تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

هرگاه به یاد آن رویدادها، هزارتویی از اشتباهات، رفتارهای جنون آمیز و وحشیگری ها می افتم، احساس سرگیجه بر تمام وجودم چیره می شود. همیشه آن روزها در ذهنم غیر واقعی، افسانه وار و شبیه به خواب و خیال تجلی پیدا می کنند. رفتاری که مردم از خود نشان می دادند، ایمان مطلق نیاز داشت، یک یقین عمیق و کامل به آزادی.  دیگر این خلق، امت محتضر نبودند. بهترین ساعات زندگی من در اولین روز بعد از انتخابات رقم خورد. خیابان قائم مقام، اتوبوس های آتش گرفته، گراز های که از ترس مردم فرار می کردند، شعارهای رادیکال، مردمی که نمی ترسیدن و .... ولی همه چیز به یک باره عوض شده. همه را دعوت به آرامش کردند، شعارها را از بین بردند و تنها سکوت را بر جا گذاشتند. سکوتی که سی سال باعث تحکیم پایه های استبداد شده بود. از ترس جان و منافع شخصی خودشان همه را به تساهل دعوت می کردند. دوباره امت محتضر را بوجود آوردند. خیزشی که ما متفون آن شده بودیم را از بین بردند.نتیجه را خودتان می بینید. راهپیمایی سه میلیونی به یک هزار نفری تقلیل پیدا کرد. چند عامل مهم در تقلیل این جنبش نقش ایفاء می کنند از جمله آنان می توان به سکتاریسم رهبران این جنبش، رفع سوتفاهم توده مردم نسبت به ماهیت حقیقی این جنبش و خواستگاه طبقاتی آن اشاره کرد.
کتابی تحت عنوان جنگ آخر زمان توسط ماریو بارگاس یوسا نوشته شده است. این رمان 900 صحفه ی به دوران آغازین جمهوری برزیل اشاره می کند. عده زیادی از مردم برزیل پیرامون شخصی مذهبی و با اهداف مذهبی جمع می شوند و شروع به مقابله با اموری می کنندکه ازدید آنان ضد مسیح است. مثلا معتقدن که زمین را باید برای ظهور مسیح آماده کرد، زمین باید نفس بکشد و در نتیجه شروع به آتش زدن مزارع و املاک زمیندارن می کنند. ازدواج را بطور سنتی قبول دارند و با شکل مدنی آن مخالف هستند و .... در پایان داستان ارتش برزیل به شکل فجیعی این شهر خودمختار مذهبی را به خاک و خون می کشد. شخصیت جالب داستان فردیست به نام گال که یک انقلابی آنارشیست است. انقلابی که دو حکم اعدام را به یدک می کشد و تجربه شرکت در انقلاب های مانند کمون پاریس را دارد. گال دچار یک سوتفاهم بزرگ نسبت به جریان است. او فکر می کند که مرشد(رهبر این جماعت مذهبی) یک انقلابی بتمام معناست و افکار انقلابی خود را با توجه به بستر فکری مردم برزیل، تحت عناوین مذهبی بخورد این جماعت داده. در طول داستان گال تمام تلاش خود را برای نزدیک شدن به آن شهر می کند ولی موفق نمی شود. در قسمتی از داستان می خوانیم که وقتی گال با گارد کاتولیگ برخورد می کند و به آنان می گوید که برای کممک و دفاع از شهر به اینجا آمده، پاسخی می شنود که برایش قابل درک نیست:"ما به شما نیازی نداریم، مسیح مقدس از ما حفاظت می کند." در طول خواندن داستان، خواننده به این موضوع فکر می کند که چرا گال با وجود این همه برخورد خودخواهانه با او همچنان به خودفریبی ادامه می دهد و چه اتفاق دیگری ممکن است رخ بدهد تا او منوجه این تفاوت تفکرها بشود؟ متاسفانه هیچگاه این رخداد پیش نیامد.
امروزه با وجود سکتاریسم آشکار جنبش سبز، همچنان طیف کوچکی از جریانات سنتی چپ وجود دارد که دچار عدم اعتماد بفس شده و این توانایی را در خود نمی بینند که بتوانند بار دیگر دست به عمل سازماندهی طبقه کارگر بزند. در بدبینانه ترین حالت می توان به امتیازگیری از نیروی مسلط سیاسی ایران اشاره کرد. این امر برای حزب توده و فدایان(اکثریت) صدق می کند. برادران و خواهران آنان در جنبش سبز از کدیور، مهاجرانی و آرمین گرفته تا احمدی خراسانی مدام می گویند: "ما نیازی به شما نداریم، شبح پشت ابرها به ما کمک می کند. شما انقلابی ها، جنبش ما را بخطر می اندازید. بحث ما با دیکتاتوری بر سر اختلاف نظر در نگرش به موضوع وحی است.ما مطالبات خود را از طریق گفتمان مطالبه محور بدست خواهیم آورد." متاسفانه با وجود تمامی این کشیده های که رهبران و پدرخوانده های سبزها به صورت بعضی از رفقا می زنند، باز هم از خواب جهل و توهم بیدار نمی شوند و تا به آنجا پیش رفته اند که تمامی ابعاد این جنبش را بدون نقد و بررسی می پذیرند. خوشبختانه این موضوع در داخل ایران برطرف شده است. در درون ایران توده مردم متوجه این موضوع شده اند که مطالبات و خواسته های آنان با وجود یک سیستم فاندامنتالیسم برآورده نمی شود و خواسته های همچون آزادی و برابری جزء  جرگه ی خواسته های انقلابی محسوب می شوند. هرچند بعضی از جریانات مثل کمپین 1 میلیون امضاء یا دفتر ادار تحکیمهنوز دچار این توهم هستند. مردمی که اصلاحات را تبدیل به یک گفتمان انقلابی کرده بودند، متوجه شدند که رهبرانشان، آنان را به مماشات دعوت می کند، آنان را به صبر و بردباری در برابر دکتاتوری دعوت می کنند. به آنان می گویند که دیکتاتوری از رادیکال شدن ما استقبال می کند و ... که این امر در طولی مدت باعث سرخوردگی این جنبش منتهی می شود و از آن رو که این جنبش یک حرکت و خیزش خرده بورژوای بود و مطالباتش در هول نیازهای آن طبقه اجتماعی می گشت، دچار یک تقلیل عمده در بدنه ی اجتماعی اش شده. تقلیل از آن رو که این قشر از حامعه توانایی انجام یک انقلاب مداوم را ندارد و انقلاباتی که دارای هزینه های سنگین جانی همراه است، برای این طبقه هیچ گونه کششی ندارد.(سیاست پدر و مادر ندارد. جمله معروف خرده بروژواها برای پرهیز از مبارزه سیاسی که خطر جانی آنان را تحدید می کند.) تنها واکنش این طبقه در مواجهه با سرکوب دیکتاتوری و مماشات روزافزون رهبرانشان با دیکتاتوری، فرار و قهر است. فرار از کشور به بهانه های متفاوت و قهر با امور سیاسی پدیده های ملموس در جامعه امروز ایران است. این طبقه توانایی پرداخت هزینه برای کسب آزادی در طولانی مدت را ندارد. نمی توانند امتیازاتی را که طی مدت طولانی از چانه زنی با نیروی مسلط سیاسی بدست آورده را یک شبه بخاطر آزادی برباد بدهد. حفظ یک جمعیت سه میلیونی برای مدت طولانی در خیابان ها با دادن شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه کم" سنخیت ندارد. یکی دیگر از عوامل مهم تقلیل این جنبش برخلاف ادعای خودشان، وابستگی بدنه این جنبش به روشنفکرانش است. همیشه این جنبش با این تضاد روبرو بوده که بدون وجود رهبرانشان، تصمیمی بگیرند که رادیکال محسوب بشود و باعث برخورد شدید نظامی گردد. یکی از علل تغییر شعارها از مذهبی و فرقه ای به انقلابی و آزادیخواهانه، این موضوع را تصدیق می کند در صورتی که در چند روز ابتدای این جنبش، بطور واضح اگر شعاری برخلاف سکوت یا الله اکبر گفته می شده بشدت برخورد می شد. هیچ موجود سیبیل کلفتی پشت دیوار پنهان نشده است تا جنبش بی سر و ته اسلامگرایه سبز را تسخیر کند. این تناقضات ناشی از ماهیت پوچ این جنبش است. جنبشی در چهار چوب قانون که برای پس گرفتن رای بوجود آمد، بعد از تایید انتخابات توسط قانون، برای چه امری به خیابان می آیند؟ این بزرگترین تضاد حاکم بر سبزهاست.  سبزها آمده اند تا با ادبیات اصلاح طلبانه رژیم را سرنگون کنند یا بوجود آمدند از سرنگونی رژیم جلوگیری کنند؟
مرگ یک جنبش اجتماعی که تفاوت زیادی بین هوادارانش و رهبرانش وجود دارد، پدیده ای زیبایی نیست ولی پیش بینی این جنبش با چنین رویه ای، کار ساده ی است و همیشه وقتی رهبر یک جنبش شروع به دست و پا زدن برای بقاء خود در چهار چوب های قانونی می کند، دچار ریزش بدنه می شود. جنبش سبز همان راهی را می رود که 18 تیر رفت. با مرگ جنبش سبز، تولد ما و جنبش های گارگری آغاز می شود. تمام پتانسیل انقلابی جامعه در جبهه دیگر بلقوه خواهد شد. طبقه ی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند. توده مردم راه رفته را دوباره طی نمی کنند. جنبش سبز، ممکن است تا صدسال دیگر سایتش را با بیانیه های موسوی بروز کند ولی مخاطبان این جنبش تا آن روز قربانی ثنویت آن شده اند.
پ.ن:این نوشته در جواب مقاله احمدی خراسانی تنظیم شده بود{+} مقاله احمدی خراسانی پر از ابهام بود. یک سری توضیح واضحات از نگاه یک ضد چپ.   

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:47 توسط گدا و فقیر |

انتخابات 
از سخنرانی زنده یاد احمد شاملو در دانشگاه برکلی: "آگاه باشید که چه حرامزاده هایی بر سر راه شما ملت نشسته اند که به افسونی دوغ را جای دوشاب جا می زنند و قورباغه را رنگ کرده جای قناری قالب می کنند"ي

