنديد:(مرده ها آنجا هستند.... موجودي اين كتابخانه ها را تابوت هاي تشكيل مي دهد كه توي قفسه ها چيده شده.... مانند خاكستردانهاي دخمه ي مردگان). كتابهاي كه(ديگر روي زمين جايي ندارند... اگر رهايشان كني، مي افتند و از هم مي پاشند. فقط لكه هاي جوهر روي كاغذهايي كپك زده باقي مي ماند.) .. نويسندگان بزرگ غم نان را فراموش مي كردند و به ميدان مي آمدند و با مردم هم صدا مي شدند. فيلسوفان عصر روشنگري و بيش از همه ولتر به رغم هزاران مانع و سانسور، يا دولت و طبقه ي حاكمه درگير مي شدند تا از انسانيت سخن بگويند.( از اين رو قرن هجدهم برجسته و يگانه در تاريخ و بهشت گمشده نويسندگان فرانسوي بود). پس از انقلاب، ادبيات فرانسه دوباره به گوشه ي دنج خود پناه برد يا به خدمت بورژوازي پيروز در آمد، تا آنكه هوگو و ژرژ ساند و ميشله و زولا آن را دوباره به خط مبارزه كشاندن. آنگاه بود كه ادبيات دوباره عظيمت يافت. پس از شكست كمون در سال 1871 دوباره ادبيات از ميدان گريخت: فلوبر شورشيان را به باد ناسزا گرفت، دموكراسي را مسخره كرد و سبك خود پيرايه و زرق و برق بخشيد. رنان كه مسحيت را نخست بيماري مسري اسطوره ها ناميده بود، بعد ها آن را همچون راه رستگاري نظم اجتماعي مورد ستايش قرار داد. تن كه فضل فروش بي مقداري بود خود را در نقد ادبي دفن كرد و به ارتجاع سياسي پيوست. سارتر به ريش سمبوليستها و پارناسيها و بيسوادان" هنر براي هنر " مي خنديد. ژيد را به علت اينكه قلم خود را براي اصلاحات در گنگو به كار انداخته بود تحسين مي كرد. اما پل والري را با اين جمله كه" در بيست و پنچ سال گذشته، كتابهاي منتشر كرده كه اگر بعد از مرگش هم منتشر شوند، خيچ فرقي نمي كند" لگدمال مي كرد.
او نويسندگاني را كه خاستگاه طبقاتي بورژوازي بود، به حمايت از پرولتاريا فرا مي خواند. سارتر اصرار داشت كه نويسندگان، به رغم تفاوت زبان و محيط زندگي، اين الزام اخلاقي را دارند كه " از هر پايگاهي عليه بي عدالتي موضع بگيرند" و مهمتر از هر چيز، براي پيشگيري از جنگ جهاني ديگري با هم متحد شوند.او در يك مورد با دوگل موافق بود: بين شوروي و آمريكا بايد يك نيروي سومي وجود داشته باشد تا از انتخاب تباهي جلوگيري كند.(انتخابات اتحاد جماهير شوروي به معني از دست دادن آزاديهاي مدني است.... اما بعد از پيروزي ايالات متحده..... كمونيسم نابود خواهد شد..... و سرمايه داري به سبب اينكه به آقايي جهاني خواهد رسيد، بسيار بيرحم تر خواهد شد. مادامي كه شرايط تغيير نكند، سرنوشت ادبيات به آينده ي اروپاي سوسياليست بستگي دارد، يعني اينكه گروهي از كشور هاي سوسياليست اروپايي وجود داشته باشند كه با ساختي دموكراتيك، بخشي از اقتدار و اختيار مطلقه ي خود را در حالي كه هر كدام انتظار روزهاي بهتري را دارند، به نفع عموم از دست بدهند)
پ.ن:برخی از آثار..
تهوع . دیوار.مگسها.هستی و نیستی .دستهای آلوده .گوشهنشینان آلتونا .نقد عقل دیالکتیکی .کلمات
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 5:27 توسط گدا و فقیر
|
زمين بخواب رفتست ماه باران
بپوش روي مرا روزگار ويراني
بخواب كودك نازم
بخواب خانه بدوش
رمس رمس بكش از تاب
درد را مفروش
كنار جوي مشين و
طلب مزن به رعاع
نسيم باش و برقص
بر نگاه ساده ما
درون بيشه چشمت
ستاره باران باش
رداي شرم مپوش و
گلاب ريزان باش
زمين بخواب رفتست ماه باراني
بپوش روي مرا روزگار ويراني +
روز اول: يك شهر كوچك با مردمي بومي و سرگرم به مشاغل بومي.ماهي گيري. تجارت با كشور هاي عربي و ......
روز دوم:يك شهر كوچك با دنياي از طلاي سياه با مردمي بومي و سرگرم به مشاغي براي استخراج نفت
روز سوم:يك شهر بزرگ با مردم بومي و غير بومي و سرگرم به توليد فرهنگي جديد و مشاغلي جديد..
روز چهارم:يك شهر بزرگ با مردمي بومي و غير بومي و سرگرم به دفاع از جان و هستي خود.
روز پنجم:يك شهر بزرگ و تخريب شده با مردمي بومي و غير بومي و سرگرم به فكر كردن درباره ي بودن يا نبودن.
روز ششم:يك شهر كوچك با مردمي از جنس نا كجا آباد و سرگرم به نگاه كردن به روزگاري كه پس پشت نهادن و روزگاري كه در انتظارشان است با نگاهي بقض آميز به ويرانهاي ديوار خاطرات
روز هفتم:؟
خيلي وقت بود كه مي خواستم راجع به آبادان بنويسم ولي وقت نداشتم تا اينكه كامنت فردين و عكس هاي رضا، دليلي بشن براي ياد آوري اين موضوع. براي عيد امسال به آبادان سفر كردم و چيز هاي رو ديدم كه با آنچه از بيرون به آبادان نگاه مي كردن فرق داشت. معمولا تا اسم آبادان را براي كساني كه بعد از انقلاب بدنيا آمده اند مي بريم به ياد جنگ و شهيد و اين حرف ها مي افتاند و فكر مي كنن همه مردم اونجا در اون فضاي جنگ گير كردن( حاجي، سيد تو كشتن). براي عده ي كه قبل از انقلاب از ايران خارج شدن موضوع فرق مي كند و اسم آبادان تداعي كننده ي يك شهر شلوغ با كلي جوان مو فرفري سبزه و لاف زن و دختران سينه مرمري كه لب كارون در حال لرزاندن سينه هايشان هستند و كارگراني كه مشغول كار با لبي خندان در هواي شرجي تابستان در شركت نفت هستند.
ولي آبادان امروز نماد بارز دنياي جنگجو شده. شهري كه نماد و مشخصهاي ديروزش چيزي شبيه به خوشي بيش از حد و نماد امروزش جنگ و ويراني. تضاد هاي كه شهر آبادان رو تبديل به شهري كرده كه امروز مي بينيد. در گذشته شهر آبادان، بعد از كشف نفت و نبود نيروي انساني كافي و توليد شغل هاي زياد تبديل به يكي از شهر هاي مهاجر پذير شده بود. نسل هاي متفاوت با آداب و رسوم متفاوت، قرار بود بدون مشكل در كنار هم زندگي كنند. پس بهترين راه توليد يك فرهنگ جديد كه تفاوت هاي عمده ي با باقي شهر ها داشته باشد. زبان مخصوص و نظريات و سليقه هاي مخصوص يا حتي شيوه ي لباس پوشيدن مخصوص هم به وجود آوردن. هر كس با هر فرهنگي كه به آنجا مي رفت مغلوب فرهنگ جديد و عجيب آبادان مي شد و دلبستگي عجيبي نسبت به اين فرهنگ پيدا مي كرد. دكتر كيوان مزدا در خاطرات خود در يك برنامه تلويزيوني گفت: سخت ترين لحظه هاي غربت نشيني زماني بود كه مي ديدم دوستان دوران كودكيم كه با هم فوتبال بازي مي كردم، زير بمب و گلوله هستن و من بايد در اتاق آرام خودم در پاريس مشغول درس خواندن باشم. يا دكتر مرتضي محيط گفت: وقتي از شوشتر به آبادان رفتم تازه معني تجدد و پيشرفت يك شهر را حس كردم. در دنياي آهن و آجر و سيمان آبادان، جاي براي جن و آل دنياي خرافاتي شوشتري من وجود نداشت. آبادان شهري هست كه نقطه ي آغازش كشف نفت بوده و نقطه ي پايانش جنگ.آبادان شهري هست كه پالايشگاه نفتش اولين تبلور سياست هاي مصدق رو به چشم ديد و اولين تابلوي شركت ملي نفت ايران را بر پيشاني خود كوبيد. آبادان شهري هست كه ويراني مدرسه ها و بيمارستان هاي رو در خود جاي داده، در حالي كه كودكان به جاي بازي در زمين ورزش مدرسه به زمين هاي خاكي مي روند و كسي نمي داند كه تعداد پايشان رو روي مين هاي بازماندهي جنگ(دفاع مقدس؟) .جا گذاشته اند..
در امروز آبادان اين ساختمان هاي ويران شده كم نيست و كسي هم سرمايه اش را به علت نبود امنيت اقتصادي يا نظامي در چنين جاهاي آن هم براي بازسازي، خرج نمي كند. هر چند كه آبادان از لحاظ سياسي و جغرافياي در موقعيت خوبيست ولي چه سود كه هر تجارتي احتياج به بازار مصرف دارد و مردم آبادان از قدرت خريد كمي برخوردارند. اقتصاد پر رونق سابق جاي خود را به ورشكستگي كامل داده.. تعداد بيكاران و جوانان معتاد و متكديان دليل بر صحت حرفهاي من دارد.. در عكس بالا كودكاني رو مي بينيم كه كنار همين ويراني ها در حال بازي هستن و كسي نمي داند آينده ي كه قرار است اين كودكان بسازند چه شكلي است.. سرنوشت اين كودكان را براي كودكاني كه به اين درد مبتلا نشده اند، ورق نزنيم.
پ.ن:سپاس از همشهري خوبم رضا محسنی براي گرفتن عكس هاي خوبش و سرودن شعر هاي زيبايش.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 6:52 توسط گدا و فقیر
|
-براي كودك درونم
وقتي به اين عكس نگاه مي كنم از عالم آدم بزرگ ها متنفر مي شوم. اين يك كودك روستايي اروپايي است با موهاي طلايي. گودال آب و سبز هاي تازه رويده شده نمايانگر فصل بهار در اروپا است.. در دوران كودكي ما، تقريبا ديگر چنين چيزهاي وجود نداشت(گودال آب در زمين چمن). گاهي كه از مدرسه به خانه مي آمدم(در فصل زمستان)لباس هايم كثيف مي شد و بايد به مادرم جواب مي دادم كه چرا و چگونه..... همين الان هم به بچه هاي خود اجازه نمي دهيم كه اين چنين لباس هاي خود را كثيف كنند. ولي اين كودك بي خيال از كتك هاي كه بعدا بايد بخورد، بدون كفش هاي كه معلوم نيست كجا در آورده. در گودال آب با آن اسباب بازي كوچك در حال بازي است.. به حدي در عالم خود فرو رفته كه متوجه وجود عكاس هم نشده. البته عكاس هم بي تمايل به دنياي كودك نيست و دوربين را تا سر حد ممكن(نزديك به زمين) پايين آورده تا خود را به دنيايي كودك نزديك كند. اين كودك نه غصه ي بنزين سهميه بندي شده را دارد و نه فرصتي براي نگاه كردن به صداي آمريكا. بازي هاي دنياي كودكيش هم مجالي براي شناخت زيبايي و عشق به او نمي دهد. نه ميداند خدا چيست و نه شيطان را ملاقات كرده. تنها به اسب بازي كوچكي قانع است و اندكي سكوت. نه به حرفي دلي را چرك مي كند نه به دستي، ظرفي را آلوده....
