هرگاه به یاد آن رویدادها، هزارتویی از اشتباهات، رفتارهای جنون آمیز و وحشیگری ها می افتم، احساس سرگیجه بر تمام وجودم چیره می شود. همیشه آن روزها در ذهنم غیر واقعی، افسانه وار و شبیه به خواب و خیال تجلی پیدا می کنند. رفتاری که مردم از خود نشان می دادند، ایمان مطلق نیاز داشت، یک یقین عمیق و کامل به آزادی. دیگر این خلق، امت محتضر نبودند. بهترین ساعات زندگی من در اولین روز بعد از انتخابات رقم خورد. خیابان قائم مقام، اتوبوس های آتش گرفته، گراز های که از ترس مردم فرار می کردند، شعارهای رادیکال، مردمی که نمی ترسیدن و .... ولی همه چیز به یک باره عوض شده. همه را دعوت به آرامش کردند، شعارها را از بین بردند و تنها سکوت را بر جا گذاشتند. سکوتی که سی سال باعث تحکیم پایه های استبداد شده بود. از ترس جان و منافع شخصی خودشان همه را به تساهل دعوت می کردند. دوباره امت محتضر را بوجود آوردند. خیزشی که ما متفون آن شده بودیم را از بین بردند.نتیجه را خودتان می بینید. راهپیمایی سه میلیونی به یک هزار نفری تقلیل پیدا کرد. چند عامل مهم در تقلیل این جنبش نقش ایفاء می کنند از جمله آنان می توان به سکتاریسم رهبران این جنبش، رفع سوتفاهم توده مردم نسبت به ماهیت حقیقی این جنبش و خواستگاه طبقاتی آن اشاره کرد.
کتابی تحت عنوان جنگ آخر زمان توسط ماریو بارگاس یوسا نوشته شده است. این رمان 900 صحفه ی به دوران آغازین جمهوری برزیل اشاره می کند. عده زیادی از مردم برزیل پیرامون شخصی مذهبی و با اهداف مذهبی جمع می شوند و شروع به مقابله با اموری می کنندکه ازدید آنان ضد مسیح است. مثلا معتقدن که زمین را باید برای ظهور مسیح آماده کرد، زمین باید نفس بکشد و در نتیجه شروع به آتش زدن مزارع و املاک زمیندارن می کنند. ازدواج را بطور سنتی قبول دارند و با شکل مدنی آن مخالف هستند و .... در پایان داستان ارتش برزیل به شکل فجیعی این شهر خودمختار مذهبی را به خاک و خون می کشد. شخصیت جالب داستان فردیست به نام گال که یک انقلابی آنارشیست است. انقلابی که دو حکم اعدام را به یدک می کشد و تجربه شرکت در انقلاب های مانند کمون پاریس را دارد. گال دچار یک سوتفاهم بزرگ نسبت به جریان است. او فکر می کند که مرشد(رهبر این جماعت مذهبی) یک انقلابی بتمام معناست و افکار انقلابی خود را با توجه به بستر فکری مردم برزیل، تحت عناوین مذهبی بخورد این جماعت داده. در طول داستان گال تمام تلاش خود را برای نزدیک شدن به آن شهر می کند ولی موفق نمی شود. در قسمتی از داستان می خوانیم که وقتی گال با گارد کاتولیگ برخورد می کند و به آنان می گوید که برای کممک و دفاع از شهر به اینجا آمده، پاسخی می شنود که برایش قابل درک نیست:"ما به شما نیازی نداریم، مسیح مقدس از ما حفاظت می کند." در طول خواندن داستان، خواننده به این موضوع فکر می کند که چرا گال با وجود این همه برخورد خودخواهانه با او همچنان به خودفریبی ادامه می دهد و چه اتفاق دیگری ممکن است رخ بدهد تا او منوجه این تفاوت تفکرها بشود؟ متاسفانه هیچگاه این رخداد پیش نیامد.
امروزه با وجود سکتاریسم آشکار جنبش سبز، همچنان طیف کوچکی از جریانات سنتی چپ وجود دارد که دچار عدم اعتماد بفس شده و این توانایی را در خود نمی بینند که بتوانند بار دیگر دست به عمل سازماندهی طبقه کارگر بزند. در بدبینانه ترین حالت می توان به امتیازگیری از نیروی مسلط سیاسی ایران اشاره کرد. این امر برای حزب توده و فدایان(اکثریت) صدق می کند. برادران و خواهران آنان در جنبش سبز از کدیور، مهاجرانی و آرمین گرفته تا احمدی خراسانی مدام می گویند: "ما نیازی به شما نداریم، شبح پشت ابرها به ما کمک می کند. شما انقلابی ها، جنبش ما را بخطر می اندازید. بحث ما با دیکتاتوری بر سر اختلاف نظر در نگرش به موضوع وحی است.ما مطالبات خود را از طریق گفتمان مطالبه محور بدست خواهیم آورد." متاسفانه با وجود تمامی این کشیده های که رهبران و پدرخوانده های سبزها به صورت بعضی از رفقا می زنند، باز هم از خواب جهل و توهم بیدار نمی شوند و تا به آنجا پیش رفته اند که تمامی ابعاد این جنبش را بدون نقد و بررسی می پذیرند. خوشبختانه این موضوع در داخل ایران برطرف شده است. در درون ایران توده مردم متوجه این موضوع شده اند که مطالبات و خواسته های آنان با وجود یک سیستم فاندامنتالیسم برآورده نمی شود و خواسته های همچون آزادی و برابری جزء جرگه ی خواسته های انقلابی محسوب می شوند. هرچند بعضی از جریانات مثل کمپین 1 میلیون امضاء یا دفتر ادار تحکیمهنوز دچار این توهم هستند. مردمی که اصلاحات را تبدیل به یک گفتمان انقلابی کرده بودند، متوجه شدند که رهبرانشان، آنان را به مماشات دعوت می کند، آنان را به صبر و بردباری در برابر دکتاتوری دعوت می کنند. به آنان می گویند که دیکتاتوری از رادیکال شدن ما استقبال می کند و ... که این امر در طولی مدت باعث سرخوردگی این جنبش منتهی می شود و از آن رو که این جنبش یک حرکت و خیزش خرده بورژوای بود و مطالباتش در هول نیازهای آن طبقه اجتماعی می گشت، دچار یک تقلیل عمده در بدنه ی اجتماعی اش شده. تقلیل از آن رو که این قشر از حامعه توانایی انجام یک انقلاب مداوم را ندارد و انقلاباتی که دارای هزینه های سنگین جانی همراه است، برای این طبقه هیچ گونه کششی ندارد.(سیاست پدر و مادر ندارد. جمله معروف خرده بروژواها برای پرهیز از مبارزه سیاسی که خطر جانی آنان را تحدید می کند.) تنها واکنش این طبقه در مواجهه با سرکوب دیکتاتوری و مماشات روزافزون رهبرانشان با دیکتاتوری، فرار و قهر است. فرار از کشور به بهانه های متفاوت و قهر با امور سیاسی پدیده های ملموس در جامعه امروز ایران است. این طبقه توانایی پرداخت هزینه برای کسب آزادی در طولانی مدت را ندارد. نمی توانند امتیازاتی را که طی مدت طولانی از چانه زنی با نیروی مسلط سیاسی بدست آورده را یک شبه بخاطر آزادی برباد بدهد. حفظ یک جمعیت سه میلیونی برای مدت طولانی در خیابان ها با دادن شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه کم" سنخیت ندارد. یکی دیگر از عوامل مهم تقلیل این جنبش برخلاف ادعای خودشان، وابستگی بدنه این جنبش به روشنفکرانش است. همیشه این جنبش با این تضاد روبرو بوده که بدون وجود رهبرانشان، تصمیمی بگیرند که رادیکال محسوب بشود و باعث برخورد شدید نظامی گردد. یکی از علل تغییر شعارها از مذهبی و فرقه ای به انقلابی و آزادیخواهانه، این موضوع را تصدیق می کند در صورتی که در چند روز ابتدای این جنبش، بطور واضح اگر شعاری برخلاف سکوت یا الله اکبر گفته می شده بشدت برخورد می شد. هیچ موجود سیبیل کلفتی پشت دیوار پنهان نشده است تا جنبش بی سر و ته اسلامگرایه سبز را تسخیر کند. این تناقضات ناشی از ماهیت پوچ این جنبش است. جنبشی در چهار چوب قانون که برای پس گرفتن رای بوجود آمد، بعد از تایید انتخابات توسط قانون، برای چه امری به خیابان می آیند؟ این بزرگترین تضاد حاکم بر سبزهاست. سبزها آمده اند تا با ادبیات اصلاح طلبانه رژیم را سرنگون کنند یا بوجود آمدند از سرنگونی رژیم جلوگیری کنند؟
مرگ یک جنبش اجتماعی که تفاوت زیادی بین هوادارانش و رهبرانش وجود دارد، پدیده ای زیبایی نیست ولی پیش بینی این جنبش با چنین رویه ای، کار ساده ی است و همیشه وقتی رهبر یک جنبش شروع به دست و پا زدن برای بقاء خود در چهار چوب های قانونی می کند، دچار ریزش بدنه می شود. جنبش سبز همان راهی را می رود که 18 تیر رفت. با مرگ جنبش سبز، تولد ما و جنبش های گارگری آغاز می شود. تمام پتانسیل انقلابی جامعه در جبهه دیگر بلقوه خواهد شد. طبقه ی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند. توده مردم راه رفته را دوباره طی نمی کنند. جنبش سبز، ممکن است تا صدسال دیگر سایتش را با بیانیه های موسوی بروز کند ولی مخاطبان این جنبش تا آن روز قربانی ثنویت آن شده اند.