مستقيم ترين دشمن آزاديخواه كسي است كه من او را آزاديخواه قلابي مي نامم و لنين، رويزيونيست و نيزان، سگ پاسبان مي ناميدند. و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي كه ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرا محصول روش هاي دقيق عملي جلوه مي كند، از ايدئولوژي جزئي گرا دفاع كند. جنبه مشتركي كه اينها با آزاديخوااهان حقيقي دارند اين است كه در واقع مانند آنها، كارشناسان پراكسيس هستند. تصور اين نكته بسيار ساده است كه آزاديخواه قلابي موجودي خودفروخته است، اما براي اينكه طبق عادت معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نكنيم، بهتر اين است آن بازاري را كه از كارشناس پراكسيس يك آزاديخواه قلابي مي سازد را بشناسيم. مي توان گفت كه عده اي از كاركنان مادون روبناها، احساس مي كنند كه منافع آنها به منافع طبقه حاكم وابسته است و اين درست است و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس كنند و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، كه آن هم درست است. به تعبير ديگر، آنها نمي خواهند بي خويشتني انسان هاي را كه هستند يا مي توانند باشند بپذيرند، بلكه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند. پس چهره آزاديخواه به خود مي گيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاكم را آغاز مي كنند. اما اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است كه به خودي خود تحليل مي رود و در نتيجه نشان مي دهد كه ايدئولوژي حاكم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،ازاديخواه قلابي، مثل آزاديخواه حقيقي نه نمي گويد بلكه نه،ولي.... را رواح مي دهد. يا مي دانم،اما.... را. اين دليل، آزاديخواه واقعي را به شدت آشفته مي كند، زيرا خود او به عنوان صاحب منصب مي خواهد كه آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيولايي كه هست و به نفع كارشناس خالص به كار ببرد. اما به ضرورت مجبور است كه آنها را انكار كند، دقيقا از اين رو كه از هم اكنون او هيولايي است كه آنها نمي توانند متقاعدش كنند. پس او(آزاديخواه واقعي)دلايل اصلاحطلبان را به شدت رد مي كند و با طرذ آنها، خود او پيوسته راديكال تر مي شوند. عملا راديكاليسم و اقدام انقلابي يك مفهوم دارند و دلايل معتدل اطلاخ طلبان است كه آزاديخواه را به ضرورت به اين راه مي كشاند و به او نشان مي دهد دو يا بيشتر وجود ندارد يا بايد حتي با اصول طبقه حاكم جنگيد يا بايد با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت كرد. براي مثال بسياري از آزاديخواهان قلابي ما در مورد مبارزه ما با رژيم در اوايل انقلاب مي گفتند: روش هاي مبارزاتي ما آن طور كه بايد باشد نيست.در استان هاي مرزي ايران تبعيض فراوان است اما من مخالف هر گونه خشونتي هستم، از طرف هر كسي كه باشد. من نه مي خواهم جلاد باشم نه قرباني و به همين علت با مبارزات مردم استان كردستان عليه سپاه پاسداران مخالفم." براي انديشه اي راديكال كه انعطاف ناپذير شده است، روشن است كه اين موضع گيري(شبه كلي گرا) در مرحله بعد ادعا خواهد كرد كه:" دوره ي انقلابيگري گذشته. ما به خشونت انقلابيون بر عليه دولت نيازي نداريم و بايد از طريق حمايت از يك كانديدا و شركت در انتخابات مطالبات خودمان را مطرح كنيم". اين وضع، انديشه راديكال را به اين نتيجه مي رساند كه وقتي سركوب شدگان را از اقدام ضدخشونت منع كرده اند، ديگر فايده ي ندارد كه به سراغ سركوبگران برويم و به ملايمت سرزنش شان كنيم. از اين قبيل: آزادي مطبوعات را بيشتر كنيد يا لااقل تظاهر كنيد به اينكه چنين قصدي داريد، يا: لطفا كمي بيشتر به فكر عدالت باشيد.! آزاديخواه راديكال مي دانند كه اين سرزنش ها تظاهري بيش نيست، زيرا آزاديخواه قلابي ادعا دارد كه نبايد به نيروهاي واقعي ستمديده امكان داد كه اعتراض هايشان را به اتكاي سلاح جدي تر كنند. دولت با دستياري آزاديخواهان قلابي، استعمارزدگان را با نشان دادن سراب اصلاحات، از عصيان و شورش دور مي كنند. راديكاليسم انقلابي هم، با توجه به دلايل و رفتارهاي آزاديخواه قلابي به جلو رانده مي شود: در گفتگو بين آزاديخواه حقيقي و آزاديخواه قلابي، دلايل اصلاح طلبانه و نتايج واقعي آنها(بقاي وضع موجود) بالضروره آزاديخواه حقيقي را به انقلابي شدن سوق مي دهد، زيرا آنها درك كي كنند كه اصلاح طلبي مقوله ي است كه انتياز دوگتنه ي دارد، نخست اينكه در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرد و ديگر اينكه به كارشناسان پراكسيس امكان مي دهد كه در ظاهر امر، از كارفرمايان شان يعني افراد طبقه حاكم فاصله بگيرند.ي
آزاديخواه حقيقي كه راديكال است، خود را نه معلم اخلاق مي داند و نه آرمانگرا: او مي داند كه يگانه صلح ارزنده در مبارزه به بهاي اشك و خون تمام خواهد شد، مي داند كه چنين صلحي با عقب نشيني اطلاعاتي ها و نيروي سركوب دژيم، يعني با شكست جمهوري اسلامي آغاز خواهد شد. به عبارت ديگر، طبيعت متناقض او مجبورش مي كند كه در همه مبارزات روزگار ما درگير شود، زيرا همه آنها"مبارزات طبقاتي، ملي و يا نژادي" نتيجه ويژه سركوب طبقات ستمديده به دست طبقه حاكم است و در هر يك از اين مبارزات، او كه ستمديده اي آگاه به وضع خويشتن است خود را در كنار ستمديدگان ديگر مي بيند.ي
با اين همه بايد تكرار كنم كه وضع او علمي نيست. او كورمال كورمال روشي جدي را در مورد موضوع هاي ناشناخته اعمال مي كند كه به تدريج با گشودن چشم خود از آنها نقاب برمي گيرد. يك اقدام عملي افشاگري را آغاز مي كند كه ضمن آن به جنگ ايدئولوژي ها مي رود. خشونتي را كه آنها در زير خود نهفته دارند و يا توجيه مي كنند علني مي سازد. او فعاليت مي كند تا اينكه روزي كليتي اجتماعي امكان داشته باشد كه در آن همه انسان ها واقعا آزاد و برابر باشند. با اطمينان به اينكه، آن روز، نه زودتر، آزاديخواه از ميان خواهد رفت و انسان ها خواهند توانست دانش پراكسيس را در كمال آزادي كه اقتضا مي كند و بدون هيچگونه مخالفتي فراگيرند. فعلا تحقيق مي كند و پياپي اشتباه مي كند، يگانه راهنماي او در اين مسير، خشونت منطقي و راديكاليسم اوست.ي
پ.ن:دليل نوشتن اين پست مطلبي از حبيب تبريزيان و سخنراني احمد تقوايي و ايشان در پالتاك بود. البته نسبت به افرادي كه كروبي رو كهروبي خطاب مي كنند. نبايد كيبرد فرسايي كرد. اين مطلب نه درباب يك نفر كه خطاب به طيف عظيمي از چپ هاي سابق تنظيم شده بود كه الان اصلاح طلب شدن. منابع هم در دفاع از روشنفكران از ژان پل سارتر و مجموعه آثار لنين بود. عكس از رضا محسنيي

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:35 توسط گدا و فقیر |

محمد پورعبداللهاولین باری که اسم محمد پوعبدالله به گوشم خورد، بعد از دستگیری های ۱۳ آذر دانشجویان بود که عده ای که هنوز آزاد بودند در مکانی که یادم نیست(خونه یکی از دانشجویان بازداشت شده)، برای آزادی رفقاشون جمع شده بودند و اون گزارشگر از اسم محمد پورعبدالله بعنوان یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، استفاده کرد. بعدش هم تو یاهو۳۶۰ لعنتی بود. متاسفانه هیچ وقت هم سعی به ارتباط گیری با این افراد نکردم. هیچ نظر جدید و حرف جالبی هم ازشون نمی شنیدم. فعالیت مخفی در دوران های خاص تاریخی همیشه عناصر ثابتی داشته. یکی از اون عناصر مشروعیت گرفتن از زندان رفتن هست. کاريزماتیک زندان رفته ها بیشتر از نویسنده و روشنفکرها است.. عشق به آوانگاردیسم و خوار و مادر سنت ها رو یکی کردن باعث بوجود آمدن نخبگان شورشی می شه که به مرور زمان دچار سکتاریسم می شن. نتيجش هم همين ميشه.. دانشجويان چپي كه حتي يك پايگاه كارگري نداره.
البته به موضوع ربطی نداره.. بعدا راجع به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مطلبی خواهیم نوشت. نمی دانم پورعبدالله را به چه جرمی گرفتن یا از او می خواهن به چه جرمی اعتراف کند. نمی دانم قرار است پورعبدالله جور چه رفقای را بکشد. ولی بی صبرانه منتظر آزادیش هستم.
پ.ن:تو این مدت بارها و بارها از خواندن مصاحبه های این خانواده های زندانیان سیاسی، سخت تحت تاثیر قرار گرفتم. شاید دليل نوشتن این پست، این مطلب باشد{+}  
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:44 توسط گدا و فقیر |

   

-درست گوش كن، ما براي اين به خيابان ها نريخته ايم كه حساب هاي بانكيمان را مسدود كرده اند. اين ماجرا از خيلي پيش شروع شده... پرونيسم، جنگهاي چريكي، ديكتاتوري، منم... اوضاع انقلابي از همان وقتي شروع كه دولت وضع فوق العاده اعلام كرد و اولين كشته ها را داديم. انقلاب نشد... ولي معلوم نيست چه مي شود. اهان، شروع شد، من بايد برم پيش رفقايم، روزناكه پخش مي كنيم.amigo، اگر دلت خواست حرف بزنيم، ما همين دور و بر هستيم. فعلا خداحافظ...
روي صحفه اول روزنامه اي كه به قيمت نيم پسو از آلفردو بريلر(معلم سي ساله تاريخ و عكاس غيرحرفه اي) خريدم، تيتر زده اند"جشن و سروري كه امروز مردم هزينه اش را مي پردازند". مقصود فساد است و سياستمداران دهه نود، هشتاد و هفتاد و به طور كلي صاحبان قدرت. چيزي نمي گذرد كه متوجه مي شوم، شعار اصلي همه گردهمايي ها و تظاهرات اين است: مرگ بر همه!
فوريه2002. آرژانتين در تب مي سوزد. شش ماه پيش اقتصاددانان خارجي هشدار دادند: كشور در خطر ورشكستگي است. مردم شروع به بيرون آوردن پول شان از بانك ها كردند. ابتدا آهسته، بعد شتابزده. بانك ها پول كم آوردند. روز اول دسامبر 2001 دولت پرداخت ها را به هزار دلار ماهيانه محدود كرد.  از اينجا همه چيز برق آسا جريان يافت: اتحاديه ها خبر از اعتصاب دادند، دولت برنامه كاهش هزينه هاي جاري و بعد وضع فوق العاده اعلام كرد.تظاهرات، چپاول فروشگاها، اولين قربانيان روي زمين. بانكها در آتش مي سوزند، تظاهركنندگان با پليس زد و خورد مي كنند، رئيس جمهور با هليكوپتر از كاخ مي گريزد. رئيس جمهور جديد مي گويد وام هاي خارجي را باز نمي نمي پردازد، به مردم كمك هزينه خواهد پرداخت و يك ميليون محل كار را، لابد با ورد و جادو ايجاد خواهد كرد. ادامه تظاهرات. مردم به درون پارلمان مي ريزند، دست به تخريب مي زنند، اثاثيه را بيرون مي آورند و جلوي ساختمان آتش مي زنند. سر انجام نوبت به ادواردو دوهالده مي رسد. پنجمين رئيس جمهور ظرف دو هفته.
در پارك معروف به صدساله در بوئنوس آيرس، در يكشنبه داغ خانواده ها تفريح مي كنند. توپ بازي. گردش. تنيس و برگزاري گردهمايي هاي سياسي. جنگلي از پارچه نوشته ها كه از هويت گروه ها خبر مي دهند. ساكنان فلان محله، شوراي ساكنان فلان مجتمع، انجمن محلي كار، بهداشت، آموزش. كمي دورتر ميتينگ اتحاد چپ. زير درختان دختران و پسران جوان ماركسيست دست در دست هم . از محل گردهمايي ها صداي فرياد شعارها به گوش مي رسد:
بانك ها ملي بايد گردند.
نه بلند به بازپرداخت وام ها!
مرگ بر صندوق بين الملل پول!
ربرتو كنار ميزي پوشيده از بروشور ايستاده و چيزي را براي كسي توضيح مي دهد: مي خواهيم ثابت كنيم كه پول چيز كثيفي است، و اصلا براي زندگي لزومي ندارد. شبكه مبادله خدمات درست مي كنيم، فعلا در خيابان خودمان. نگاه كن، اين فهرست خدمات و ارائه دهندگان است(فهرست مثل برنامه درسي بنظر مي آيد). اينجا كسي زبان انگليسي درس مي دهد.آن خانم از بچه هاي مجتمع پرستاري مي كند، دكتر هم داريم، نه ماليات مي دهيم نه پول لازم داريم. مي پرسم كارتان مي گردد؟ خوب... تازه داريم شروع مي كنيم.
خانم مرسدس فالكون، هنرمند، اصرار دارد به من بقبولاند كه: آخر كي گفته كه غير بازار چيز ديگري وجود ندارد؟ استعداد هاي خلاق بشري حد و مرز ندارند. مردم مبتكر نظام هاي سلطنتي، جمهوري، فئودالستي، سوداگري، سرمايه داري، سوسياليستي، چند همسري و تك همسري بوده اند، و انواعي از هنر را ابداع كرده اند. نفهميدم چرا پايت را در يك كفش كرده اي و چسبيده اي به اين بازار؟ ما بالاخره چيز بهترب ابداع مي كنيم.
-اما آخر اجازه بده...
- قبول كن سرمايه داري با چهره اي انساني يا انسان گرا وجود ندارد. كاپيتاليسم يعني تمركز سرمايه و قدرت. همانطور كه امپراتوري شوروي فروپاشيد، حالا هم نئوليبراليسم سقوط مي كند.ما آرژانتي ها مي خواهيم چيزي جديد ابداع كنيم، چيزي ضد نئوليبراليسم.
از كودكي در پارك كه مشغول بازي بود پرسيدم:
- بزرگ كه شدي، چه كاره مي شوي؟
- بي كار، مثل پدرم.
استاد جامعه شناس دانشگاه ملي لاپلاتا برايم توضيح مي دهد كه:
- اگر به پارك نمي آمدي، نمي فهميدي اينجا چه خبر است. انبوه انجمن ها، انجمن همسايه ها و انجمن همسايه همسايه ها. انجمن محله، كوچه و مدرسه... همه چيز هم در خيابان، در هواي آزاد. اين تازگي دارد. فضاي عمومي، خيابان ها، پارك ها، حياط مجتمع ها و ... به ما تعلق دارند، به شهروندان. اين نطفه حكومت جديد است. چه نوع حكومتي؟ نپرس، اين را هنوز هيچ كس نمي داند. اين كمون پاريس نيست، هنوز حكومت شورايي نيست، ولي چيزي شبيه آن است. نمي توانم اين را تجزيه و تحليل كنيم، چون ابزار قديمي داريم و اين چيز جديد است. اگر سروكارمان با اعتصاب، كودتا، چريك گري بود مي توانستيم مقايسه كنيم. اما در آرژانتين چنين چيزي بي سابقه است. ماجرا از كوبيدن رو قابلمه در دل شب جلوي ساختمان كنگره و كاخ رسادا شروع شد و حالا، فكرش را بكن، همه جا انجمن تشكيل شده و مي شود. چند نفر دور هم جمع مي شوند كه براي دفع زباله و بهداشت محله فكري بكنند، بعد تعدادشان به بيست، چهل و شصت نفر مي رسد. همه جا همينطور است، در تمام كشور! اين خارق العاده است. چون كسي آن را سازمان نداده، انگار مردم در يك لحظه از خواب بيدار شده اند. هر چند روز يك بار دور هم جمع مي شوند و ديگر صرفا راجع به زباله و آسفالت خيابان حرف نمي زنند، مسائل كشور را به بحث مي گذارند. Amigo، تا يك سال و حتي شش ماه پيش فكرش هم غيرممكن بود.
در اين موقع گروه بعدي تظاهر كنندگان از خيابان مي گذرد. تعدادشان بيش تر از صد نفر نيست، اما حسابي سروصدا مي كنند. عليه محدود كردن پرداخت پس انداز مردم، عليه پرونيست ها، عليه امريكا، عليه محافظه كاران اعتراض مي كنند. مرگ بر همه! پسركي كه لباس دلقك ها را پوشيده روي سينه اش تابلويي آويخته(سياستمداران آرژانتين).. ميان جمعيت، ارابه اي تابوتي را مي برد كه رويش نوشته اند"آرژانتين"