-براي بهترين دوست دوران كودكيم....
وقتي يونان باستان رو به ويراني نهاد خدايان از كوه المپيا پراكنده شدند تا جاي بهتري براي خويش بيابند.پان خداي بزرگ، قرن ها سرگردان بود. سر انجام در قله ي كوهسار"گرين مونتن" در مونت فرود آمد. در آنجا با خداي ديگري به نام لوگوس روبرو شد كه پيش از او در قلل كوه هاي نيوانگلند متوطن شده بود. در اينجا دو خداي متضاد(خداي امور ماورا و خداي عقل و حكمت) زندگي نويني را آغاز كردند و هر يك در جاي از كوهستان جاي گرفت. پان خداي ماورا دره هاي شرقي را زير نظر گرفت و لوگوس خداي عقل و حكمت دره هاي غربي را. چون به هم مي رسيدند با روشي ناخدايانه با يكديگر پرخاش و ستيز مي كردند. زيرا هر يك اصرار مي ورزيد كه فقط از نظرگاه او تصوير درست و تمام جهان را مي توان ديد.
تا اينكه روزي تصميم مهمي گرفتند. خداي سومي بيابند و جهان را به بهشتي مبدل سازند. پس از كوه فرود آمدند و به جستجوي خداي سومي پرداخنتد تا شايد اختلاف نظر آنها را از ميان بردارد. بعد از سرگشتگي بسيار در كوه ها و دره ها، سر انجام هر دو در اهواز فرود آمدند و در آنجا تصميم مهمي گرفتند، يعني بر آن شدند به جاي آن كه در پي يافتن خداي سومي باشند كه ممكن است هيچ گاه موفق نشوند، هر دو در روح نوزادي حلول كنند. لوگوس، خداي عقل و حكمت گفت:{ مي ترسم اين كار موجب فساد و تباهي هر دو ما گردد.} ... پان خداي امور ماورا جواب داد:{ ممكن است چنين شود ولي در عوض انساني خردمند و كامل متولد مي شود و بشيريت به مقامي والاتر ارتقا مي يابد..}...
بدين سان در سال 1358 علي ممبيني در زيتون كارمندي اهواز چشم به دنيا گشود. وجودي كه عقل و عشق و آداب داني و حقيقت و مجاز را به يك جا در وجود خويش جمع كرده بود.يادش گرامي باد. 11 مهر ماه 1386، سومين سالگرد مرگ اوست.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:25 توسط گدا و فقیر
|

در سال 1498 ساوونارولا را به جرم اعتقاد راسخي كه داشت در آتش افكندند و ماكياول يكي از تماشگران اين صحنه بود. پس نتيجه گرفت كه راستي و درستي بدترين سياست هاست. اين عقيده در ذهن او ريشه گرفته و بعدها در تاريخ فكري بشر به صورت يكي از شريرترين اصول، تجلي كرد. ماكياول اعلام داشت تزوير و نادرستي كوتاه ترين راه نيل به پيروزي است. تعليم هاي او دستورالعمل ستمگري و فريب كاري است. ماكياول تا به امروز الهام بخش حادثه جويان سياسي و همه كساني بوده است كه معتقدند غايات وسايل را، هر چند پست و خبيث باشند، موجه مي سازند. ماكياول نمونه ي مشخص و فرد مبرز آن دوران بود. دوران سزار بورژيا خداي رياكاري و استاد فن آدم كشي. بورژيا با قتل برادر، داماد و ديگر خويشان و دوستانش كه سد راه او بودند، دوك ايتالياي مركزي شد و در شمار پيشوايان بانفوذ اروپا در آمد. او در اين زمينه چنان استعداد شگرف و اهريمني داشت كه قادر بود دوستان خويش را در همان حال كه در آغوش كشيده، خنجر بزند و ميهمانان را در حاليكه بر سر سفره اش نشسته اند مسموم سازد.
كتاب مقدس در نظرشان مجموعه اصول و قواعدي بود كه در خور بردگان بود. هرگز به كساني كه احتمال مي رفت صاحب جاه و مقام شوند، امر و نهي نمي كردند. رياست و سروري يگانه هدف انساني شناخته شده بود و به دولتي معتقد بودند كه قلب نداشته باشد. اين بود اجمالا آمال و آروزي جاه طلبان اروپايي در عصر ماكياول و البته استثناهاي هم وجود داشت. تنها كساني احتران داشتند كه راه ترقي را با بي رحمي و سفاكي پيموده بودند. افرادي شرير و ديوخو، نظير مردمي از ساكنان دريايي مديترانه كه نيچه بعدها آنخا را " حيوان زرد موي" شمالي ناميد و احترانات خاص برايشان قائل شد.
ماكياول هم حاجت آنها را بر آورده كرد. او هم عاشق قدرت و سروري بود و براي اينكه دل فرمانروايان عصر خويش را بدست آورد دستورالعملي از خلاف فراهم آورد و در دسترس آنها گذاشت تا بدان وسيله بتوانند پا بر اجساد مردم نهاد و خود را بذوره ارتقا برسانند.
ماكياول در سال 1469 در فلورانس به دنيا آمد. در دربارهاي مختلف اروپا چون يك ديپلمات پرورش يافت. ده سال تمام از يال 1502 تا 1512 دست راست سودريني بود كه تمام عمر فرمانرواي فلورانس بود. بدين سان ماكياول فرصت داشت تا آنچه را در پشت پرده ي درام اروپا مي گذشت را از نزديك ببيند. هم او بود كه سپاه فلورانس را نظامي موين بخشيد و نطق هاي سودريني را مي نوشت. بعد از اين كه سودريني از قدرت و فرمانروايي كنار گذاشته شد، ماكياول را شكنجه كردن و به نقطه ي كه تا فلورانس حدود دوازده ميل فاصله داشت تبعيد كردند. در اين محل مكياول به حدي از شهر دور نبود كه از اتفاقاتي كه رخ مي هد باخبر نشود و از طرفي هم به حدي نزديك نبود كه بتواند در سياست تاثير گزار باشد پس بيشتر وقت خود را به تعليم ديگران و آموزش سياست گذاشت.
ماكياول كتاب هاي چنديدر سياست( كه منظور از آن دسيسه و نيرمگ است نه شيوه ي مملكت داري).. هفت جلد كتاب درباب فن كارزار. طنزي در خصوص ازدواج، يكي دو نمايشنامه در بد آموزي و چند داستان رآليستي كه شهوت پرستي چاشني داشت، به رشته ي تحرير آورد. اصول اخلاق را در زندگي خصوصي و عمومي يكباره دگرگون كرد. جوانمردي را در سياست سم مهلك ناميد و جنگ از روي صداقت را احمقانه خواند و اعلام داشت كه در سياست جوانمردي و صداقت معني ندارد و هركاري رواست. اگر بايد به دشمن خنجر زد بايد دقت داشت كه آن را از پشت فرو برد.عقايد ماكياول در كتاب(شهريار) به روشني و وضوح تشريح شده است. اين كتاب مجموعه اي از قواعد و اصول حرص و آزمندي است. ماكياول ستايش گر با حرارت سزار بورژياست و در كتاب( شهريار) از ستمگري او به عنوان نمونه كامل ياد كرده است. ماكياول شاهزاده ي جديد فلورانس لورنزو دو مديسي و همه شاهزادگان را پند مي داد كه اگر مي خواهند دولت خود را سروساماني بخشند و سلطه ي خود را حفظ كنند شيوهاي بورژيا را به كار بندند. در اينجا اصول و عقايد ماكياول يا احكام عشره و وحشيانه او را به صورت اعتقاد نامه ماكياول خلاصه مي كنيم تا تصوير روشني از كتاب شهريار در ذهن شما نقش بندد.
1-فقط در پي منافع و عقايد خويش باش.
2-هيچ كس را جز خود، محترم مشمار.
3-بدي كن ولي چنان بنماي كه قصد نيكي داري.
4-طماع باش و در جمع مال بكوش.
5-خسيس باش.
6-خشن و بي رحم باش.
7-تا فرصت مي يابي در پي فريب و نيرنگ باش.
8-دشمنان را از ميان بردار و در صورت لزوم به دوستان هم رحم مكن.
9-در رفتار با مردم زور گويي را بر نرمش برتري ده.
10-درباب هيچ چيز، غير از جنگ مينديش.
حال يكي از دستوالعمل ها را از مد نظر مي گذرانيم(دستوري كه امروز به عنوان مهمترين تهديد بشريت محسوب مي شود)... جنگ مهم ترين اشتغال (وحشي بر گزيده) ماكياول است. يك شهزاده بايد بيشتر اوقات خود را صرف آموختن فن خونريزي و كشتار بنمايد:" زيرا جنگ تنها هنري است كه به كار فرمانروا مي آيد" .. شهزاده هرگز نبايد فكر خود را از تعقيب امور نظامي منصرف كند. در عهد صلح بايد پيوسته خود را براي جنگ مهيا سازد. مطالعات، تحقيقات، تفكرات بسيار جدي و خلاصه همه هم او بايد گرد اين محور بگردد كه چگونه بر رقباي خويش پيروز مي تواند شد.
پ.ن:در فلسفه ماكياول همه راه ها به جنگ ختم مي شود و شايد يكي از علل اينكه جنگ تا به امروز از جهان رخت برنبسته، اين است كه بيشتر ممالك را مريدان ماكياول اداره مي كنند.علم اخلاق او همان است كه در ميليتاريسم مورد عمل سياست مداران است.
پ.ن: لینک های بیشتر در این زمینه{
+ + +} {
دایرالمعارف استانفورد درباره ماکیاولی} {
شهریار} {
هنر جنگ}
پ.ن:
بيانيه دانشجويان سوسياليست پلي تكنيك به مناسبت آغاز سال تحصيلي {+}
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:14 توسط گدا و فقیر
|
چرا گدا و فقير؟ در اين پست توجيح فلسفي اسمي را كه براي خود انتخاب كردم را توضيح مي دهم.