پ.ن:این نوشته در جواب مقاله احمدی خراسانی تنظیم شده بود{+} مقاله احمدی خراسانی پر از ابهام بود. یک سری توضیح واضحات از نگاه یک ضد چپ.
مستقيم ترين دشمن آزاديخواه كسي است كه من او را آزاديخواه قلابي مي نامم و لنين، رويزيونيست و نيزان، سگ پاسبان مي ناميدند. و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي كه ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرا محصول روش هاي دقيق عملي جلوه مي كند، از ايدئولوژي جزئي گرا دفاع كند. جنبه مشتركي كه اينها با آزاديخوااهان حقيقي دارند اين است كه در واقع مانند آنها، كارشناسان پراكسيس هستند. تصور اين نكته بسيار ساده است كه آزاديخواه قلابي موجودي خودفروخته است، اما براي اينكه طبق عادت معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نكنيم، بهتر اين است آن بازاري را كه از كارشناس پراكسيس يك آزاديخواه قلابي مي سازد را بشناسيم. مي توان گفت كه عده اي از كاركنان مادون روبناها، احساس مي كنند كه منافع آنها به منافع طبقه حاكم وابسته است و اين درست است و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس كنند و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، كه آن هم درست است. به تعبير ديگر، آنها نمي خواهند بي خويشتني انسان هاي را كه هستند يا مي توانند باشند بپذيرند، بلكه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند. پس چهره آزاديخواه به خود مي گيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاكم را آغاز مي كنند. اما اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است كه به خودي خود تحليل مي رود و در نتيجه نشان مي دهد كه ايدئولوژي حاكم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،ازاديخواه قلابي، مثل آزاديخواه حقيقي نه نمي گويد بلكه نه،ولي.... را رواح مي دهد. يا مي دانم،اما.... را. اين دليل، آزاديخواه واقعي را به شدت آشفته مي كند، زيرا خود او به عنوان صاحب منصب مي خواهد كه آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيولايي كه هست و به نفع كارشناس خالص به كار ببرد. اما به ضرورت مجبور است كه آنها را انكار كند، دقيقا از اين رو كه از هم اكنون او هيولايي است كه آنها نمي توانند متقاعدش كنند. پس او(آزاديخواه واقعي)دلايل اصلاحطلبان را به شدت رد مي كند و با طرذ آنها، خود او پيوسته راديكال تر مي شوند. عملا راديكاليسم و اقدام انقلابي يك مفهوم دارند و دلايل معتدل اطلاخ طلبان است كه آزاديخواه را به ضرورت به اين راه مي كشاند و به او نشان مي دهد دو يا بيشتر وجود ندارد يا بايد حتي با اصول طبقه حاكم جنگيد يا بايد با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت كرد. براي مثال بسياري از آزاديخواهان قلابي ما در مورد مبارزه ما با رژيم در اوايل انقلاب مي گفتند: روش هاي مبارزاتي ما آن طور كه بايد باشد نيست.در استان هاي مرزي ايران تبعيض فراوان است اما من مخالف هر گونه خشونتي هستم، از طرف هر كسي كه باشد. من نه مي خواهم جلاد باشم نه قرباني و به همين علت با مبارزات مردم استان كردستان عليه سپاه پاسداران مخالفم." براي انديشه اي راديكال كه انعطاف ناپذير شده است، روشن است كه اين موضع گيري(شبه كلي گرا) در مرحله بعد ادعا خواهد كرد كه:" دوره ي انقلابيگري گذشته. ما به خشونت انقلابيون بر عليه دولت نيازي نداريم و بايد از طريق حمايت از يك كانديدا و شركت در انتخابات مطالبات خودمان را مطرح كنيم". اين وضع، انديشه راديكال را به اين نتيجه مي رساند كه وقتي سركوب شدگان را از اقدام ضدخشونت منع كرده اند، ديگر فايده ي ندارد كه به سراغ سركوبگران برويم و به ملايمت سرزنش شان كنيم. از اين قبيل: آزادي مطبوعات را بيشتر كنيد يا لااقل تظاهر كنيد به اينكه چنين قصدي داريد، يا: لطفا كمي بيشتر به فكر عدالت باشيد.! آزاديخواه راديكال مي دانند كه اين سرزنش ها تظاهري بيش نيست، زيرا آزاديخواه قلابي ادعا دارد كه نبايد به نيروهاي واقعي ستمديده امكان داد كه اعتراض هايشان را به اتكاي سلاح جدي تر كنند. دولت با دستياري آزاديخواهان قلابي، استعمارزدگان را با نشان دادن سراب اصلاحات، از عصيان و شورش دور مي كنند. راديكاليسم انقلابي هم، با توجه به دلايل و رفتارهاي آزاديخواه قلابي به جلو رانده مي شود: در گفتگو بين آزاديخواه حقيقي و آزاديخواه قلابي، دلايل اصلاح طلبانه و نتايج واقعي آنها(بقاي وضع موجود) بالضروره آزاديخواه حقيقي را به انقلابي شدن سوق مي دهد، زيرا آنها درك كي كنند كه اصلاح طلبي مقوله ي است كه انتياز دوگتنه ي دارد، نخست اينكه در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرد و ديگر اينكه به كارشناسان پراكسيس امكان مي دهد كه در ظاهر امر، از كارفرمايان شان يعني افراد طبقه حاكم فاصله بگيرند
.ي
اولین باری که اسم محمد پوعبدالله به گوشم خورد، بعد از دستگیری های ۱۳ آذر دانشجویان بود که عده ای که هنوز آزاد بودند در مکانی که یادم نیست(خونه یکی از دانشجویان بازداشت شده)، برای آزادی رفقاشون جمع شده بودند و اون گزارشگر از اسم محمد پورعبدالله بعنوان یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، استفاده کرد. بعدش هم تو یاهو۳۶۰ لعنتی بود. متاسفانه هیچ وقت هم سعی به ارتباط گیری با این افراد نکردم. هیچ نظر جدید و حرف جالبی هم ازشون نمی شنیدم. فعالیت مخفی در دوران های خاص تاریخی همیشه عناصر ثابتی داشته. یکی از اون عناصر مشروعیت گرفتن از زندان رفتن هست. کاريزماتیک زندان رفته ها بیشتر از نویسنده و روشنفکرها است.. عشق به آوانگاردیسم و خوار و مادر سنت ها رو یکی کردن باعث بوجود آمدن نخبگان شورشی می شه که به مرور زمان دچار سکتاریسم می شن. نتيجش هم همين ميشه.. دانشجويان چپي كه حتي يك پايگاه كارگري نداره. 
-درست گوش كن، ما براي اين به خيابان ها نريخته ايم كه حساب هاي بانكيمان را مسدود كرده اند. اين ماجرا از خيلي پيش شروع شده... پرونيسم، جنگهاي چريكي، ديكتاتوري، منم... اوضاع انقلابي از همان وقتي شروع كه دولت وضع فوق العاده اعلام كرد و اولين كشته ها را داديم. انقلاب نشد... ولي معلوم نيست چه مي شود. اهان، شروع شد، من بايد برم پيش رفقايم، روزناكه پخش مي كنيم.amigo، اگر دلت خواست حرف بزنيم، ما همين دور و بر هستيم. فعلا خداحافظ...
روي صحفه اول روزنامه اي كه به قيمت نيم پسو از آلفردو بريلر(معلم سي ساله تاريخ و عكاس غيرحرفه اي) خريدم، تيتر زده اند"جشن و سروري كه امروز مردم هزينه اش را مي پردازند". مقصود فساد است و سياستمداران دهه نود، هشتاد و هفتاد و به طور كلي صاحبان قدرت. چيزي نمي گذرد كه متوجه مي شوم، شعار اصلي همه گردهمايي ها و تظاهرات اين است: مرگ بر همه!