پ.ن: بخشي از مشاهدات و گفتگوهاي آرتور دموسلاوسكي در سفرش به آمريكا لاتين كه در كتاب معروفش" تب تند آمريكاي لاتين" آورده است. اين كتاب سومين اثر اوست كه برنده جايزه ادبي ورشو گشته. كتاب هاي "پيش از اين عيسي بدون تفنگ" و "دنيا، نه براي فروش" را پيش از اين نوشته كه به جنبش هاي ضد جهاني پرداخته و به عنوان كتاب سال 2002 برگزيده شده است.بر تمامي مخاطبين اين وبلاگ واجب است اين كتاب را بخوانند.
پ.ن:سخنرانی میرحسین موسوی در اهواز و اعتراض شدید کارگران لوله سازی اهواز.عکاس رضا محسنی{+}

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:35 توسط گدا و فقیر |

نوشتن در رابطه با انتخابات شاید خیلی زود هنگام به نظر می آید ولی با توجه به شرایط کنونی درون ایران که همه ی کاندیدهای احتمالی ریاست جمهوری خود را آماده و شروع به تخریب و تبلیغ دیگر چهرهای کاندیداتوری کرده اند، شاید به هنگام نباشد که ما فعالین جهت دار کارگری هم شروع به باز کردن این مبحث کنیم به امید اینکه به کلامی واحد برسیم. به شخصه نگرانی چندانی نسبت به اصولگرایان و آبادگران و .... ندارم ولی چهار سال تجربه احمدی نژاد شک و تردید هایی را در دل کارگران نسبت به دولت خاتمی بوجود آورد که خطرناک بنظر می رسد. دقیقا همان توهمی که تجربه بد جمهوری اسلامی باعث شد نسبت به رژیم سابق بوجود بیاید. همان حرف های که بیشتر از عوام الناس می شنویم: رژیم شاه از این آخوندها خیلی بهتر بود. کاشکی دوباره همه چیز مثل سابق بشه و شاه برگرده. امروزه این حرف برای دولت اصلاحات زده می شود که خاتمی بهتر بود.. باید به این بحث دامن زد. کالبد شکافی دقیق کرد، با فرصت سوزی چیزی جز یک توده ی متوهم و روشن فکرانی که دستمال سرخ دلشان را به زریح اصلاحات گره بزنند نخواهیم داشت.(دو دوره شرکت سازمان فداییان اکثریت در انتخابات به نفع دولت خاتمی)
چیزی که مشخص است هر کاندیداتوری، هر چند از قریه احمدی نژاد باشد، با نفی این دولت و تکذیب همصدایی با احمدی نژاد پا به میدان رقابت خواهد گذاشت. به سخنان اخیر رفسنجانی و خاتمی دقت کنید.به جرات می توانم گفت اگر شخصیتی مستقل این چنین حرف های را می زد حداقل چند هفته ی مهمان انفرادی های اوین بود چه برسد به بازتاب آن در رسانه های گروهی.
جنبش های کارگری و اصلاحات:
خاتمی باز هم با شعار (بی معنی اصلاحات در چهار چوب قانون اساسی نظام)شروع به گردو خاک کردن است. با یک نگاه کلی به اقتصاد و اهدافی کلی نظام(انرژی هسته ای) که چنین عواقب اسف باری بر جا گذاشته، می توان متوجه شد که چنین بحرانی با تغییر دولت ها هم از بین رفتی نیست و در واقع شعار خاتمی بیشتر اصلاح برخورد دولت با دولت های خارجی است تا تغییر و اصلاحات اقتصادی. من اگر سفیر یک کشور اروپایی یا کارمند یک شرکت خارجی در عسلویه بودم شاید از این موضوع که خاتمی بیاید خوشحال می شدم. ولی آیا یک کارگر هم باید خوشحال باشد که رئیس جمهور کشورش در تعامل با فلان کشور و بهمان رئیس جمهور چگونه است؟ یا حداقل جز چندمین خواسته های یک کارگر از دولت خود محسوب می شود. تجربه خاتمی نشان داده که اگر او یا هر کدام از وزرای سابق او بیایند باز هم تغییر چندانی در روند سرکوب اسف بار سندیکاهای کارگری و براوردن نياز هاي جنبش و جریان های کارگری ندارند و در واقع کارگران مخاطبان غیر مستقیم دولت قرار می گیرند. افزایش دستمزد ها، تشکل های مستقل کارگری، لغو کار کودکان ....... را از دولت اصلاحات انتظار نباید داشت. سیاست کلی رژیم به نحوی است که هر شخصی یا گروهی هم که بیایند نمی توانند برای این قطار ترمزی تعبیه کنند. رفقا روی یک اسب مرده شرط نباید بست.. به جرات می توان گفت سوسیالیسم ارزش آن را دارد که از فراز سنگر ها بدست آید نه از دست به دامن شدن مستبدان، آزادی را گدایی کردن.
پ.ن: این وبلاگ معلم ادبیاتم هست.. کلاس دوم راهنمایی. بعدا راجع بهش می نویسم{+}
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:8 توسط گدا و فقیر |

محمد علي عمويي

محمدعلی عمویی در سال 1307 در كرمانشاه به ‌دنیا آمد. دوران تحصیلات ابتدایی را در كرمانشاه و دوران متوسطه را در تهران گذراند. در همین سال‌‌ها با فعالیت‌های سیاسی آشنا شد و در سال 1324 به سازمان جوانان حزب ‌‌توده در كرمانشاه پیوست. پس از اخذ دیپلم متوسطه، در سال 1326 برای ادامه تحصیل به دانشكده افسری رفت و در سال 1328 با درجه ستوان دومی فارغ ‌التحصیل گردید. پس از گذراندن سال‌های تحصیل، به عضویت سازمان افسران حزب ‌توده ایران درآمد و در شهریور 1333 همراه دیگر همرزمانش بازداشت شد. در دادگاه بدوی به اعدام محكوم، ولی در مرداد 1334 حكم اعدام وی به حبس ابد تبدیل شد. در پاییز 1357 و با اوج‌ گیری قیام مردمی، پس از گذراندن نزدیك به 25 سال زندان، وی همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد گردید.
با آغاز فعالیت‌ علنی حزب ‌‌توده ایران، مسئولیت شعبه روابط عمومی، عضویت در هیئت سیاسی و عضویت در هیئت دبیران كمیته مركزی حزب، از مسئولیت ‌های او بود. به همراه بازداشت رهبران و اعضای حزب در سال‌های 1361 و 1362، بازداشت شد و در سال 1373 آزاد گردید. عمویی می‌گوید: "همچنان به باورهای خود پایبند است..."
یك تألیف، چند ترجمه و شماری مصاحبه و مقاله حاصل كار فرهنگی ـ اجتماعی ـ سیاسی او در سال‌های اخیر است:خاطرات سیاسی محمدعلی عمویی "درد زمانه" (تألیف)، داستان‌های دن (ترجمه)، سه گفتار از فیدل كاسترو (ترجمه)، فراز و فرود پروسترویكا (ترجمه)، خیانت به سوسیالیسم؛ پس پرده فروپاشی اتحاد شوروی (ترجمه) و ترجمه مقاله‌های متعدد از برشت، سارتر، یونسكو، بكت و آنتونین آرتو

عمويي:پرسش درباره زنده ياد طبري است و من بسيار خوشحالم از رفيقي رفيقي ياد مي شود كه از نظر من زندگي سرشار از آموزش، سرشار از فرهيختگي و استواري در راه مبارزه و اعتقاد عميق به ماركسيسيم و لنينيسم داشت. با كمال تاسف طبري بسيار مظلومانه رفت، خناسان روزگار مجال ندادند و امكان ندادند طبري كوچكترين كمترين ارتباطي با رفقاي خودش داشته باشد و بتواند آن چهري كه آنها از او ساختن و به جامعه ناهشيار ايراني معرفي كردند، بتواند خودش را مجددا معرفي كند.
اتفاقا اين موضوع از اين جهت توجه مرا جلب كرد كه رفيق ما كيانوري اين مجال را پيدا كرد، چند صباحي كه خارج از زندان و در منزل شخصيش بود، ياداشت هاي كرد و اين ياداشت ها دست به دست گشت و امروزه از سايت هاي پخش مي شود و مردم مي فهمن آنچه كه در شوهاي تلويزوني از چهره ي كيانوري معرفي كردند جز اين است. او(كيانوري) همچنان كه از زندان بيرون آمده با اين سن و سال مي گويد من معتقد به ماركسيسم و لنينيسم هستم، ولي چنين مجالي را به طبري ندادند.
نه فقط در آستانه ي درگذشتش بلكه در تمام دوران زندانش، ما رفقاي رهبري يك بار هم امكان ملاقات با طبري را نداشتيم.
من به اين مناسبت سخنم را از اين جا آغاز كردم و اشاره به تلاش رژيم براي از آن خود كردن طبري و معرفي آن به جامعه با آن چهري كه آنان از او ساخته بودن بكنند.
جوانان امروز ما و جواناني كه امروز گرايش به ماركسيسم، لنينيسم پيدا مي كنند، طبري را نمي شناسند و فكر مي كنند طبري كج راهي است كه جمهوري اسلامي سعي در معرفي آن بصورت يك انسان اسلام گرا دارد. حال آن كه طبري شناخته تر از آني است كه اينها بتواند چهرش را تخريب كنند.
عمويي با اشاره به نقش و موقعيت طبري نزد ديگر احزاب كمونيسم منطقه مي گويد:
من مسافرت هاي گوناگوني در مجال كوتاه بين دو زندانم داشتم و با نمايندگان احزاب كمونيست متفاوتي از نزديك ديدار داشتم. سر آغاز سخن همه اين افراد كه كمترين موقعيت تشكيلاتيشان عضو كميته مركزي حزب مربوطه بود، حزب كمونيست يونان، لبنان، سوريه، يمن جنوبي، عراق و رفقاي افغانستان و ... طبري بود. و از طبري بعنوان يك معلم ياد مي كردند."
پ.ن: با توجه به بيماري آقاي عمويي و ممنوعيت پزشك از ياداوري خاطرات دوران زندان و شكنجه و اين اصل كه نمي خواستم مصاحبه حالت بازجويي را پيدا كند. در آغاز موضوعات مربوطه كه تشكيل شده از احسان طبري و 53 نفر، طبري و تاسيس حزب توده، طبري در دوران مهاجرت، طبري و انقلاب و بازگشت به ايران و در نهايتا طبري در زندان جمهوري اسلامي. به علت طولاني بودن اين مصاحبه توانستم بخش كوچكي را بنويسم.بخش هاي از فيلم اين مصاحبه را در آينده در اين وبلاگ مي گذارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:49 توسط گدا و فقیر |

پالتاک یک مسنجر بسیار قوی و با امنیت بالا هست که بیشتر درآمدش رو از طریق تبلیغات و دادن امکانات به کاربرانش بدست می آورد. سرور این برنامه در نیویورک است. کاربرانش به حدی به این مسنجر اعتیاد پیدا می کنند که تمام زندگیشون می شه پالتاک. بعضی ها تو این پالتاک خودکشی هم کردن. ولی چیزی که به این پست مربوط می شه بخش ایرانی پالتاک هست. اکثر چت روم ها به موضوعاتی مثل موزیک و دوست یابی می پردازن. ولی از احزاب مختلف سیاسی هم اونجا شعبه دارن. سازمان فداییان اکثریت و جمهوری خواهان و مشورطه خواهان .... پاتوق سیاسیون مخالف رژیم هست. در رابطه با هستی شناسی و یا آسیب شناسی پالتاک خیلی مطلب می شه نوشت.. لازم بذکر هست که ا عتراف کنم من هم یکی از این کاربرانی هستم که در زمان های مختلف بیکار شدنم اعتیاد شدیدی بهش پیدا  کرده بودم. ولی به لطف جلسات دوازده قدم ترک کردم..
                   اين مرده جلو وبكم واسه نشون دادن ناراحتيش از قطع رابطه با دوست دخترش تو روم خود كشي كرد. اون هم وب كم دوست دخترش بوده.
پ.ن: ادامه ی این مطلب برداشته شد... 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط گدا و فقیر |

انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپزیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم.پل ریکور

