این احتمالا واپسین نامه ای ست که برایت مینویسم در حالی که در زندان به سر میبرم. از تو تقاضا دارم بگذاری این نامه را بی آنکه در آن دست ببرند به تو برسانند چرا که این نامه را تنها برای تو مینویسم و بود و نبودش در دست توست.
من به آخرین صفحه ی درام زندگی ام رسیده اما در فکر بودم کاغذ و قلمی بردارم و از تمام احساسات درونی ام برایت بنویسم.
به لرزش افتاده ام و به سختی میتوانم خودم را کنترل کنم . میخواهم برایت بنویسم پیش از رفتن و دور شدن و قبل از اینکه دستم از نوشتن باز ایستد و تا جایی که چشمانم را هنوز یارای دیدن است و تا جایی که مغزم هنوز کار میکند.
برای هرگونه سوء تفاهم از این راه دور به تو میگویم : الف:قصد ندارم چیزی را تغییر دهم . ب. منظوری برای خواستن چیزی از تو ندارم . اما نمی توانم با این زندگی بدرود گویم پیش از آنکه چند خطی از ناراحتی که بین من و توست را در میان بگذارم هنگام که در لبه ی پرتگاهی ایستاده ام که در آن هیچ بازگشتی نیست . به شرافتم سوگند میخورم که نسبت به تمام جرائمی که به آنها مجبور به اعتراف شده ام مبرّی هستم و در انتظار مرگم!
در ارتباط با تمام چیزهایی که در مغزم میگذرد میتوانم این را اضافه کنم : الف: شنیدم که یک بار کسی دارد داد میزند که تصور میکنم (کوزمین ) بود اما من هرگز اهمیت این جریان را با کسی در میان نگذاشتم.
ب. یکی از اعضای حزب به اسم آخوال هنگامی که با هم از خیابانی میگذشتیم به من گفت : اعضای گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند و گزارشی هم در آنجا خوانده شده و..... بله من این را به کسی نگفتم چون دلم برای گروه به رحم آمده بود .
ج. من به این محکوم هستم که در سال 1932 با طرفداران خودم برخوردی دوگانه داشته ام و دلیلش این بود که باور داشتم میتوانم دوباره آن ها را به سمت حزب بازگردانم وگرنه آنها واقعا از حزب فاصله میگرفتند.
من وجود خودم را با این گفته ها بطور کامل پاک میکنم و بقیه چیزها یا اتفاق نیفتاده و یا من بی خبرم لذا در (پلنوم) چیزی به جز واقعیت نگفتم و کسی مرا باور نکرد. اینجا و هم اکنون تمام واقعیت را میگویم . در تمام سال های گذشته من صادق بودم و یاد گرفتم که خط حزب را به پیش ببرم و یاد گرفتم ترا دوست داشته باشم و به تو احترام بگذارم.
من هیچ راه دیگری جز پذیرش اتهامات وارده نداشتم و مجبور به همکاری شدم.
نکته مهم و جسورانه در رابطه با ایده ی سیاسی ِ پاکسازی بزرگ ( منظور دستگیری و کشتار وسیع مخالفین است. م )
الف: در ارتباط با دوران پیش از جنگ ما ب: در ارتباط با گذر به سمت دموکراسی این پاکسازی در مورد کسانی بود که : 1. گناهکار بودند. 2. مظنون بودند. 3. احتمال مظنونیت وجود داشت و کل این برنامه بدون مدیریت من نمی توانست انجام گیرد.
خواهش میکنم فکر نکن باز دارم راجع به کارهایی که در گذشته انجام دادیم فکر میکنم. میدانم که نقشه های بزرگ ، ایده های بزرگ و خواسته های بزرگ از هر چیزی مهمتر است.
قلبم آتش گرفته از تصور این که تو مرا بابت آن جنایات مقصر بدانی و مرا به انجام آن کارهای هولناک محکوم کنی....
سرم گیج میرود و احساس میکنم دارم با تمام توانم فریاد میزنم و با سرم به دیوار می کوبم که چه کنم؟ چه کنم؟
از هیچ کی ناراحتی ای به دل ندارم من مسیحی نیستم اما خرده باور های درونی خودم را دارم.. اگر می خواهی بدانی بیش از هرچیز خودم را سر خورده احساس میکنم به خاطر چیزی که شاید تو فراموشش کرده ای : تابستان 1927 بود به من گفتی میدانی چرا ترا دوست خودم انتخاب کرده ام ؟چون تو اهل توطئه نیستی مگر نه؟ و من گفتم نه! در آن دوران من با کامینف ( که به اتهام تروتسکیست بودن اعدام شد رفیق بودم. آه چه ساده که من بودم و حالا با زندگی ام بهایش را می پردازم.
به این خاطر مرا ببخش کُبا ( = لفظ صمیمانه برای خطاب قرار دادن استالین . م ) حال دارم میگریم و مینویسم . دیگر به چیزی نیاز ندارم و احتمالا این نوشتن وضعیت مرا وخیم تر میکند اما باید آخرین خداحافظی ام را با تو بکنم . به خاطر این ماجراها از کسی ناراحتی به دل ندارم حتا نسبت به بازجویان و هئات رئیسه و بقیه.
من از تو عذر خواهی میکنم گرچه مرا به اندازه ی کافی زجر داده اند به گونه ای که دیگر هرچه دور و برم است ابلهانه به نظر میرسد و تاریکی بر من مستولی میشود.