چند سال پس از مرگ سقراط، يكي از مريدانش به نام آتيس تنس در كلاسي سرگرم تعليم بود كه ناگهان همهمه اي در كلاس افتاد. گداي جوان ناشناسي خود را بدرون اتاق انداخته اصرار داشت كه در شمار شاگردان آنتيس تنس در آيد. فريادهاي خشم آلود از همه بر خاست و ريش خندش گرفتند:(برو بيرون سگ گر)،(گدايان را در اينجا راه نيست)،(او را به جاي كه در خور اوست بفرستيد)،(بگداريد گورش را گم كند). كوشش معلم كه خواست گدا را با متانت از آن در براند سوي نبخشيد.
آنها مرا سگ خطاب مي كنند. بسيار خوب من هم مثل سگ عوعو مي كنم ولي شوقي مفرط به فلسفه دارم و مي خواهم آن را بياموزم.هر كار مي خواهي بكن. هر فدر مي خواهي كتكم بزن. هيچ چوبي آنقدر سخت نيست كه قادر باشد مرا از اينجا بيرون براند.
جوانك آنجا ماند و همه او را (سگ فيلسوف يا فيلسوف كلبي) ناميدن.اين جوانك صريح و مكته گير كسي جز ديوژن نبود. فيلسوفي كه از عزت و احترام روي گردانيد تا مردي راست و درست باشد. ميان ديوژن و استادش آنتيس تنس و استاد استادش سقراط وجوه مشترك زياد بود. هر سه بر اين عقيده بودند كه پايه و اساس حكمت خود شناسي است. اما آنتيس گامي از ثقراط فراتر رفت و ديوژن گام هاي چندي از آنتيس فراتر برداشت. چنان كه مي دانيد... سقراط گفته بود: خود را بشناس. آنتيس اعلام داشت: بكوش تا از خودشناسي بر خويشتن مسلط گردي. اين حواري پت پرست كه از خودشناسي بر خود تسلط كانل داشت، از جهاتي نظير تولستوي بود.كسي تا زمان شهادت سقراط در زمره ي اشراف بود و سر انجام از عادات و مقررات اجتماعي روي بر گرداند و به زندگي ساده و بي پيرايه و نيكي محض روي آورد. چون كارگران لباس مي پوشيد. با مردم عادي آميزش مي كرد و فلسفه ي تعليم مي داد كه همه فهم بود. فلسفه ي كه بر اساس بازگشت به طبيعت، اين قلمرو آسماني بروي زمين، استوار بود.
فلسفه كلبي مردم را به ترك علايق مادي و كسب فضايل معنوي مي خواند. هيچ چيز قابل مالكيت خصوصي نيست. بايد مالكيت عمومي و وحدت روحي پديد آيد. آقايي و بردگي از ميان برود، زندگي مرفه و پر تجمل براي معدودي و گرسنگي و بي چيزي براي اكثريت،ف ريشه كم شود و قوانيني كه به سود زورمندان و زيان ضعفاست منسوخ گردد.
ديوژن براي ادبيات ارزشي قايل نبود. مي گفت: چرا اوقات خود را به خواندن رنج ها و مشقات اديسه، به هدر مي دهيد و از رنج هاي خويش غافل مي مانيد؟..... علاقه مردم به موسقي را ريش خند مي كرد و مي گفت:چرا اوقاتي را كه بايد صرف هماهنگي و آرامش روح شود، با استغال به عالات موسيقي تلف مي كنيد؟... و عاظ و خطيبان را تمسخر مي كرد: آنها مردم را به بي عدالتي ملامت و محكوم مي كنند در حاليكه خود بدان متصفند... مهمتر از همه اينكه، ديوژن در تغيير و معاوضه ي ارزش ها اصرار مي ورزيد و براي باز كردن اين عقيده اش تعبيري دلكش داشت( بيايد سكه رايج را عوض كنيم ) و اين سكه قلب تعصب و مخوت آدمي را زا رواج بيندازيم. نشانه هاي رسوم و سنت هاي اجتماعي و القاب و عناويني كه مردان را به قالب سرداران و پادشاهان فرو مي برد و همه ي آنچه كه بر رويش مهر شرف و دانايي و نيك بختي و غنا زده شده، همه و همه فلزاتي بي بها و تقلبي و نا سود مندند.
حساسيت ديوژن به اين سكه هاي جعلي بي دليل نبود. پدر او اين بانكي بود و به علت تصرف در سكه زنداني شده بود و خود او از شهر سينوپ در ساحل درياي سياه كه زادگاهش بود به اتهام در يك جنايت تبعيد شده بود.اين سوءظن گويا بي اساس بوده زيرا ديوژن به پول و خوشي هاي بدان وسيله اعتنايي نداشت حتي هيچ افسوسي براي ترك زادگاهش نخورد. وقتي مقامات صالحه او را محكوم كردند كه:( بايد سينوپ را ترك كني) او هم بي درنگ جواب داد:( من هم شما را محكوم مي كنم كه در سينوپ بمانيد)... از آن پس ديوژن به يك دوره گرد با تابعيت جهاني تبديل شد. سيرو گشت فارغ البال، خواب راحت و آرام، آسودگي از دزد و راهزن. چون چيزي كه عرضش دزدي را داشته باشد را نداشت و مهم تر از همه ديوژن آزادي كامل خود را باز يافته بود(( ارسطو وفتي صبحانه مي خورد كه شاه را خوش آيد و ديوژن وقتي كه ديوژن را !! ))
او خود را در پوششي ژنده مي پيچيد:(( وقتي با كسي رو برو مي شوم كه لباس آراسته بر تن دارد، اين چشمان من است كه لذت مي برد نه چشم او. زيرا چشم من است كه لباس هاي فاخر او را مي بيند و چشم او لباس هاي ژنده و پاره ي مرا...))... شبي موشي ديد كه در تاريكي از سوي به سوي ديگر مي دود بي نياز از داشتن خوابگاه و بي ترس و واهمه از تاريكي. پس تصميم گرفت زندگي او را پيش گيرد:(( تا وقتي من و او به بند سرنوشت گرفتار آييم، سرتاسر دنيا را، بي خيال و آسوده، زير پا مي گذاريم))... بدينسان ديوژن بار تعلقات را به دوش (كساني مه مايل به كشيدن آن) بودند، گذاشت و خود يك كوله پشتي بر دوش گذاشت و گفت: اين همه چيز من است كه بر دوش دارم. او عقايد فلسفي خود را با قوت لايموت معاوضه مي كرد و مي گفت:( مانعي ندارد مرا گدا بخوانيد ولي يدر حاضرم در عوض يك قرص نان، سخني حكمت آميز بگويم).. ديوژن معتقد بود زندگي كه با حكمت و دانش هدايت شود امنيت ، آزادي و سادگي به همراه خواهد داشت.
ديوژن و فلسفه كلبي" معنا شناسي امنيت، آزادي و سادگي "(323-412)قبل از ميلاد مسيح
-امنيت: از امنيت قصد او اين بود كه (( خود را از پيش آماده كن تا ضربات تقدير را سبكتر احساس كني )) و مي گفت هر چه از دنيا كمتر انتظار داشته باشي، كمتر گرفتار ياس و نا اميدي مي شوي و هر چه كمتر ثروت اندوزي كمتر از دست مي دهي. پورگي علاقه ديوژن را چنين توصيف مي كند(( من از هيچ، مقدار زيادي بدست مي آورده ام و همين هيچ هم برايم زياد است))
.. امنيت از مال و منال هنگفت بدست نمي آيد بلكه در اين است كه به كم قانع باشي.. كمتر بخواه تا اميد رسيدن به آن بيشتر باشد. در اين طرز فكر ديوژن با نويسندگان عهد عتيق همراه بود( آنكه به كم خرسند است بيش از همه دارد) .. قناعت و خرسندي نزديك ترين راه وصول به امنيت است.
-آزادي: در اين صورت از رنج هايي كه خود براي خود فراهم مي آوري رهايي خواهي يافت. ديوژن مي گويد: تمام رنجها منشاء روحي و دروني دارند. به عبارت ديگر، اين پيشامد ناگوار نيست كه ترا رنج مي دهد بلكه علت اصلي احساس ترحم و دلسوزي نسبت به خويش است.
-سادگي: ديوژن بر آن بود كه نزديك ترين راه رسيدن به سعادت و نيكبختي، راه ساده ي امنيت و آزادي است. امنيت كه محصول قناعت و خرسندي است و آزادي كه با پشت پا زدن به همه ي علايق به دست مي آيد.ديوژن تنها به تعليم اصول فلسفه خويش اكتفا نمي كرد بلكه آنها را با زندگي روزانه خود نشان مي داد و مي گفت: نيك بختي و سعادت، دست يافتن به آرزو هاست و هر چه اين آرزو ها ساده تر و سهل تر باشد اميد رسيدن به آنها بيشتر است.
پ.ن: گفت و گوي ديوژن و اسكندر هم جالب و خواندنيست{+}
پ.ن:تا مدتي كه خود گدا و فقير نيستش من(تو عکس بالا) وبلاگ رو آپ مي كنم.البته من فقط تايپ مي كنم و در صورتي كه مشكل تايپي باشه جواب پس مي دم. اگر با موضوع مشكلي يا انتقادي داريد خودش بايد بهتون جواب بده .. اين مطلب هم قديمي هست و در وبلاگ اتحاديه وبلاگ نويسان منتقد يك، پست شده بود ..
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:36 توسط گدا و فقیر
|

ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پر سایه
خاطر در آرامش است!
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید!!!!
ابرها به خوابی خوش فرو شده اند؛ در آرزوی پراکندن ابرها!
ابرهای خزانی در ذهن و روح من
پ.ن: تا مدتي نا معلوم به اغما مي روم .. دليل خواصي براي نوشتن و ادامه دادن به وبلاگ ندارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:43 توسط گدا و فقیر
|

از وقتی یادم می آید، همیشه چند کتاب بود که در قفسه ی پایینی گنجه وجود داشت و تا به امروز هم سر جا خود باقی مانده اند. کتابی از صمد بهرنگ و کتابی به اسم داستان های خوب برای بچه های خوب.از همان کودکی می دانستم که پدرم از ترس پاره کردن کتابهایش آنها را از ما پنهان می کند و فقط چند کتاب که مربوط به ما بود سر دست می گزارد ولی کتابی با جلدی نارنجی که از صفحاتش از همه کتاب های آنجا بیشتر بود توجه مرا به خودش جلب می کرد. روی جلد تصویر یک صورت بود و کتاب، که چیزی از آن متوجه نمی شدم، راجب چیز مهمی نوشته شده بود.بعدها متوجه شدم کتاب "امیل" نوشته ژان ژاک روسو است و در رابطه با تعلیم و تربیت.
در ایران به ویژه چپگرایان(مثل پدرم) او را به عنوان یک فیلسوف می شناسند. دیکتاتورها او را مسئول انتشار افکار سوسیالیستی می شناسند.سوسیالست ها او را سرزنش می کنند که موجب شد دیکتاتوری تقویت شود.دینداران مرتجع، او را خداناشناس می خوانند و خداناشناسان او را دینداری مرتجع.هر چه بوده برای همه آشکار است که او و ولتر(بعدا راجب والتر هم می نویسم)پدران انقلاب کبیر فرانسه هستند.