از نظر آماری اسطوره در جناح راست قرار دارد. در راست اسطوره گوهری است، خوب خورانده شده، درخشان، گسترده و حراف است. مدام اختراع می شود و همه چیز را در بر می گیرد: تمام جنبه های قانون، اخلاقیات، زیبایی شناسی ها و سیاست خارجی، هنر خانه داری، ادبیات و آئین های نمایشی. گستردگی آن به همان میزان نام زدایی* بورژوازی می خواهد موجودیت خود را حفظ کند ولی آن را هویدا نسازد:بنابراین خود جنبه منفی بورژوا نشان دادن که مانند همه جنبه های منفی پایان ناپذیر است، مدام اسطوره را بر می انگیزد. انسان ستمدیده چیزی نیست. او در وجود خود فقط یک گفتار دارد که همانا گفتار رهایی اش است. ستمکار همه چیز است. گفتار غنی، دارای فرم های گوناگون، نرم و حداکثر ممکن از نظمی شایسته برخوردار است. او حق انحصار فرازبان را در اختیار دارد. ستمدیده جهان را نگهداری می کند. گفتارش پر، لازم، اشاره ای و تاتروار است: این همان اسطوره است؛ زبان ستمدیده با درگون کردن رویاروی است، زبان ستمکار با ابدی کردن سر و کار دارد
بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است.سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند.سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب بورژوازی در اتاق بازرگانی وجود ندارند. بورژوازی به عنوان یک واقعیت ایدئولوژیک کاملا محو می شود: بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگر خود و گذار از انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است. بورژوازی امور را سازمان می دهد ولی با ارزش ها در نمی آمیزد. بورژوازی بنیان خود را زیر عملیات نام زدایی تمام عیاری پنهان می کند. بورژوازی این گونه تعریف می شود: طبقه ای اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های بورژوا، خرده بورژوا، سرمایه داری، پرولتاریا زخم های مولد یک خونریزی  مداوم هستند
این پدیده نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزی سیاسی نام بورژوازی از راه ایده ملیت و مذهب صورت می گیرد. استفاده طولانی نتوانسته است واژه ملیت و مذهب را عمیقا غیرسیاسی. زیر بنایی سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک. هر موردی در دم آن را آشکار می کند. در مجلس همه احزاب ملی(مذهبی) هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجوری اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است
بی شک خیزش های در برابر ایدئولوژی بورژوازی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو (آوانگارد) می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی برمی خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوازی و سیاست بورژوازی الهام می گیرند. چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند
پ.ن: در همین زمینه.اسطوره نزد چپ

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:32 توسط گدا و فقیر |

                          
هنگام به كار واژه اسطوره عموما به ياد فرهنگ هاي ابتدايي، باستاني و شكلهاي انديشه پيش منطقي مي افتيم و البته در اين فرهنگ هاي ايستا و بسته، اسطوره ها بهتر به چشم مي خورند. جوامع مدرن ظاهرا به نظر آزادتر و استوارتر بر پايه خرد مي يآند. اما چنين نيست. نه نتها اسطوره هاي كهنسال در اين جوامع رسوب كرده اند، بلكه اسطوره هاي معلقي با دوام هاي گوناگون و حتي نيمه عمرهاي بسيار ناچيز دائما ساخته و پرداخته مي شوند. ذهنيت جوامع امروزي به گونه اي حيرت انگيز توانايي ساختن اسطوره از رويدادهاي روزمره، سياسي، اجتماعي، هنري، ورزشي و غيره دارد.گويي چرخ هاي كارخانه اسطوره سازي لحظه اي از چرخش باز نمي ايستد و شگفت آن كه ماهيت اسطوره اي فرآورده اين روند توليد پنهان مي ماند. از رويدادهاي سياسي كه ابهاد اسطوره اي مي يابند، تا زندگي خصوصي هنرپيشه ها و يا فوتباليست ها در ميدان هاي ورزشي.....

در اين پست و چند پست آينده به اين موضوع به ويژه تفاوت هاي اسطوره سازي سياسي در نزد چپ و راست مي پردازيم.

هر چند كه اسطوره گفتاري سياست زدوده است ولي لااقل گفتاري وجود دارد كه در برابر اسطوره مي ايستد.يعني گفتاري كه سياسي باقي مي ماند. اگر من يك هيزم شكن باشم و درختي را كه مي برم نامگذاري كرده باشم. فرم جمله ام هرچه باشد. من درخت را بيان مي كنم. درباره درخت سخن نمي گويم. اين بدان معناست كه زبان من عمل كننده است و به گونه اي متعدي با موضوع خود پيوند دارد:ميان درخت و من هيچ چيز ديگري جز كار من وجود ندارد، يعني يك كنش: زبان سياسي همين جاست. فقط هنگامي طبيعت خود را نشانم مي دهد كه بخواهم آن را دگرگون كنم. اين زباني است كه به وسيله آن روي ابژه كار مي كنم. ولي اگر من هيزم شكن نباشم، ديگر نمي توانم درخت را بيان كنم. ديگر فقط مي توانم از آن و درباره آن سخن بگويم. به هيچ رو اين زبان من نيست كه ابزار يك درخت اجرا شده است. اين درخت سروده شده است كه به ابزار زبان تبديل مي شود. من با درخت فقط يك رابطه لازم دارم، درخت به هيچ رو مانند كنش انساني معناي واقيت نيست. درخت تصويري در تركيب است: من در برابر زبان واقعي هيزم شكن زباني ثانوي مي آفرينم كه فرازباني است كه در آن مي خواهيم نه چيزها، بلكه نام هاي آنها را اجرا مي كنم و براي زبان ثانويه تماما اسطوره اي نيست ولي درست همان جايي است كه اسطوره در آن جاي مي گيرد، زيرا اسطوره فقط مي تواند روي ابژه هايي كه تا كنون ميانجي گري زبان اوليه را پذيرفته اند، كار كند..
پس زباني وجود دارد كه اسطوره اي نيست و اين زبان انسان مولد است. هر جا كه انسان براي دگرگون كردن واقيعت و نه براي تبديل آن به چيز ها در مي آورد، فرا زبان به يك زبان موضوع بازگشته و اسطوره ناممكن است. از اين رو است كه زبان صد در صد انقلابي نمي تواند يك زبان اسطوره اي باشد. انقلاب كنشي پالاينده است كه موظف به آشكار كردن وظيفه سياسي جهاني است. انقلاب جهان مي سازد و زبان آن، تمامي زبانش، به گونه اي كاركردن در اين ساختن مستحيل شده است. انقلاب از اين رو كه گفتاري پر را به وجود مي آورد، يعني چه در ابتدا و چه در انتها سياسي و نه مانند اسطوره گفتاري در ابتدا سياسي و در انتها طبيعي، اسطوره را پس مي زند. همان گونه كه نام زدايي بورژوازي در عين حال ويژگي ايدئولوژي بورژوازي و نيز اسطوره است، به همان تربيت نيز نامگذاري انقلابي، هم انقلاب و هم نفي اسطوره را در بر دارد. بوژاوزي چهره خود را عنوان بوژوازي مي پوشاند و درست همين جا اسطوره را پديد مي آورد. انقلاب خود را انقلاب اعلام مي كند و به همين سبب اسطوره را نفي مي كند.

از من پرسيده اند كه آيا (نزد چپ) نيز اسطوره وجود دارد؟
البته، درست آنجا كه چپ با انقلاب يكي نباشد. اسطوره چپ دقيقا در لحظه اي سر بر مي آورد كه انقلاب به چپ تبديل مي شود. يعني مي پذيرد كه چهره خود را بپوشاند، نام خود را پنهان كند و فرازباني ناآگاه پديد بياورد و خود در عين طبيعت جا بزند. مثلا روزي رسيد كه خود سوسياليسم، اسطوره استالين را پديد آورد. استالين مانند موضوع سخن سال ها به گونه اي ناب ويژگي هاي ساختاري گفتار اسطوره اي نمايش داد.يك معنا كه همان استالين واقعي و استالين تاريخي بود. يك دال كه پرستش تشريفاتي استالين و نتيجه محتوم صفات طبيعي گرداگرد نامش بود. يك مدلول كه قصد ارتودوكسي،نظم و وحدت(کنایه نویسنده به فرمول مشهور تزاریسم است:ارتودوکسی،حکومت مطلقه،ناسیونالیسم) بود و احزاب كمونيست در وضعيتي معين آن را متخص به خود كرده بودند و سر انجام دلالتي كه همانا يك استالين تقديس شده بود كه در آن تعاريف تاريخي به عرصه طبيعت انتقال مي يابند و شت نام نابغه تصعيد مي شوند. يعني چيزي غير عقلاني و تفسير ناپذير: در اينجا سياست زدايي آشكار است و كاملا اسطوره را برملا مي كند.
بله اسطوره نزد چپ وجود دارد ولي اصلا همان كيفيت هاي اسطوره بورژوازي را ندارد. اسطوره چپ غير گوهري است. ابتدا ابژه هايي كه در اختيار مي گيرد، نادر هستند و چيزي نيستند جز چندتايي مفهوم سياسي مگر آن كه خودش از مجموعه زرادخانه اسطوره هاي بورژوازي ياري بگيرد. هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انساني كه گسترده ترين سطح ايدئولوژي بي معنا است. دست نمي يابد. زندگي روزمره براي او دست نيافتني است: در جامعه بورژوازي، اسطوره چپي درباره ازدواج، آشپزي، خانه، تاتر، حقوق، اخلاقيات و غيره وجود ندارد. و در ثاني اين يك اسطوره غربي است. كاربردش، آن گونه كه در مورد اسطوره بورژوازي صادق است. برخاسته از يك استراتژي نيست بلكه فقط از يك تاكتيك و در حالت بدتر از كج روي ناشي شده است. به اين دليل ساخته مي شود كه اسطوره اي براي سهولت است نه اسطوره اي در خدمت يك ضرورت.
اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند.اسطوره چپ كه به گونه اي فرمايشي و براي محدوده زماني مشخصي توليد مي شود، ناشيانه پديد مي آيد. یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود ندارد و فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود
."
پ.ن:ازکتاب: اسطوره، امروز نوشته رولان بارت.( درواقع ترجمه فارسی، گزیده ای است از کتاب Mythologies) ترجمه شیرین دخت دقیقیان
پ.ن:کمپین حمایت از آزادی عابد توانچه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:56 توسط گدا و فقیر |

كمونيست بر چند پايه بنا گذاشته شده است. از مهمترين انها ميتوان به فلسفه يا جامعه شناسي يا سياست و اقتصاد اشاره كرد. كارل ماركس و انگلس فلسفه خود را به عنوان ماترياليسم ديالكتيك توصيف كردند. ماركس مفهوم هگلي ديالكتيك را به عاريه گرفت و از ان به عنوان وسيله اي براي تحليل تاريخ و شناخت موتور هاي (نيروي محرك) اجتماعي كه موجب تحول تاريخي مي شوند استفاده كرد.

ولي معناي كلمه ماترياليسم در فلسفه ماركسيسم چيست؟

ديالكتيك هگل، حتي "عالم مثالي"مقدس او، تابعي از يك امر انتزاعي است. از نظر هگل، دنياي واقعي فقط باز تابي از اين عالم مثالي است. اما ماركس در اين باره مي نويسد:"در نزد من، بر عكس، عالم مثالي چيزي جز ماده نيست كه به ذهن انسان راه يافته و در ان جا جاي گرفته است." به عبارت ديگر ، به جاي اين كه دنياي واقعي بازتاب هايي از نوعي عالم مثالي باشد،خود اين عوالم مثالي و انديشه ها بازتاب هايي از دنياي واقعي در ذهن انسان هستند. افكار وعوالم مثالي چيزي جز پاسخ هاي فكري بشر به وضعيت مادي انسان دردنياي حقيقي نمي باشند. بديهي است كه اين ديدگاه ماركس تمامي عوالم مثالي را از انواع افلاطوني، هگلي يا مسيحي گرفته تا برزخ تفكر انساني، نفي مي كند. همه اديان را محصول تخيل بشر ميداند و نه زاييده يك راز گشايي يا دخالت يك امر مقدس. مفاهيمي نظير عالم مثالي،خدا،بهشت،دوزخ،روح ، همگي انها هنگامي در ذهن انسان زايش مي يابند كه او براي رويارويي با دنياي حقيقي ، يعني دنياي مادي ، تلاش مي كند. اين حقيقت كه يك چنين مفاهيمي از طريق تاثير گذاري در ميان انسان ها مي توانند به نوبه خود موجب تحولاتي در دنياي مادي بشوند، از جنبه اسطوره اي بودن انها نمي كاهد.