در طی کابوس ناشی از شکنجه چندین بار ترا دیدم یک بار هم نادژا سرگیونا ( همسر دوم استالین.م) او هرگز باور نمیکرد که من نسبت به تو افکار سیاهی داشته باشم در آن خواب ما مدت ها با هم گپ زدیم ...من و تو.. خدای من اگر دستگاهی وجود میداشت که تو با آن بتوانی درون مرا ببینی که چقدر تکه تکه شده است تا بدانی تا چه حد به تو وابسته ام...
در آخر میخواهم از تو چند تقاضای کوچک داشته باشم.برای من مرگ یکباره بهتر از دادگاهی شدن است. نمیدانم چطور خودم را کنترل خواهم کرد . به احتمال زیاد به زانو می افتم و از یاد میبرم که غرور و نجابت چیست. نگذار این اتفاق برایم پیش آید.. گرچه احتمالا این برای تو امکان پذیر نیست. از تو میخواهم پیش از روز دادگاه مرا بکشی با اینکه میدانم چقدر برای تو دشوار است که از قوانین بگذری.
من منتظر دستور اعدام هستم اما از تو تقاضا دارم نگذاری تیرباران شوم ترجیح میدهم در سلول خودم سم بخورم.این خیلی برایم مهم است نمیدانم از چه کلماتی استفاده کنم تا تو مجاب شوی از نظر سیاسی که اصلا اهمیتی ندارد و با این حال هرگز کسی هم نخواهد فهمید. به من رحم کن! تو که مرا خوب میشناسی. خیلی اوقات با مرگ رو در رو میشوم و در همان حال میدانم روحیات قهرمانانه ای هم در من هست و در مواقعی دیگر خودم را رو به سقوط میبینم در حالیکه هیچ توانی در من نیست.
اگر رای نهایی تو ، مرگ من است پس بگذار یک لیوان مورفین بنوشم .
از تو تقاضا دارم بگذاری با همسر و پسرم خداحافظی کنم اما دخترم تحملش را ندارد.همینطور پدرم و همسر اولم نادیا!آنیوتا ( همسر فعلی ام ) خیلی جوان است و میتواند ادامه دهد ، میخواهم قبل از دادگاه ببینمش . اگر خانواده ام ببینند که من دارم به چه چیزهایی اعتراف میکنم ، خودکشی خواهند کرد باید آنها را برای چیزهایی که قرار است ببینند آماده کنم.
اگر تبرئه شدم از تو تقاضا دارم مرا به امریکا بفرستی . در آنجا میخواهم یک جنگ خونین به ضد تروتسکی براه بیندازم و تمام آدم های نخبه را بدور خود جمع کنم و تو حتا میتوانی بهمراه من یک پلیس امنیتی ویژه بفرستی و میتوانی همسرم را شش ماه در اینجا نگهداری تا یقین حاصل کنی که دارم تروتسکی و دوستانش را در هم میکوبم اما اگر کوچکترین شکی در ذهنت هست مرا به کمپ (پکورا ) یا (کولیما ) بفرست حتا اگر برای مدت بیست و پنج سال آنجا بهمراه خانواده ام بمانم تا بتوانم کارهای فرهنگی انجام دهم. مثل یک دینامو به هر کجا که مرا بفرستی کار خواهم کرد با این حال اگر راستش را بخواهی به این امر امیدی ندارم و این ها آخرین خواسته هایم هستند.
یوزف ویساریونوویچ ! تو یکی از قابل ترین ژنرال هایت را از دست دادی ، کسی که عمیقا به تو علاقمند و وابسته است ... اما این گذشته و تلخ است که بخواهم به این مساله بپردازم.
از نظر ذهنی خودم را آماده کرده ام تا فراموش کنم همه ی اشک هایم را. هیچ حس بدی نسبت به هیچ یک از شما ندارم.. نسبت به حزب و تمام کارهایی که صورت گرفته.. اما..دارم تمام کارهایی را انجام میدهم که از نظر انسانی شدنی و نا شدنی ست . در این نامه تمام حروف ( تی ) را به صورت صلیب و همه ی حروف ( ای) را نقطه گذاشتم .. با وجود سردرد و اشک در چشمانم خاطرم پاک است که تو بدانی کُبا برای بار آخر.. می خواهم مرا ببخشی ( فقط در قلبت) من نیز در فکرم ترا در آغوش میگیرم.
پ.ن:نیکلای ایوانویچ بوخارین (1888 تا 1938) رهبر انقلابی و تئوریسین کمونیسم و بلشوویسم ، از 1917 تا 1929 سردبیر پراودا(نشریه ارگان کمیته ی مرکزی حزب کمونیست شوروی) بود. بوخارین از جمله کسانی بود که علیه تروتسکی با استالین متحد شد . آثار او منابعی پیچیده در مورد اقتصاد و سوسیالیسم بازار به شمار میرود.
پ.ن:بوخارین پس ار طی مراحل دادگاه استالینی در سال 1938 محکوم شناخته شده و تیرباران گشت.بعد از مرگ استالین ، نامه ی آخر بوخارین را در کشوی میز کارش جایی که همواره آن را نگهداری میکرد ؛ یافتند.
رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم
شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!