فوريه2002. آرژانتين در تب مي سوزد. شش ماه پيش اقتصاددانان خارجي هشدار دادند: كشور در خطر ورشكستگي است. مردم شروع به بيرون آوردن پول شان از بانك ها كردند. ابتدا آهسته، بعد شتابزده. بانك ها پول كم آوردند. روز اول دسامبر 2001 دولت پرداخت ها را به هزار دلار ماهيانه محدود كرد. از اينجا همه چيز برق آسا جريان يافت: اتحاديه ها خبر از اعتصاب دادند، دولت برنامه كاهش هزينه هاي جاري و بعد وضع فوق العاده اعلام كرد.تظاهرات، چپاول فروشگاها، اولين قربانيان روي زمين. بانكها در آتش مي سوزند، تظاهركنندگان با پليس زد و خورد مي كنند، رئيس جمهور با هليكوپتر از كاخ مي گريزد. رئيس جمهور جديد مي گويد وام هاي خارجي را باز نمي نمي پردازد، به مردم كمك هزينه خواهد پرداخت و يك ميليون محل كار را، لابد با ورد و جادو ايجاد خواهد كرد. ادامه تظاهرات. مردم به درون پارلمان مي ريزند، دست به تخريب مي زنند، اثاثيه را بيرون مي آورند و جلوي ساختمان آتش مي زنند. سر انجام نوبت به ادواردو دوهالده مي رسد. پنجمين رئيس جمهور ظرف دو هفته.
در پارك معروف به صدساله در بوئنوس آيرس، در يكشنبه داغ خانواده ها تفريح مي كنند. توپ بازي. گردش. تنيس و برگزاري گردهمايي هاي سياسي. جنگلي از پارچه نوشته ها كه از هويت گروه ها خبر مي دهند. ساكنان فلان محله، شوراي ساكنان فلان مجتمع، انجمن محلي كار، بهداشت، آموزش. كمي دورتر ميتينگ اتحاد چپ. زير درختان دختران و پسران جوان ماركسيست دست در دست هم . از محل گردهمايي ها صداي فرياد شعارها به گوش مي رسد:
بانك ها ملي بايد گردند.
نه بلند به بازپرداخت وام ها!
مرگ بر صندوق بين الملل پول!
ربرتو كنار ميزي پوشيده از بروشور ايستاده و چيزي را براي كسي توضيح مي دهد: مي خواهيم ثابت كنيم كه پول چيز كثيفي است، و اصلا براي زندگي لزومي ندارد. شبكه مبادله خدمات درست مي كنيم، فعلا در خيابان خودمان. نگاه كن، اين فهرست خدمات و ارائه دهندگان است(فهرست مثل برنامه درسي بنظر مي آيد). اينجا كسي زبان انگليسي درس مي دهد.آن خانم از بچه هاي مجتمع پرستاري مي كند، دكتر هم داريم، نه ماليات مي دهيم نه پول لازم داريم. مي پرسم كارتان مي گردد؟ خوب... تازه داريم شروع مي كنيم.
خانم مرسدس فالكون، هنرمند، اصرار دارد به من بقبولاند كه: آخر كي گفته كه غير بازار چيز ديگري وجود ندارد؟ استعداد هاي خلاق بشري حد و مرز ندارند. مردم مبتكر نظام هاي سلطنتي، جمهوري، فئودالستي، سوداگري، سرمايه داري، سوسياليستي، چند همسري و تك همسري بوده اند، و انواعي از هنر را ابداع كرده اند. نفهميدم چرا پايت را در يك كفش كرده اي و چسبيده اي به اين بازار؟ ما بالاخره چيز بهترب ابداع مي كنيم.
-اما آخر اجازه بده...
- قبول كن سرمايه داري با چهره اي انساني يا انسان گرا وجود ندارد. كاپيتاليسم يعني تمركز سرمايه و قدرت. همانطور كه امپراتوري شوروي فروپاشيد، حالا هم نئوليبراليسم سقوط مي كند.ما آرژانتي ها مي خواهيم چيزي جديد ابداع كنيم، چيزي ضد نئوليبراليسم.
از كودكي در پارك كه مشغول بازي بود پرسيدم:
- بزرگ كه شدي، چه كاره مي شوي؟
- بي كار، مثل پدرم.
استاد جامعه شناس دانشگاه ملي لاپلاتا برايم توضيح مي دهد كه:
- اگر به پارك نمي آمدي، نمي فهميدي اينجا چه خبر است. انبوه انجمن ها، انجمن همسايه ها و انجمن همسايه همسايه ها. انجمن محله، كوچه و مدرسه... همه چيز هم در خيابان، در هواي آزاد. اين تازگي دارد. فضاي عمومي، خيابان ها، پارك ها، حياط مجتمع ها و ... به ما تعلق دارند، به شهروندان. اين نطفه حكومت جديد است. چه نوع حكومتي؟ نپرس، اين را هنوز هيچ كس نمي داند. اين كمون پاريس نيست، هنوز حكومت شورايي نيست، ولي چيزي شبيه آن است. نمي توانم اين را تجزيه و تحليل كنيم، چون ابزار قديمي داريم و اين چيز جديد است. اگر سروكارمان با اعتصاب، كودتا، چريك گري بود مي توانستيم مقايسه كنيم. اما در آرژانتين چنين چيزي بي سابقه است. ماجرا از كوبيدن رو قابلمه در دل شب جلوي ساختمان كنگره و كاخ رسادا شروع شد و حالا، فكرش را بكن، همه جا انجمن تشكيل شده و مي شود. چند نفر دور هم جمع مي شوند كه براي دفع زباله و بهداشت محله فكري بكنند، بعد تعدادشان به بيست، چهل و شصت نفر مي رسد. همه جا همينطور است، در تمام كشور! اين خارق العاده است. چون كسي آن را سازمان نداده، انگار مردم در يك لحظه از خواب بيدار شده اند. هر چند روز يك بار دور هم جمع مي شوند و ديگر صرفا راجع به زباله و آسفالت خيابان حرف نمي زنند، مسائل كشور را به بحث مي گذارند. Amigo، تا يك سال و حتي شش ماه پيش فكرش هم غيرممكن بود.
در اين موقع گروه بعدي تظاهر كنندگان از خيابان مي گذرد. تعدادشان بيش تر از صد نفر نيست، اما حسابي سروصدا مي كنند. عليه محدود كردن پرداخت پس انداز مردم، عليه پرونيست ها، عليه امريكا، عليه محافظه كاران اعتراض مي كنند. مرگ بر همه! پسركي كه لباس دلقك ها را پوشيده روي سينه اش تابلويي آويخته(سياستمداران آرژانتين).. ميان جمعيت، ارابه اي تابوتي را مي برد كه رويش نوشته اند"آرژانتين"
پ.ن: بخشي از مشاهدات و گفتگوهاي آرتور دموسلاوسكي در سفرش به آمريكا لاتين كه در كتاب معروفش" تب تند آمريكاي لاتين" آورده است. اين كتاب سومين اثر اوست كه برنده جايزه ادبي ورشو گشته. كتاب هاي "پيش از اين عيسي بدون تفنگ" و "دنيا، نه براي فروش" را پيش از اين نوشته كه به جنبش هاي ضد جهاني پرداخته و به عنوان كتاب سال 2002 برگزيده شده است.بر تمامي مخاطبين اين وبلاگ واجب است اين كتاب را بخوانند.