برخي از انها به ويژه در ميان ماركسيست هاي متاخر، چنين فرض مي كنند كه اين ماترياليسم ماركسي مترادف با جبر اقتصادي است. يعني اينكه چون وضعيت بشر در دنياي حقيقي اساسا مانند وضعيت حيواني است كه براي بقاي خود مي كوشد، لذا كليه تفكرات و فعاليت هاي بشري داراي انگيزش اقتصادي است. انسان كه اسير بي يار و مدد نياز هاي اقتصادي و از مندي خويش است، مي تواند كه از اراده ، افكارش را پنهان كند. ولي با اين حال، باز هم تابع جبر اقتصادي است. اما بايد گفت كه مفخوم جبر اقتصادي به قدري وسيع است كه ساده كردن بيش از حد اين تفكر ماركسيستي صرفا يك كردار نادرست است. نه ماركس، نه انگلس، هيچ يك هرگز فرض نكردند كه تمامي افكار يا فعاليت هاي انسان را مي توان در راستاي جبر اقتصادي توجيه كرد. آنان، هرگز يك ديدگاه جبري درباره سرنوشت بشر نداشتند. مفهوم انسان عصر نوزايي"رنسانس" را كمال مطلوب خود قرار دادند، انساني كه به تمامي جنبه هاي زندگي علاقه مند بوده و آزادنه در فعاليت هاي متعدد و ممكن شركت مي كند. اگر كسي مي توانست حدس بزند كه انسان كمال مطلوب در نزد ماركس و انگلس كه كسي است، اين شخص احتمالا لئوناردو داوينچي بود. با وجود اين، خود ماركس و انگلس را بايد تا حدي مسئول اسن برداشت هاي نادرست از تئوري هايشان دانست، چرا كه اين نوع برداشت ها را خودشان عرضه كردند. پس از مرگ ماركس، انگلس مي نويسد: من و ماركس تا حدي مسئول اين وضعيت هستيم كه گاهي پيروان ما اهميت بيشتري را براي عامل اقتصادي در مقايسه با اهميت واقعي آن قائل شده اند. ما ناگزير بوديم كه در برابر مخالفان خود، بر اين اصل عمده ي اقتصادي تاكيد كنيم تا بتوانيم بر آنها چيره شويم. ولي موقيعت مكاني و زماني همواره به ما اجازه نداد تا به نقش بر حق ساير عماصر در تعامل هاي متقابل فرايند تاريخي(عوامل اقتصادي و غير اقتصادي) بپرازيم..
اگر
توصيف مادي ماركسيسم از نقش انسان در جامعه و تاريخ معدل با جبر اقتصادي نيست، پس چه معناي دارد؟
ماركسيسم مي گويد كه ساختار جوامع بشري در مراحل متعدد تاريخي اش، در اثر تشكل و سازمان وسايل توليد پديدمي آيند و انسان ها در ايجاد آن نقشي ندارند. اين سازمان وسايل توليد يعني شيوه توليد و تغذيه، روش هاي كار يا استفاده از انواع ماشين در جامعه را مي توان به مثابه شالوده ساختار اجتماعي دانست. ساير فعاليت هاي بشري نظير هنر، علم،دانش،حكومت، تعليم و تربيت، قانون،حرفه هاي مختلف، خود جامعه، به نوبه خود در آن سازمان اقتصادي تاثير مي گذارند(تعامل تاريخي).. جامعه از ديدگاه ماركس و انگلس را مي توان بصورت يكي از درختان منطقه گرمسري تشبيه كرد. كه شاخه هاي آن ريشه هاي واقعي هستند، ريشه اصلي و تنه درخت همانا سازمان وسايل توليد است. از تنه درخت شاخه ها به سمت آسمان مي يروند كه كنايه از فعايت هاي گوناگون انسان است. ولي بالاخره به زمين بر ميگردند تا خودشان نيز ريشه هاي عالي بشوند كه بر قوت درخت افزوده و حتي شكل آنرا تغيير دهند.(تاثير متقابل روبانا در زير بناي مادي جامعه)
از اين رو ست كه محصولات توليد شده به وسيله بشر، هنر انسان، علم و دانش انسان هيچ يك لزوما به وسليه جبر اقتصادي تعيين نمي شود بلكه صرفا در درون يك جامعه ي داراي جبر اقتصادي ريشه مي گيرند. بارزترين مثالهاي آن: يك هنرمند، يك سوسياليست"اصيل" و يك فيلسوف است. اين انسان ها و تفكرات آنها تحت تاثير انگيزه هاي اقتصادي نيستند بلكه از همه حرف ها گذشته ، آنها قادر نيستند از كليت اجتماعي كه در آم بدنيا آمده اند بگريزند. اين كليت اجتماعي در كار آنان تاثير مي گذارد و كار آنان بر كليت اجتماعي مؤثر است، به طوري كه حتي آن كساني كه مي توان گفت به راستي تحت تاثير عوامل اقتصادي هستند(يك مثال ديگر:آزمندترين بازرگانان) باز هم عقايد اين افكار درباره جامعه و جايگاه خويش در آن، در اثر فعاليت و تفكر"آزاد ترين" انديشمندان، تعديل مي شود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:19 توسط گدا و فقیر |

 
از آنجا که ما همگی به نوعی درگیر زبانیم و به آن می پردازیم، ذکر چند نکته در این مورد ضروری می نماید که در اینجا مطرح خواهم ساخت. علاقه دانشمندان تمام رشته ها توجه خاص به زبان است، منتها هر یک تنها در رشته خود و جدا از دیگران. من بر این اعتقادم که برخی از آشفتگیهای موجود در مطالعات حاضر، ناشی از بی توجهی کلی نسبت به زبان به مثابه ابراز تفکر است.
زبان، موضوعی به مراتب جالبتر و مهمتر از آن است که تنها در اختیار عالم کهنه نگر فقه اللغه یا تقلیل گرای معاصر باقی بماند. زیرا در این میان وحدتی وجود دارد که از دو فرض نشئت می گیرد. یکی از این دو، فرض را بر این می گذارد که رابطه میان روان آدمی و گفتار به مراتب ظریفتر و پیچده تر از حدی است که بتوان دریافت. و فرض دوم بر این پایه است که زبان اگرچه یکی از راههای ایجاد ارتباط ما با دیگران است، ولی نه تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و احساس نیز هست. به گونه ای که تحلیل صرفا عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح شیمیایی گل سرخ برای توصیف این گل به دست نخواهد داد.
 از میان ما، آنانی که شیفته کلمات اند و عبارتی زیبا به وجدشان می آورد، می دانند که کلمات تنها ابراز آدمی برای بیان آلام درون، ادای احترام، طرح یافته ها و ابراز توافق با رخدادهایی است که از درون یا برون بر ما می گذرد. ما نیز، همچون تمامی عاشقان، هر قدر بتوانیم بر آنچه دوست داریم می افزاییم. عاشقانی بیهوده نیستم و عاشقمان برای زندگی است. بگذارید داستانی کوتاه در این باره نقل کنم:
رسولی محنت کشیده از عشق به معنویت، در میانه بیابانی لم یزرع فرشته ای در برابر خود دید که بانگ می زد،( ای پیامبر برخیز، از بر و بحر بگذر و دل مردمان را به کلام مزین ساز)(از پوشکین، شاعر روسی). هراکلیتوس مظهر خرد در یونان باستان نیز می گوید(نه به من بل به کلام گوش فرا دهید).
اندیشه خود باید با فهم نقادانه رابطه بیان زبانی با شم عمیقتر و پایدارتر انسان، همراه شده باشد. نیروی انگیزنده زبان است که می گیرد، می لرزاند، دگرگون می سازد و از این رهگذر انسان را انسان می کند. و زبان چه به گفته در آید و چه خاموشی بماند، تنها خصیصه براستی انسانی است. بدین لحاظ، زبان به مثابه نیروی کلیتها در ما به ودیعه گذاشته شده است. تا از محیط اطراف خود باشیم. به این ترتیب، ما با الحاق نیروی پرشتاب و بی قرار موجودیت فردیمان به نیروی از پی آینده و حجیمتر زبان، به حالتی از سیلان جهانی پا نی نهیم. و برای چنین امری تنها یک منشا و منبع وجود دارد که همانا ماهیت ذهن است.
اگر واژه ها از منشئی جز ذهن سرچشمه می گرفتند و خاستگاهی چون مرز و بوم و سرزمین مادری می داشتند، در همان پهنه زاده می شدند و می مردند و به این ترتیب ما فریب خورده و گرفتار توهمی باطل می شدیم.. وجود این نعمت سحرآمیز بر حرص و آز زمان غالب آمده است، نعمتی که به ما امکان می دهد با دیگران ارتباط برقرار سازیم، از اسرار پنهان وجود خود پرده برداریم. به هنگام استمداد به خصایص روانی ذهن و دل خود متوسل شویم. آلام درونی مان را ابراز یگانه یعنی زبان در سنت مکتوب یا ملفوظش بهره گیریم. و این همانا مسله ماست که ذهن و دلمان را به خود مشغول ساخته است. و این زبان است که پرشکوه و زنده از دهان آدمی فوران می کند و پرحرارت به بیرون می جهد. و این زبان است که به دور از هر کارآیی عملی و بلاواسطه، به ما می آموزد که واژه ها نمایی اندیشه اند و نیروی زندگی یا مرگ در همین زبان نهفته است..
کلان همانا قدرت است.قدرت است زیرا به نیروهای نهانی و پر رمز و راز حیات می بخشد. نقش و کار کلام برانگیختن نیروهایی است که تاکنون پنهان یا سترون بوده اند. و تنها در انتظار فرمان کلام بوده اند تا بر آنها پرتو افکند، آشکارشان سازد و امکان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. این همان نیروی است که انسان از همان بدو پیدایش تمدن به کلام نسبت داده است. زبانی نوعی روند خردگرایی مفهوم مدار، منطقی یا استدلالی است. زبان نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد، بلکه امکان تجسم را نیز میسر می سازد. و درک شمی زبان نخستین نقش و عمل همان نیروی واحد و یگانه ای است که خرد نامیده می شود. زیرا از این پس است که می توانیم از پذیرش منفعل داده های حسی، به نگرشی تازه، سازنده و خودجوش از کل عالم گذر کنیم.. بدین سان، زبان نه تنها برای بنای عالم فکر، بلکه برای ساخت جهان بینش و درک نیز به پدیده ای ناگزیر مبدل می شود که این هر دو جهان در کنار هم هسته نهایی پیوندی مفهوم-معنوی و اخلاقی- را میان تمامی ما پدید می آورند. زبان نیرو و کنشی است. نه تنها برای ایجاد ارتباط و حدیث نفس، بلکه برای درک وضعیت و جهتیایی در جهان هستی. زبان روحی است جسمیت یافته. سکوت و گنگی کشنده و انزوای جانکاهی که تجربه می کنیم. سر انجام در زبان در هم می شکند و این آفرینش افقهای هر چه گسترده تر ارتباط میان انسانها که اکنون تمامی بشریت را در برگفته، ما را به ضرورتی درونی و اجتناب ناپذیر فرامی خواند تا بینش ارتباط را به مفهوم پیوند میان انسانها، پرورش دهیم و محترم بداریم. نیازی به جستوجوی کلام نیست. کلام و سخن درون ما نهفته است.
در خاتمه سخن ویلهام فن هومبلت، فیلسوف بزرگ زبان را به یاد می آوریم که چنین گفته است:( ما انسانیم، نه بدان خاطر که زبان داریم، بل از آن رو که خود زبانیم. )

پ.ن
: این گفتار روت ناندا آنسن در سال ۱۹۹۳ در بنیاد راسل سیج و اریک وانر، مدیر بنیاد، ریاست این جلسه را بر عهده داشت.. از جمله دیگر افرادی که در این جلسه حضور داشتن می توان به نوام چامسکی، اکیل بیلگرامی ، جورج میلر ، جیمز شوارتش.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:47 توسط گدا و فقیر |

                   
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:30 توسط گدا و فقیر

روزی که سر دموکراسی را تراشیدندرخدادهاي عرصه سياست چندين چهره دارد و همواره به جهت فروكش كردن اعتراضات و مخالفت‌هاي احتمالي، چهره‌اي كاملاً متفاوت از اين چهره‌ها به مردم عرضه مي‌شود. مك كارتيسم یا انقلاب فرهنگی ایران نمونه ی از اين رخدادها است كه در دنياي جديد نشانه‌هايي از احياي مجدد آن در برخي مناطق ديده مي‌شود. به نظر مي‌رسد، رجوع به تجربه مك‌كارتيسم، براي فهم رويه‌هاي مشابه كارگشا باشد.
پس از جنگ جهاني دوم، طي دهة 1950، عصر پيشرفت‌هاي عظيم تكنولوژيك در عهد فضا و انرژي هسته‌اي، پيشرفت اقتصادي شعار آمريكا بود و هر چيزي كه آن را تهديد مي‌كرد، دشمن به شمار مي‌آمد. فاتحان جنگ جهاني دوم تصور مي‌كردند كه آمريكا را حفظ نموده‌اند و لذا مستحق امتيازات خاص و نيز مالك جامعه آمريكا هستند. از اين رو منابع قدرت خود را بايد تثبيت مي‌نمودند. بنابراين در نزد مردم آمريكا كمونيسم را دشمن و تهديد جلوه دادند. از آغاز معرفي كمونيسم به عنوان يك تهديد براي آمريكايي‌ها، اتحاد جماهير شوروي و آمريكا وارد جنگ سرد شدند.
جريان اصلي مك كارتيسم از يك مجله ادبي كه توسط كنگره آزادي فرهنگي چاپ مي‌شد، هدايت گشت. سازمان سيا پشت اين كنگره قرار داشت و پول‌هاي بنياد فورد را به آنجا تزريق مي‌كرد و نشريه ضدكمونيستي «انكانتر» از آنجا تغذيه مي‌شد. ذهن آمريكايي‌ها به گونه‌اي تحت تأثير قرار داده شده بود، كه هر لحظه و هر كجا انتظار بدترين حوادث را داشتند. در اين برهه سناتور جوزف مك‌كارتي، جمهوري‌خواه اهل ويسكانسين ادعا كرد كه به مقابله با كمونيست‌هاي آمريكا خواهد پرداخت. دوره زماني 1949 تا 1960 در آمريكا عصر مك‌كارتيسم ناميده مي‌شود. در اين دوره گروه‌هاي ليبرال آمريكا كمونيسم را به عنوان يك توطئه و نه يك جريان فكري معرفي نمودند و حقوق اجتماعي مظنونين به كمونيست بودن را از آنها سلب كردند. افراد مظنون مورد بازجويي قرار مي‌گرفتند و هر كس كه اصول ليبرال مك‌كارتي را مورد تأييد و تصديق قرار نمي‌داد مورد تعقيب و آزار قرار مي‌گرفت و از شغل خود نيز اخراج مي‌شد.
در اين برهه نشريه انكانتر و كنگره آزادي فرهنگي ملاحظات روشنفكري ليبرال‌هاي جنگ سرد را به ويژه علايق سياست خارجي آمريكا را با سياست‌هاي ضدكمونيستي به هم پيوند مي‌دادند. ليبرال‌هاي جنگ سرد به مخالفان انقلاب اجتماعي و اقتصادي و تساوي بيشتر (در صورتي‌كه تهديدي بر آزادي فردي باشد) تبديل شدند. طي جريان به اصطلاح مبارزه با كمونيسم و توتاليتاريانيسم برخي از اصول بنيادين ليبراليسم، نظير آزادي‌بيان و عقيده، مدارا و تكثر خدشه‌دار گردد. علاوه بر اين، در حاليكه اصول ليبراليسم مخالف تحميل برنامه‌هاي تكاملي از طرف دولت بر افراد بود، در عصر مك‌كارتيسم اين اصل نيز زير پا گذارده شد و يگانه راه رستگاري آمريكايي‌ها را فاتحان جنگ تعيين كردند. جريان مك‌كارتيسم كه به اصطلاح پايان ايدئولوژي ناميده مي‌شد، به حدي افراطي بود كه برخي از اتحاديه‌هاي كارگري و احزاب چپ را نيز آماج حملات خود قرار داد. بيش از ده هزار نفر مشاغل خود را از دست دادند.
در اين دوره كمونيست‌ها، به عنوان معلم يا مدرس در مدارس يا دانشگاه‌ها استخدام نمي‌شدند. درواقع نكته اصلي اين است كه ليبرال‌هاي آمريكا به دنبال اين بودند تامنافع اقتصادي خود را در عرصه سياسي آمريكا حفظ نموده و بسط دهند و حذف به اصطلاح كمونيست‌ها به آنان كمك مي‌كرد تا جنگ با ويتنام را توجيه نمايند. درواقع آنها به مخالفان روش‌هاي خود و كساني كه مسئله عدالت را مورد توجه داشتند، برچسب كمونيست بودن مي‌زدند تا جريان رقيب را از صحنه حذف كند.
نمومه دیگر از مکارتیسم بومی:
اهداف و وظایف شورای عالی انقلاب فرهنگی
۱.گسترش و نفوذ فرهنگ اسلامی در شئون جامعه و تقويت انقلاب فرهنگی و اعتلای فرهنگ عمومی
۲.تزكيه محيط‌های علمی و فرهنگی از افكار مادی و نفی مظاهر و آثار غربزدگی از فضای فرهنگی جامعه
۳.تحول دانشگاه‌ها، مدارس و مراكز فرهنگی و هنری براساس فرهنگ صحيح اسلامی، گسترش و تقويت هر چه بيشتر آنها برای تربيت متخصصان متعهد، اسلام‌شناسان متخصص، مغزهای متفكر و وطن‌خواه، نيروهای فعال و ماهر، استادان، مربيان و معلمان معتقد به اسلام و استقلال كشور
۴.تعميم سواد، تقويت و بسط روح تفكر و علم‌آموزی و تحقيق و استفاده از دستاوردها و تجارب مفيد دانش بشری برای نيل به استقلال علمی و فرهنگی
۵.حفظ و احيا و معرفی آثار و مآثر اسلامی و ملی
۶.نشر افكار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی، ايجاد و تحكيم روابط فرهنگی با كشورهای ديگر به ويژه با ملل اسلامی