پ.ن:شعري ارزشمند از رفيق كبير مزدوشت

کنگاور .بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان سال 1359 بود، در خیابان ناهید قدم می زدم که برگه ی اخراجم را به دستم دادند . دبیر بودم . یک سالی بیشتر نمی شد که استخدام شده بودم . آه از نهادم برآمد و قدم زدن از یادم رفت آن طور که راه را کج کردم به طرف خانه . هیولای شوم فقر که در سر تا سر دوران تحصیل چون رفیقی وفادار همیشه در کنار بوده و در این یک سال معلمی کمکی ازاو فاصله گرفته بودم دوباره در کنار خود دیدم . ننه مثل هر روز حیاط را آب پاشی و جارو کرده بود . ننه خاور ، مادر پدرم روی پله ی حیاط که سایه ی دلچسبی داشت نشسته بود . بوی گاه گل میآمد . جیره ی لنگه ی دروازه که بلند شد ننه جاروی دستش را به گوشه ی حیاط پرت کرد و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت :
- چته روله ( فرزندم ) ؟ لب و لوچه ات آویزانه ؟
برگه ی اخراج را به دست ننه دادم . ننه سواد ندارد . چه ننه و چه ننه خاور زنانی که باید آن ها را سند صد ساله ی فقر نام نهاد با شنیدن خبر شوم اخراجم عملا از هم وا رفتند . ننه از فرط ناراحتی سر جایش چارمشقی نشست و چنین ادامه داد :
-چرا آخرروله ؟! گناهت چه بود ؟
ننه خاور که تمام وقت ساکت ایستاده بود و سر می لقاند به میان حرفمان پرید:
-چرا ندارد از بس کتاب های لامذهبی خواند . تواگر نمیدانی من میدانم . کتاب های میخواند که توش نوشته خدا نیست . یکی نیست اصلا از این بشر بپرسد تو چه کار به کار خدا داری ؟! حالا باید بخوریم از لای چربش .
یک دو هفته ای که گذشت فرهنگیان اخراجی به سرعت فهمیدند که با اعتراض و شکایت ره به جایی نخواهند برد . گوش شنوایی در کار نیست . تازه اگر هم باشد شکایت گرگ پیش پلنگ بردن است . چند نفری که پول و پله ای در چنته داشتند برای خود این جا و آن جا در سطح شهر مغازه زدند . چند نفری که بنیه مالی ضعیف تری داشتند با هم شریک شدند و وانت بار خریدند و به حمالی مشغول شدند . چند نفری هم درگوشه کنار خیابان ها رو به کاسبی و بساط و دلالی آوردند و مابقی که من هم یکی از آنان بودم همین جور دست روی دست بیچاره و بیکاره مانده بودم .
گذشتن هرروز برایم سالی بود و بر دوشم سنگینی می کرد . غم غم خودم تنها نبود . غم مادر و مادربزرگ و برادرخردسالی بود که دو سال پیش دست بازیگر روزگار با مردن بابام خرج و مسئولیت شان را روی دست من نهاده بود .
دو هفته ی بعد کار به جایی رسید که از فرط بدبختی بلنگ بلنگ اثاث خانه را که خودم در همین یک سال معلمی خریده بودم وحتا نیاز بدانها داشتیم فروختم و وصله ی شکم کردیم . از فامیل ها دیگر خبری نبود . فقط یکی دو نفر از رفقا! جا دارد نه فقط در این جا که در همه جا یادشان را گرامی بدارم . یادتان گرامی باد .
روزها به تلخی و سختی میگذشتند . کارد به استخوان رسیده ودیگر آهی نمانده بود که با ناله سودا کنیم . شاید اگر بگویم یکی از گرفتارترین و بدبخت ترین معلمین اخراجی در این پهنه ی خاک که ایرانش نام نهاده اند من بودم حرفی به گزاف نزده باشم . از کاسه و کاچال زندگیمان دیگر چیزی که ارزش فروش داشته باشد نمانده بود و به زمین سیاه نشسته بودیم . ظهر از راه رسیده بود . در میان حیاط نشسته بودم . ننه کنارم بود و دلداریم میداد . فکر های جور واجوری خود را به در و دیوار ذهنم میکوبیدند که چه بایدم کرد . درست گفته اند شداید روزگار مغز را بارور می کند . به یاد یک کهنه چادر برزنتی ای افتادم که در سالیان دور و درازی بود در زیر زمین خانه مان خاک میخورد .
-ننه یک چادر برزنتی داشتیم . زمان زلزله بیست سال پیش دولت به بابا داده بود هنوز آن را داریم ؟
- زیرزمین است .
با ننه به زیر رفتیم . چادردر کنار دیرک هایش که به دیوار تکیه داده شده بودند خاک بر سر روی زمین پهن شده بود :
-ننه
-جان ننه
-من با این چادر روی همین بلوار شهرمان جائیکه دنج باشد و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکنم چایخانه ای میزنم . پاتوقی خواهد شد برای فرهنگیان اخراجی. فکر بدی نیست . هم درآمدی دارم و هم عملا اعتراضی خواهد بود به جنایت رژیم جمهوری اسلامی که این چنین من و امثال من را بی رحمانه خانه نشین کرده است .
-خدا پشت و پناهت روله . هر کاری صلاح می بینی بکن !
پ.ن:اين داستان واقعي و سرگذشت محمد مستوفي است كه در سايتش مي توانيد باقي داستانهايش را بخوانيد{+} در ادامه بخوانيد.