کتابی ارزشمند دیگری از او را به شما پیشنهاد می کنم."قرار داد اجتماعی" این کتاب ارزشمند که نقش به سزای در بر افروختن آتش انقلاب فرانسه ایفا کرد و سر آغاز یک سلسله افکار فلسفی در طول یک قرن را هم فراهم آورد.
من روسو را با عنوان پدر ایده آلیستی چپ به شما معرفی می کنم و می کوشم تا گوشه ی از افکار فلسفی او را به زبان ساده بنویسم.البته بیشتر برای اثبات عنوانی که بهش دادم این کارو می کنم.
روسو، پدر ایده آلیستی چپ(۱۷۷۸-۱۷۲۱)
روسو قریب به چهل سال داشت که قدم در راه ماجرای فلسفی خویش نهاد.روسو در رساله خود که برای دانشکده ی دیژن، در باب اینکه آیا علم و هنر موجب فساد اجتماع است یا صلاح آن؟...ضمن بد گویی های زیرکانه ای به طبقه تحصیل کرده این گونه نوشته بود:که تمدن بیشتر موجب شر است تا خیر و بسیاری از بیداد گری ها از آنجا ناشی شده است که ما اجازه داده ایم که فکر ما بر قلب ما حکومت کند. هر چقدر درباره ی جهان معلومات بیشتر حاصل کنیم به تصاحب آن تشنه تر می شویم و بدین سان جاه طلبی طبقات تحصیل کرده و تربیت یافته، به اسارت و بندگی توده های بی سواد و جاهل منتهی می شود.روسو معتقد بود که دانش و تقوی با یکدیگر سازگاری ندارند. هر دانشی بر اثر یک هدف و منظور پستی پیدا آمده است. علم ستاره شناسی از طالع بینی سر بر آورده که هدفش به کار گماردن ستارگان در راه مقاصد خصوصی و شخصی است.فصاحت از سیاست برخاسته است و هدف سیاستمداران این است تا به مردمی که کمتر متجاوزند سلطه و آقایی کنند. حساب و هندسه زاییده ی حرص و آزمندی ما در تصاحب مال و ثروت است. روسو به حدی در افکار خود رادیکال شد که حتی فن چاپ را این چنین مورد حمله قرار داد. فن چاپ معجونی خواب آوری است که توانگران برای تسکین فقرا و آرام کردن شورش و غلیان آنها ابداع کرده اند.{{ در میان فیلسوفان مثلی رایج است که می گویند:هر جا مردمان فهمیده و با سواد پا گذارند، درستکاران و شرافتمندان نا پدید می شوند}}
با این توصیف یک فرد اندیشمند "یک حیوان فاسد" است.پس بیاید لااقل تا آنگاه که قلوب یکباره مقهور مغزهای ما نشده از افراط در تعلیم و تربیت خوداری کنیم. روسو (وحشی اصیل) طبیعت را نی ستاید. مخلوقی که تربیت نشده از جاه طلبی و فساد به دور است. موجودی است که از سفسطه و مغالطه بر کنار مانده و به هدایت احساسات عمر می گذراند و از بندگی عقل آزاد است.پس بهتر است که ما هم سر از بندگی عقل برتابیم و دل به فرمان احساس بدهیم.
روسو که سخت تحت تاثیر موفقیت مقاله خویش بر علیه آموزش و تعلیم و تربیت واقع شده بود، زندگی ساده ی در پیش گرفت. ساعت خود را فروخت و اعلام کرد که دیگر احتیاج به دانستن وقت ندارد. زندگی متمدن را ترک گفت و به طبیعت باز گشت البته بیشتر در عالم ذهن نه عمل. اعلام کرد که همه مردم نزد خدا و روسو یکسانند. روسو نظریات خود را در مقاله ی دیگری به نام "گفتاری در عدم تساوی" بهتر پروراند. می گوید:{بشر در حال طبیعی خوب است و فقط رسوم و نظامات اجتماع است که او را بد می کند}و بدترین این نظامات مالکیت خصوصی اموال است. «اولین کسی که با کشیدن حصار بهدور قطعه زمینی، ادعای مالکیت نمود و انسانهای ساده دل نیز بهاراده او تمکین نمودند، اولین بنیانگذار جامعه بورژوازی بود. از چه جنگهای خانمانسوز، و چه جنایتها و کشتارهای بیرحمانه، و از چه رنجها و شوربختیها جلوگیری میشد اگر، یک نفر آن حصار را میکوبید و فریاد سرمیداد: مردم! هشیار باشید و بهاین شیاد اعتماد نکنید که فنا خواهید شد! ثمره این خاک متعلق ِ بههمهگان است و زمین بههیچکس تعلق ندارد!» ..روسو بر این عقیده است که تنها را نجات از این "شر ، رها کردن تمدن" است زیرا همه مردم در حال طبیعی خوبند.انسان وحشی برای نیک بختی به هیچ چیز غذا نیازمند نیست و همین که شکمش سیر شد با دنیا و همنوعان وحشیش در صلح و صفا به سر می برد.
روسو یک نسخه از این مقاله را برای ولتر فرستاد.جواب ولتر او را به شدت ناراحت کرد. که نوشته بود.{{ از دریافت کتاب تازه ای که بر علیه نوع انسان نگاشته اید متشکرم.هیچگاه اینهه هوش و فراست برای تحمیق ما(انسان متمدن) به کار نرفته است. وقتی آدم این کتاب را مطالعه می کند دلش می خواهد چهار دست و پا را برود. اما چون قریب شصت سال است که این عادت از سرم افتاده است.متاسفانه مقدورم نیست دوباره خود را بدان عادت دهم }}
ادامه دارد...
پ.ن:شانس آوردیم که مارکس منتقد روسو بود و او را به رویاگرایی بودن متهم می کرد.
پ.ن:ديويد هيوم فيلسوف انگليسي{روسو در تمام زنديگش فقط احساس كرده است}
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:58 توسط گدا و فقیر
|
تصوير روبروي شما يكي از بهترين آثار هنري مورد علاقه ي من هست. اولين بار در يك تابلو فروشي در بازار كويتي هاي آبادان ديدمش. براي پر كردن فضاي خالي ديوار اتاق بد نبود .. ولي بعد نقش خود را از يك تابلوي معمولي با يك در ورودي به دنياي فلسفه و هنر عوض كرد.. البته من سواد زيادي در رشته هاي كه ادعا مي كنم را ندارم..ولي هر چه باشد از حال و هواي آن روز و اتفاقاتي كه افتاده بود اندكي آگاهي دارم ..
تابلوي بالا ،يكي از روزهاي مهم عالم فلسفه را به تصوير كشيده." مرگ سقراط " .. اين اثر توسط ژاك لويي داويد. و در سن 38 سالگي در پاييز 1786 در پاريس كشيده.ژاك در بهار همان سال سفارشي سخاوتمندانه براي كشيدن اين واقعه به مبلغ 6000 ليور پيش پرداخت و 3000 ليور ديگر هم هنگام تحويل اثر دريافت كرد. سر جوشوا رينولدر در ستايش اين اثر چنين گفته:( استادانه ترين و تحسين برانگيز ترين كوشش هنري كه از زمان نمازخانه سيستن و استانتزه {اتاق ها} اثر رافائل ظهور كرده است. اين تصوير، اداي احترامي به آتن عصر پريكلس است )
سقراط، كه مردم آتن به مرگ محكومش كرده اند، آماده مي شود تا جام شوكران را بنوشد و دوستان اندوهگينش او را در بر گرفته اند. در بهار سال 399 فبل از ميلاد، سه شهروند آتني عليه اين فيلسوف اقامه دعوا كردند و او را به عدم پرستش خدايان شهر، ترويج بدعت هاي مذهبي و فاسد كردن مردان آتني متهم كردند. و به دليل سنگيني اين اتهام محكوم به مرگ شد. سقراط با متانتي افسانه اي به اتهامات پاسخ داد. گرچه فرصت داشت تا در دادگاه از فلسفه اش برائت جويد، ولي از آنچه به نظرش درست بود، و نه از آنچه مي دانست مورد پسند همگان است، دفاع كرد.مطابق روايت افلاطون، او با شهامت به هيئت منصفه گفت: تا جا در بدن دارم از جستجوي دانش و آگاه ساختن شما به آنچه بايد بدانيد، دست بر نخواهم داشت... پس آتني ها، بدانيد كه خواه سخن آنوتوس را بپذيريد خواه مرا تبرئه كنيد، در هيچ حال، رفتاري جز اين نخواهم كرد، ولو بارها كشته شوم.
قررون هيجدهم دوران اوج علاقه به مرگ سقراط بود،به ويژه پس از اين كه ديدرو در قسمتي از رساله اي در باب شعر دراماتيك توجه همگان را به ظرفيت به تصوير كشيده شدن اين واقعه جلب كرد.
در اين تصوير، افلاطون پاي تخت نشسته، قلم و كاغذي در كنار دارد.شاهدي خاموش بر بي عدالتي حكومت. او در زمان مرگ سقراط بيست و نه ساله بود ولي داويد وي را پيرمردي جدي با موهاي جو گندمي تبديل كرده است. در داخل دهليز، زندانبانان كسانتيپه، همسر سقراط، را از سلول زندان همراهي مي كنند. هفت دوست در حالت هاي متفاوتي از زاري و ماتم هستند. نزديك ترين مصاحب سقراط، كريتون، كنار او نشسته و با دلبستگي و نگراني به استاد خيره شده است. ولي سقراط راست قامت با اندان ورزيده. هيچ نشاني از نگراني و ندامت ندارد.
سقراط در حالتي كه با متانت دستش را به سمت جام شوكران دراز كرده، ولي از سوي ديگر، با اقتدار در حال به پايان رساندن مبحثي فلسفي است.
اوج دراماتيك بودن اثر هم در همين جا نهفته است. از سوي به قوانين آتني احترام مي گذارد و از سوي ديگر پايبندي خود و استواري در رسالتش را نشان مي دهد.
زندان باني كه جام را براي سقراط مي آورد، نمي تواند اندوه خود را پنهان كند و به سقراط اين چنين مي گويد:در اين مدت تو را نيك شناخته ام و ني دانم كه دليرتر و شريف و مهربان تر از همه كساني هستي كه تا كنون به اين جا آمده اند...مي داني كه چه فرماني آورده ام.............)اشكش سرازير شد و روي برگرداند. و بعد سقراط پرسيد: (دوست گرامي، اكنون چه بايد بكنم؟) زندان بان جواب داد: پس از آنكه نوشيدي بايد كمي راه بروي تا پاهايت سنگين شوند و بعد دراز بكش تا زهر كار خود را انجام بدهد.
سقراط بدون اينكه دستش بلرزد تا رنگش عوض بشود جام را بر لب برد و زهر را كامل نوشيد. و بلند شد تا در سلول قدم بزند.در اين هنگام دوستان سقراط ديگر توان نگه داشتن خود نبودن و شروع به گريه كردن.. پا هاي سقراط سنگين شد و به پشت روي تخت دراز كشيد و با حالت تمسخر به دوستانش گفت: چه مي كنيد؟ چه دوستان عجيبي .. و بعد زهر به زندگي سقراط پايان داد.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:1 توسط گدا و فقیر
|

خوشا آن دل که دلدارش تو باشی
چراغ هر شب تارش تو باشی
مریضی هم صفایی داره ای دوست!