پ.ن:سخنرانی میرحسین موسوی در اهواز و اعتراض شدید کارگران لوله سازی اهواز.عکاس رضا محسنی{+}
نوشتن در رابطه با انتخابات شاید خیلی زود هنگام به نظر می آید ولی با توجه به شرایط کنونی درون ایران که همه ی کاندیدهای احتمالی ریاست جمهوری خود را آماده و شروع به تخریب و تبلیغ دیگر چهرهای کاندیداتوری کرده اند، شاید به هنگام نباشد که ما فعالین جهت دار کارگری هم شروع به باز کردن این مبحث کنیم به امید اینکه به کلامی واحد برسیم. به شخصه نگرانی چندانی نسبت به اصولگرایان و آبادگران و .... ندارم ولی چهار سال تجربه احمدی نژاد شک و تردید هایی را در دل کارگران نسبت به دولت خاتمی بوجود آورد که خطرناک بنظر می رسد. دقیقا همان توهمی که تجربه بد جمهوری اسلامی باعث شد نسبت به رژیم سابق بوجود بیاید. همان حرف های که بیشتر از عوام الناس می شنویم: رژیم شاه از این آخوندها خیلی بهتر بود. کاشکی دوباره همه چیز مثل سابق بشه و شاه برگرده. امروزه این حرف برای دولت اصلاحات زده می شود که خاتمی بهتر بود.. باید به این بحث دامن زد. کالبد شکافی دقیق کرد، با فرصت سوزی چیزی جز یک توده ی متوهم و روشن فکرانی که دستمال سرخ دلشان را به زریح اصلاحات گره بزنند نخواهیم داشت.(دو دوره شرکت سازمان فداییان اکثریت در انتخابات به نفع دولت خاتمی)
محمدعلی عمویی در سال 1307 در كرمانشاه به دنیا آمد. دوران تحصیلات ابتدایی را در كرمانشاه و دوران متوسطه را در تهران گذراند. در همین سالها با فعالیتهای سیاسی آشنا شد و در سال 1324 به سازمان جوانان حزب توده در كرمانشاه پیوست. پس از اخذ دیپلم متوسطه، در سال 1326 برای ادامه تحصیل به دانشكده افسری رفت و در سال 1328 با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل گردید. پس از گذراندن سالهای تحصیل، به عضویت سازمان افسران حزب توده ایران درآمد و در شهریور 1333 همراه دیگر همرزمانش بازداشت شد. در دادگاه بدوی به اعدام محكوم، ولی در مرداد 1334 حكم اعدام وی به حبس ابد تبدیل شد. در پاییز 1357 و با اوج گیری قیام مردمی، پس از گذراندن نزدیك به 25 سال زندان، وی همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد گردید
.عمويي:پرسش درباره زنده ياد طبري است و من بسيار خوشحالم از رفيقي رفيقي ياد مي شود كه از نظر من زندگي سرشار از آموزش، سرشار از فرهيختگي و استواري در راه مبارزه و اعتقاد عميق به ماركسيسيم و لنينيسم داشت. با كمال تاسف طبري بسيار مظلومانه رفت، خناسان روزگار مجال ندادند و امكان ندادند طبري كوچكترين كمترين ارتباطي با رفقاي خودش داشته باشد و بتواند آن چهري كه آنها از او ساختن و به جامعه ناهشيار ايراني معرفي كردند، بتواند خودش را مجددا معرفي كند.
اتفاقا اين موضوع از اين جهت توجه مرا جلب كرد كه رفيق ما كيانوري اين مجال را پيدا كرد، چند صباحي كه خارج از زندان و در منزل شخصيش بود، ياداشت هاي كرد و اين ياداشت ها دست به دست گشت و امروزه از سايت هاي پخش مي شود و مردم مي فهمن آنچه كه در شوهاي تلويزوني از چهره ي كيانوري معرفي كردند جز اين است. او(كيانوري) همچنان كه از زندان بيرون آمده با اين سن و سال مي گويد من معتقد به ماركسيسم و لنينيسم هستم، ولي چنين مجالي را به طبري ندادند.
نه فقط در آستانه ي درگذشتش بلكه در تمام دوران زندانش، ما رفقاي رهبري يك بار هم امكان ملاقات با طبري را نداشتيم.
من به اين مناسبت سخنم را از اين جا آغاز كردم و اشاره به تلاش رژيم براي از آن خود كردن طبري و معرفي آن به جامعه با آن چهري كه آنان از او ساخته بودن بكنند.
جوانان امروز ما و جواناني كه امروز گرايش به ماركسيسم، لنينيسم پيدا مي كنند، طبري را نمي شناسند و فكر مي كنند طبري كج راهي است كه جمهوري اسلامي سعي در معرفي آن بصورت يك انسان اسلام گرا دارد. حال آن كه طبري شناخته تر از آني است كه اينها بتواند چهرش را تخريب كنند.
عمويي با اشاره به نقش و موقعيت طبري نزد ديگر احزاب كمونيسم منطقه مي گويد:
من مسافرت هاي گوناگوني در مجال كوتاه بين دو زندانم داشتم و با نمايندگان احزاب كمونيست متفاوتي از نزديك ديدار داشتم. سر آغاز سخن همه اين افراد كه كمترين موقعيت تشكيلاتيشان عضو كميته مركزي حزب مربوطه بود، حزب كمونيست يونان، لبنان، سوريه، يمن جنوبي، عراق و رفقاي افغانستان و ... طبري بود. و از طبري بعنوان يك معلم ياد مي كردند."
پ.ن: با توجه به بيماري آقاي عمويي و ممنوعيت پزشك از ياداوري خاطرات دوران زندان و شكنجه و اين اصل كه نمي خواستم مصاحبه حالت بازجويي را پيدا كند. در آغاز موضوعات مربوطه كه تشكيل شده از احسان طبري و 53 نفر، طبري و تاسيس حزب توده، طبري در دوران مهاجرت، طبري و انقلاب و بازگشت به ايران و در نهايتا طبري در زندان جمهوري اسلامي. به علت طولاني بودن اين مصاحبه توانستم بخش كوچكي را بنويسم.بخش هاي از فيلم اين مصاحبه را در آينده در اين وبلاگ مي گذارم.

انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپزیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم.پل ریکور
از نظر آماری اسطوره در جناح راست قرار دارد. در راست اسطوره گوهری است، خوب خورانده شده، درخشان، گسترده و حراف است. مدام اختراع می شود و همه چیز را در بر می گیرد: تمام جنبه های قانون، اخلاقیات، زیبایی شناسی ها و سیاست خارجی، هنر خانه داری، ادبیات و آئین های نمایشی. گستردگی آن به همان میزان نام زدایی* بورژوازی می خواهد موجودیت خود را حفظ کند ولی آن را هویدا نسازد:بنابراین خود جنبه منفی بورژوا نشان دادن که مانند همه جنبه های منفی پایان ناپذیر است، مدام اسطوره را بر می انگیزد. انسان ستمدیده چیزی نیست. او در وجود خود فقط یک گفتار دارد که همانا گفتار رهایی اش است. ستمکار همه چیز است. گفتار غنی، دارای فرم های گوناگون، نرم و حداکثر ممکن از نظمی شایسته برخوردار است. او حق انحصار فرازبان را در اختیار دارد. ستمدیده جهان را نگهداری می کند. گفتارش پر، لازم، اشاره ای و تاتروار است: این همان اسطوره است؛ زبان ستمدیده با درگون کردن رویاروی است، زبان ستمکار با ابدی کردن سر و کار دارد
بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است.سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند.سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب بورژوازی در اتاق بازرگانی وجود ندارند. بورژوازی به عنوان یک واقعیت ایدئولوژیک کاملا محو می شود: بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگر خود و گذار از انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است. بورژوازی امور را سازمان می دهد ولی با ارزش ها در نمی آمیزد. بورژوازی بنیان خود را زیر عملیات نام زدایی تمام عیاری پنهان می کند. بورژوازی این گونه تعریف می شود: طبقه ای اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های بورژوا، خرده بورژوا، سرمایه داری، پرولتاریا زخم های مولد یک خونریزی مداوم هستند
این پدیده نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزی سیاسی نام بورژوازی از راه ایده ملیت و مذهب صورت می گیرد. استفاده طولانی نتوانسته است واژه ملیت و مذهب را عمیقا غیرسیاسی. زیر بنایی سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک. هر موردی در دم آن را آشکار می کند. در مجلس همه احزاب ملی(مذهبی) هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجوری اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است
بی شک خیزش های در برابر ایدئولوژی بورژوازی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو (آوانگارد) می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی برمی خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوازی و سیاست بورژوازی الهام می گیرند. چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند
پ.ن: در همین زمینه.اسطوره نزد چپ

در اين پست و چند پست آينده به اين موضوع به ويژه تفاوت هاي اسطوره سازي سياسي در نزد چپ و راست مي پردازيم.
هر چند كه اسطوره گفتاري سياست زدوده است ولي لااقل گفتاري وجود دارد كه در برابر اسطوره مي ايستد.يعني گفتاري كه سياسي باقي مي ماند. اگر من يك هيزم شكن باشم و درختي را كه مي برم نامگذاري كرده باشم. فرم جمله ام هرچه باشد. من درخت را بيان مي كنم. درباره درخت سخن نمي گويم. اين بدان معناست كه زبان من عمل كننده است و به گونه اي متعدي با موضوع خود پيوند دارد:ميان درخت و من هيچ چيز ديگري جز كار من وجود ندارد، يعني يك كنش: زبان سياسي همين جاست. فقط هنگامي طبيعت خود را نشانم مي دهد كه بخواهم آن را دگرگون كنم. اين زباني است كه به وسيله آن روي ابژه كار مي كنم. ولي اگر من هيزم شكن نباشم، ديگر نمي توانم درخت را بيان كنم. ديگر فقط مي توانم از آن و درباره آن سخن بگويم. به هيچ رو اين زبان من نيست كه ابزار يك درخت اجرا شده است. اين درخت سروده شده است كه به ابزار زبان تبديل مي شود. من با درخت فقط يك رابطه لازم دارم، درخت به هيچ رو مانند كنش انساني معناي واقيت نيست. درخت تصويري در تركيب است: من در برابر زبان واقعي هيزم شكن زباني ثانوي مي آفرينم كه فرازباني است كه در آن مي خواهيم نه چيزها، بلكه نام هاي آنها را اجرا مي كنم و براي زبان ثانويه تماما اسطوره اي نيست ولي درست همان جايي است كه اسطوره در آن جاي مي گيرد، زيرا اسطوره فقط مي تواند روي ابژه هايي كه تا كنون ميانجي گري زبان اوليه را پذيرفته اند، كار كند..
پس زباني وجود دارد كه اسطوره اي نيست و اين زبان انسان مولد است. هر جا كه انسان براي دگرگون كردن واقيعت و نه براي تبديل آن به چيز ها در مي آورد، فرا زبان به يك زبان موضوع بازگشته و اسطوره ناممكن است. از اين رو است كه زبان صد در صد انقلابي نمي تواند يك زبان اسطوره اي باشد. انقلاب كنشي پالاينده است كه موظف به آشكار كردن وظيفه سياسي جهاني است. انقلاب جهان مي سازد و زبان آن، تمامي زبانش، به گونه اي كاركردن در اين ساختن مستحيل شده است. انقلاب از اين رو كه گفتاري پر را به وجود مي آورد، يعني چه در ابتدا و چه در انتها سياسي و نه مانند اسطوره گفتاري در ابتدا سياسي و در انتها طبيعي، اسطوره را پس مي زند. همان گونه كه نام زدايي بورژوازي در عين حال ويژگي ايدئولوژي بورژوازي و نيز اسطوره است، به همان تربيت نيز نامگذاري انقلابي، هم انقلاب و هم نفي اسطوره را در بر دارد. بوژاوزي چهره خود را عنوان بوژوازي مي پوشاند و درست همين جا اسطوره را پديد مي آورد. انقلاب خود را انقلاب اعلام مي كند و به همين سبب اسطوره را نفي مي كند.
از من پرسيده اند كه آيا (نزد چپ) نيز اسطوره وجود دارد؟
البته، درست آنجا كه چپ با انقلاب يكي نباشد. اسطوره چپ دقيقا در لحظه اي سر بر مي آورد كه انقلاب به چپ تبديل مي شود. يعني مي پذيرد كه چهره خود را بپوشاند، نام خود را پنهان كند و فرازباني ناآگاه پديد بياورد و خود در عين طبيعت جا بزند. مثلا روزي رسيد كه خود سوسياليسم، اسطوره استالين را پديد آورد. استالين مانند موضوع سخن سال ها به گونه اي ناب ويژگي هاي ساختاري گفتار اسطوره اي نمايش داد.يك معنا كه همان استالين واقعي و استالين تاريخي بود. يك دال كه پرستش تشريفاتي استالين و نتيجه محتوم صفات طبيعي گرداگرد نامش بود. يك مدلول كه قصد ارتودوكسي،نظم و وحدت(کنایه نویسنده به فرمول مشهور تزاریسم است:ارتودوکسی،حکومت مطلقه،ناسیونالیسم) بود و احزاب كمونيست در وضعيتي معين آن را متخص به خود كرده بودند و سر انجام دلالتي كه همانا يك استالين تقديس شده بود كه در آن تعاريف تاريخي به عرصه طبيعت انتقال مي يابند و شت نام نابغه تصعيد مي شوند. يعني چيزي غير عقلاني و تفسير ناپذير: در اينجا سياست زدايي آشكار است و كاملا اسطوره را برملا مي كند.
بله اسطوره نزد چپ وجود دارد ولي اصلا همان كيفيت هاي اسطوره بورژوازي را ندارد. اسطوره چپ غير گوهري است. ابتدا ابژه هايي كه در اختيار مي گيرد، نادر هستند و چيزي نيستند جز چندتايي مفهوم سياسي مگر آن كه خودش از مجموعه زرادخانه اسطوره هاي بورژوازي ياري بگيرد. هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انساني كه گسترده ترين سطح ايدئولوژي بي معنا است. دست نمي يابد. زندگي روزمره براي او دست نيافتني است: در جامعه بورژوازي، اسطوره چپي درباره ازدواج، آشپزي، خانه، تاتر، حقوق، اخلاقيات و غيره وجود ندارد. و در ثاني اين يك اسطوره غربي است. كاربردش، آن گونه كه در مورد اسطوره بورژوازي صادق است. برخاسته از يك استراتژي نيست بلكه فقط از يك تاكتيك و در حالت بدتر از كج روي ناشي شده است. به اين دليل ساخته مي شود كه اسطوره اي براي سهولت است نه اسطوره اي در خدمت يك ضرورت.
اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند.اسطوره چپ كه به گونه اي فرمايشي و براي محدوده زماني مشخصي توليد مي شود، ناشيانه پديد مي آيد. یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود ندارد و فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود
كمونيست بر چند پايه بنا گذاشته شده است. از مهمترين انها ميتوان به فلسفه يا جامعه شناسي يا سياست و اقتصاد اشاره كرد. كارل ماركس و انگلس فلسفه خود را به عنوان ماترياليسم ديالكتيك توصيف كردند. ماركس مفهوم هگلي ديالكتيك را به عاريه گرفت و از ان به عنوان وسيله اي براي تحليل تاريخ و شناخت موتور هاي (نيروي محرك) اجتماعي كه موجب تحول تاريخي مي شوند استفاده كرد.
ولي معناي كلمه ماترياليسم در فلسفه ماركسيسم چيست؟
ديالكتيك هگل، حتي "عالم مثالي"مقدس او، تابعي از يك امر انتزاعي است. از نظر هگل، دنياي واقعي فقط باز تابي از اين عالم مثالي است. اما ماركس در اين باره مي نويسد:"در نزد من، بر عكس، عالم مثالي چيزي جز ماده نيست كه به ذهن انسان راه يافته و در ان جا جاي گرفته است." به عبارت ديگر ، به جاي اين كه دنياي واقعي بازتاب هايي از نوعي عالم مثالي باشد،خود اين عوالم مثالي و انديشه ها بازتاب هايي از دنياي واقعي در ذهن انسان هستند. افكار وعوالم مثالي چيزي جز پاسخ هاي فكري بشر به وضعيت مادي انسان دردنياي حقيقي نمي باشند. بديهي است كه اين ديدگاه ماركس تمامي عوالم مثالي را از انواع افلاطوني، هگلي يا مسيحي گرفته تا برزخ تفكر انساني، نفي مي كند. همه اديان را محصول تخيل بشر ميداند و نه زاييده يك راز گشايي يا دخالت يك امر مقدس. مفاهيمي نظير عالم مثالي،خدا،بهشت،دوزخ،روح ، همگي انها هنگامي در ذهن انسان زايش مي يابند كه او براي رويارويي با دنياي حقيقي ، يعني دنياي مادي ، تلاش مي كند. اين حقيقت كه يك چنين مفاهيمي از طريق تاثير گذاري در ميان انسان ها مي توانند به نوبه خود موجب تحولاتي در دنياي مادي بشوند، از جنبه اسطوره اي بودن انها نمي كاهد.
برخي از انها به ويژه در ميان ماركسيست هاي متاخر، چنين فرض مي كنند كه اين ماترياليسم ماركسي مترادف با جبر اقتصادي است. يعني اينكه چون وضعيت بشر در دنياي حقيقي اساسا مانند وضعيت حيواني است كه براي بقاي خود مي كوشد، لذا كليه تفكرات و فعاليت هاي بشري داراي انگيزش اقتصادي است. انسان كه اسير بي يار و مدد نياز هاي اقتصادي و از مندي خويش است، مي تواند كه از اراده ، افكارش را پنهان كند. ولي با اين حال، باز هم تابع جبر اقتصادي است. اما بايد گفت كه مفخوم جبر اقتصادي به قدري وسيع است كه ساده كردن بيش از حد اين تفكر ماركسيستي صرفا يك كردار نادرست است. نه ماركس، نه انگلس، هيچ يك هرگز فرض نكردند كه تمامي افكار يا فعاليت هاي انسان را مي توان در راستاي جبر اقتصادي توجيه كرد. آنان، هرگز يك ديدگاه جبري درباره سرنوشت بشر نداشتند. مفهوم انسان عصر نوزايي"رنسانس" را كمال مطلوب خود قرار دادند، انساني كه به تمامي جنبه هاي زندگي علاقه مند بوده و آزادنه در فعاليت هاي متعدد و ممكن شركت مي كند. اگر كسي مي توانست حدس بزند كه انسان كمال مطلوب در نزد ماركس و انگلس كه كسي است، اين شخص احتمالا لئوناردو داوينچي بود. با وجود اين، خود ماركس و انگلس را بايد تا حدي مسئول اسن برداشت هاي نادرست از تئوري هايشان دانست، چرا كه اين نوع برداشت ها را خودشان عرضه كردند. پس از مرگ ماركس، انگلس مي نويسد: من و ماركس تا حدي مسئول اين وضعيت هستيم كه گاهي پيروان ما اهميت بيشتري را براي عامل اقتصادي در مقايسه با اهميت واقعي آن قائل شده اند. ما ناگزير بوديم كه در برابر مخالفان خود، بر اين اصل عمده ي اقتصادي تاكيد كنيم تا بتوانيم بر آنها چيره شويم. ولي موقيعت مكاني و زماني همواره به ما اجازه نداد تا به نقش بر حق ساير عماصر در تعامل هاي متقابل فرايند تاريخي(عوامل اقتصادي و غير اقتصادي) بپرازيم..