تنها آنکه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره مي تواند داشت
آنکه جاي کافي براي ديگران دارد صميمانه مي تواند با ديگران
بخندد، با ديگران بگريد
پ.ن:سه شعر خوب از پیمان فاضلی برای سرباز {+}
پ.ن:سینما _ نوستالژی{+}
همواره وقتی در سیستم های خود دچار مشکلی میشیم یا مثلا وقتی جنبش دانشجویی مون آسیب پذیر تر از هر موقعی به نظر میرسه اونوقته که به خودمون میگیم شاید بنیان های نظری ما ضعیفه و از اینجاست که بر میگردیم به تاریخ شکل گیری خودمون و خب این رجعت به اصل و رجوع به اولین ها تو ذهن ما ایرانی ها شکل گرفته ، در حالیکه اگه ما بخوایم با دیدگاهی مثل فوکو به قضیه نگاه کنیم در واقع باید بگیم برای تبار شناسی آغازی وجود نداره و همه ی آغاز ها در واقع مشتی مقاطع تاریخی به شمار میان . خب اما ما میخوایم زیر پامون سفت باشه نه؟ و این خواست اتفاقا از اون حس قدرت خالی نیست چون این مشکل تاریخی ما در واقع به خاطر نبود امنیت های سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و داخلی و خارجی بوده است . 
سرانجام با مساعدت تعدادی از دوستان گالری نیکول با برگزاری نمایشگاه عکس گروهی موافقت کرد و طی جلسه ای که با خانم فریدنی داشتیم زمان مشخصی نیز برای این منظور در نظر گرفته شد. شاید مهمترین و اصلی ترین نکته یعنی انتخاب عکس ها و موضوعات باشد که آن نیز به گروه داوری و کارشناسی گالری نیکول واگذار شد. مراحل دقیق تر به شرح زیر است:
تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى
نام سسيل رايت ميلز براي دوستداران مطالب و آثار جامعه شناسي در ايران، نامي آشناست. با اين كه تنها يك اثر او تحت عنوان "بينش جامعه شناسي" به فارسي برگردانده شدهه است، ليكن اهميت افكار او براي خوانندگان ايراني ناشناخه مانده است. نامبرده در سال 1916 در شهر واكو(ايالت تگزاس) چشم به جهان گشود و در خانواده اي از طبقه متويط پرورش يافت. تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته جامعه شناسي در دانشگاهاي تگزاس و ويسكانيسن به اتمام رساند و در اين رشته دانشنامه دكترا گرفت. كار تدريس در دانشگاه را از دانشگاه مريلند آغاز كرد و سپس به دانشگاه معروف كلمبيا رفت و به مدت هفده سال در آن جا تدريس كرد. چارلز رايت ميلز در سال 1962 در اثر سكته قلبي در گذشت، در حالي كه آثار ارزشمندي از خود باقي گذاشت:بينش جامعه شناسي، نخبگان قدرت، يقه سپيدان(درباره طبقه ي متوسط امريكا). ماركسيست ها. يانكي گوش كن(درباره انقلاب كوبا). علل جنگ جهاني سوم. شخصيت و ساختار اجتماعي. جامعه پرتوريكويي در نيويورك. از ماكس وبر(مقالاتي در باب جامعه شناسي ماكس وبر.
ميلز اساسا يك ماركسيست ليبرال است يا به گفته خودش يك ماركسيست عادي. به اين معنا كه به انديشه هاي اساسي و بنيادي ماركس پايبند است ليكن بر لزوم بازمگري و تعديل در آن ها با توجه به شرايط قرن بيستم ميلادي، تاكيد مي كند و بالاخص بر اين نكته مهم تكيه دارد كه ماركسيست هاي پس از ماركس، افكار و انديشه هاي او را تحريف كرده اند و به صورت جزمي و زورگويانه در آورده اند. البته نامبرده، ماركسيسم را بيش تر در قاب مباحث جامعه شناسي تحليل مي كند.
چارلز رايت ميلز بنيانگذار جامعه شناسي انتقادي در آمريكاست. اين مكتب جديد معتقد است كه تحقيقات علوم اجتماعي در آمريكا بيانگر واقعيت هاي موجود در اين جامعه نمي باشدو سرشت اقتصادي و رسالت روشنفكري و روشنگري خود را كاملا از دست داده است. در حالي كه مردم امريكا نياز به بينشي نو دارند تا اهميت شرايط اقتصادي و اجتماعي را به لحاظ حيات فردي و اجتماعي خويش درك نمايند. از سوي ديگر علوم سياسي متعارف در امريكا را به شدت مورد حمله قرار داده و آن را متهم مي كند كه پيشداوري هاي رايج در مورد مفهوم قدرت سياسي و بي عدالتي اجتماعي را دوام و قوام مي بخشد.
ماركس و ماركسيسم در واقع بخش نخست كتاب حجيم ماركسيست ها است كه براي شروع مجموعه آرا و عقايد سياسي انتخاب شده است. اين گزينش به چند دليل صورت گرفت. اول: تقريبا تمامي ابعاد انديشه هاي ماركس را در زمينه هاي فلسفه، سياسي، علوم اجتماعي و اقتصاد در بر مي گيرد.دوم:افكار ماركس را به طرز دقيقي بيان كرده و تحليل مي كند. سوم: نقاط قوت و ضعف ماركس را با توجه به شرايط كنوني جهان، برريس و تحقيق نموده است. چهارم: گزيده اي از آثار ماركس و انگلس را از زبان خود آنان نقل مي كند. در واقع ، ماركس و انگلس را پيكره واحدي در نظام فكري ماركسيستي مي داند و تفكيك افكار آنان را جايز نمي داند.