به شرطی که پرستارش تو باشی!!
امروز بعد از ۱ماه دوباره سراق وبلاگ آمدم و توي اين مدت حرف هاي زيادي تو دلم جمع شده بود كه بنويسم از بازار سياه كتاب در خيابان انقلاب گرفته تا گلزار خاوران و آشناي با چند رفيق مبارز جديد.. از درد و دل هاي باغبان ۲۳ ساله پارك ميدان اتابك(قبرستان مسگرآباد ثابق خاوران) گرفته تا قاچاق كارت سوخت ليتري ۱۵۰۰ توماني. ولي به سوراغ مسايل روز ايران كه تا حالا كسي دقت نكرده مي رم..
اين روزا يك سريال تلويزوني از شبكه دو پخش مي شه به اسم جواهري در قصر كه رابطه ي زيادي با روزي كه پشت سر گذاشتيم راه. ديروز ۱۸ شهريور بود و يكي از خونين ترين روز هاي تاريخ معاصر ايران. چگونگي ربط اين موضوع ها برميگرده به توجيح آقاي داريوش همايون از اعمال اون جنايت كاران و البته عده ي هم بادمجون دور قاب چين ايشون. بعضي از چپي هاي بوريده در خارج از كشور احزاب مختلفي راه اندازي كردن و مرتب ايشون رو دعوت به شركت در اين جلسات مي كنند و جالب اينجاست كه به عنوان پئون مثبت حساب مي كنند و اين رو نمي دانند يا شايد حافظه ي تاريخيشون را پاك كردن از اين كه در زمان وزارت ايشون بيش از ۱۲۰ روزنامه توقيف و صدها روزنامه نگار بيكار شدن و چه و چه كه ديگر ارزش بازگو كردن رو ندارد.. امروز ايشون روزنامه نگار شدن و از جمهوري اسلامي بخاطر سانسور مطبوعات گلايه مي كنند و جالبتر اينكه صداي آمريكا رو تشويق به ارتباط با سازمان هاي چپ گرا مي كنند.. البته از سازمان فدايان اكثريت اسم بردن. نمي دانم كدام سازمان اكثريتي منظورشان بود ولي حدث مي زنم خانم بقراط كه الان از سازمان بريده و به سمت راست با سرعت زياد در حال حركت است، باشد.. بماند آنان كه زماني براي ديدن ايشان بايد روزها و يا هفته ها در ليست انتظار دفتر ايشان مي نشستن و بعد هم با جواب هاي سفسطه گرانه ايشان مواجع مي شدند. امروز اين تواناي را ندارند كه متوجه بشوند كه اين اشك تمساح ريختن هاي ايشان فيلمي براي قدرت گيري مجدد ايشان و حزب فسيل شديشان نيست.از اين بحث بخاطر بي اهميت بودن رها مي كنم و به همان وضوع اول مي پردازم..
از ليست انتظار و منتظر ماندن براي ديدن شخصيت هاي سياسي گفتم و بد نيست جمله ي از كنفسيوس فيلسوف چيني بگويم:اگر شما توانستيد امپراتور را در طي عمر خود ببنيد بدون شك خدا را هم در عمر مجدد خود خواهي ديد.. اين جمله بيانگر اهميت شغل افرادي كه در قصر و بخصوص در ارتباط با امپراطور هستن را نشان مي دهد. اين كه اين فيلم بيانگر يك نا عدالتي بزرگ در جوامع دكتاتوري از نوع ستم شاهي هست بگزريم كه تا به حال يانگوم رو چند بار به خاطر آشپزي بد و مثلا اينكه امپراطور از سير خوشش نمي آيد و مسايل به اين كوچكي محكوم به مرگ كردن و يا چندين نفر در اين فيلم براي كسب قدرت و يا پاپوش هاي ساختگي، كشته يا به قتل رسيدن و يا به جاي درمان مردم كشاورز كه بخاطر آب مسموم به گوگرد و گياهان فاسد مريض شده بودن را در طرد كنن تا بيماري سرايت نكند كه مبادا بيماري به قصر بيايد و شاه بيمار شود. هزاران كودك و زن و مرد بايد از شدت بيماري بميرند فقط بخاطر به خطر نافتادن جان امپراطور ....... همه اين ها كه بخشي عظيمي از تاريخ واقعي و ننگين بشريت محسوب مي شوند را كنار مي گزاريم و به امروز و بينندگان ايراني آن گلايه مي كنيم كه با وجود اين همه شعار ها و سينه چاك دادن ها براي دموكراسي و حقوق بشر، جمعه ها با لذت زياد اين فيلم را مي بينند و بدون دقت به همه نا برابري ها موجود به رابطه ي عشقي يانگوم و دوست پسرش مي پردازند.. ملتي كه علاقه به ديدن فيلم اوشين ،لينچان، شمشير تيپو سلطان، هانيكو يا يانگوم را دارند ؟؟؟؟؟؟؟
نتيجه اخلاقي اين پست:يانگوم با ارزش تر و شرافتمند تر از داريوش همايون است.
پ.ن:مرسي از ۳۶ عزيزي كه نظر دادن و مرا بخاطر غلط هاي املاي زياد و موضوعات بي مزه ببخشيد. پست بعدي را حتما راجب موضوع مهمي خواهم نوشت..
پ.ن: یکی از دوستان پالتاکی وبلاگ جدید درست کرده.وبلاگ فردین نیکجو{
+}
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:0 توسط گدا و فقیر
|

حقيقت گرا نيز گاه به رويا گرفتار مي آيد
روياي حياتي ديگر
حياتي صلح آميز تر
حياتي كه سر آغاز شدن دارد
حياتي ديگرگون شده
و روياهائي مصابه حقيقت
و قطراتي كه سنگ را تواند سرد
و حقيقت گرا ؛ ديگر باره ؛ به واقعيت باز مي آيد
به هشيواري
تا رويايش را بشناسد
تا بتواند همچنان مسافر نيكبخت رويا ها باشد . . . .
در رابطه با موضوع اعدام هاي اخير جمهوري اسلامي، دوستان در وبلاگ هاي خود مقاله هاي متفاوتي نوشتن و هر كس با توجه به نگرش خود اعتراض يا تحسين هاي زيادي كردن.وبلاگ نويسان موافق كه گاها موافق سياست هاي دولت هم نبودن، از اين اعدام ها اعلام رضايت كردن و اگر به فضاي پوپوليستي جامعه سركي بكشيد مي توانيد علت اين تحسين ها را هم بفهميد. ولي در سوي ديگر ميدان، بازي با فرمولي متفاوت انجام مي شود. اعتراضات در حوضه ي وبلاگ نويسان چپ (سنتي و مدرن) به شكل هاي متفاوت ابراز مي شود. هر كس به نوعي مخالفت هاي خود را مي نويسد. بدون شك اگر كمي در اين دنياي مجازي چپگرا قدم بزنيد با مقاله هاي با عناوين "ايجاد رعب و ترس يا ايجاد امنيت اجتماعي؟" يا "آن دو نفر بي گناه بودن" و ...... رو برو مي شويد. اين پيشگفتاري بود تا تفاوت بزرگي را در حوزه ي مخالف و موافق حكومت برسي كنيم. جمهوري اسلامي و كادر تشكيل دهنده دولت، برخواسته از يك طبقه ي جامعه هستند و به همين دليل در برخي از مسايل مورد تاييد يك قشر خاص قرار مي گيرند.مثلا در طرح مبارزه با بد حجابي، افرادي زيادي موافق اين طرح و عمليات بودن و فلسفه ي آنان هم بر يك سري مسايل تهجر آميز سرچشمه مي گرفت.وقتي در خيابان 24 متري اهواز، چند مامور امر به معرف و نهي از منكر به يك دختر با ادبيات توهين آميز برخورد كردن. بر خلاف باور خيلي ها، مردمي كه از آنجا عبور مي كردن اين عمل نفرت بر انگيز را تحسين مي كردن و مي گفتن:خوبشون مي كنند.همين دختراي قرتي هستند كه بچه هاي مارو بدبخت مي كنند و از اين قبيل برخورد ها و تعصبات پوچ. يا براي اعدام اين چند نفر، افرادي كه شاهد اين جنايت ها بودند و براي نيروي انتظامي هورا مي كشيدن و بلند شعار مي دادند(نيروي انتظامي تشكر تشكر). اكثر آنها در دل خود يا به زبان مي گويند كه:بهتر كه اعدام شدن، اينها ديگر اصلاح ناپذير هستند و وجودشان براي جامعه به بهاي سنگين تمام مي شد. يك نكته كوچك:در علم ارتباطات و رسانه هاي جمعي يك سري تحقيقات انجام مي شود كه نتيجه اين تحقيق ها، ميزان تنفر يك جامعه را نسبت به بعضي از ناهنجاري هاي جامعه مشخص مي كند و همه اين آمار و ارقام وابسته به فرهنگ و آموزش و خيلي چيز هاي ديگر است.مثلا جامعه ژاپن حساسيت زيادي بر سر موضوع خبرچيني يا استراق سم نسبت به زندگي خصوصي مردم دارد.يا جامعه آمريكا كه يك جامعه ي آويزان و بدون پايه ها و ستون هاي فرهنگي متزلزل بناشده، به آزار دادن و شكنجه ي يك انسان بي گناه يا ضعيف حساسيت دارند و با وجود فيلم هاي پور فروش چون سكوت بره ها چنين واكنشي هم از طرف مردمي كه از هاليود روش زندگي كردن را ياد مي گيرند بعيد نيست. جامعه ايران با اين فرهنگ بي سرو ته ي كه در آن تضادهاي متفاوت وجود دارد. ولي بر سر بعضي از مسايل به يك وحدت كلمه مي رسند مثل ناموس،تماميت عرضي كشور،توهين به اسلام و........ جمهوري اسلامي در واقع به اين نقطه ضعف هاي مردم آگاه شده و براي حذف فيزيكي مخالفين خود از اين روش استفاده مي كند. بگزاريد واضح تر بگويم.. براي خيلي از دوستان خارج از كشوري يا حتي جوامع غربي اين سوال بوجود آمده كه چرا مردم آن هم با اين همه ازدهام به استقبال محكومين در پاي چوبه دار مي روند و نگاه مي كنند ؟دليلش روشن است .استفادي ابزاري رژيم از نقاط ضعف احساسات مردم و شستوشوي مغزي مردم عوامل الناس .اكثر افرادي كه محكوم شدن تقريبا يك جرم را برايشان ذكر كرده بودند.تجاوز به ناموس.باجگيري و ارعاب مردم توسط شمشير و قمه و آتش زدن منازل مسكوني.