اگر


رخدادهاي عرصه سياست چندين چهره دارد و همواره به جهت فروكش كردن اعتراضات و مخالفتهاي احتمالي، چهرهاي كاملاً متفاوت از اين چهرهها به مردم عرضه ميشود. مك كارتيسم یا انقلاب فرهنگی ایران نمونه ی از اين رخدادها است كه در دنياي جديد نشانههايي از احياي مجدد آن در برخي مناطق ديده ميشود. به نظر ميرسد، رجوع به تجربه مككارتيسم، براي فهم رويههاي مشابه كارگشا باشد.پ.ن:منبع ویکی پدیا
پ.ن:عکس بالا مربوط به کودتای ۲۸ مرداد است.. عکس گویای همه چیز هست!!.. تراشیدن سر دگراندیش(معلوم نیست از انقلابیون توده ی بوده یا مصدقی) توسط شعبون بی مخ و گروهش..{+}
خبر:دانشگاه اصفهان آبستن تحولاتی عظیم است.. از اعتصاب غذای دانشجویان اصفهان حمایت کنید{+}... {+ + +}

ای دوست می خواهی به من دهی خانه ات را در برابر اسب ام
آینه ات را در برابر زین و برگم ؛ قبایت را در برابر خنجرم ؟
من اینچنین غرقه بخون از گردنه های ........ باز می آیم .
پسرم ! اگر از خود اختیاری میداشتم سودائی اینچنین را می پذیرفتم ؛
اما دیگر من نه منم ، و خانه ام دیگر از آن من نیست .
ای دوست ؛ هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم
بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافه های کتان .
این زخم را می بینی که سینه مرا تا گلوگاه بردریده؟
سیصد سوری قهوه رنگ می بینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال کمرت بوی خون تو را گرفته !
لیکن دیگر من نه منم ، و خانه ام دیگر از آن من نیست !
دستِ کم بگذارید به بالا برآیم . بر این نرده های بلند .
بگذاریدم ..........
بر نرده های ماه که آب از آن آبشاروار به زیر می غلطد .
یاران دوگانه به فراز بر شدند . به جانب نرده های بلند .
ردی از خون بر خاک نهادند !
اقدام متحد کارزار پشتیبانی از دانشجویان چپ و آزادی خواه سراسر ایران
(به دفاع از دانشجویان چپ و آزادی خواه برخیزیم!)
جنبش دانشجویی ایران رسالت تاریخی خود را در پیشتازی مبارزه علیه دیکتاتوری و اختناق باز می یابد. تاکید جریان چپ جنبش دانشجویی، در پیوند با مبارزه طبقه کارگر و جنبش رهایی زن و سایر جنبش های پیشرو در جامعه، با برافراشتن پرچم مطالبات رادیکال، ندای آزادی و برابری و فریاد «نه به جنگ، دانشگاه پادگان نیست»،رادیکالیزه شدن این جنبش، بشارت رسالتی است که نظام سرمایه داری اسلامی ایران را به وحشت انداخته است. وحشت از پیوند و رشد جنبش های پیشرو و آزادی خواهانه سراپای حکومت اسلامی را در نوردیده و اکنون چکمه پوشان نیروی انتظامی، امنیتی، بسیجی، سپاهی و لباس شخصی را به دانشگاه ها و خیابان ها فرستاده است تا هرگونه ندای آزادی خواهی را در نطفه خفه کنند و پیشروان سوسیالیست و برابری طلب جنبش دانشجویی را به درون زندان ها بکشانند.
طی چند روز اخیر و در آستانه ۱۶ آذر (روز دانشجو)، مامورین سرکوبگرنظام با یورش گسترده بردانشگاه ها و منازل دانشجویان، ده ها تن از فعالین چپ و آزادی خواه جنبش دانشجویی را دستگیر کرده اند.
فعالانی هم چون: مهدی گرایلو، نادر احسنی، انوشه آزادبر، کیوان امیری الیاسی، بهروز کریمی زاده، ایلناز جمشیدی، عابد توانچه، فرشید فرهادی آهنگران، نسیم سلطان بیگی، اوختای حسینی، مهسا محبی، بهرنگ زندی و... چندین چهره دیگر از فعالین چپ دانشجویی توسط نیروی انتظامی و امنیتی حکومت دستگیر، و در زندان زیر شکنجه قرار گرفته اند. حکومت اسلامی ایران، برای سرکوب اعتراضات دانشجویان مبارز و عدالت خواه، حکومت نظامی اعلام نشده ای را در دانشگاه ها و اطراف این مراکز علمی برقرار کرده است.
اما جنبش دانشجویی، یورش وحشیانه و موج سرکوب گسترده حکومت را بدون پاسخ نگذاشته است. در درون تعدادی از دانشگاه های سراسر ایران، علیه این یورش سرکوبگرانه حکومت، تجمع اعتراضی برپا شده است. سخنرانان این تجمعات در گرامی داشت ۱۶ آذر، با طرح مطالبات و خواست های خویش، به ویژه بر آزادی همه فعالین دستگیر شدگان حوادث اخیر، همچنین بر آزادی دستگیرشدگان فعالان زنان و جنبش کارگری، بار دیگر بر اتحاد و همبستگی و پیوند خود با جنبش کارگران و زنان و مردم مبارز تاکید کردند.
حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی در ایران، کشكمش اتمی و تهدیدات آمریکا را مستمسکی برای تعرض سبعانه و سرکوب کارگران، دانشجویان، زنان و فعالان ملل تحت ستم و حرکت های اعتراضی قرار داده و جامعه ایران را برای مردم آزادی خواه به یک جهنم سوزانی تبدیل کرده است. ندای آزادی خواهانه دانشجویان مبارز با سرکوب وحشیانه پلیس مواجه شده و فعالین آن به زندان کشیده اند. کارگران ایران نه تنها از حق تشکل مستقل و اعتصابات و اجتماعات اعتراضی محروم هستند، بلکه حتی دستمزد ناچیز آن ها با تاخیر چند ماهه نیز پرداخت نمی شود. ده ها تن از فعالین کارگری، پشت میله های زندان قرار دارند. آپارتاید جنسی، جمعیت میلیونی زنان ایران را از هر گونه حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی محروم کرده است. هزاران کودک در ایران، بدون سرپرست در خیابان ها سرکردانند و در سنین ابتدائی زندگی شان دچار آسیب ها و بیماری های سخت روحی و جسمی می شوند. صدها هزار کودک کار به دلیل فقر و نداری والدین شان از تحصیل محروم مانده و اجبارا به کارهای سخت و مضر روی آورده اند. کارگران و مهاجرین افغانی، علیرغم میل خود به میان جنگ و ویرانی افغانستان کوچ داده می شوند و...
در چنین شرایطی، جنبش دانشجویی، نسبت به این همه مسایل و مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بی تفاوت نبوده و عکس العمل شایسته سیاسی و اجتماعی خود را در مقابل این همه وحشی گری های حکومت اسلامی نشان داده است.
مردم آزادی خواه، سازمان ها وتشکل های چپ و دمکراتیک و کارگری!
ما سازمان ها و احزاب آزادی خواه، چپ، انسان دوست و کمونیست، نهادها و کانون های دمکراتیک و همچنین فعالین منفرد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایرانی در خارج از کشور، بر این باوریم که نظام فاشیستی حاکم در ایران نمی تواند، خواسته های آزادی خواهانه نیروهای درگیر در مبارزه طبقاتی را به اجراء در آورد. ما بر این باوریم که تنها با سرنگونی آگاهانه این نظم توسط جنبش های اجتماعی و مردم محروم و آزادی خواه ایران است که این خواسته ها جامعه عمل خواهد پوشید.