پ.ن:منبع ویکی پدیا 
پ.ن:عکس بالا مربوط به کودتای ۲۸ مرداد است.. عکس گویای همه چیز هست!!.. تراشیدن سر دگراندیش(معلوم نیست از انقلابیون توده ی بوده یا مصدقی) توسط شعبون بی مخ و گروهش..{+}
خبر:دانشگاه اصفهان آبستن تحولاتی عظیم است.. از اعتصاب غذای دانشجویان اصفهان حمایت کنید{+}... {+ + +}

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 3:43 توسط گدا و فقیر |

       زندان اوين
ای دوست می خواهی به من دهی خانه ات را در برابر اسب ام

آینه ات را در برابر زین و برگم ؛ قبایت را در برابر خنجرم ؟

من اینچنین غرقه بخون از گردنه های ........ باز می آیم .

پسرم ! اگر از خود اختیاری میداشتم سودائی اینچنین را می پذیرفتم ؛

اما دیگر من نه منم ، و خانه ام دیگر از آن من نیست .

ای دوست ؛ هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم

بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافه های کتان .

         این زخم را می بینی که سینه مرا تا گلوگاه بردریده؟

سیصد سوری قهوه رنگ می بینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است

و شال کمرت بوی خون تو را گرفته !

لیکن دیگر من نه منم ، و خانه ام دیگر از آن من نیست !

دستِ کم بگذارید به بالا برآیم . بر این نرده های بلند .

بگذاریدم ..........

بر نرده های ماه که آب از آن آبشاروار به زیر می غلطد .

 

یاران دوگانه به فراز بر شدند . به جانب نرده های بلند .

ردی از خون بر خاک نهادند !

  ردی از اشک بر خاک نهادند !

اقدام متحد          کارزار پشتیبانی از دانشجویان چپ و آزادی خواه سراسر ایران

                             (به دفاع از دانشجویان چپ و آزادی خواه برخیزیم!)

جنبش دانشجویی ایران رسالت تاریخی خود را در پیشتازی مبارزه علیه دیکتاتوری و اختناق باز می یابد. تاکید جریان چپ جنبش دانشجویی، در پیوند با مبارزه طبقه کارگر و جنبش رهایی زن و سایر جنبش های پیشرو در جامعه، با برافراشتن پرچم مطالبات رادیکال، ندای آزادی و برابری و فریاد «نه به جنگ، دانشگاه پادگان نیست»،رادیکالیزه شدن این جنبش، بشارت رسالتی است که نظام سرمایه داری اسلامی ایران را به وحشت انداخته است. وحشت از پیوند و رشد جنبش های پیشرو و آزادی خواهانه سراپای حکومت اسلامی را در نوردیده و اکنون چکمه پوشان نیروی انتظامی، امنیتی، بسیجی، سپاهی و لباس شخصی را به دانشگاه ها و خیابان ها فرستاده است تا هرگونه ندای آزادی خواهی را در نطفه خفه کنند و پیشروان سوسیالیست و برابری طلب جنبش دانشجویی را به درون زندان ها بکشانند.
طی چند روز اخیر و در آستانه ۱۶ آذر (روز دانشجو)، مامورین سرکوبگرنظام با یورش گسترده بردانشگاه ها و منازل دانشجویان، ده ها تن از فعالین چپ و آزادی خواه جنبش دانشجویی را دستگیر کرده اند.
فعالانی هم چون: مهدی گرایلو، نادر احسنی، انوشه آزادبر، کیوان امیری الیاسی، بهروز کریمی زاده، ایلناز جمشیدی، عابد توانچه، فرشید فرهادی آهنگران، نسیم سلطان بیگی، اوختای حسینی، مهسا محبی، بهرنگ زندی و... چندین چهره دیگر از فعالین چپ دانشجویی توسط نیروی انتظامی و امنیتی حکومت دستگیر، و در زندان زیر شکنجه قرار گرفته اند. حکومت اسلامی ایران، برای سرکوب اعتراضات دانشجویان مبارز و عدالت خواه، حکومت نظامی اعلام نشده ای را در دانشگاه ها و اطراف این مراکز علمی برقرار کرده است.
اما جنبش دانشجویی، یورش وحشیانه و موج سرکوب گسترده حکومت را بدون پاسخ نگذاشته است. در درون تعدادی از دانشگاه های سراسر ایران، علیه این یورش سرکوبگرانه حکومت، تجمع اعتراضی برپا شده است. سخنرانان این تجمعات در گرامی داشت ۱۶ آذر، با طرح مطالبات و خواست های خویش، به ویژه بر آزادی همه فعالین دستگیر شدگان حوادث اخیر، همچنین بر آزادی دستگیرشدگان فعالان زنان و جنبش کارگری، بار دیگر بر اتحاد و همبستگی و پیوند خود با جنبش کارگران و زنان و مردم مبارز تاکید کردند.
حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی در ایران، کشكمش اتمی و تهدیدات آمریکا را مستمسکی برای تعرض سبعانه و سرکوب کارگران، دانشجویان، زنان و فعالان ملل تحت ستم و حرکت های اعتراضی قرار داده و جامعه ایران را برای مردم آزادی خواه به یک جهنم سوزانی تبدیل کرده است. ندای آزادی خواهانه دانشجویان مبارز با سرکوب وحشیانه پلیس مواجه شده و فعالین آن به زندان کشیده اند. کارگران ایران نه تنها از حق تشکل مستقل و اعتصابات و اجتماعات اعتراضی محروم هستند، بلکه حتی دستمزد ناچیز آن ها با تاخیر چند ماهه نیز پرداخت نمی شود. ده ها تن از فعالین کارگری، پشت میله های زندان قرار دارند. آپارتاید جنسی، جمعیت میلیونی زنان ایران را از هر گونه حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی محروم کرده است. هزاران کودک در ایران، بدون سرپرست در خیابان ها سرکردانند و در سنین ابتدائی زندگی شان دچار آسیب ها و بیماری های سخت روحی و جسمی می شوند. صدها هزار کودک کار به دلیل فقر و نداری والدین شان از تحصیل محروم مانده و اجبارا به کارهای سخت و مضر روی آورده اند. کارگران و مهاجرین افغانی، علیرغم میل خود به میان جنگ و ویرانی افغانستان کوچ داده می شوند و...
در چنین شرایطی، جنبش دانشجویی، نسبت به این همه مسایل و مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بی تفاوت نبوده و عکس العمل شایسته سیاسی و اجتماعی خود را در مقابل این همه وحشی گری های حکومت اسلامی نشان داده است.

مردم آزادی خواه، سازمان ها وتشکل های چپ و دمکراتیک و کارگری!
ما سازمان ها و احزاب آزادی خواه، چپ، انسان دوست و کمونیست، نهادها و کانون های دمکراتیک و همچنین فعالین منفرد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایرانی در خارج از کشور، بر این باوریم که نظام فاشیستی حاکم در ایران نمی تواند، خواسته های آزادی خواهانه نیروهای درگیر در مبارزه طبقاتی را به اجراء در آورد. ما بر این باوریم که تنها با سرنگونی آگاهانه این نظم توسط جنبش های اجتماعی و مردم محروم و آزادی خواه ایران است که این خواسته ها جامعه عمل خواهد پوشید.

زندانی کردن فعالین برابری طلب، آزادی خواه و سوسیالیست جنبش دانشجویی، تنها بخشی از یورش افسارگسیخته حکومت اسلامی در به اسارت کشیدن و زیرپا گذاشتن حقوق اولیه کارگران، زنان و مردم آزادی خواه و تحت ستم ایران است. بگذارید در یک اقدام گسترده و مشترک همه نیروهای آزادی خواه ایران در خارج کشور با هدف افشای جنایات حکومت اسلامی و با هدف جلب و حمایت پشتیبانی بین المللی، بانگ رسای مبارزه بر حق دانشجویان، مطالبات کارگران، زنان و مردم آزادی خواه ایران را بار دیگر به گوش جهانیان برسانیم؛ و نهادهای بین المللی مدافع حقوق کارگری، سازمان های مترقی و انسان دوست، سازمان ها و احزاب چپ، کانون های نویسندگان و روزنامه نگاران، تشکل های دانشجویی، اساتید آزادی خواه دانشگاه ها و... را فرا بخوانیم که سیاست غیرانسانی حکومت اسلامی را محکوم کنند و هم صدا با ما، خواست های زیر را بر این حکومت تحمیل نماییم:
۱- سیاست سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در قبال جنبش دانشجویی را قاطعانه محکوم می کنیم؛
۲- آزادی بدون قید و شرط همه فعالین جنبش دانشجویی دستگیر شده در روزهای اخیر؛
۳- ممنوعیت ورود نیروهای امنیتی به دانشگاه ها و پایان دادن به تعقیب و آزار و اذیت فعالین و رهبران دانشجویی؛
۴- بر چیدن کمیته های انضباطی و پایان دادن به احضار دانشجویان به این کمیته ها، بازگشت به تحصیل کلیه دانشجویانی که تاکنون اخراج و محروم از تحصیل شده اند؛
۵- برسمیت شناختن آزادی بیان و تشکل مستقل برای کارگران، دانشجویان، زنان، نویسندگان و...؛
۶- آزادی بدون قید و شرط محمود صالحی، منصور اسانلو، ابراهیم مددی و ... و فعالین جنبش رهایی زن و همه زندانیان سیاسی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 4:41 توسط گدا و فقیر |

           

پ.ن: سعید حبیبی ، انوشه آزادفر،مهدی گرایلو،الناز جمشیدی، احسان آزادفر، بهروز کريمي زاده و دیگر فعالین دانشجویی را آزاد کنید.. زندانی سیاسی آزاد باید گردد
خبر فوری: یاسر پیر حیاتی ، پریسا نصر آبادی ، محسن غمین ، بابک پاشا جاوید ، بهزاد موسوی و ... ( این اسامی در حال تکمیل شدن می باشد ). در تماس با این رفقا به آنان تاکید شده است که اگر تا ساعت 13 امروز خود را به وزارت اطلاعات معرفی نکنند بازداشت خواهند شد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 3:9 توسط گدا و فقیر

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش
بی احساس عشقی
او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن , به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
آری
زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