تسليم نشدن در برابر ماموران و مبارزه مسلحانه با نيروي انتظامي و .......... حال خود را جاي مردم ناموس پرست و متعسب ايران بگزاريد و 27 سال حجوم افكار متحجرانه از را طريقي حساب كنيد آنگاه به دليلي غانه كننده مي رسيد كه چرا مردم به تماشاي محكومين به اعدام مي روند و حاضر به تماشاي بد ترين شكل مرگ يك انسان باشند فقط بخاطر اينكه گفته مي شده دزدان ناموس بوده اند. باز مي گرديم و در مقابل اين همه تهجر يك انديشه متفاوت و مدرن با تعريف هاي دنياي امروز را مي بينيم كه در مقابل همه اين ها مي ايستد و با صداي بلند فرياد مي زند "اعدام نه"برابري جنسي"اعدالت اجتماعي"آزادي" و بدون هيچ ترديدي اميد به وجود آوردن يك دنياي بهتر را نويد مي دهد.ملاك ها و ارزش گزاري هاي انديشه چپ با تعاريف امروز ايران هيچ هم خواني ندارد و با جرعت در مقابل آن سنت ها مي ايستد و مي گويد حقوق برابر زن و مرد.مي گويد لقو قانون اعدام . و براي شكستن همه ي اين سنت هاي متهجر قيام مي كند و كشته مي شود.از ديدگاه چپ جامعه رو به ابتذال گشته كه به عنوان تنها سر گرمي خود مي رود تا شاهد جان دادن انساني ديگري باشد.انساني كه معلول شرايط و محيط فاسد اطراف خود قرار گرفته تا به اسطوره ي بچه هاي محله شان تبديل شوند .ولي از ديدگاه جمهوري اسلامي مبتذل يعني روابط جنسي قبل از ازدواج يا ناخن بلند و لاك زده ي يك دختر يا پسري كه موي بلند گداشته است.ارزش ها و تابو هاي اين گروه منتهي مي شود به يك چفيه يا پلاك سربازان يا گرفتن جشن تولد اين امام يا سياه پوشيدن در وفات آن امام. ابتذال از ديدگاه چپ يعني لغاي فرهنگي در جامعه كه براي حذف بقاي خويش بايد حق بقاي ديگري را از آن بگيري. به زبان ساده يعني قانون جنگل:بكش تا كشته نشوي. كلاه ديگري را بر دار تا كسي كلاه بر سرت نگزارن.وسعت مبارزه يك انديشه (چپ) را مي توان از همين جا فهميد. جدال چپ بر سر چراي ها نيست.بلكه بر سر چگونگي ها است. چرا جمهوري اسلامي در حضور مردم 12 نفر را اعدام مي كند و هيچ كس اعتراضي نمي كند؟ چگونه مي توان جامعه ي ساخت كه در آن مردم براي هر ناهنجاري كه به قانون تبديل شده اعتراض كنند و بطور كلي چگونه مي توان جامعه ساخت كه در آن كسي بجرم عشق بازي محكوم به اعدام نشود؟ به اميد روزي كه ايران هيچ انساني محكوم به سنگسار يا حلق آويز شدن نباشد.. دنياي بهتر ما بوجود خواهد آمد، حتي اگر ما شاهد ديدن و زندگي كردن در آن نباشيم
پ.ن:لینک در انجمن سخن{+}
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 6:9 توسط گدا و فقیر
|
معرفی دو کتاب با یک موضوع
من در بررسيهاي خود از ماركسيسم، كه ساليان دراز از زندگيم صرف آن شده است، بتدريج به اين نتيجه رسيدم كه پيكار ميان تجديدنرطلبي و تعصب در ايدئولوژي، بعد از مرگ ماركس و انگلس به وجود نيامده بلكهاز همان آغار پيدايش ماركسيسم و تدوين آن به وسيله اين دو نفر وجود داشته و همواره دوام يافته است. در تحول افكار ماركس و انگلس، دو ميل متضاد به موازات هم ديده مي شود: از يك سو علاقه به تغيير و اصلاح و تكامل نظريات خود به تناسب پيشرفتهاي علمي و فني و صنعتي و...... از سوي ديگر، تمايل به حفظ و نگاهداري شعارهاي ثابت ايدئولوژيكي و مسلكي پايدار و استوار......
اين دوگانگي از كجا پديد آمده و علت آن چيست؟
سوالي بسيار جالب و موضوع مناسبي براي نوشتن كتاب" تجديد نظر طلبي از ماركس تا مائو" از دكتر انور خامه اي.
كتاب خوب و با ارزشي ديگر با عنوان"جدال علم و فلسفه در انديشه ماركس" از نادر انتخابي وجود دارد كه ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد.
پ.ن: از هك شدن وبلاگ هاي بعضي از دوستان بسيار متاسف شدم و لازم شد يك نكته كوچك را يادآوري بكنم. هيچگاه ايميلي كه با آن وبلاگ خود را به وجود مي آوريد را در وبلاگ قرار ندهيد. براي پس گرفتن وبلاگ هاي هك شده بايد ايميل مخاطب را هك كرد تا احيانا در جعبه ي ورودي ايميل شخص ، نام كاربري يا رمز ورودي جديد را كه هكر عوض كرده باشد را پيدا كرد.از طرف سرور هم فقط مي شود وبلاگ را حذف كرد كه در اين صورت وبلاگ با لينك سابق ثبت نخواهد شد.
پ.ن:ساخت ای دی سیاه و ورود به پالتاک از ایران{+}
پ.ن:آدرس جدید کمپین بین المللی آزادی پلی تکنیک.{+} به امید آزادی یاران در بند.
لینک در سایت انجمن سخن{+}
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 4:13 توسط گدا و فقیر
|
هجوم اخبار گوناگون از بازداشتهاي متعدد دانشجويان تا ربوده شدن منصور اسانلو، و پلمپ دفتر ادوار يا تعطيلي دانشگاه و ..... باعث اين شده كه قدرت تجزيه و تحليلم را از دست بدهم..توجيهي منطقي براي اين اعمال خشونت بار و غير قانوني از طرف رژيم پيدا نمي كنم..
در اين مدت مقالهاي زيادي در اين رابطه نوشته شده..فكر نمي كنم حرف هاي من بوي از تازگي براي دوستان داشته باشد.. فقط يك چيزي شبيه وجدان يا فكر مي كنم انرژي درون مغزم بود كه هي بالا و پايين مي رفت و بهم مي گفت: كه اگر 1 پست ناقابل، حتي 2خطي هم راجب اين اتفاقات ننويسي خيلي نامرد هستي.. بعدشم مثل هميشه رگ غيرت بيرون زد و شروع كرديم به نوشتن اين چندتا خط..
راستش وقتي شروع به وبلاگ نويسي كردم، اصلا فكر اينكه امكان داره براي رژيم يك خطر محسوب بشه و ...... را نداشتم.. هر انگيزه ي داشتم جز سياسي و بيشتر خلاصه يك كتاب يا مقاله هاي كپي شده يا نقل قول هاي مي كردم از كتاب هاي كه از فيلتر وزارت ارشاد گذشته بودن و به چاپ رسيده بودن.تا مدت ها تنها مخاطب و منتقد و خواننده و نوازنده ي وبلاگ خودم بودم. و ديگر به اين باور رسيده بودم كه مسير زندگي وبلاگ را عوض كنم چون هيچ كسي وجود نداشت براي خواندن وبلاگ.. تا چند ماه بعد در يكي از كامنت ها اخطاري فرستاده شد(موضوع مال 2سال پيش هست.آن موقع اداره ي محترم فيلترنگ اخطار مي داد بعد فيلتر مي كرد) كه آقاي فلاني 24 ساعت وقت داريد مطالب ضد رژيم را برداريد و فلان و بهمان.. من هم چند بار آرشيو را نگاه كردم ديدم هيچ چيز توهين آميز يا مطلبي سياسي حزبي وجود ندارد.. و اين سوال برايم به وجود آمد كه آنها يا نادان هستند كه مطالب كتاب هاي چاپ خودشان را، براي استفاده ي اينترنتي يك خطر مي دانند و بر خلاف اين موضوع، آن كتاب در كتاب فروشي ها يا در كتابفروشي آزادانه وجود دارد.پس چرا استفاده ي آن در وبلاگ جرم است ولي در جامعه آزاد ؟
و بعد ها متوجه شدم كه سيستم فيلترينگ به چه صورت كار مي كند و افرادي كه آن را اداره مي كنند، كاري با اعتقاد يا مرام شما ندارند بلكه از روي كلمات بكار برده شده در وبلاگ محكوم به حذف فيزيكي از اين دنيا مجازي هستند.و حساسيت روي بعضي از كلمات وابسته ي به محيط سياسي كشور است..اگر ادبيات شما شبيه به مخالفين باشد محكوم به حذف شدن هستي..اگر منقد بر مطلق گرايي رهبريت باشيد،پس احتمال اين وجود دارد كه از طرف مخالفين خارج از كشور شستشويي مغزي داده بشود و بايد همين الان او را حذف كرد، قبل از اينكه به يك چهره ي مطرح تبديل بشود بايد صورت او را خراب كرد...
دقيقا جمهوري اسلامي با همين ذهنيت شروع به اين حركت كرد و بارز ترين نمومه اش منصور اسانلو بوده.
پ.ن:وبلاگ (
کمپین بین المللی آزادی پلی تکنیک) فیلتر شد{+} پ.ن:
بیانیه ی دانشجویان و فعالین چپ در محکومیت موج جدید بازداشت دانشجویان{+} پ.ن:آخرین اخبار در رابطه با منصور اصانلو و محمود صالحی و دیگر کارگران و زحمت کشان ایران{
+}
پ.ن:عزیزان برای رفتن به وبلاگ و سایت های لینک شده در این وبلاگ احتیاج به فیلتر شکن دارید.این چند فیلتر شکن قوی را امتحان کنید{
1} {
2} {
3} {
4} {
5} {
6}
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 7:32 توسط گدا و فقیر
|

تو زندگی کاری رو سخت تر نوشتن تجربه نکردم.از بیل زدن باغها و زمین برنج کاری ارث پدر بزرگی گرفته تا کار پشت میز نشینی. ولی هر بار که وارد اتاق کنترل وبلاگ می شم کپ می کنم. همیشه وقتی می خوام چیزی بنویسم، مغزم یخ می کنه.ولی بعد از نوشتن احساس خوبی بهم دست میده.نمی دونم شاید این نوشته ها رو هیچ کس نخونه یا برای کسی اهمیتی نداشته باشه ولی برای من مثل تخلیه کردن افکارم می مونه. آدم سیاسی نبودم و نمی خواهم باشم ولی اکثر مخاطبین من آدم های سیاسی هستن و چون انتظاراتشون رو برآورده نمی کنم، از این بنده ی حقیر ناامید می شن.این روزا معیار قضاوت ها شده منافع شخصی افراد.خوبی وبلاگ اینه که هر چی دوست داری می تونی بگی.
از اصل داستان دور شدیم. خلاصه اینکه حالت ما مثل آدمی هست که با پس گردنی بشونیش پای کامپیوتر و بهش دستور بدی که هر چی رو که فکر می کنی رو تایپ کن. داستان از اینجا شروع می شه:
دیگه صبرم تمام شد و با صدای بلند داد زدم: آخه این نوشته ها به چه دردی می خوره؟
به آرومی جواب داد بعدا خودت می فهمی
نگاهش آرامش خاصی داشت.از فریادی که کشیده بودم سرش پشیمون شده بودم.ولی هنوز درونم آتش زبانه می کشید. بهش گفتم: چرا باید رد پای از خودم به جا بزارم؟ چه فایده ی داره؟ چرا باید رویاهامو جای ثبت بکنم و هر شب نگاهشون بکنم؟ خسته شدم از اینکه بشینم فکر بکنم چه موقع به آرزوهام می رسم.
گفت:باید بگی. باید بنویسی. باید رویاها و آرزوهاتو یک جای بنویسی. حتی اگر کسی اون هارو نخونه. مهم خودت هستی که با نوشتن این رویاها و نگاه کردن به اونها حتی پشت یک پنچره ی شیشه ی، اون ها رو زنده نگه می داری.
گفتم: واقعیت با دنیای رویایی من خیلی فاصله داره. بیشتر این رویا دست نیافتنی هستن. خیلی از این رویاها از من فرار می کنن و میرن پشت خیالم قایم میشن.من باید تو دنیای واقعی نفس بکشم .
گفت: انسان بدون رویا یعنی رسیدن به نقطه ی پایان. می بینی که برای دوام آوردن تو دنیای واقعی نیازمند رویاهات هستی.
.
این داستان ادامه دارد(راستش تایپ کردن برام سخته باید یک تایپیست استخدام کنم)
چون می دونم هیچ وقت دیگه مجادله ی هویت های درونم رو نمی نویسم پس تو همین پست کارش رو تمام می کنم.
نتیجه اخلاقی و خلاصه شده ی داستان:ترس ناشی از شناخت نادرست از محیط اطراف ماست.با نوشتن تجربه های بدست می آورم که باعث می شه محیط اطرافم رو بهتر بشناسم(باعث می شه بر ترسم غلبه کنم و خود سانسوری کمتری داشته باشم)..
می نویسم چون فرصتی برای حرف زدن به من نمی دهند.می نویسم چون احساس می کنم علیه وضعیت موجودی که در آن هیچ نقشی نداشتم عملی کرده باشم.با هر بار نوشتن شورشی کردم. احساس بودن احساس شورشی بودن به اندازه ی یک نفر هم کافیست تا بودنم را ثابت کند.پس باید بیشتر نوشت، هر چه که می خواهد باشد، مهم نیست ارزش کار بعد از نوشتن است(احساس خوبیست).
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7:6 توسط گدا و فقیر
|

خسته تر از همیشه هستم. ته مانده انرژی بدنم مجالی برای وبلاگ نویسی را نمی دهد. دوست داشتم سرم را بکنم زیر برف و از اخبار و حوادث اطرافم برای مدتی دور بمانم ولی گرمای سرم، برف ها رو هم آب کرد. برای تخلیه ی افکار وبلاگ نویسی بهترین راه است .احساس حقیر بودن می کنم که می دانم ناشی از فقر دانش است و هر چه می خوانم این حس بیشتر می شه. اندیشه چپ بیشتر برای من به حرکت بال پروانه ی شباهت داشته.
به کجا رفتم من؟
ذهن خسته.
دنیای ابعاد.
جملات خالی از معنا.
دنیای موازی.
دنیای هزار توی مجازی. کی منو آورد به این دنیا(اینترنت)؟ اینجا هم باید غصه ی موجودیت افکندن رو بخوریم؟
از کجا آمدیم ؟
به کجا می رویم؟
همه بخوابند من می روم چراغ ها را ببندم.
باز اتاق تاریک شد.
مسیر را گم کردم.
در تاریکی قدم می زنم.
به یک، دو راهی رسیدم.
یکی از راه ها جاده یست باریک با چمن های پا خرده
دیگری مسیری هموار و با چمن های سبز و تازه
مسیر دوم را انتخاب می کنم. ولی اجازه ی گذر از دروازه را به من نمی دهند. شرت ورود داشتن یک سکه ۲۵ تومانی است.
به ناچار مسیر اول را انتحاب می کنم و به این می اندیشم که این راه قبلا آزموده شده و مسیری هر چند ناهوار است ولی پایانی در انتظار است.
به پایان جاده که رسیدم به یک چیز بیشتر فکر نمی کردم که در پایان جاده دوم چه چیزی در انتظار من بوده؟
نتیجه ی اخلاقی:فاصله ی جبر و اختیار به باریکی یک سکه ۲۵ تومانی است.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 6:6 توسط گدا و فقیر
|
دیشب جای دعوت بودم.حدود ساعت ۲ بامداد بود که خواستم برم خانه و بعد منزل عمویم را ترک کردم.در پایین آپارتمان منتظر تاکسی سرویس شدم و بعد از چند دقیقه ماشین آمد و وقتی خواستم سوار بشوم..............
تمام شب بیدار بودم و به این موضوع فکر می کردم. افکارم بهم ریخته بود علت این همه ناعدالتی(شما هر چه دوست دارید اسم بگذارید) را نمی فهمیدم آن هم در سطح به این پایینی.حادثه هر چه که بود، بزرگ یا کوچک فرقی نمی کرد.خلاصه این چند دقیقه یعنی خراب کردن تمام شب من.اول می خواستم با اداره ی نظرات یا بازرسی بر پلیس ناجا تماس بگیرم و این کار را هم کردم ولی وقتی صدای کامپیوتری زنی که درباره ی سیستم توضیح می داد تمام شد گوشی را قطع کردم. از عواقب کار می ترسیدم، پیش خودم می گفتم: با توجه به ضبط صدا و شماره تلفن یا اینکه آدرس محل سکوت را می خواستن، چه می توانستم بگویم.یعنی خودسانسوری به من اجازه می داد حرف دلم را بزنم؟آیا کسی پیگیر این حرف من هست؟ در صورت پیگیری نکند آن مامور دست از سر من بر ندارد؟
خراب شدن کامپیوتر و بدتر از همه بسته شدن پالتاک و هک شدن ای دی یاهو کم بود که این موضوع هم اضافه شد.(پیدا نکردن کار و بی پولی این چند ماهه مثل خوره افتاده به جونم و بد جوری فکرمو مشغول خودش کرده). بگزریم میرم سر اصل ماجرا.........
ماشین پلیس ناجا کنار ماشین ما ایستاد.کوچه خلوت بود.پسر عموم که همراه من پایین آمده بودن داشت می رفت داخل آپارتمان و هنوز در رو نبسته بود که با دیدن چراغهای سبز گردان بیرون آمد. پیش خودم گفتم شاید یک کنترل ساده باشه که با دادن مشخصات تمام بشه ولی این بار فرق می کرد. من خیلی خون سرد شیشه ماشین رو پایین کشیدم و سلام کردم(تو این مواقع حفظ خونسردی همراه با لبخند خیلی نتیجه می ده).
مامورـ اینجا چه کار می کنید؟
گدا- (همراه با خونسردی و لبخند) مهمان بودم.می خوام برگردم خونه.
م- ساعت ۲ نصف شب؟
گ-(اولین خراب کاری) مگه جرمه؟
م- آره که جرمه!! (اولین دروغ).. از ساعت ۱۲ به بعد رفت و آمد جرمه.
گ-کجا نوشته؟ این قانون شفاهی شماست نه قانون کتبی.
م-انگار دهنت بو میده؟ساعت ۲ نصف شب بجز دزدی منازل مردم و بر هم زدن آرامش ساکنین محله مگه کار دیگه هم می تونید داشته باشید؟
اینجا پسر عموم و راننده تاکسی اومدن جلوی من ایستادن یعنی بین دو ماشین و شروع کردن به توضیح دادن و معزرت خواهی و این حرف ها در صورتی زده شد که نه من و نه اون مامور و دو سرباز همراهش هیچ کدوم از ماشین پیدا نشدیم.اون بدون اینکه دهن من رو حتی ببینه من رو متهم کرد به مشروب خوردن و ........
و در آخر با حالت تحدید آمیز گفت: انگار دوست داری امشب رو تو پاسگاه بخوابی؟ و وقتی رفتار پسر عموم رو دیدم که هر دقیقه از ماموره معذرت خواهی می کرد و هی می گفت: شما ببخشیدش و ماموره در جواب می گفت: انگار دوست داره چند روزی رو دنبال بازداشت و سند گرو گذاشتن و دادگاه رفتن و آزمایش ادرار دادن و......... بره؟ من هم با حالت عصبانیت چنتا معزت خواهی کردم و یارو هم راهشو کشید و رفت. تو راه راننده تاکسی چیز های که براش اتفاق افتاده بود رو برام تعریف کرد که ماجرای من در برابرش هیچ بود.
بعد از قطع کردن تلفن تصمیم گرفتم تمام اون چیزهای که تو ذهنم بود رو اینجا بنویسم و امید به اینکه یک روزی اگر کسی از مامورین ناجا گزرش به وبلاگ من افتاد این مطلب رو ببینه و این رو هم بدونه که نه از سره کینه می نویسم و نه قصد دارم جای اون مامور رو در آینده بگیرم.راستش من بر خلاف خیلی دیگه از دوستان اینترنتی، نه کینه ی از رژیم دارم و نه نفرت. تو این چند سال زندگی مجازی خودم انسانهای رو دیدم که تنها دلیلشون برای مخالفت با رژیم این بوده که سران حکومت ریش می زارن یا چرا کروات نمی زنند؟ و خیلی چیزهای دیگی که از لحاظ من بی اهمیت هستند. تنها دلیل منتقی که برای خودم تونستم پیدا کنم این بود که برای من(گدا و فقیر) اثبات شده این حکومت در هر زمینه ی صالحیت اداره ی یک کشور رو نداره. راستش این مطالب رو هم امروز اینجا که می نویسم فقط به خاطره اینه که دیشب برای صدومین بار به چشم خودم دیدم که چطور و بدون داشتن مدرک و دلیل به یک شهروند(حال جهانی باشه یا کشوری)به یک انسان تهمت می زنن و در موارد بدتر مثل بند۲۰۹ صدای این بیگناهان به هیچ جای نمی رسه و اینجا اون تبعیز ها بروز می کنه.مثلا اگر در موقع سوال و جواب اون مامور من می گفتم پسر فلان سردار سپاه یا بهمان سرهنگ ارتش هستم کار به اینجا می کشید؟ دیشب من به گناه نا کرده متهم شدم(تو ایران مشروب خوردن و ساعت ۲ شب از مهمانی برگشتن گناه کبیره محسوب می شه). از چیزی معزت خواستم که هنوز برام مشخص نشده.راستش بخوای مخاطب عزیز مردم ایران ۲۷ یا ۲۸ سال پیش بر علیه چیزی انقلاب کردن که شباهت های زیادی با امروز ایران داره.۳۰ سال پیش اگر تو سینما وسط دو سانس فیلم(زمان شاه فیلم ها تو سینما دو نیمه بودن مثل فوتبال الان)سرود شاهنشاهی رو نمی خوندی می انداختنت با پس گردنی بیرون و باید نصف باقی مانده فیلم که از اون محروم شده بودی رو همراه با حس کینه و انتقام برای خودت تجسم می کردی و من شباهت زیادی بین اون باقی مانده فیلم و محروم کردن تماشاچی بدبخت، و مرگ اکبر محمدی(همه کشته شدگان سیاسی با هر خطوط فکری)و محروم کردن او از باقی عمری که داشت و می توانست ببیند،بترسد،بخندد و زنده باشد و زندگی کند.گرفتن شادی آن شب از من در عوض به من حس بد نفرت از خود را دادی.ای مامور به واقع نادان که توانای شنیدن جواب ها و حرف های من رو نداشتی و در عوض با ارعاب و وحشت قصد تولید خفقان داشتی و تنها با شنیدن کلمه ببخشید و معذرت می خواهم من ارظا شدی باید بدانی که تو نمایندگی کوچکی از قسمت عظیم یک دولت هستی که با این چنین رفتار تنها مردم یعنی خلق یعنی ملت یعنی پیشتیوانه خود(منظورم این اکثریت خاموش درون ایران هست نه شما دوست مبارز اینترنتی و فعال سیاسی خارج نشین) در هر زمینه ی را از خود ناراحت و عصبی می کنید. باید بدانی که خود تو یک نفر از یک طبقه ی جامعه هستی و تنها فرق تو با دیگری این است که امروز شما قدرت رو در دست گرفتید و این موضوع همیشگی نیست.تاریخ نشان داده چنین رفتار و اعمال دولت مردان حال به هر لباسی که باشد خواه سیاست یا نظام یا اقتصاد و........ این چند خط آخر خیلی از زبان محاور فاصله گرفت بیشتر حالت نصیحت همراه با ترساندن از آینده بود.