مارکس و مارکسیسم اثر چارلز رایت میلز. ترجمه ی محمد رفیعی مهر آبادی. انتشارات خجسته.
مجري: به شبكه جهنم خوش آمديد. در برنامه امروز ، گفتگوي ويژهاي داريم با آقاي كارل ماركس. ايشان در سال 1818 پا به دنياي فاني گذاشتند. در سال 1845 تصميم گرفتند بجاي تفسير جهان، دست به تغییر جهان بزنند، به همين خاطر زدند از فرانسه بيرونشان كردند. بنابراين سه سال بعد بيانيه كمونيستي دادند و دوباره دربدر شدند تا كتاب «سرمايه» را به كمك رفيق سرمايهدار خویش بنام فردریک انگلس، درآوردند و مدعي شدند كه مصيبت سرمايهداري، جز مرگ چاره ندارد. بالاخره در سال 1883 ايشان دار فاني را وداع گفتند و به اينجا پيش ما شتافتند. اينجا هم چون پرونده ی شان خيلي سنگين بود، هنوز چند قدم برنداشته، از پل صراط سقوط نموده و به اعماق جهنم تشريف بردند. تلاشهاي ميانجي گرانه ی پدران روحاني مكاتب الهيات رهایی بخش آمريكاي لاتين نيز سودي نبخشيد و ايشان عضو ابدي جهنم اسفلالسافلين شدند. سرانجام با وجود اشتغالات فراوان كه همه ما از آن خبر داريم، ايشان قبول كردند كه دقايقي از وقت خود را در اختيار ما قرار دهند.
چه زيباست محبوب من 
علی سنتوری نماد آشکاری از تمام هنرمندان و نسل قربانی شده ی پس از انقلاب است
معلم پای تخته داد می زد
«بيژن مفيد» در نهم خرداد ماه سال ۱۳۱۴ خورشيدي در تهران بهدنيا آمد. پدرش «غلامحسين خان» نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را بهپايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگليسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دورههاي آموزش تئاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره ميکرد.
در همين زمان کارگرداني چند نمايش را به عهده داشت و خود نيز در چند اثر از جمله نمايشنامۀ «باغ وحش شيشهاي» اثر «تنسي ويليامز» به ايفاي نقش پرداخت.
«بيژن مفيد» از همان سالهاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را «آتليه تئاتر» گذاشت.
در سال ۱۳۴۸ با تلاش «آربي آوانسيان» و همکاري و همت «ايرج انور»، «شهرو خردمند»، «عباس نعلبنديان» و «بيژن صفاري»، «کارگاه نمايش» در تهران بنيان گذاشته شد. مجتمعي که بسياري از بهترين هنرپيشگان تئاتر ايران در آنجا آموزش ديدهاند. براي اولين بار در تاريخ تئاتر ايران سه نسل بازيگر در برنامههاي مختلف اين مجموعه منسجم در عرصه نمايش و تئاتر به فعاليت پرداختند.
«بيژن مفيد» نيز همراه با «داوود رشيدي»، «مريم خلوتي»، «آشور بانيبال بابلا» و «اسماعيل خلج» از جمله کارگردانهاي ثابت نمايشهايي بودند که در اين کارگاه به اجرا در ميآمد. اولين اثري که در «کارگاه نمايش» به اجرا در آمد، نمايشنامۀ «شهر قصه» بود که به مدت نود و يک روز در تهران و ديگر شهرهاي مختلف ايران از جمله آبادان و مسجدسليمان به روي صحنه رفت.
با وجودي که از «بيژن مفيد» تا به حال تعداد ۹ نمايشنامه به چاپ رسيده و علاوه بر اين با آثاري که از نوشتههاي او به روي صحنه آمده، و همچنين با بيش از ۱۵۰ نمايشنامه راديويي و تلويزيوني که توسط او ترجمه و کارگرداني شده، ولي باز هم «شهر قصه» معروفترين اثر و نمايشنامهاي است که از او به يادگار مانده است. اين نمايشنامه برگرفته از ترانهها، متل و ضربالمثلهاي قديمي ايراني، و سرشار از کنايه و اشارات و تشبيهات و اصطلاحاتيست که بيشتر در زبان گفتاري مردم کوچه و بازار ساري و جاري بوده و هست.
پ.ن:با تشكر از خانم جميله نداي(قصه گوي شهر قصه) كه اجازه و افتخار راه اندازي بنياد بيژن مفيد را به من و دوستانم داد.. بزودي لينك وبسايت رسمي بيژن مفيد را درج مي كنم.
پ.ن:با سپاس فراوان از علي رضا افزودي براي مطلب .. كار من رو راحت تر كرد..{+} .. مصاحبه خانم جميله نداي با بي بي سي{+}.. وبلاگ خانم نداي{+ +}
پ.ن:دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد. زنداني سياسي آزاد بايد گردد{+ + +}
پ.ن:مطلبی از پریسا عزیز در رابطه با علی سالم با عنوان "در سفر شناختم علی را"{+}
پ.ن: فتوبلاگم بروز شده با چند تا عكس جديد و قديم از آبادان پيست اسكي و برف{+}
اکنون مرا به قربانگاه ميبرندمن هم جزء هیچ کسانم.