در شرايط سخت و بحراني امروز كه خطر جنگ روز بروز بيشتر مي شود و جريان هاي سياسي درون ايران بجاي تاثير گذاشتن بروي افكار عمومي و بالا بردن آگاهي عمومي جامعه و پرنگ كردن نقش خود در جنبشهاي مردمي، بيشتر تلاش خويش را براي حفظ بقاء سياسي خود مي كنند و در مرحله ي بحث هاي تئوريك گير كرده اند و مدام در حال نسبت دادن اين تجمع اعتراضي به گروه خود يا فلان زنداني سياسي ۲ بار در دفتر سازمان ما آمده و ۳ بار با بچه هاي حزب ما نهار خورده پس جبهه ي ما زنداني سياسي دارد و شما نه. سياسيون خارج هم كه تكليفشون مشخص است .۲ ساعت به تلويزون هاي لس آنجلسي نگاه كنيد متوجه ي باقي قضايا مي شويد پس توضيح واضحات نمي كنم. خلاصه اين كه ابر و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند تا اپوزسيون دولت ايران را در يك منجلاب بي انتها فرو ببرند و تا به امروز هم هيچ كس پيدا نشده تا بتواند از اين باتلاق بيرون بيايد. و در رابطه با موضوع پيش رو هم باز دچار تكرار مكررات شده اند و گاه و بيگاه موضع جديدي مي گيرند كه آن هم نتيجه نمي دهد .. موضوع جديدي پيش آمده كه مربوط به انتخابات پيش رو مي شود. سخن كوتاه مي كنم تا نگاهي اجمالي به موضع گيري هاي كه ديده ام، بكنيم
.
اندر احوالات اپوزسيون ضد جنگ
ملي گراياني كه جنگ را از ديد ناسيونال خود مي بينند. اين گروه اعتقاد دارند حفظ تماميت عرضي در وحله ي اول قرار دارد و منافع ملي.. اين گروه از ملي گرايان حاضر به پرداخت هزينه سنگين براي اين آرمان خود هستند و ديگر ناسيونال هاي محافظه كار را ناسيوناليسم ارزان خطاب مي كنند كه با گفتن درود به جاي سلام يا سپاسگذارم، شوربختانه و غيره. حس وطن دوستي خود را ارضا مي كنند و حاضر به پرداخت هزينه ي سنگين تري نيستند.در انتها اين طيف ناسيونال راديكال راهي جز پيوستن به صف جمهوري اسلامي ندارند.
گروهي ديگر دچار بيماري اسكيزفرني هستند و چيزهاي مي بينند كه ديگران نمي بينند و الترناتو هاي خود را بروي آن توهمات انتخاب مي كنند. اين طيف شعار زيبايي جنبش هاي مدني را مي دهند و مي گويند : مگر تجمعات اعتراضي روزانه ي مردم را نمي بينيد؟ ما بايد روي اينان سرمايه گذاري كنيم. اين گروه از سياسيون ساده ترين گزينه را انتخاب كردند.. دغدغه آنان اين است كه در اين بين موضعي را بگيرند تادر آينده اگر جنگي رخ داد، بتوانند سر بلند به نسل بعد بگويند ما در آن شرايط حساس پاكيزه ترين راه را انتخاب كرديم. بقول مهرداد درويش پور مي خواهند بازنده ي رو سفيد اين بازي مرگ باشند. برايشان فرقي نمي كند چون منافع شخصي اين طبقه به خطر نمي افتد و هر بلاي كه سر ايران بيايد باز حقوق سوسيال بيكاري رو از كشور هاي اروپاي مي گيرند. اين طيف هم در نهايت بها دادن به جنبش هاي مردمي دست به دامن آمريكا مي شوند و درخواست پول براي حمايت از جنبش هاي گلچين شده مي كنند..
راستش را بخواهيد اين اپوزسيون دولت تا بحال هر چه كردند و هر چه گفتند راه به هيچ جا نبرده است. نهايت تلاش آنان بيشتر در خارج كشور نتيجه داده و آن هم روي افكار عمومي مردم آن كشورها .. كه در آخر موفق شدند به مردم آن كشور ها حالي كنند كه بين مردم ايران و دولت ايران تمايز هاي زيادي وجود دارد. و بيشتر وقت خود را بر سر قطب ديگر دعوا گذاشته اند در حالي كه از قطب ديگر اين دعوا غافل شده اند و هر پيامدي را با همان نسخه هاي 28 ساله مي پيچند. به راستي جريان بنيادگرايي حاكم امروز ايران نتيجه ي همين موضع گيري هاي ساده لوحانه ي هموطنان است. براي انتخابات رياست جمهوري شعار بي خطر تحريم را دادند و ما هم در خانه نشستيم و به هخا و ايمان فروتن و بهارلو ها نگاه كرديم و گفتن و ما باور كرديم كه اگر شركت نكنيم رژيم مشرويط خود را از دست مي دهد. اين مشرويط را از دست كه نداد هيچ همان نيم بند آزادي دل خوش كننده را هم از دست داديم.ولي امروز شرايط كشور با ديروز فرق مي كنند و ما از ترس اين كه فردا در وبلاگستان ما را اكثريتي يا توده ي خطاب كنند، دوباره شعار تحريم را بدهيم. امروز بايد بدنبال جرياني رفت يا جرياني را بوجود آورد كه قطب مخالف بنياد گرايان رژيم باشد و مرام سياست خارجيش با مرام و روش احمدي نژادها 180 درجه فرق داشته باشد.. عابد توانچه راحل جالبي را پيشنهاد كرده كه شايد در يك نگاه خيلي رمانتيك بنظر بيايد ولي باز راه حل جديد است. امروز ديگر فلسفه ي مشقي كه نوشته نشده پس غلطي هم ندارد جوابگو نيست بلكه با اين كناره گيري از سياست هاي درون كشور و با صرف دادن شعار ما اين رژيم را به هيچ شكلي قبول نداريم، خود را به نسل آينده و جنگ زده، پاسخ گويي شرمسار بايد دانست. در اين شرايط بحراني احتياج به افرادي آگاه و خوش نام هست كه ضمن شجاعت، ترسي هم از خود زني سياسي نداشته باشد.احتياج به نيروهاي باز دارنده وجود دارد كه جلوي اين گونه سياست هاي خارجي را بگيرد.
شما كدام راه حل را انتخاب مي كنيد؟
پ.ن: لینک این مطلب در بالاترین{+}

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 7:24 توسط گدا و فقیر |

نوشته بودم
من همه این واژه ها را پیش از این
من اين همه واژه ي پيش از اين نوشته را
         يك جا
در جمله ي گنجانده بودم
و آن جمله ي پر از واژه را
براي شما خوانده بودم
بارها بر زبان رانده بودم
و آن همه بر زبان رانده را ...
آه......
ترس من اين است كه آن همه بر زبان رانده را
در پي كابوسي هول ناك
از خود رانده باش ام
و حالا
با دهان خشك و سبوي تهي
املاي آب را
چه گونه به خاطر بياورم؟

پ.ن:شعر از کتاب(از سر دیوار) صمصام کشفی{+}
پ.ن: روزبه رحیمی، جواد علیخانی،مهدی معصومی،راعی نیکزاد و جواد توللی و سیامک مومنی و فاطمه فرهادی و زهرا ابراهیمی  را آزاد کنید{+} دانشجویان زندانی دانشگاه چمران اهواز را آزاد کنید
....................................................................................................................................

به یاد تیرداد نصیری
هفتسال اول ، معلم بودم . بيست و چهار سال بعد را :
شاگرد مكانيك
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده ی کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن .
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

پ.ن:هیچ وقت شعر نگفتم و اصلا با شعر و هر چیزی که به ادبیات مربوط می شد رابطه خوبی نداشتم. همیشه از زنگ ادبیات فرار می کردم و با معلم های ادبیات بخاطر حفظ نکردن شعر های کتاب فارسی مشکل داشتم. بعد ها شاملو و شعر نو رابطه ی منو با ادبیات و شعر بهتر کرد. شعر بالا هم از زنده یاد 
تیرداد نصیری هست. برای اولین بار و آخرین بار از روم فرهنگ و گفتگو در پالتالک صدا و نظرش رو شنیدم. با شعر هایش رابطه ی خوبی می توانم بر قرار کنم.این طور که تو وبلاگ ها خوانده ام، در یکی از خیابان های لندن بدن بدون جانش را پیدا می کنند و بر اثر سکته ی مغزی فوت کرده .. شنبه ۱۹ آبان،ساعت ۹ شب به وقت اروپا در چت روم فرهنگ و گفتگو مراسم گرامی داشتی برای او برگزار میشه .. یادش گرامی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 6:11 توسط گدا و فقیر |

يك عده از گروه هاي به اصطلاح ملي گرا، چندي پيش به دور هم گرد آمدن تا بر سر بعضي از مسايل(باز به گفته خود آنها: مشكلات و مطالبات روز مره مردم) صحبت كنند تا حد ممكن اين مشكلات را كالبد شكافي و در صورت ممكن آنها را حل كنند.حال چگونه از كليومتر ها فاصله ي جغرافياي مي توان اين مشكلات را حل كرد؟ خود جاي بحث دارد . ولي مي توان حدث زد كه بدنبال اين بودند كه فاصله ي فكري خود را با مردم درون ايران كمتر كنند و به قول معروف به دنبال شعاري بروز تر مي گشتن.. افتخار اين عده اين بوده كه از گروهاي مختلف چه راست و چپ، دور هم گرد آمدن و تمام تمركز خود را روي مشكلات مردم درون كشور مي گزارن.. با يك نگاه سطحي به حاضرين در اين جلسه مي توان فهميد كه همه آنها رانده شدگان يا ترد شدگان احزاب خود بوده اند. اكثر سياسيون استخوان دار اين همايش با بحراني ذهني به اين جلسه آمده بودند و به اين باور رسيده بودند كه اين همايش مي تواند برون رفتي از بن بست هاي فكري آنها باشد ولي با گذشت سه روزه اين همايش فاصله ي بين آنها زيادتر و نسبت به عقايد گذشته ي خود ارتجاعي تر هم شدن.. دو روز از سه روز را صرف موضوع قوميت كردن و در روز آخر هم با گذاشتن هندوانه مجاني زير بقل وزير سابق و صاحب فلان تلويزيون و دبير بهمان حزب تمام شد كه مبادا ناراحت بشوند و در همايش بعدي شركت نكنند و نتيجه اين شد كه يك گروه از سياسيون لوس آنجلسي تشكيل بشود و بروند چند ماه تحقيق بكنند تا به يك تعريف جديد از هويت ملي برسند.. اين نوشته ها طنز نيست بلكه گزارشي كوتاه از همايش پاريس بود.. براي من گدا و فقيري كه از ايران و از طريق اينترنت اخبار اين همايش را دنبال مي كردم، اين يك همايش سياسي بنظر نمي رسيد يا شايد انتظار بيشتري از اين از سياسيون مخالف رژيم از خارج از كشور را داشتم..چند نكته براي من جالب بود اول اينكه تعريف يك فرد سياسي براي ايراني هاي خارج از كشور با تعريف بين الملي يا حتي داخل ايران فرق مي كند.. نمي دانم چه بر سر خارج از كشوري ها آمده كه همه به اين باور رسيده اند كه يك سياسي تمام عيار هستند و بهترين گذينه براي جايگزيني جمهوري اسلامي. حقيقت مطلق را آنان مي دانند و مدينه فاظله را ايران بعد از جمهوري اسلامي...مشكل اصلي اينجاست كه آنان علاوه بر فاصله ي جغرافياي ؛ فاصله ي زيادي هم با افكار و روانشاسي مردم درون كشور دارند... قصد گفتن تكرار مكررات يا توضيح واضحات را ندارم ولي هر چهار پاي مي داند كه ايران كشور پهناور و با هفتاد ميليون جمعيت است كه دو برابر آن انديشه و مرام هاي مختلف وجود دارد.. هر ايراني با خود دو يا بيشتر ، هويت هاي گوناگوني را به همراه دارد كه مدام با هم در چالش هستند و اين تبديل شده به فرهنگ مردم ايراني؛ هويت هاي در تضاد كه اجازه ي رشد به ديگري را نمي دهند.. خطوط فكري هاي متفاوت باعث اين شده كه اين فرهنگ (سنتي و مدرن) هيچگاه عكس العمل هاي مشخص را از خود بروز ندهد.. يعني كشوري كه براي مردمش هيچ پيش بيني سياسي نمي توان كرد.. از همين رو بود كه وقتي شنيدم يك عده در پاريس با ميانگين سني 67 سال دور هم جمع شدن تا براي آينده ايران تصميم بگيرند، احساس بدي به من دست داد.. و از همه بدتر وقتي فلان خواننده سابق يا بهمان روزنامه نگار فراري مسئول آن شدند تا يك هويتي جديد براي من تعريف كنند و بگويند چون ما مخالف رژيم هستيم بايد اين تعريف جديد از هويت ملي را قبول بكني و اگر نه تو هم مامور رژيم هستي و بايد در دادگاه هاي انقلابي آيند جواب پس بدهي... حال اينكه چپي هاي كه تا ديروز وطن فروش مي ناميدشان زحمت اين كار را كشيده بودند.. توده ي معروف احمد شاملو كه اگر زنده بود به دست سياسيون پاريسي به صليب كشيده مي شد، تعريفي زيبا از هويت ملي داده بود و ساليان آخر عمر خود را وقف اين كار كرده بود.. شما را ارجا مي دهم به مقاله ي نگراني هاي يك شاعر و ديگر سخنراني هاي او در دانشگاه هاي خارج ..
موضوع آزار دهندي ديگر تقسيم قدرت آنان بود..مشكلاتي كه مردم با آنها دست به گريبان هستند موضوع قوميت يا آموزش زبان مادري در مدارس هست؟ بچه ي كه كيف مدرسه ندارد، كودكي كه در قالي بافي كار مي كنند.. پسر بچه ي كه به همراه پدرش به سر ساختمان مي رود تا پا به پاي پدر كار كنند و كمك خرجي خانه باشد.. آيا اينها برايشان مليت ترك يا كرد مهم است يا قوميت ترك يا كرد؟ استفاده ي ابزاري از احساسات و نقطه هاي حساس مردم در راستاي انحصاري كردن قدرت به مصابه ي تجزيه يك استان ،امريست غير انساني و جنايت كارانه...
ادامه دارد.... 

پ.ن:مطلب قبلي من راجب همايش پاريش{+}
پ.ن:اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران{+}
پ.ن:وبلاگ پويان جوانبخت عزيز..تازه پيداش كردم ولي حالا حالا ها كارش دارم. كلي حرف واسه زدن داريم كه سر فرصت راجبش مي نويسم.{+}

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 2:20 توسط گدا و فقیر |

امروز هم طبق معمول برای انتقاد یا پشنهاد به ادمین یکی از روم ها با کشیده بیرون انداخته شدم. بدی آدم های مثل من اینه که هیچ وقت نمی تونیم چاپلوسی افرادی رو بکنیم که قدرت را در دست دارن و این نکته باعث می شه که همیشه با سلطنت طلب ها و اسلامیون مشکل داشته باشم. چون این دو گروه عاشق این هستن که همیشه مطرح باشن و جلب توجه کنند و حاضر به پذیرفتن هیچ انتقادی نیستند. این دو گروه به محض رسیدن به قدرت شروع به سرکوب مخالفین می کنند حالا این قدرت مجازی باشد یا واقعی، فرقی ندارد. مهم این است که همه اطرافیان باید باب میل این افراد صحبت کنند، رفتار کنند، نفس بکشن و خلاصه هر کاری که آنها صلاح می داند و به اصطلاح دقیق تر هر کاری که آنها دوست دارن، مردم باید انجام بدهند. از منظر سیاسی می توان گفت بسیار تمامیت خواه هستند و هر کسی که شعار کثرتگرایی یا شایسته گزینی را بدهد یک مخالف محسوب می شود و باید آن را حذف کرد. به طور خیلی ساده و زیان محاوره شباهت های سلطنت طلبان با اسلامیون را مطرح کردیم حالا مثالی میزنیم تا موضوع روشن تر بشود.
امروز وضعیت اینترنت خیلی بد بود .. ارتباط من مرتب قطع و وصل می شد. مجبور بودم از اتاق بیرون بیایم و دوباره داخل شوم. بحث اتاق هم جالب بود. من نوبت گرفته بودم که صحبت کنم ولی بخاطر اینترنت خراب، نوبتم به تخیر می افتاد. بعد ۳۰ دقیقه روزنه های امید پیدا شد که می توانیم صحبت کنیم.
"راستش آدمین اتاق و بطور کل فضای اتاق تشکیل شده بود از یک عده مامور سابق رژیم پهلوی و ریشه مخالف چپ و هر  چیزیکه به چپی شباهت داشته باشه. برای این عده هم فرقی نمی کرد که شما کی هستید و چه عقیده ی دارید.همین که شما اعتقاد به آزادی،برابری،عدالت اجتماعی سیاسی و اقتصادی داشته باشید، کافی بود تا شما رو در لیست مخالفین یا دشمنان خودشون بزارن و همیشه در این فکر هستن که شما رو چطوری حذف بکنند. "
ولی با کمال وقاحت آدمین اتاق آمد و گفت که قبل از گدا و فقیر قصد پخش کردن یک نوار را دارد .. باز به خودم گفتم:"خوب مشکلی نیست.بیچاره سلطنت طلب هست، بهش یاد ندادن که نوبت بگیره، کسی یادش نداده که همه از یک حقوق برابر برخوردارن."
در اتاق از ادمین پرسیدم "که نوار شما چند دقیقه هست". ولی جواب نداد.
منتظر جواب بودم که یکی از دوستانشان گفت:"گدا از ایران هست،گناه داره اجازه بدید بیاد بالا حرف بزنه" و ایشون هم با ترحم جواب دادن "به خاطر شما،چشم"
اون موقع بود که فهمیدم سلطنت طلب آدم بشو نیست که نیست. یعنی این که جون به جونش که بکنی استبداد گر و ساواکی باقی می مانه..
من هم بهش گفتم:"آدمین.... کامپوتر را خاموش کن و به نزدیک ترین روان پزشک مراجعه کن..چون افکار شما برای بشریت خطرناک است"
و بعدشم ............
راستش این افراد باقی مانده رژیم فاسد و جنایت کار پهلوی هستند که به ساواکی بودن خود افتخار می کنند و تنها ناراحتی این افراد این بوده که چرا از انقلابیون کمتر کشتیم. مثلا اگر نصف ایران را به رگبار می بستیم الان بر صندلی قدرت تکیه داده بودیم.. فعالان این گروه ها در خارج کشور هم برای بدست آوردن قدرت، تکاپو می کنند نه آرمان های انقلابی .. نتها خواسته آنان برگشت سیستم پادشاهی است و به دست آوردن تمام قدرت سیاسی اقتصادی نظامی است..تبادل قدرت ماهیت اصلی انقلابیون راست گرا را تشکیل می دهد.. پس باید گفت: در همام کشوری که هستید بمانید و برای آینده ایران تصمیم گیری نکنید.
پ.ن:مرگ بر شاه و جنایت کارانش

کمپین آزادی پلی تکنیک . دانشجویان در بند ا آزاد کنید. زندان جایی دانشجویی منتقد نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط گدا و فقیر |

امشب بطور اتفاقی تصمیم گرفتم برای اولین بار حرف های خودم رو جای به غیر از وبلاگم بنویسم.چندتا از پست های قبلی رو برای وب سایت انجمن سخن فرستادم .. بعدا که ترسم بریزه بیشتر براشون می نویسم. ولی موضوع مهم تر که این روزا باعث خنده شده، همایش پاریس هست. با برگزاری این همایش، اون یک ذره امیدی هم که به عقل مبارزان خارج از کشور داشتم رو هم از دست دادم. این جلسه یا همایش بطور مستقیم از پالتاک پخش می شد .. من که چیز زیادی دست گیرم نشد.صدای دست زدن، مجری برنامه با صدای ضعیف که اصلا مفهوم نبود، یک سخن ران که اکثرا پیر هم بودن و با لهجه های متفاوت شروع به ذکر مصیبت های مردم ایران می کردن و بعد از اینکه توانستن بر فضای سالن قالب بشن و بتوانند به حاضرین این را ثابت کنند که تجزیه طلب نیستند، با حالی که ترحم حاضرین را جلب کند از ستم مضاعف بر ملت های کوچک در ایران می کرد، چند لحظه بعد صدای همه بلند می شد که:تجزیه طلب بیا پایین.. این وسط هم یک عده تازه کار سیاسی بودن که این همایش رو خیلی جدی گرفته بودن و هی پیشنهاد سازنده برای سازمان دادن به این همایش بی در و پیکر بودن.. یک عده از سیاسیون مثل ایمان فروتن که از نداشتن عقل معاش مناسب رنج می بره و مثل این جوء گیر های سیاسی زیادن که فکر می کردنند که از راه سیاست می شه پول و پله ی به هم زد ولی به علت بی تجربه گی بد جوری زمین خوردن..ویکتوریا آزاد هم مقالش از یک پروژه ی پیشنهادی شروع شد و با دادن خط مبارزه به مردم داخل ایران تمام شد.
"پیشنهاد  ـ  زنان با پوششهای آبی پر رنگ  ( روسری ها وروپوشهای آبی ، با حفظ کامل حجاب اسلامی ) به خیابان بیایند و هرکدام چند  شاخه گل بدست داشته باشند و اگر مورد تعرض نیروهای انتظامی قرار گرفتند این شاخهای گل را نثارشان کنند.
تنها سه پلاکارد بدست بگیرند که بریکی نوشته شده باشد ـ  ما خواهان :
حق آزادی پوشش ،  حق حضانت ، حق اشتغال و کار، حق ازدواج و طلاق ، حق مسافرت ، حق دیه برابر، حق ارث وشهادت، حق تبعیت هستیم !
و بر دیگری نوشته شده باشد ـ  برادر: به زنان ، خواهران ،همسران و کودکان خود خشونت روا مدار!
و بر سومی نوشته شود ـ  گرانی ، بیکاری درد مسلم ماست !"
جالب ایجاست که موضوعات مطرح شده در این همایش با آنچه که در روز اول انتظارمی رفت ۱۸۰درجه تغییر ماهیت داد یعنی همایشی که برای یکسو کردن خطوط مختلف مبارزاتی بر سر یک هدف،تشکیل شده بود به بحث قومیت و ملیت و دعوا تمام شد(البته ما فقط صدا را می شنیدیم).. نظر شخصی من این است که این همایش هم مثل بقیه همایش ها وقت تلفکنی بوده و هیچ حرف تازه ی زده نشود..
جالب اینجاست که یک جوان که نوبت صحبت کردنش فرا رسیده بود.بعد از کلی خواهش و التماس که به حرف های من گوش کنید، حرف های جالبی زد یعنی متفاوت با بقیه بود.. از تضاد موجود بین ایرانی های خارج از کشور و داخل کشور گفت .. جالب تر اینکه در چت روم بیشترین تایید(فرستادن گل و شصت رو بالا) را گرفت ولی در جلسه برخورد بدی باهاش شد. پسرک بیچاره تنها گفت حرف های که شما ها بر سر آن دعوا می کنید از لحاظ مردم ایران هیچ ارزشی ندارد..
پ.ن:این همایش ارزش وقت گذاشتن رو نداشت ولی اگر نکته ی خنده دار دیگری دیدم،حتما می نویسم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:29 توسط گدا و فقیر |

امروز قصد نوشتن دو پست رو نداشتم.یک اینکه خسته هستم و دو اینکه رشید اسماعیلی همه حرف ها رو زده.فقط می خواستم چند نکته رو بگم .علت مشکل اینجاست که تا زمانی که مخاطب قرار نگیریم حاضر به عکس العمل در برابر دروغ های بیکار نیستیم.موقعی که فخرآور ناصر زرافشان رو پیر خرفت(یک چیزی تو این مایه)خطاب می کرد همه ی تحکمی ها سکوت کردند تا نتیجه این شد که حالا رشید که ساکت بوده شروع به موضع گیری می کنه.دوستان و رفقای تحکمی علت اینکه از دو طرف پس زده می شوید اینه که خودی و نا خودی زیاد می کنید.. خلاصه کنم چون دل پری از تحکیم دارم و تو این موقع هر گونه انتقاد از دفتر مساوی میشه با خطوط فخرآورها و ..... که به طور یعنی آب تو آسیاب رژیم ریختن.
موضوع اصلی درک درست افرادی مثل فخرآور ها است. در دوران شاه چیزی به اسم طبقه متوسط پا به میدان گذاشت و در دوران جمهوری اسلامی این طبقه به پایین هرم طبقاتی یا همان فقیر یا متوسط رو به پایین تبدیل شد.جمعیت ایران طی ۲۰ سال به دو برابر سابق رسیده بود و این در حالیست که ۴۰٪ این جمعیت هیچ گونه تقصیری در این روند بد اقتصادی نداشتن. با این وجود رژیم یک بازی شطرنج درست کرده بود که شرط پیروزی در آن یاد گرفتن بازی بود.یعنی یک مدرک تحصیلی برای پست مهم تر باید در سطح دانشگاهی باشد که اگر از جبهه چیزی یادگاری آورده یا جا گذاشته باشید احتیاجی به مدرک نیست و اعتقاد به اصل نظام و مسلمان دو آتیشه بودن و ............
وقتی وترد این بازی شدی حالا باید یاد بگیری رو چه خانه ی حرکت کنی تا زیر پات آب نره و چه کسانی رو حذف بکنی تا به آخر بازی برسی و کوتاه کنم که برای پیشرفت تو این مملکت یا باید از خودشون باشی یا یک پول خیلی گنده ی برات ارث گذاشته باشن و گرنه تا سال دیگه درست بخونی و کار بکنی به جای نمی رسی. این فخرآور قصه ما مجبور شد برای فرار از فقر٬ ارزش ها و اخلاقیات رو زیر پا بزاره و به هر شکلی هم که شده خودش رو بکشه بالا.هیچ راهی وجود نداشت جز فعالیت سیاسی و چندتا تبعید شده پولدار در خارج و این بهترین راه بود. در واقع فخرآور فعال سیاسی نیست بلکه یک جاه طلب پول دوست هست.هنوز فکر می کنه کسانی که در انقلاب ۵۷ شرکت کردن از روی شکم سیری بوده و هر جا می رسه به چپی ها و غیره ...ناسزا می گه.دلم براش می سوزه چون اگر بچه پولداری بود الان به جای اینکه تو صدای آمریکا نشسته باشه در آپارتمانش در زعفرانیه در حال عشق بازی با دوست دخترش بود.
از جمله عادت های بد فخرآور این هست که همه رو پلی برای رسیدن به آرزوهای خودش می کنه.ادعای دوستی با همه رو داره تا حدی که همه اون رو پس زدن و گفتن که رابطه ی ما فقط یک رابطه ی انسانی بوده و هیچ کس پیدا نشده که بگه من با آقای فخرآور کار سیاسی می کردیم.مثلا باطبی یا محمدی. که این موضوع برمیگرده به مشکلات فکری و عصبی فخرآور.....من رو ببخشید که با این ادبیات نوشتم چون خسته هستم .
مقاله ی جالب رشید اسماعیلی برای فخرآور..{ + }

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:46 توسط گدا و فقیر |