اصلا چرا یک لباس باید چنین قدرتی به یک شخص بده که هر کاری دلش خواست را انجام بدی؟قوانین رو با توجه به منافع خودش هر دقیقه عوض بکنه ؟ همه این اتفاقات، همه این نا برابری ها، همه این بی عدالتی ها توی هر زمینه که باشه فرقی نداره(اقتصادی-سیاسی-اجتماعی) در ایران در هر ثانیه توسط یک گروه قوی تر بر گروه ضعیف تر انجام می شه و تنها تفاوتش وسعت این حادثه ها هست که در کل به نا دیده گرفتن حقوق شهروندی، زیر پا گذاشتن آزادی افراد به عنوان یک انسان و خیلی ارزش های دیگه رو به لجن می کشه و نتیجه اون می شه ایران امروز. یعنی شناختن ناهنجاری های یک جامعه ی پیشرفته بعنوان هنجار و ارزش های خود و در واقع برخورد و رفتار یک نسل با نسل بعد خود عامل مهم و تایین کننده ی در ساختن افکار و پایه های فکری آینده است. امروز ایران دارای ۴۰ میلیون جوان زیر ۳۵ سال است و این نسل که شاید نسل سوخته و در واقع نسل خودخواه ی محسوب می شه از نسل های قبل خودش چه چیزی دیده که امروز به این وضع رسیده؟ خیلی ساده می توان گفت آموزه و زندگی نسل قبل چیزیهای منفی زیادی به با اموخته. نسل جوان امروز برای اینکه به مانند نسل قبل از خود زندگی نکنند، به خود آموخته که زندگی گذشتگان پر از اشتباه بوده. پور حرفی نمی کنم و تنها با گفتن چند مثال حزم این مطالب رو برای شما اسان می کنم.نمونه کپی برداری از ناهنجاری های جامعه پیشرفته که باعث بیشترین دلیل پسرفت کشورهای در حال توسعه و سرمایه داری از مدل خاورمیانه ی=گروه های کوچک و بزرگ خیابانی با همان لباس های غربی و همه آن اشتباهات(مواد مخدر،....).. این موضوع هیچ ربطی به نمونه برداری از موارد مثبت و مسایلی که باعث پیشرفت جامعه می شن رو نداره.....قبول نداشتن روش زندگی و خطوط فکری که این موضوع در طبقه ی از جامعه بیشتر بروز می کنه که از طبقه ی متوسط به طبقه ی پایین تر اون نزول کردن و به طور کل نسل جوان به این موضوع توجه می کنه نمی خواهد در آینده مثل نسل قبل دائم با نستارجی در رویایی روزگار خوش گذشته باشه. و به علت نبود آموزش درست و داشتن آگاهی بتونه راه درست یا راه سومی برای برون رفت از این وضعیت رو پیدا کنه، متوسل می شه به راهی که ساده باشه و نتیجه داده باشه حالا چه بی عدالتی ها تو این را انجام می ده مهم نیست.چه حق های که تو این راه ناحق می شه مهم نیست.برای اون مهم اینکه خودشو از این وضعیت فلاکت بار نجات بده و به قدرت و طبقه اجتماعی برسه که کمتر کسی بتونه حقشو ناحق بکنه.کوتاه می کنم خیلی از جوان های امروز شهرام جزایری عرب رو به عنوان یک قهرمان یا یک شخصیتی که قابل ستایش هست یا فردی که باید از اطلاعاتش در زمینه از هیچ به همه چیز رسیدن،استفاده کرد.اینجا همه چیز یعنی رسیدن به آروزهای که از دوران کودکی با خود به بزرگ سالی آورده شده و با گذشت زمان از آرزو به اقده تغییر ماهیت می دهد و این انگیزه ی خوبی برای بوجود آمدن یک دنیای پر از ضد ارزش های است که تبدیل به ارزش شده اند.جامعه پر تضاد امروز ایران به صفحه شطرنجی شباهت دارد که یا باید نقش یک سرباز را ایفا کنی و زندگی خود را برای رفاه و امنیت مهرههای پشت سر خود نثار کنی که در این صورت همیشه به عنوان یک جان نثار باقی خواهی ماند یا اینکه بتوانی با کلاه گذاشتن و کلک زدن به یکی از مهرهای پشت سر خود، جای خود را با او عوض کنی و این اتفاق در ایران به یک عمر عادی تبدیل شده. پسرانی که برای کم کردن خدمت سربازی چند سالی را در مساجد و گروهای بسیج می گزراند.افرادی که می بینند با درس و مدرک دانشگاهی به زندگی دلخواه خود نمی رسند و تصمیم می گیرن وارد بازار آزاد بشوند و خیلی نمونه های دیگر... اینجا به نکات کوچک این ضد ارزش ها که به صورت هنجار جامعه تبدیل شده اشاره می کنم و میراث ما برای نسل بعد از خودمان.۱-برای گرفتن چند ماه معافیت از خدمت باید کارت بسیج داشت که برای گرفتن کارت بسیج فعال باید سال ها در خدمت گروه شبهه نظامی بسیج فعالیت گستردهی داشته باشن که و بعد از گذشت زمان چند سال به آنان امکانات و قدرتی می دهند که بتوانند در نقش ستون ۵ رژیم را بازی کنند، مثل ضابطین قضای یا مامورین منکرات که یکی از وظایفشان این است که هر پسر و دختر را بازداشت کنند و زیبا ترین تعریف از زندگی یعنی عشق را به عنوان گناه حساب کنند.جامعه ی که با خودسانسوری و سرکوب این احساس بخواهد روابط اجتماعی خود را تعریف و پی ریزی کند چه می شود؟..۲-حجوم جوانان به بازار آزاد و بی علاقگی نسبت به تدریس.آمار منتشر شده از دانشگاها و فارغالتحصیلان بیکار و ........ این حرف من را ثابت می کند.
با اشاره کردن به واقعیتهای امروز ایران و مسائلی که دیدن آنان برای من آزار دهند هست و چه بسیار چیز های دیگر که می بینیم و به خاطر تکراری شدنشان برای ما به حالت عادی و گاهی به یکی خصلت ما تبدیل شده اند.جامعه امروز از دیدگاه بنده ی حقیر به سمتی داره می ره که پایه های اصاصی اون از دروغ.ظلم.خودخواهی و خیلی نا هنجاری ها دیگر داره ساخته می شه و بسترهای مناسب برای بوجود آوردن یک جامعه دموکرات وجود نداره.هیچ امیدی نیست این جامعه بتواند فرهنگی پویا و میراثی شایسته به آیندگان خود هدیه بدهد.من می ترسم در آیند این جمله از پدر یه پسری منتقل بشه«من از سن ۱۶ سالی کار کردم و خرج ۲ خانواده رو می دادم.بجای خوندن کتاب های بی مصرف برو کار بکن»... اون مامور پلیس و اون خلاف کار و این گدا و فقیر همه زایده این جامعه هستند جامعه ی که آگاهی درونش وجود نداشته باشه. ما معلول شرایط و محیط اطراف هستیم بدون اینکه بتوانیم تغییری درونش بوجود بیاریم. منظور من تغییر رژیم نیست یا بوجود آوردن تشکل ها، موضوع فرا حذبی و در دید بازتر به موضوع انسان و نهایت به انسان می اندیشه. مانند جامعه رشد نیافته ایران در جهان زیاد است و به شکل های مختلف انسان وجود و هستی خود را به سمت فنا شدن می برد گاه به شکل یک سرباز آلمانی که وظیفه باز کردن درب اتاق های گاز را بر عهده دارد و گاهی به شکل یک بمب گذار انتحاری.چه اندیشه و چه فلسفی توانای از بین بردن این همه بدی در دنیاست؟ چه آموزه ی می تواند حس رقابت برای بدست آوردن پلیدی را از وجود انسان با جایگزین کردن زیبای ها پر بکند. فلسفه نجات بخش بشریت چیست؟ و خیلی سوالات دیگه ..
پ.ن:همه اینها نتیجه یک ماه سکوت در عرصه ی جامعه شناسی و آسیب های جامعه بود که اولش با تعریف حادثه دیشب شروع شد و آخر فکر می کنم به چرند و پرند و فلسفه و مقلطه پایان یافت. خودم که حاضر نیستم یک بار برای پیدا کردن غلط های املای، متن رو دوباره بخونم.اگر تا آخر خواندید در کامنت برایم بنویسید و گرنه خودتان را خسته نکنید.در ضمن این نوشته ها هیچ ربطی به هیچ گروه و دسته ی نداره فردا نگن گدا از جمهوری اسلامی دفاع می کرد یا تبلیغ کمونیست رو می کنه. بعضی معضلات به زیر پوست جامعه ایران نفوذ کرده و با ۱۰۰ انقلاب سیاسی و فرهنگی و اقتصادی در یک زمان کوتاه قابل درمان نیست.حالا برید فکر کنید چه داروی می توانه آسیب های وارد شده به جامعه ایران رو بر طرف کنه؟
پ.ن:این وبلاگ دیگه مثل حرف های من بی معنی نیست.
کارگر، معلم اتحاد اتحاد
کارگران ایران تنها نیستند ... نرم افزار فیلتر شکن ... اتحادیه جوانان سوسیالیست انقلابی
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:24 توسط گدا و فقیر
|