زندانی کردن فعالین برابری طلب، آزادی خواه و سوسیالیست جنبش دانشجویی، تنها بخشی از یورش افسارگسیخته حکومت اسلامی در به اسارت کشیدن و زیرپا گذاشتن حقوق اولیه کارگران، زنان و مردم آزادی خواه و تحت ستم ایران است. بگذارید در یک اقدام گسترده و مشترک همه نیروهای آزادی خواه ایران در خارج کشور با هدف افشای جنایات حکومت اسلامی و با هدف جلب و حمایت پشتیبانی بین المللی، بانگ رسای مبارزه بر حق دانشجویان، مطالبات کارگران، زنان و مردم آزادی خواه ایران را بار دیگر به گوش جهانیان برسانیم؛ و نهادهای بین المللی مدافع حقوق کارگری، سازمان های مترقی و انسان دوست، سازمان ها و احزاب چپ، کانون های نویسندگان و روزنامه نگاران، تشکل های دانشجویی، اساتید آزادی خواه دانشگاه ها و... را فرا بخوانیم که سیاست غیرانسانی حکومت اسلامی را محکوم کنند و هم صدا با ما، خواست های زیر را بر این حکومت تحمیل نماییم:
۱- سیاست سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در قبال جنبش دانشجویی را قاطعانه محکوم می کنیم؛
۲- آزادی بدون قید و شرط همه فعالین جنبش دانشجویی دستگیر شده در روزهای اخیر؛
۳- ممنوعیت ورود نیروهای امنیتی به دانشگاه ها و پایان دادن به تعقیب و آزار و اذیت فعالین و رهبران دانشجویی؛
۴- بر چیدن کمیته های انضباطی و پایان دادن به احضار دانشجویان به این کمیته ها، بازگشت به تحصیل کلیه دانشجویانی که تاکنون اخراج و محروم از تحصیل شده اند؛
۵- برسمیت شناختن آزادی بیان و تشکل مستقل برای کارگران، دانشجویان، زنان، نویسندگان و...؛
۶- آزادی بدون قید و شرط محمود صالحی، منصور اسانلو، ابراهیم مددی و ... و فعالین جنبش رهایی زن و همه زندانیان سیاسی.
پ.ن: سعید حبیبی ، انوشه آزادفر،مهدی گرایلو،الناز جمشیدی، احسان آزادفر، بهروز کريمي زاده و دیگر فعالین دانشجویی را آزاد کنید.. زندانی سیاسی آزاد باید گردد
خبر فوری: یاسر پیر حیاتی ، پریسا نصر آبادی ، محسن غمین ، بابک پاشا جاوید ، بهزاد موسوی و ... ( این اسامی در حال تکمیل شدن می باشد ). در تماس با این رفقا به آنان تاکید شده است که اگر تا ساعت 13 امروز خود را به وزارت اطلاعات معرفی نکنند بازداشت خواهند شد.
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش
بی احساس عشقی
او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن , به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
آری
زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
در شرايط سخت و بحراني امروز كه خطر جنگ روز بروز بيشتر مي شود و جريان هاي سياسي درون ايران بجاي تاثير گذاشتن بروي افكار عمومي و بالا بردن آگاهي عمومي جامعه و پرنگ كردن نقش خود در جنبشهاي مردمي، بيشتر تلاش خويش را براي حفظ بقاء سياسي خود مي كنند و در مرحله ي بحث هاي تئوريك گير كرده اند و مدام در حال نسبت دادن اين تجمع اعتراضي به گروه خود يا فلان زنداني سياسي ۲ بار در دفتر سازمان ما آمده و ۳ بار با بچه هاي حزب ما نهار خورده پس جبهه ي ما زنداني سياسي دارد و شما نه. سياسيون خارج هم كه تكليفشون مشخص است .۲ ساعت به تلويزون هاي لس آنجلسي نگاه كنيد متوجه ي باقي قضايا مي شويد پس توضيح واضحات نمي كنم. خلاصه اين كه ابر و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند تا اپوزسيون دولت ايران را در يك منجلاب بي انتها فرو ببرند و تا به امروز هم هيچ كس پيدا نشده تا بتواند از اين باتلاق بيرون بيايد. و در رابطه با موضوع پيش رو هم باز دچار تكرار مكررات شده اند و گاه و بيگاه موضع جديدي مي گيرند كه آن هم نتيجه نمي دهد .. موضوع جديدي پيش آمده كه مربوط به انتخابات پيش رو مي شود. سخن كوتاه مي كنم تا نگاهي اجمالي به موضع گيري هاي كه ديده ام، بكنيم
نوشته بودم
من همه این واژه ها را پیش از این
من اين همه واژه ي پيش از اين نوشته را
يك جا
در جمله ي گنجانده بودم
و آن جمله ي پر از واژه را
براي شما خوانده بودم
بارها بر زبان رانده بودم
و آن همه بر زبان رانده را ...
آه......
ترس من اين است كه آن همه بر زبان رانده را
در پي كابوسي هول ناك
از خود رانده باش ام
و حالا
با دهان خشك و سبوي تهي
املاي آب را
چه گونه به خاطر بياورم؟
پ.ن:شعر از کتاب(از سر دیوار) صمصام کشفی{+}
پ.ن: روزبه رحیمی، جواد علیخانی،مهدی معصومی،راعی نیکزاد و جواد توللی و سیامک مومنی و فاطمه فرهادی و زهرا ابراهیمی را آزاد کنید{+} دانشجویان زندانی دانشگاه چمران اهواز را آزاد کنید
....................................................................................................................................
به یاد تیرداد نصیری
هفتسال اول ، معلم بودم . بيست و چهار سال بعد را :
شاگرد مكانيك
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده ی کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن .
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
پ.ن:هیچ وقت شعر نگفتم و اصلا با شعر و هر چیزی که به ادبیات مربوط می شد رابطه خوبی نداشتم. همیشه از زنگ ادبیات فرار می کردم و با معلم های ادبیات بخاطر حفظ نکردن شعر های کتاب فارسی مشکل داشتم. بعد ها شاملو و شعر نو رابطه ی منو با ادبیات و شعر بهتر کرد. شعر بالا هم از زنده یاد تیرداد نصیری هست. برای اولین بار و آخرین بار از روم فرهنگ و گفتگو در پالتالک صدا و نظرش رو شنیدم. با شعر هایش رابطه ی خوبی می توانم بر قرار کنم.این طور که تو وبلاگ ها خوانده ام، در یکی از خیابان های لندن بدن بدون جانش را پیدا می کنند و بر اثر سکته ی مغزی فوت کرده .. شنبه ۱۹ آبان،ساعت ۹ شب به وقت اروپا در چت روم فرهنگ و گفتگو مراسم گرامی داشتی برای او برگزار میشه .. یادش گرامی
يك عده از گروه هاي به اصطلاح ملي گرا، چندي پيش به دور هم گرد آمدن تا بر سر بعضي از مسايل(باز به گفته خود آنها: مشكلات و مطالبات روز مره مردم) صحبت كنند تا حد ممكن اين مشكلات را كالبد شكافي و در صورت ممكن آنها را حل كنند.حال چگونه از كليومتر ها فاصله ي جغرافياي مي توان اين مشكلات را حل كرد؟ خود جاي بحث دارد . ولي مي توان حدث زد كه بدنبال اين بودند كه فاصله ي فكري خود را با مردم درون ايران كمتر كنند و به قول معروف به دنبال شعاري بروز تر مي گشتن.. افتخار اين عده اين بوده كه از گروهاي مختلف چه راست و چپ، دور هم گرد آمدن و تمام تمركز خود را روي مشكلات مردم درون كشور مي گزارن.. با يك نگاه سطحي به حاضرين در اين جلسه مي توان فهميد كه همه آنها رانده شدگان يا ترد شدگان احزاب خود بوده اند. اكثر سياسيون استخوان دار اين همايش با بحراني ذهني به اين جلسه آمده بودند و به اين باور رسيده بودند كه اين همايش مي تواند برون رفتي از بن بست هاي فكري آنها باشد ولي با گذشت سه روزه اين همايش فاصله ي بين آنها زيادتر و نسبت به عقايد گذشته ي خود ارتجاعي تر هم شدن.. دو روز از سه روز را صرف موضوع قوميت كردن و در روز آخر هم با گذاشتن هندوانه مجاني زير بقل وزير سابق و صاحب فلان تلويزيون و دبير بهمان حزب تمام شد كه مبادا ناراحت بشوند و در همايش بعدي شركت نكنند و نتيجه اين شد كه يك گروه از سياسيون لوس آنجلسي تشكيل بشود و بروند چند ماه تحقيق بكنند تا به يك تعريف جديد از هويت ملي برسند.. اين نوشته ها طنز نيست بلكه گزارشي كوتاه از همايش پاريس بود.. براي من گدا و فقيري كه از ايران و از طريق اينترنت اخبار اين همايش را دنبال مي كردم، اين يك همايش سياسي بنظر نمي رسيد يا شايد انتظار بيشتري از اين از سياسيون مخالف رژيم از خارج از كشور را داشتم..