نه تحکیمی ام، نه ادواری، نه دانشجوی پلی تکنیک، نه سندیکائی و نه مشارکتی؛
نه در پی بازداشتم طوماری با اسامی آشنا که از «الف تا ی» همواره با هم اند، جمع آوری می شود.
من همان مبارز سیاسی و مدافع حقوق بشر هستم که همواره در پی آزادی و آگاهی رسانی در جامعه سنتی با اعتقادات مذهبی کوشش می کنم. خط و ربطم نه به اصلاح طلبان، نه به ملی-مذهبی ها و نه به چپ حکومتی ربطی ندارد.
غیر خودیه...غیر خودی...هستم و هدفم آزادی و رسیدن به عدالت اجتماعی است. خواهان جامعه ای هستم که در آن دموکراسی وحقوق بشر فارغ از هر گونه خط و ربط سیاسی و دگم اندیشی ها نهادینه شود.
من همان مرد زحمتکش در پائین جامعه هستم که به خاطر صورت چروکیده سیاهم، به خاطر لباسهای چرک و رنگ و رو رفته ام به عنوان ارازل و اوباش دستگیر و راهی سوله کهریزک می شوم. با تکه نانی خشکیده و آبی با بو و طعم گازوئیل، با خوردن باتون به هر بهانه ای و در شرایطی که بیماریهای مسری گوناگون تا کنون بسیارانی را روانه دنیای فانی کرده، روزها را درسخت ترین و غیرانسانی ترین شرایط سپری می کنم.
مدافعان من نه وکلای صاحب نامند و نه نهادها و سازمانهای مدافع حقوق بشر، من که حقی در جامعه« مهرورزمان» ندارم و در آرزوی جامعه ای با فرهنگ والای انسانی هستم که همه انسانها صاحب حق مساوی باشند.
من همانم که در زمان دستگیری ام نه شانسی دارم که نامم در رسانه ها باشد و نه کسی در جستجویم برای مصاحبه پس از آزادی.(البته اگر جان سالم در ببرم)
من از همان توده های محروم هستم که برای مبارزه برای هر ظلم و ستمی در صحنه ام ،چه برای آزادی زندانیان سیاسی؛ چه برای حقوق صنفی کارگران، معلمان و پرستاران و ....
ای کاش روزی انسانیت و معرفت مرزی نداشت، نگاهها عادلانه و بدون پیش داوری بود، خودی و غیر خودی، فارغ از هر گونه باور و اعتقادی حامی و پشتیبان یکدیگر برای مبارزه با ظلم وسرکوب ظالم بودند. اگر در مبارزه نقش لایه های گوناگون مردمی را از یاد ببریم و در عمل آنان نادیده بی ینگاریم. در شرایط دشوار بهائی بهشان ندهیم نباید انتظار حمایتشان را داشته باشیم. اینان به چه کس باید باور و اعتماد داشته باشند؟؟ آنان که در سلول انفرادی 209 و در سوله کهریزک در زندانهای بی نام و نشان تنهایشان گذاردید، به راستی چه کسی به فکر آنان است؟؟
حمایت نمودن از افراد صاحب نام و مطرح در عرصه سیاسی و اجتماعی در زمانی که آنان سلولی را به اجبار، اختیار میکنند و البته تحت فشار فراوان هم قرار میگیرند،بسیار نیکو و پسندیده است ولی اکثریت بی نام و نشان و مبارزان راستین ایران زمین چه ؟؟
آنان که خیزش توده ها را طلب میکنند باید همواره در کنارشان باشند نه اینکه در فکر این باشند که ببینند از این نمد برایشان کلاهی در می آید یا نه ؟؟ حمایتی باید کرد یا نه؟
به هر روی مبارزه علیه ظلم و نابرابری جریان داشته و دارد ؛ من هم جزو هیج کسانم که همواره در صحنه بوده و هستم.
من هستم چون مبارزه برای آزادی و عدالت هست
نوشته شده توسط: مریم افشاری

گرفتند، بردند او را
به زندان، به زنجیر بستند.
گفتیم:« بازیست»!
به زیر شکنجه،
کشیدند ده ناخن از دست و ده ناخن از پاش
و انگشت هایش، یکایک، شکستند.
گفتیم:« بازیست»!
به تحقیر و تعزیر،
سراپای او را به شلاق خستند.
گفتیم:« بازیست!
خود، ایشان علم کردهاندش...... برای به خدمت گرفتن به روز مباداست ...... که میپرورندش»...... سرانجام، ...... جوان را ...... به مقراض جهل و جنون..... رشتهی زندگانی گسستند، ....و بر کُشتهاش کرکسان شریعت نشستند...... بدینسان، رسیدیم .....در این پهنهی جنگِ هر روزهی ننگ با نام ....... به پایانِ بازی...... و ماییم اینک ..... در اینجا پریشیده انبوهی از شرمساران .... فرومانده در ژرفهی چاهِ کژ باوریها و کژداوریها...... و آنک، در آنجاست...... او،..... راست قامتتر از سرو...... بالنده بر قلهی سرفرازی..... «شهید»اش مخوانید:...... شهید ار نظر بآسمان در خدا می کند،....... و از خاک و از مردمِ خویش خود را جدا می کند..... کراماتِ او، چون مقاماتش، ارزانیی فوجِ ارزانیان باد:...... به راه خدا گر کسی کشته آمد...... و یا کشت.... یکی جان فروش است یا جانی است او، ......و پست و پلید است و زشت است:...... که او، گر فدا می کند جانی از خویش یا دیگری.... در تمنای باغ بهشت است.... و ما را نه جز نفرت از جان فروشان و از جانیان باد...به خون خفتگانِ رهِ حق و آزادی ی مردمان دیگرند:
دلیرانِ انسان گرایی چو و سعید حبیبی...
و از هر شماری که پنداری افزون ترند.
درودِ همه مردمان در درازای تاریخ ........برایشان و بر همرهان و به هم آرمانان شان باد.
پ.ن:خبر خودکشی یکی از بازداشت شدگان و فعال چپگرا، در زندان اوین{+}
پ.ن:شعر از اسماعیل خویی{+}
پ.ن:اعتصاب غذا در دانشگاه علوم اجتماعی تهران{+}
پ.ن:امضای فراخوان کمیته ی پیجوی آزادی دانشجویان دربند توسط بیش از 2000 نفر{+}
پ.ن:امروز تو وبگردی هایم به یک وبلاگ جالب برخوردم که در قسمت معارفه خودش این متن رو نوشته بود: من سامرند صالحی فرزند بزرگ محمود صالحی هستم . در آستانه برگزاری اول ماه مه امسال (1386)، ماموران اطلاعاتی با کلک و ریا، به محل کار پدرم رفته و در یک دادگاهی ناعادلانه بدون اطلاع و حضور وکیلش حکم او را به طور شفاهی خوانده و او را روانه زندان کردند. پدرم یک فعال کارگری است، او را به خاطر دفاع از ابتداییترین حقوق خود و همطبقهایهایش، زندانی کردهاند. اگر چه پدرم یکی از کلیههایش را از دست داده و کلیه دیگرش به سختی کار میکند اما مقامات زندان به او اجازه نمیدهند تا به پزشک معالج مراجعه کند. پدرم دارد با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم میکند. من این وبلاگ را به خاطر دفاع از سنتهای مبارزاتی پدرم و در حمایت از او ساختهام. دست همه کسانیکه برای آزادی پدرم میکوشند را به گرمی میفشارم.{+}
پ.ن:٢٨ دسامبر را به روز جهانی اعتراض به دستگیری دانشجویان در ایران تبدیل خواهیم کرد!{+}
- به دوستان اولدوز سلام داریم ، هر که از اولدوز خبری برای ما بیاورد مژده می دهیم. ما نگران کلاغ ها، یاشار و اولدوز هستیم. ما صابون زیاد داریم. می خواهیم بدهیم به اولدوز. ما منتظر بهاریم. دیگر کلاغ ها را اذیت نخواهیم کرد. ما می خواهیم که ننه ها مثل ننه کلاغه باشد. ننه کلاغه مادر بود. ما مادر را دوست داریم. ننه کلاغه با شوهرش دوست بود. می خواهیم ننه ی ما هم با بابایمان دوست باشد. ما خیال می کنیم آقا کلاغه، اولدوز و یاشار رفته اند به دعوا. دعوا کنند. با باباها، زن باباها. ما به یاشار تیر و کمان درست خواهیم کرد. لانه ی کلاغ ها را خراب نخواهیم کرد تا آقا کلاغه آن بالا بنشیند ، هر وقت زن بابا آمد، بابا آمد، اولدوز را خبر کند. ما به اولدوز کفش و لباس خواهیم داد. ماهیها را خواهیم دزدید. عنکبوتها را جمع خواهیم کرد. آقا کلاغه مژده خواهد آورد. در جنگ پیروز خواهند شد. یاشار دست اولدوز را خواهد گرفت، خواهند آمد. اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار بابای خوب. ما در عروسی آنها خواهیم رقصید. ما نگران هستیم. نگران همه شان. می خواهیم برویم کمک آنها. می خواهیم آنها از شهر کلاغ ها زود برگردند. .
.