چند نكته براي من جالب بود اول اينكه تعريف يك فرد سياسي براي ايراني هاي خارج از كشور با تعريف بين الملي يا حتي داخل ايران فرق مي كند.. نمي دانم چه بر سر خارج از كشوري ها آمده كه همه به اين باور رسيده اند كه يك سياسي تمام عيار هستند و بهترين گذينه براي جايگزيني جمهوري اسلامي. حقيقت مطلق را آنان مي دانند و مدينه فاظله را ايران بعد از جمهوري اسلامي...مشكل اصلي اينجاست كه آنان علاوه بر فاصله ي جغرافياي ؛ فاصله ي زيادي هم با افكار و روانشاسي مردم درون كشور دارند... قصد گفتن تكرار مكررات يا توضيح واضحات را ندارم ولي هر چهار پاي مي داند كه ايران كشور پهناور و با هفتاد ميليون جمعيت است كه دو برابر آن انديشه و مرام هاي مختلف وجود دارد.. هر ايراني با خود دو يا بيشتر ، هويت هاي گوناگوني را به همراه دارد كه مدام با هم در چالش هستند و اين تبديل شده به فرهنگ مردم ايراني؛ هويت هاي در تضاد كه اجازه ي رشد به ديگري را نمي دهند.. خطوط فكري هاي متفاوت باعث اين شده كه اين فرهنگ (سنتي و مدرن) هيچگاه عكس العمل هاي مشخص را از خود بروز ندهد.. يعني كشوري كه براي مردمش هيچ پيش بيني سياسي نمي توان كرد.. از همين رو بود كه وقتي شنيدم يك عده در پاريس با ميانگين سني 67 سال دور هم جمع شدن تا براي آينده ايران تصميم بگيرند، احساس بدي به من دست داد.. و از همه بدتر وقتي فلان خواننده سابق يا بهمان روزنامه نگار فراري مسئول آن شدند تا يك هويتي جديد براي من تعريف كنند و بگويند چون ما مخالف رژيم هستيم بايد اين تعريف جديد از هويت ملي را قبول بكني و اگر نه تو هم مامور رژيم هستي و بايد در دادگاه هاي انقلابي آيند جواب پس بدهي... حال اينكه چپي هاي كه تا ديروز وطن فروش مي ناميدشان زحمت اين كار را كشيده بودند.. توده ي معروف احمد شاملو كه اگر زنده بود به دست سياسيون پاريسي به صليب كشيده مي شد، تعريفي زيبا از هويت ملي داده بود و ساليان آخر عمر خود را وقف اين كار كرده بود.. شما را ارجا مي دهم به مقاله ي نگراني هاي يك شاعر و ديگر سخنراني هاي او در دانشگاه هاي خارج ..پ.ن:مطلب قبلي من راجب همايش پاريش{+}
پ.ن:اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران{+}
پ.ن:وبلاگ پويان جوانبخت عزيز..تازه پيداش كردم ولي حالا حالا ها كارش دارم. كلي حرف واسه زدن داريم كه سر فرصت راجبش مي نويسم.{+}
امروز هم طبق معمول برای انتقاد یا پشنهاد به ادمین یکی از روم ها با کشیده بیرون انداخته شدم. بدی آدم های مثل من اینه که هیچ وقت نمی تونیم چاپلوسی افرادی رو بکنیم که قدرت را در دست دارن و این نکته باعث می شه که همیشه با سلطنت طلب ها و اسلامیون مشکل داشته باشم. چون این دو گروه عاشق این هستن که همیشه مطرح باشن و جلب توجه کنند و حاضر به پذیرفتن هیچ انتقادی نیستند. این دو گروه به محض رسیدن به قدرت شروع به سرکوب مخالفین می کنند حالا این قدرت مجازی باشد یا واقعی، فرقی ندارد. مهم این است که همه اطرافیان باید باب میل این افراد صحبت کنند، رفتار کنند، نفس بکشن و خلاصه هر کاری که آنها صلاح می داند و به اصطلاح دقیق تر هر کاری که آنها دوست دارن، مردم باید انجام بدهند. از منظر سیاسی می توان گفت بسیار تمامیت خواه هستند و هر کسی که شعار کثرتگرایی یا شایسته گزینی را بدهد یک مخالف محسوب می شود و باید آن را حذف کرد. به طور خیلی ساده و زیان محاوره شباهت های سلطنت طلبان با اسلامیون را مطرح کردیم حالا مثالی میزنیم تا موضوع روشن تر بشود.کمپین آزادی پلی تکنیک . دانشجویان در بند ا آزاد کنید. زندان جایی دانشجویی منتقد نیست.
امروز قصد نوشتن دو پست رو نداشتم.یک اینکه خسته هستم و دو اینکه رشید اسماعیلی همه حرف ها رو زده.فقط می خواستم چند نکته رو بگم .علت مشکل اینجاست که تا زمانی که مخاطب قرار نگیریم حاضر به عکس العمل در برابر دروغ های بیکار نیستیم.موقعی که فخرآور ناصر زرافشان رو پیر خرفت(یک چیزی تو این مایه)خطاب می کرد همه ی تحکمی ها سکوت کردند تا نتیجه این شد که حالا رشید که ساکت بوده شروع به موضع گیری می کنه.دوستان و رفقای تحکمی علت اینکه از دو طرف پس زده می شوید اینه که خودی و نا خودی زیاد می کنید.. خلاصه کنم چون دل پری از تحکیم دارم و تو این موقع هر گونه انتقاد از دفتر مساوی میشه با خطوط فخرآورها و ..... که به طور یعنی آب تو آسیاب رژیم ریختن.
موضوع اصلی درک درست افرادی مثل فخرآور ها است. در دوران شاه چیزی به اسم طبقه متوسط پا به میدان گذاشت و در دوران جمهوری اسلامی این طبقه به پایین هرم طبقاتی یا همان فقیر یا متوسط رو به پایین تبدیل شد.جمعیت ایران طی ۲۰ سال به دو برابر سابق رسیده بود و این در حالیست که ۴۰٪ این جمعیت هیچ گونه تقصیری در این روند بد اقتصادی نداشتن. با این وجود رژیم یک بازی شطرنج درست کرده بود که شرط پیروزی در آن یاد گرفتن بازی بود.یعنی یک مدرک تحصیلی برای پست مهم تر باید در سطح دانشگاهی باشد که اگر از جبهه چیزی یادگاری آورده یا جا گذاشته باشید احتیاجی به مدرک نیست و اعتقاد به اصل نظام و مسلمان دو آتیشه بودن و ............
وقتی وترد این بازی شدی حالا باید یاد بگیری رو چه خانه ی حرکت کنی تا زیر پات آب نره و چه کسانی رو حذف بکنی تا به آخر بازی برسی و کوتاه کنم که برای پیشرفت تو این مملکت یا باید از خودشون باشی یا یک پول خیلی گنده ی برات ارث گذاشته باشن و گرنه تا سال دیگه درست بخونی و کار بکنی به جای نمی رسی. این فخرآور قصه ما مجبور شد برای فرار از فقر٬ ارزش ها و اخلاقیات رو زیر پا بزاره و به هر شکلی هم که شده خودش رو بکشه بالا.هیچ راهی وجود نداشت جز فعالیت سیاسی و چندتا تبعید شده پولدار در خارج و این بهترین راه بود. در واقع فخرآور فعال سیاسی نیست بلکه یک جاه طلب پول دوست هست.هنوز فکر می کنه کسانی که در انقلاب ۵۷ شرکت کردن از روی شکم سیری بوده و هر جا می رسه به چپی ها و غیره ...ناسزا می گه.دلم براش می سوزه چون اگر بچه پولداری بود الان به جای اینکه تو صدای آمریکا نشسته باشه در آپارتمانش در زعفرانیه در حال عشق بازی با دوست دخترش بود.
از جمله عادت های بد فخرآور این هست که همه رو پلی برای رسیدن به آرزوهای خودش می کنه.ادعای دوستی با همه رو داره تا حدی که همه اون رو پس زدن و گفتن که رابطه ی ما فقط یک رابطه ی انسانی بوده و هیچ کس پیدا نشده که بگه من با آقای فخرآور کار سیاسی می کردیم.مثلا باطبی یا محمدی. که این موضوع برمیگرده به مشکلات فکری و عصبی فخرآور.....من رو ببخشید که با این ادبیات نوشتم چون خسته هستم .
مقاله ی جالب رشید اسماعیلی برای فخرآور..{ + }