خیالی راحت و آسوده دارُم دراین طنز های انتقادی «جنبش چپ» ( به عنوان «چپ» در ایران یا درهیچ کجای جهان) مورد عتاب و طعنه قرار نگرفته است .بنا بر این مباد که «به چپ ستیزی» تعبیر شود.آنچه در این ابیات مورد انتقاد است ، همانا خامی و کوته نگری درعقاید و نظریاتی ست که دهها سال به نام مارکسیسم لنینیسم در ایران تبلیغ می شد و نهایتاً در خدمت کشور سلطه طلب و زورگوی همسایهء شمالی ما بود*.این کشور پس ازانقلاب بلشویکی اش ،همان منافع استعماری روس های تزاری را در ایران دنبال می کرد منتها این بار زیر نام عوام فریبانه «سوسیالیسم » و«طبقهء کارگر» یا منافع«خلق های خاور» و امثال اینها.با نهایت دریغ بسیاری از فرزندان آرمانگرا و خیرخواه و ازجان گذشتهء ایران،طی ده ها سال دردام تئوری سازان وایدئولوگ های تزاریسم سرخ غوطه می زدند و حتی جان و هستی خود را برخی ی این گونه تئوری ها می کردند. (البته حساب آنها که آگاهانه در خدمت روسیهء شوروی قرار داشتند
ازاین گونه جوانان آرمانگرای ایرانی جداست).یکی از خطرناک ترین وضد ایرانی ترین انواع این نظریه پردازی های روسی،مسئله« ملت سازی لنینی ـ استالینی» بود که ایران را «کثیر المله» می نامید و تفرقه و دشمنی را در میان ملت ایران تبلیغ می کرد.پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسسم روسی مسائل مربوط به سوسیالیسم و منافع «پرولتاریای جهانی» و امثال اینها فرو کش کرد ،اما آثار شوم و ویرانگر تئوری استالینی مربوط به«مسئله ملی» همچنان در ذهنیت باقی ماندگان جنبش چپ روسوفیل تداوم یافته و به تخریب و تحریک و تفرقه اشتغال دارد.برخی از آنان اگرچه لباس طبقهء کارگر را از تن بیرون آورده اند اما در سایهء همان تئوری ـ«مسائل ملی» یکباره به مسلک قوم پرستی و نژاد گرائی قبیله ای پیوسته اند و متاسفانه نژاد از دو سو دارند : ـ
هم ریشه درمسلکی دارند که رؤیاهای دوران ملوک الطوایفی و عشایری خود رادر پرتو تئوری های کهنهء روسیهء استالینی رنگ آمیزی می کند و هم از مکاتبی آموزش می بینند که مروج نظریه پردازی های نژاد پرست پان تورکی یا مبلغ، مکاتب بعثی ناصری و صدامی است. ـبه هرحال این موضوع بسیار جدی و یکی از مشکلات اساسی جنبش چپ و سازمان های سیاسی امروز ایران و اصولاً یکی از انواع بدبختی های ایران معاصر است که بحث آن مجال و محل دیگری می طلبد.در هر صورت این دوبیتی ها ناظر به چنین مسائلی است و البته ناظر برمسائل دیگری است همچون« نومدرنیت »یا«پست مدرنیسم»برخی از همین «سوراخ دعا گم کردگان »جامعه سیاسی در طیف چپ وروشنفکری و«نیمچه روشنفکری» و نیز برخی از«اصحاب شعر و رمان»درایران امروز.بنا بر این دوست دارم که «رفقا» به دل نگیرند و «نارفقا » همزیاد شاد نشوند و قند در دل خودشان آب نکنند.م.س
رباعی زیر نیز متأثر از همین اوضاع پریشان و اندوهبارایران ست: ـ
سال هاست
نان خشکی ها
از محلهی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :
خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همهی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروختهایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیادههای پاک دشتِ ورامینام
از پیادههای پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمدهایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفیست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .
پ.ن:سید محمد علی صالحی.از مجموعه شعر « یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است . » {+}
پ.ن: عیله اعدام، علیه سنگسار{+}
من چهره ام گرفته "فرج الله محمدي" 38 ساله ساكن روستاي بلبان آباد از توابع شهرستان قروه است.وي متاهل است و يك دختر 10 ساله دارد.قبل ازبيماري يك كارگر ساده بوده و با شدت گرفتن بيماري خانه نشين شده است.
تصاويري كه مي بينيد مربوط به جواني است در شهرستان قروه كه بدليل ابتلا به يك بيماري خاص كليه هاي خويش را از دست داده است.وي در يكي از روستاهاي دور دست شهرستان قروه "بلبان آباد" زندگي مي كند.وي در هفته بايد دوبار دياليز شود تا بتواند به حيات خويش ادامه دهد.پاهايش بدليل رسوب خون قطع شده، انگشتان يك دست اش را نيز به همين دليل از دست داده است.در هر باري كه خانواده فقير اين مرد وي را به بيمارستان شهيد بهشتي قروه مي آورند متحمل هزينه اي در حدود هيجده هزار تومان مي شوند.اين مقدار شايد كمتر ازهزينه يك روز تفريح من و شما باشد اما براي خانواده تنگدست وي تهيه همين مقدار نيز مشكل است.وي تحت پوشش هيچ گونه بيمه اي نيست.روستاي بلبان آباد از توابع شهر دهگلان است اما بدليل "عدم وجود دستگاه دياليز" در آن منطقه مرد بيمار داستان غم انگيز ما مجبور است "بدون دست و پا و كليه" بيشتر از صد كيلومتر را طي طريق كند تا دياليز شود.تا كور سويي به ادامه زندگي داشته باشد.
پ.ن:مجله اینترنتی قروه{+}
پُل سویزی که در ماه فوریه ۲۰۰۴ (بهمن ۱۳۸۲) درگذشت بدون تردید یکی از تأثیرگذارترین متفکران سراسر نیمهی دوم قرن بیستم بر مارکسیزم غربی و حتا سایر گرایشهای فکری بود که در این نیم قرن و بهویژه با انتشار نشریهی مانتلی ریویو در تحلیل و پرتوافشانی بر مصائبِ ناشی از سیطرهی سرمایهداری و تجزیه و تحلیل علل و ریشههای آنها سهم برجستهیی ادا کرد.
نمی دانم چه می خواهم بگویم.پ.ن: لینک در انجمن سخن{+}
پ.ن: ۱۸ مرداد روز اعتراض جهانی برای آزادی منصور اسانلو و محمود صالحی{+}

کتاب اسطوره ی عصیان ((چه گوارا)) سخن می گوید / جوزف هنسن / نشر گل آذین / صفحه 7 / پاراگراف اول
لینک در سایت انجمن سخن{+}

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند