تبليغاتX
حرف هاي گدا و فقير

نامه ی  بوخارین به استالیناین احتمالا واپسین نامه ای ست که برایت مینویسم در حالی که در زندان به سر میبرم. از تو تقاضا دارم بگذاری این نامه را بی آنکه در آن دست ببرند به تو برسانند چرا که این نامه را تنها برای تو مینویسم و بود و نبودش در دست توست.
من به آخرین صفحه ی درام زندگی ام رسیده اما در فکر بودم کاغذ و قلمی بردارم و از تمام احساسات درونی ام برایت بنویسم.
به لرزش افتاده ام و به سختی میتوانم خودم را کنترل کنم . میخواهم برایت بنویسم پیش از رفتن و دور شدن و قبل از اینکه دستم از نوشتن باز ایستد و تا جایی که چشمانم را هنوز یارای دیدن است و تا جایی که مغزم هنوز کار میکند.
برای هرگونه سوء تفاهم از این راه دور به تو میگویم : الف:قصد ندارم چیزی را تغییر دهم . ب. منظوری برای خواستن چیزی از تو ندارم . اما نمی توانم با این زندگی بدرود گویم پیش از آنکه چند خطی از ناراحتی که بین من و توست را در میان بگذارم هنگام که در لبه ی پرتگاهی ایستاده ام که در آن هیچ بازگشتی نیست . به شرافتم سوگند میخورم که نسبت به تمام جرائمی که به آنها مجبور به اعتراف شده ام مبرّی هستم  و در انتظار مرگم!
در ارتباط با تمام چیزهایی که در مغزم میگذرد میتوانم این را اضافه کنم : الف: شنیدم که یک بار کسی دارد داد میزند که تصور میکنم (کوزمین ) بود اما من هرگز اهمیت این جریان را با کسی در میان نگذاشتم.
ب. یکی از اعضای حزب به اسم آخوال هنگامی که با هم از خیابانی میگذشتیم به من گفت : اعضای گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند و گزارشی هم در آنجا خوانده شده و..... بله من این را به کسی نگفتم چون دلم برای گروه به رحم آمده بود .
ج. من به این محکوم هستم که در سال 1932 با طرفداران خودم برخوردی دوگانه داشته ام و دلیلش این بود که باور داشتم میتوانم دوباره آن ها را به سمت حزب بازگردانم وگرنه آنها واقعا از حزب فاصله میگرفتند.
من وجود خودم را با این گفته ها بطور کامل پاک میکنم  و بقیه چیزها یا اتفاق نیفتاده و یا من بی خبرم لذا در (پلنوم) چیزی به جز واقعیت نگفتم و کسی مرا باور نکرد. اینجا و هم اکنون تمام واقعیت را میگویم . در تمام سال های گذشته من صادق بودم و یاد گرفتم که خط حزب را به پیش ببرم و یاد گرفتم ترا دوست داشته باشم و به تو احترام بگذارم.
من هیچ راه دیگری جز پذیرش اتهامات وارده نداشتم و مجبور به همکاری شدم.
نکته مهم و جسورانه در رابطه با ایده ی سیاسی ِ پاکسازی بزرگ ( منظور دستگیری و کشتار وسیع مخالفین است. م )
الف:  در ارتباط با دوران پیش از جنگ ما  ب: در ارتباط با گذر به سمت دموکراسی این پاکسازی در مورد کسانی بود  که : 1. گناهکار بودند. 2. مظنون بودند. 3. احتمال مظنونیت وجود داشت و کل این برنامه بدون مدیریت من نمی توانست انجام گیرد.
خواهش میکنم فکر نکن باز دارم راجع به کارهایی که در گذشته انجام دادیم فکر میکنم. میدانم که نقشه های بزرگ ، ایده های بزرگ و خواسته های بزرگ از هر چیزی مهمتر است.
قلبم آتش گرفته از تصور این که تو مرا بابت آن جنایات  مقصر بدانی و مرا به انجام آن کارهای هولناک محکوم کنی....
سرم گیج میرود و احساس میکنم دارم با تمام توانم فریاد میزنم و با سرم به دیوار می کوبم که چه کنم؟ چه کنم؟
از هیچ کی ناراحتی ای به دل ندارم من مسیحی نیستم اما خرده باور های درونی خودم را دارم.. اگر می خواهی بدانی بیش از هرچیز خودم را سر خورده احساس میکنم به خاطر چیزی که شاید تو فراموشش کرده ای : تابستان 1927 بود به من گفتی میدانی چرا ترا دوست خودم انتخاب کرده ام ؟چون تو اهل توطئه نیستی مگر نه؟ و من گفتم نه! در آن دوران من با کامینف ( که به اتهام تروتسکیست بودن اعدام شد رفیق بودم. آه چه ساده که من بودم و حالا با زندگی ام بهایش را می پردازم.
به این خاطر مرا ببخش کُبا ( = لفظ صمیمانه برای خطاب قرار دادن استالین . م ) حال دارم میگریم و مینویسم . دیگر به چیزی نیاز ندارم و احتمالا این نوشتن وضعیت مرا وخیم تر میکند اما باید آخرین خداحافظی ام را با تو بکنم . به خاطر این ماجراها از کسی ناراحتی به دل ندارم حتا نسبت به بازجویان و هئات رئیسه و بقیه.
من از تو عذر خواهی میکنم گرچه مرا به اندازه ی کافی زجر داده اند به گونه ای که دیگر هرچه دور و برم است ابلهانه به نظر میرسد و تاریکی بر من مستولی میشود.
در طی کابوس ناشی از شکنجه چندین بار ترا دیدم یک بار هم نادژا سرگیونا ( همسر دوم استالین.م) او هرگز باور نمیکرد که من نسبت به تو افکار سیاهی داشته باشم در آن خواب ما مدت ها با هم گپ زدیم ...من و تو.. خدای من اگر دستگاهی وجود میداشت که تو با آن بتوانی درون مرا ببینی که چقدر تکه تکه شده است تا بدانی تا چه حد به تو وابسته ام...

در آخر میخواهم از تو چند تقاضای کوچک داشته باشم.برای من مرگ یکباره بهتر از دادگاهی شدن است. نمیدانم چطور خودم را کنترل خواهم کرد . به احتمال زیاد به زانو می افتم و از یاد میبرم که غرور و نجابت چیست. نگذار این اتفاق برایم پیش آید.. گرچه احتمالا این برای تو امکان پذیر نیست. از تو میخواهم پیش از روز دادگاه مرا بکشی با اینکه میدانم چقدر برای تو دشوار است که از قوانین بگذری.
من منتظر دستور اعدام هستم اما از تو تقاضا دارم نگذاری تیرباران شوم ترجیح میدهم در سلول خودم سم بخورم.این خیلی برایم مهم است نمیدانم از چه کلماتی استفاده کنم تا تو مجاب شوی از نظر سیاسی که اصلا اهمیتی ندارد و با این حال هرگز کسی هم نخواهد فهمید. به من رحم کن! تو که مرا خوب میشناسی. خیلی اوقات با مرگ رو در رو میشوم و در همان حال میدانم روحیات قهرمانانه ای هم در من هست  و در مواقعی دیگر خودم را رو به سقوط میبینم در حالیکه هیچ توانی در من نیست.
اگر رای نهایی تو ، مرگ من است پس بگذار یک لیوان مورفین بنوشم .
از تو تقاضا دارم بگذاری با همسر و پسرم خداحافظی کنم اما دخترم تحملش را ندارد.همینطور پدرم و همسر اولم نادیا!آنیوتا ( همسر فعلی ام ) خیلی جوان است و میتواند ادامه دهد ، میخواهم قبل از دادگاه ببینمش . اگر خانواده ام ببینند که من دارم به چه چیزهایی اعتراف میکنم ، خودکشی خواهند کرد باید آنها را برای چیزهایی که قرار است ببینند آماده کنم.
اگر تبرئه شدم از تو تقاضا دارم مرا به امریکا بفرستی . در آنجا میخواهم یک جنگ خونین به ضد تروتسکی براه بیندازم و تمام آدم های نخبه را بدور خود جمع کنم و تو حتا میتوانی بهمراه من یک پلیس امنیتی ویژه بفرستی و میتوانی همسرم را شش ماه در اینجا نگهداری تا یقین حاصل کنی که دارم تروتسکی و دوستانش را در هم میکوبم اما اگر کوچکترین شکی در ذهنت هست مرا به کمپ (پکورا ) یا (کولیما ) بفرست حتا اگر برای مدت بیست و پنج سال آنجا بهمراه خانواده ام بمانم تا بتوانم کارهای فرهنگی انجام دهم. مثل یک دینامو به هر کجا که مرا بفرستی کار خواهم کرد با این حال اگر راستش را بخواهی به این امر امیدی ندارم و این ها آخرین خواسته هایم هستند.
یوزف ویساریونوویچ ! تو یکی از قابل ترین ژنرال هایت را از دست دادی ، کسی که عمیقا به تو علاقمند و وابسته است ... اما این گذشته و تلخ است که بخواهم به این مساله بپردازم.
از نظر ذهنی خودم را آماده کرده ام تا فراموش کنم همه ی اشک هایم را. هیچ حس بدی نسبت به هیچ یک از شما ندارم.. نسبت به حزب و تمام کارهایی که صورت گرفته.. اما..دارم تمام کارهایی را انجام میدهم که از نظر انسانی شدنی و نا شدنی ست . در این نامه تمام حروف ( تی ) را به صورت صلیب و همه ی حروف ( ای) را نقطه گذاشتم .. با وجود سردرد و اشک در چشمانم خاطرم پاک است که تو بدانی کُبا برای بار آخر.. می خواهم مرا ببخشی ( فقط در قلبت) من نیز در فکرم ترا در آغوش میگیرم.

پ.ن:
نیکلای ایوانویچ بوخارین (1888 تا 1938) رهبر انقلابی و تئوریسین کمونیسم و بلشوویسم ، از 1917 تا 1929 سردبیر پراودا(نشریه ارگان کمیته ی مرکزی حزب کمونیست شوروی) بود. بوخارین از جمله کسانی بود که  علیه تروتسکی با استالین متحد شد . آثار او منابعی پیچیده در مورد اقتصاد و سوسیالیسم بازار به شمار میرود.
پ.ن:بوخارین پس ار طی مراحل دادگاه استالینی در سال 1938 محکوم شناخته شده و تیرباران گشت.بعد از مرگ استالین ،  نامه ی آخر بوخارین  را در کشوی میز کارش جایی که همواره آن را نگهداری میکرد ؛ یافتند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 21:18 توسط گدا و فقیر |

رفيق مزدوشت.. عكاس خودم.. رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست
من جواب درد را به این شیوه میدهم
که با ریشه ی بریده هم میوه میدهم
من نا امید به همه جا سر کشیده ام
من در تمام بن بست ها دویده ام
من با تمام خشمم ایستاده ام گیتار میزنم
به ستوه آمده ام ، هوار میزنم
من پیش پای این خدا کرنش نمی کنم
با چاقوی کُند تکه تکه کن مرا کرنش نمی کنم
فتوا بده ، مفسد فی الارضم کرنش نمی کنم
من کوه ِ اعتراضم نمی لرزم کرنش نمی کنم
من تمام ، زخمم ، انزجارم ، زانو نمیزنم
من اعتراضم ، انفجارم ، زانو نمیزنم
قفل ببند زنجیر کن زانو نمیزنم
تهدید کن تحقیر کن زانو نمیزنم
شلیک کن اگر که نیست زحمتی
شلیک کن به این هنرمند پاپتی
شلیک کن به لیبرال نو به چپ سنتی
شلیک کن عقده هات را ، مردی نا سلامتی
من این یوغ را به گردن نمیکشم شلیک کن
تا آخر ایستاده در جوخه ی آتشم شلیک کن
حلاجم من بابکم سیاوشم شلیک کن
به پسر کشی اعتقاد نداری مگر؟ شلیک کن
سهراب ِ تو منم نترس پدر شلیک کن!

پ.ن:شعري ارزشمند از رفيق كبير مزدوشت

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط گدا و فقیر |

             عكس از يك فروشنده خياباني در سقز است .. از سايت شارنيوز برداشتم
کنگاور .بعد از ظهر یکی از روزهای  تابستان سال  1359 بود، در خیابان ناهید قدم می زدم که برگه ی اخراجم  را  به دستم دادند . دبیر بودم .  یک سالی بیشتر نمی شد که استخدام شده بودم . آه از نهادم برآمد و قدم زدن از یادم رفت آن طور که راه را کج کردم به طرف خانه . هیولای شوم فقر که در سر تا سر دوران تحصیل چون رفیقی وفادار همیشه در کنار بوده و در این یک سال معلمی  کمکی ازاو فاصله گرفته بودم  دوباره در کنار خود دیدم . ننه مثل هر روز حیاط را آب پاشی و جارو کرده بود . ننه خاور ، مادر پدرم روی پله ی حیاط که سایه ی دلچسبی داشت نشسته بود . بوی گاه گل میآمد . جیره ی لنگه ی دروازه که بلند شد ننه جاروی دستش را به گوشه ی حیاط پرت کرد و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت :
- چته روله ( فرزندم ) ؟ لب و لوچه ات آویزانه ؟
برگه ی اخراج را به دست ننه دادم . ننه سواد ندارد . چه ننه و چه ننه خاور زنانی که باید آن ها  را سند صد ساله ی فقر نام نهاد با شنیدن خبر شوم اخراجم عملا از هم وا رفتند . ننه از فرط ناراحتی سر جایش چارمشقی نشست و چنین ادامه داد :
-چرا آخرروله ؟! گناهت چه بود ؟
ننه خاور که تمام وقت ساکت ایستاده بود و سر می لقاند به میان حرفمان پرید:
-چرا ندارد از بس کتاب های لامذهبی خواند . تواگر نمیدانی من میدانم . کتاب های میخواند که توش نوشته خدا نیست . یکی نیست اصلا از این بشر بپرسد  تو چه کار به کار خدا داری ؟! حالا باید بخوریم از لای چربش .
یک دو هفته ای که گذشت فرهنگیان اخراجی به سرعت فهمیدند که با اعتراض و شکایت ره به جایی نخواهند برد . گوش شنوایی در کار نیست . تازه اگر هم باشد شکایت گرگ پیش پلنگ بردن است . چند نفری که پول و پله ای در چنته داشتند برای خود این جا و آن جا در سطح شهر مغازه زدند . چند نفری که بنیه مالی ضعیف تری داشتند با هم شریک شدند و وانت بار خریدند و به حمالی مشغول شدند . چند نفری هم درگوشه  کنار خیابان ها رو به کاسبی و بساط و دلالی آوردند و مابقی که من هم یکی از آنان بودم همین جور دست روی دست بیچاره و بیکاره مانده بودم .
گذشتن هرروز برایم سالی بود و  بر دوشم سنگینی می کرد . غم غم خودم تنها نبود . غم مادر و مادربزرگ  و برادرخردسالی بود که دو سال پیش دست بازیگر روزگار با مردن بابام  خرج و مسئولیت شان  را روی دست من نهاده بود .
دو هفته ی بعد کار به جایی رسید که از فرط بدبختی بلنگ بلنگ اثاث خانه را که خودم در همین یک سال معلمی خریده بودم وحتا نیاز بدانها داشتیم فروختم و وصله ی شکم کردیم . از  فامیل ها دیگر خبری نبود .  فقط یکی دو نفر از رفقا! جا دارد نه فقط در این جا که در همه جا یادشان را گرامی بدارم . یادتان گرامی باد .
روزها به تلخی و سختی میگذشتند . کارد به استخوان رسیده ودیگر آهی نمانده بود  که با ناله سودا کنیم . شاید اگر بگویم یکی از گرفتارترین و بدبخت ترین معلمین اخراجی در این پهنه ی خاک که ایرانش نام نهاده اند من بودم حرفی به گزاف نزده باشم . از کاسه و کاچال زندگیمان دیگر چیزی که ارزش فروش داشته باشد نمانده بود و به زمین سیاه نشسته بودیم . ظهر از راه رسیده بود . در میان حیاط نشسته بودم . ننه کنارم بود و دلداریم میداد . فکر های جور واجوری خود را به در و دیوار ذهنم میکوبیدند که چه بایدم کرد . درست گفته اند شداید روزگار مغز را بارور می کند . به یاد یک کهنه چادر برزنتی ای افتادم که در سالیان دور و درازی بود در زیر زمین خانه مان خاک میخورد .
-ننه یک چادر برزنتی داشتیم . زمان  زلزله بیست سال پیش دولت به بابا داده بود هنوز آن را داریم ؟ 
- زیرزمین است .
با ننه  به زیر رفتیم .  چادردر کنار دیرک هایش که به دیوار تکیه داده شده بودند خاک بر سر روی زمین پهن شده بود :
-ننه
-جان ننه
-من با این چادر روی همین بلوار شهرمان جائیکه دنج باشد و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکنم چایخانه ای میزنم . پاتوقی خواهد شد برای فرهنگیان اخراجی. فکر بدی نیست . هم درآمدی دارم و هم عملا اعتراضی خواهد بود به جنایت  رژیم جمهوری اسلامی که این چنین من و امثال من را بی رحمانه خانه نشین  کرده است .
-خدا پشت و پناهت روله . هر کاری صلاح می بینی بکن !

پ.ن:اين داستان واقعي و سرگذشت محمد مستوفي است كه در سايتش مي توانيد باقي داستانهايش را بخوانيد{+} در ادامه بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23 توسط گدا و فقیر |

تنها آنکه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره مي تواند داشت
آنکه جاي کافي براي ديگران دارد صميمانه مي تواند با ديگران
بخندد، با ديگران بگريد
پ.ن:سه شعر خوب از پیمان فاضلی برای سرباز {+}
پ.ن:سینما _ نوستالژی{+}

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:21 توسط گدا و فقیر |

همواره وقتی در سیستم های خود دچار مشکلی میشیم یا مثلا وقتی جنبش دانشجویی مون آسیب پذیر تر از هر موقعی به نظر میرسه اونوقته که به خودمون میگیم شاید بنیان های نظری ما ضعیفه و از اینجاست که بر میگردیم به تاریخ شکل گیری خودمون و خب این رجعت به اصل و رجوع به اولین ها تو ذهن ما ایرانی ها شکل گرفته  ، در حالیکه اگه ما بخوایم با دیدگاهی مثل فوکو به قضیه نگاه کنیم در واقع باید بگیم برای تبار شناسی آغازی وجود نداره و همه ی آغاز ها در واقع مشتی مقاطع تاریخی به شمار میان . خب اما ما میخوایم زیر پامون سفت باشه نه؟ و این خواست اتفاقا از اون حس قدرت خالی نیست  چون این مشکل تاریخی ما در واقع به خاطر نبود امنیت های سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و داخلی و خارجی بوده است  .
اگه ما تو این زمینه ها احساس آسودگی بیشتری داشتیم این قدر علاقه و رویکرد  به اولین ها تو جامعه ما شکل نمی گرفت. جامعه ای که در واقع اسطوره سنگ زیرین ِ بنای اونه ، سنگی استوار که میشه روش واستاد و این همون نقطه ایه که به ما مشروعیت میده ، هویت میده و جهت میده و از این نقطه است که ما به تاریخ نگاه میکنیم تاریخ رو تفسیر میکنیم و به یک نوعی موجودیت امروزی ِ خودمون رو درک میکنیم.
بهر حال مردم ایران تو مرحله ای بین اسطوره و تاریخ گیر کردن و علیرغم خرد گرایی و پیدا کردن یه جور ذهنیت تاریخی هنوز ایرانی به شکلی عمیق به اسطوره و آیین معتقده. و این یه جور زندگی ِ آستانه ایه یعنی زندگی در بیرون و درون ِ زمان ، با واقعیت و فرا واقعیت و همزیستی مسالمت آمیز خرد و اسطوره که یه حالت برزخی واسه همه ی ماها بوجود آورده که تو انسان شناسی به این میگیم : مرحله ی گذار ! و این مرحله ایه که از نظر غنی سازی سمبلیک و ساختن متن های استعاری و اسطوره ای قابل توجهه ! اما بهر حال یه مرحله ی اسطوره باورانه است و این مرحله ایه بین ِ حماسه و تاریخ که ذهن جمعی ما رو در نوسان نگه داشته (نوسانی بین گرایش به اسطوره یا خرد)
تو جوامعی مثل ما که راه آزادی بیان بسته میشه به ناچار تمام حوزه ها به خصوص حوزه ی نقد قدرت ِ زبان رو به بیان استعاریک میره. به همین خاطر زبان جامعه ی استبداد زده بیشتر اسطوره ای و استعاریه و با توجه به زیر ساخت های اتوکراتیک تو ایران همچین چیز عجیبی هم نیست. اما در جوامع دمکرات میبینیم که علم به شدت از استعاره فرار میکنه چون زبان های استعاری و اسطوره گرا زبان ِ توانمندی برای بیان حقایق علمی نیست و جایگاهش صرفا تو ادبیاته و واسه همینه که این دو زبان از هم تفکیک میشن یعنی زبان استعاره و اسطوره میره به سمت ادبیات و زبان علم متقابلا از هر گونه استعاره ای پالوده و پیراسته میشه نمونه ش هم همین کامپیوتر که توش همه چیز جنبه ی مستقیم داره  چرا که ماهیت  ِ زبانِ ِ علمی کارکرد گراست.
اگه فاوست صورت ِ ازلی فرهنگ آلمانه و اگه پرومته صورت ازلی فرهنگ غربه پس صورت فرهنگی ما ایرانی ها چیه؟ در پاسخ میشه گفت : از سرزمین جمشید در اوستا گرفته تا ایران ویج در رساله ی پهلوی تا رساله ی حی ابن یقظان ِ بو علی سینا تا مفهوم نا کجا آباد سهروردی  و تا جسم هورقلیایی ِ شیخ احمد کسایی همه و همه بینش تخیلی و مثالی ِ ماست و مثل یه نخ نامریی  ، خاطره ی ازلی ِ ما ایرانی ها رو تشکیل میده. از معماری دوره ی ساسانی و سلجوقی و تیموری و صفویه بگیر تا هنر قالیبافی ، مینیاتور سازی و صور خیالی شعر فارسی تا اون غربت و نوستالژیای موسیقی سنتی ما و ساز ِ علیزاده  همون خاطره ی ازلی ما رو یادآوری میکنه.
ما تجلی اونو در معبد شیز تو مسجد سلیمان میبینیم یا در بشقاب های نقره ی دوره ی ساسانی . این ها همون نقطه ی نیستی ِ آفریننده ست یعنی قوم ایرانی هربار به اینها رجوع میکنه  تا تمامیت خودش رو تو آیین های هنریش باز آفرینی بکنه ، و این نقطه ی اتصال ماست به خاطره ی ازلی _ قومی ِ خودمون ، چیزی که علیرغم حمله ی عرب و مغول و .... همیشه باقی مونده و میراث معنوی پیش از اسلام رو به اسلام منتقل کرده. توی هر گسستگی ِ ناشی از هجوم فرهنگ بیگانه همیشه یه صورت ِ نو پدید میاد و با خودش یه قالب ِ نو میاره اما این صورت ِ ازلی ما هنوز تبدیل نشده به اون برهوتی که ت.س. الیوت ازش به عنوان خراب آباد و دنیای صور شکسته یاد میکنه و متعاقب آن هنوز ما اصالت و هویت خود را از این خاطره ی ازلی میگیریم که مدرنیسم نتوانست آن را به مانند خدای نیچه به جهان ِ مرگ تبعید کند.
پ.ن:این مطلب رو یکی از بهترین دوستان پالتاکیم نوشته{مزدوشت}
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:56 توسط گدا و فقیر |

             روز جهانی کارگر1344..کارگران آب و فاضلاب قم..
به یاد آوردن دوران شوروی اکثریت نسلی را که در شوروی بار آمده اند دچار احساس دوگانه ای می کند. 
با وجود شکست ايدئولوژی کمونيستی هنوز هم میلیون ها پرورده این نظام از وطن پيشين خود با نوستالژی یاد می کنند.
دردها و عقده هایی که دیرتر آشکار شده اند و یا شکل گرفته اند، نیز نمی توانند احساس منحصر به فرد یگانگی میلیون ها نفر افراد ملت های مختلف را که باور به دولت و دورنمايی واحد آنها را متحد می ساخت، بزدايند. "روز زحمت کشان" نقطه اوج این احساس را تجسم می کرد.
آن روز در کلیه شهرهای بزرگ اتحاد شوروی راه پیمایی های گسترده مردم و رژه باشکوه نظامیان در میدان های مرکزی برگزار می شد. بزرگترین و مجلل ترين این جشن ها در در میدان سرخ مسکو انجام می گرفت که مقامات وقت شوروی رژه نظامی را از تريبون آرامگاه لنین سان می ديدند و به سوی راهپيمايان دست تکان می دادند.
این مراسم از طریق تلویزیون سراسری در کلیه جماهیر سوسیالیستی به طور زنده پخش می شد. در تيرچوب های برق روستاها بلندگوها آويزان بودند و از طريق آنها هم جريان مراسم با صدای بلند پخش می شد.
شعارهايی که با صدای ایگور کیریلف و والنتینا لیونتيوا، گويندگان پرآوازه راديو، در ميدان سرخ مسکو طنين می انداخت، بلافاصله به دوردست ترين گوشه های اتحاد شوروی می رسيد:
"زنده باد اتحاد بی گزند جماهیر شوروی سوسیالیستی! زنده باد اتحاد پاینده کارگران، دهقانان و روشنفکران!"
روز زحمت کشان با همان نمای پررنگش همچنان در ذهن ها باقی است: بالن های رنگارنگ و پرچم های قرمز، مردم با پیرهن های زیبای جشن بر تن، خنده و شوخی، نوشبادها، انواع شیرینی، بوی کباب و غلغله جمع هزاران نفری راه پیمایان با بيرق ها و شعارهای قرمز گوناگون که هر کودکی از بر می دانست: "پرولتاريای همه جهان متحد شوید!"، "صلح! کار! مه!"
ما، کودکان شوروی، در انتظار اين روز و این فضا روزشماری می کرديم. آپارتمان ما در طبقه ششم ساختمان بلندی در مرکز شهر دوشنبه، کنار راه مرکزی واقع بود.
صبح روز اول مه که در بالکن خانه را باز می کرديم، منظره عجیبی پیشاروی ما نمایان می شد؛ رودی از راهپیمایان از چند گوشه شهر بتدریج به مرکز، به سوی خانه ما نزدیک می شد.
دیدن این صحنه به حدی هيجان انگيز بود که اندک اندک نگران می شدم که خدای نکرده این سیل آدمان ساختمان ما را هم با خودش ببرد...
در آستانه روز کارگر، در حالی که گروه های کمونیستی و کمسمولی (کمونيستان جوان) به راهپیمایی و رژه اول مه آمادگی تمام و کامل می دیدند، ما، کودکان شوروی هم در کنار نمی مانديم، بلکه جدا در تردد به روز جشن می کوشيديم. "بیرقچه (پرچم) من کدام است؟ به بالن های من دست نزنید! جوراب سفیدم کو؟ گیسوبند نو ندارم!..."
مادرم که از تپش بی صبرانه دل های من و خواهرم برای جشن فردا خبر داشت، می گفت: "اگر زودتر بخوابید، فردا زودتر فرا می رسد..." و ما آن شب زود به همه "شب خوش!" می گفتیم.
قبل از آن که خوابم ببرد، راهپیمایی فردا جلو چشمانم می آمد که چون راهپيمايی های گذشته، روی شانه های پدرم نشسته ام و پهلو به پهلوی همکاران او جلو می رويم و به دنبال هر شعاری که با صدای معروف ترين راویان تلویزیون از طریق بلندگو پخش می شد، هم آواز با هزاران نفر دیگر سه بار هورا! هورا! هوراااا!" سر می دهم.
بعید است که امروز در هیچ گوشه جهان اينچنين راه پیماهایی که سرشار از خوشبختی صمیمانه بود، صورت بگیرد. گمان نمی كنم که دیگر جایی یا زمانی توده های عظيم رنجبران و برزگران از شغل خود آن همه افتخار داشته باشند و آن همه ارج ببينند...
امروز برخی می گویند که آن جشن ها اجباری بود و آدمان از بیم این که از کار و دانشگاه رانده شوند و یا در مکتب آبرويشان برود، در اين راهپيمايی شرکت می کردند.
شاید برای برخی واقعا چنين بوده، اما برای اکثریت جشن اول مه، روزی واقعا فرخنده و دوست داشتنی بود. يک روز تعطيل پر از شادی و شور خيابانی که بعد از ظهر در محيط خانواده ها ادامه داشت.
خانواده ها گرد خوان های رنگين جشنی می نشستند و يا بيرون از شهر به سير طبيعت می رفتند و نام اين پيک نيک ويژه "مايوفکا" بود، برگرفته از نام ماه مه.
اين اصطلاح را امروز هم به کار می برند، اما معنی اصلی آن تقريبا فراموش شده است. اکنون سرمايه داران قلمرو شوروی پيشين به هر نوع سفر تفرجی خود "مايوفکا" می گويند.
اکنون که از شکوه و افتخار کارگران در اين پهنه کره زمين فقط خاطراتی باقی مانده است، روز اول مه نيز شکوه پيشين را ندارد و بيشتر مايه نوستالژی کارگران و دهقانان امروزی است.
حس آميخته ای که روز اول مه به من دست می دهد، تقريبا وصف ناپذير است. با اين که از پيوند ذهنی من با ديدگاه های کمونيستی ديگر نشانی باقی نيست، با ديدن نوار های ويديويی دوران شوروی، صفوف بی پايان مردم شاد و بشاش که ندای "هورا!" سر می دهند، اشک در چشمانم حلقه می زند.
مطمئن نيستم که برادر کوچکم اين حس و حالت من را درک می کند يا نه. زمان زوال شوروی من ١٥ ساله بودم و او تازه سه سالش بود.
پ.ن:من با این مقاله ی شمسيه قاسم خیلی حال می کنم.. معمولا روز کارگر برای مردم در کشور های مختلف معنی های مختلفی هم داره.مردم سوئد به پای کوبی و شعار های در حمایت از کارگران مهاجر می پردازند.. تو ایران هم این روز آدم رو یاد آرمان های برباد رفته ی پدر و دست بندی که به دست اسانلو و محمود صالحی هست می ندازه..زنده باد روز جهانی کارگر..

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط گدا و فقیر |

 
نمایشگاه «ایران، غزل بی‌پایان»  جمعه این هفته بیست و چهارم خردادماه 87 در محل گالری نیکول افتتاح می‌شود
گالری نیکول از 24 تا 29 خردادماه میزبان 40 قطعه عکس از 36 عکاس خواهد بود که این آثار از میان بیش از 500 قطعه عکس رسیده به این نمایشگاه انتخاب و به معرض نمایش در می‌آیند
موضوع این نمایشگاه طبیعت ایران است که به احترام نیکول فریدنی عکاس فقید  و پدر عکاسی طبیعت ایران انتخاب شده و ترکیبی از عکاسان جوان و با تجربه را تشکیل می‌دهد
بسیاری از عکاسان شرکت کننده تا کنون در نمایشگاه عکس شرکت نداشته‌اند اما فعالیت آنان در فضای مجازی تلاش موثری برای شناسایی عکاسی ایران  به جهانیان بوده است
عکاسان شرکت کننده در این نمایشگاه از سراسر ایران و در مواردی از برخی کشورهای دیگر عکس‌های خود را به این نمایشگاه ارایه کرده اند
علاقه‌مندان برای دیدن این عکس‌ها می توانند به  آدرس : خیابان مطهری - بعد از مفتح - روبه روی سلیمان خاطر - خیابان علی‌اکبری - کوچه آزادی - شماره 31.1 مراجعه نمایند
ساعات بازدید از نمایشگاه 16 الی 20 است
وبسایت نمایشگاه{+}
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:8 توسط گدا و فقیر

نيكول فريدنيسرانجام با مساعدت تعدادی از دوستان گالری نیکول با برگزاری نمایشگاه عکس گروهی موافقت کرد و طی جلسه ای که با خانم فریدنی داشتیم زمان مشخصی نیز برای این منظور در نظر گرفته شد. شاید مهمترین و اصلی ترین نکته یعنی انتخاب عکس ها و موضوعات باشد که آن نیز به گروه داوری و کارشناسی گالری نیکول واگذار شد. مراحل دقیق تر به شرح زیر است:
نام نمایشگاه: توسط گروه کارشناسی گالری نیکول تعیین می شود.
زمان برگزاری: 24 الی 29 خرداد در گالری نیکول ( زمان قطعی شده است)
آخرین مهلت ارسال عکس ها: 25 اردیبهشت
انتخاب عکس ها توسط هیات داوران : 25 الی 30 اردیبهشت
موضوع: ایران با محوریت طبیعت ( به جهت مانوس بودن با فضای کاری مرحوم نیکول فریدنی یعنی طبیعت و همچنین قابلیت شرکت تعداد بیشتری از عکاسان در اولین نمایشگاه گروهی عکاسان فلیکر)
شرکت کنندگان: همه عکاسان ایرانی حاضر در فلیکر
داوری: گروه کارشناسی گالری نیکول
متوسط هزینه برای شرکت دادن هر عکس: 15 هزارتومان ( این هزینه تخمینی است و شامل هزینه های اجاره گالری،چاپ عکس، شاسی کشی، چاپ پوستر، چاپ کارت دعوت و ... است که توسط عکاس و به نسبت تعداد عکس های برگزیده پرداخت می شود)
قطع عکسهای چاپ شده : 45*30 سانتی متر
اندازه حداقل دقت وضوح عکس: 72dpi
حداقل سایز بعد بزرگتر عکس : 1800 پیکسل
حداکثر ظرفیت نمایش عکس در نمایشگاه: 40 قطعه
گالری نیکول به برگزیدگان لوح یادبود و گواهی شرکت اعطا می کند.
چند نکته:
1- این نمایشگاه گروهی است و هیچ منفعت مادی قرار نیست به یک یا چند نفر برسد مگر آنکه عکسی خریداری شود که در این صورت گالری 30درصد از فروش عکس ها را دریافت می کند.
2- برای برگزاری این نمایشگاه نیاز به یک کار گروهی است و نیاز به مشارکت همه دوستان دارد. پیشنهاد ما تشکیل یک شورای سه چهارنفره اجرایی است به همین دلیل کسانی که علاقه مند هستند لطفا همین جا اعلام کنند.
3- حضور در این نمایشگاه پیش از آنکه جنبه رقابتی داشته باشد نوعی جنبه حمایتی ودر جهت هدفمند کردن و انعکاس حرکت گسترده ای است که عکاسان ایرانی فلیکر را در برمی گیرد. بی شک این نخستین حرکت نخواهد بود و می توان با برنامه ریزی دقیقتر و با کسب تجربه از برگزاری دوره اول به تناوب دوره های دیگر با موضوعات متنوع تر دیگری را نیز برای این موضوع در نظر گرفت.
4- انتخاب عکس ها توسط گروه کارشناسی گالری نیکول صورت می گیرد که عملا هم بار مسوولیت انتخاب عکس ها از دوش خود دوستان شرکت خارج شود و هم نظر گالری که نسبت به کیفیت اثار نظر دارد، تامین شود. قطعا برای دوره های بعدی می توان روش های دیگری را نیز برای این منظور مد نظر قرار داد.
5 - اطلاع رسانی در مورد سایر موضوعات مربوط به نمایشگاه نیز از طریق همین تاپیک انجام خواهد شد.
پ.ن:برای اطلاعات بیشتر به لینک مربوطه بروید.{+}
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط گدا و فقیر

تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى
تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مى‏نگرد
تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مى‏كند.
دو گل آتش در مجمر و دو حبه‏ى كندر
تابناك و گشاده دست
در اين فلق خُرد
بر دروازه‏ى وطن
صليبى از دود رسم مى‏كند.

پ.ن:مطلبی از سهیل آصفی در همین رابطه {+}
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط گدا و فقیر |

نام سسيل رايت ميلز براي دوستداران مطالب و آثار جامعه شناسي در ايران، نامي آشناست. با اين كه تنها يك اثر او تحت عنوان "بينش جامعه شناسي" به فارسي برگردانده شدهه است، ليكن اهميت افكار او براي خوانندگان ايراني ناشناخه مانده است. نامبرده در سال 1916 در شهر واكو(ايالت تگزاس) چشم به جهان گشود و در خانواده اي از طبقه متويط پرورش يافت. تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته جامعه شناسي در دانشگاهاي تگزاس و ويسكانيسن به اتمام رساند و در اين رشته دانشنامه دكترا گرفت. كار تدريس در دانشگاه را از دانشگاه مريلند آغاز كرد و سپس به دانشگاه معروف كلمبيا رفت و به مدت هفده سال در آن جا تدريس كرد. چارلز رايت ميلز در سال 1962 در اثر سكته قلبي در گذشت، در حالي كه آثار ارزشمندي از خود باقي گذاشت:بينش جامعه شناسي، نخبگان قدرت، يقه سپيدان(درباره طبقه ي متوسط امريكا). ماركسيست ها. يانكي گوش كن(درباره انقلاب كوبا). علل جنگ جهاني سوم. شخصيت و ساختار اجتماعي. جامعه پرتوريكويي در نيويورك. از ماكس وبر(مقالاتي در باب جامعه شناسي ماكس وبر.
ميلز اساسا يك ماركسيست ليبرال است يا به گفته خودش يك ماركسيست عادي. به اين معنا كه به انديشه هاي اساسي و بنيادي ماركس پايبند است ليكن بر لزوم بازمگري و تعديل در آن ها با توجه به شرايط قرن بيستم ميلادي، تاكيد مي كند و بالاخص بر اين نكته مهم تكيه دارد كه ماركسيست هاي پس از ماركس، افكار و انديشه هاي او را تحريف كرده اند و به صورت جزمي و زورگويانه در آورده اند. البته نامبرده، ماركسيسم را بيش تر در قاب مباحث جامعه شناسي تحليل مي كند.
چارلز رايت ميلز بنيانگذار جامعه شناسي انتقادي در آمريكاست. اين مكتب جديد معتقد است كه تحقيقات علوم اجتماعي در آمريكا بيانگر واقعيت هاي موجود در اين جامعه نمي باشدو سرشت اقتصادي و رسالت روشنفكري و روشنگري خود را كاملا از دست داده است. در حالي كه مردم امريكا نياز به بينشي نو دارند تا اهميت شرايط اقتصادي و اجتماعي را به لحاظ حيات فردي و اجتماعي خويش درك نمايند. از سوي ديگر علوم سياسي متعارف در امريكا را به شدت مورد حمله قرار داده و آن را متهم مي كند كه پيشداوري هاي رايج در مورد مفهوم قدرت سياسي و بي عدالتي اجتماعي را دوام و قوام مي بخشد.
ماركس و ماركسيسم در واقع بخش نخست كتاب حجيم ماركسيست ها است كه براي شروع مجموعه آرا و عقايد سياسي انتخاب شده است. اين گزينش به چند دليل صورت گرفت. اول: تقريبا تمامي ابعاد انديشه هاي ماركس را در زمينه هاي فلسفه، سياسي، علوم اجتماعي و اقتصاد در بر مي گيرد.دوم:افكار ماركس را به طرز دقيقي بيان كرده و تحليل مي كند. سوم: نقاط قوت و ضعف ماركس را با توجه به شرايط كنوني جهان، برريس و تحقيق نموده است. چهارم: گزيده اي از آثار ماركس و انگلس را از زبان خود آنان نقل مي كند. در واقع ، ماركس و انگلس را پيكره واحدي در نظام فكري ماركسيستي مي داند و تفكيك افكار آنان را جايز نمي داند.
مارکس و مارکسیسم اثر چارلز رایت میلز. ترجمه ی محمد رفیعی مهر آبادی. انتشارات خجسته.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:46 توسط گدا و فقیر |

 مجري: به شبكه جهنم خوش آمديد. در برنامه امروز ، گفتگوي ويژه‌اي داريم با آقاي كارل ماركس. ايشان در سال 1818 پا به دنياي فاني گذاشتند. در سال 1845 تصميم گرفتند بجاي تفسير جهان، دست به تغییر جهان بزنند، به همين خاطر زدند از فرانسه بيرونشان كردند. بنابراين سه سال بعد بيانيه كمونيستي دادند و دوباره دربدر شدند تا كتاب «سرمايه» را به كمك رفيق سرمايه‌دار خویش بنام فردریک انگلس، درآوردند و مدعي شدند كه مصيبت سرمايه‌داري، جز مرگ چاره ندارد. بالاخره در سال 1883 ايشان دار فاني را وداع گفتند و به اينجا پيش ما شتافتند. اينجا هم چون پرونده ی شان خيلي سنگين بود، هنوز چند قدم برنداشته، از پل صراط سقوط نموده و به اعماق جهنم تشريف بردند. تلاش‌هاي ميانجي گرانه ی پدران روحاني مكاتب الهيات رهایی بخش آمريكاي لاتين نيز سودي نبخشيد و ايشان عضو ابدي جهنم اسفل‌السافلين شدند. سرانجام با وجود اشتغالات فراوان كه همه ما از آن خبر داريم، ايشان قبول كردند كه دقايقي از وقت خود را در اختيار ما قرار دهند.
مجري (روبه ماركس): مرسي كه تشريف آورديد.
ماركس: صاحب تشريف باشيد.
مجري: اولين سئوال را «سركارل ريموند پوپر» براي ما از بهشت فرستاده‌اند. ايشان مي‌پرسند: خوبت شد كه هم اردوگاه كمونيستي شوروي فرو ريخت و هم ماركسيسم به زباله‌داني تاريخ فرستاده شد؟
ماركس: ابتدا لازم است از دست‌اندركاران اين برنامه خوب، تشكر كنم. اگر ما اين برنامه خُنك را نداشته باشيم، اصلاً نمي‌توانيم گرماي جهنم را تحمل كنيم. دو سه روزي تلويزيون ما خراب شده بود و تا مأموران «زير هشت» آمدند درست كنند، نمي‌دانيد ما چه كشيديم!
مجري: خوشحاليم كه جنابعالي هم جزو هواداران برنامه ما هستيد.
ماركس: اما درباره سئوال آقاي «پوپر» بايد بگويم ايشان، شخص معلوم‌الحالي است! اوائلش مريد ما بود، و اين، خيلي براي ما كيف داشت (آخر از قديم گفته‌اند يك مريد الاغ از هفت پارچه آبادي، بيشتر مي‌ارزد!) اما بعداً فكر كرد كه چرا نبايد يك دكان فلسفي راه بيندازد و براي خودش مريد جمع كند. همين كار را هم كرد و چند تا عوام هم مثل خودش، دورش را گرفتند و اينطوري شد فيلسوف!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 3:46 توسط گدا و فقیر |

سودابه اردوان چه زيباست محبوب من
در جامه ي همه روزي خويش
با شانه ي كوچكي در مويش !
هيچ كس آگاه نبود كه او اين چنين زيباست .

اي دختران آشويتس
اي دختران
داخاو
شما محبوب زيباي مرا نديده ايد ؟

در سفري بس دراز بدو بر خورديم ،
نه جامه اي بر تن داشت
نا شانه اي در موي

چه زيباست محبوب من
كه چشم و چراغ مادرش بود
و برادر سراپا غرق بوسه اش مي كرد!
هيچ كس آگاه نبود كه او اين چنين زيباست .
اي دختران ماوت هازن
اي دختران بلزن
شما محبوب زيباي مرا نديده ايد؟
در ميدانگاهي يخزده بدو برخورديم
شماره يي بر بازوي سپيدش داشت
و ستاره ي زردي در قلبش .


پ.ن:شعر از ياكووس كامپانل ليس _ ترجمه شاملو .. نقاشی از سودابه اردوان{+}

پ.ن:آره رفيق .. متاسفانه هنوز زنده ام ..ولی هنوز مغزم از معده همتون بيشتر کار ميکنه.. به خودت بگیر چون با توام. پس منو بخاطر فراموش کردن روز ولنتاین مسخره نکن.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:5 توسط گدا و فقیر |

              
ایستاده از راست به چپ: داریوش مهرجوییی، وابسته ی وزارت اطلاعات، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، علی حاتمی(تسبیح به دست) شریفی: تهیه کننده و تیر خلاص زن


علی سنتوری نماد آشکاری از تمام هنرمندان و نسل قربانی شده ی پس از انقلاب است

 
همانگونه که انتظار میرفت سرانجام کپی دی وی دی فیلم سنتوری از دیشب وارد بازار شد. حتا برای من که کوچکترین علاقه ای به سینمای شکلاتی ایرانی ندارم نیز دیدن آخرین فیلم مهرجویی کاملا اغوا کننده بود چرا که پس از توقیف ِ این فیلم و هوچی گرایی های پیرامون ِ آن طبق معمول بازار گرمی مشکوکی نیز پشت پرده محتمل می نمود. اما پس از شروع به دیدن فیلم دریافتم تحمل اینهمه بی سوادی در فیلمسازی تقریبا غیر ممکن است البته حدس میزدم که مهرجویی باز هم نگاهی نیمه بازاری خواهد داشت اما باور نکردنی بود که این فیلم به لحاظ بصری و عناصر تکنیکی کاملا فاقد ِ هرگونه شعوری باشد. نور پردازی ابتدایی و رقت انگیز آن غالبا تهوع آور مینمود و از همه هول انگیز تر فیلم برداری کاملا ناامید کننده ای که با فیلم برداری رو دست انجام شده بود و ظاهرا هیچ فکر و هدف و ایده ای را نیز دنبال نمیکرد. کارگردانی مهرجویی طبق انتظار موید بی سوادی مطلق فیلمساز در امر ساخت فیلم بود به عنوان ِ مثال صحنه های کنسرت علی سنتوری شامل لانگ شات های کسل کننده و تصاویر موهنی از تماشاگران بود که در این بین باید اذعان کرد تصاویری که تلویزیون آخوندی از مراسم های معمولی  نشان میدهد دارای نماهای فکر شده ی برجسته تری ست. حتا یک تراولینگ یا کرین که در نمابرداری صحنه های کنسرت ضروری ست مشاهده نمی شد و تدوین فاجعه آمیز فیلم نیز به این انحطاط هنری  دامن میزد. تکنیک جامپ کات در تدوین فیلمی مثل ( از نفس افتاده ) ی گدار در دوره ی خود بسیار درخشان و همسو با محتوای تصویر بود اما فیلم ِ آقای مهرجویی نیز که تنها اشکل ِ تدوین خود را بر جامپ کات گذاشته کاملا مشهود است که هیچ فهمی از سینما ندارد و بیشتر موجب عصبی شدن ِ بیننده از این همه جامپ کات های بی معنی و نفرت انگیز است.


پ.ن
:برداشت شده از وبلاگ مزدوشت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:18 توسط گدا و فقیر |

بيژن صباغمعلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند
دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد
و با آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن
به روی تخته تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر است…اینجا…
بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…
به آرامی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او میگفت…
اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

پ.ن: اخبار شکنجه ی بیژن صباغ، سعید حبیبی، کریمی زاده، گرایلو و پیران{+ +}  ..
پ.ن: عکس و آخرین اخبار از تجمعات و نمایشگاه عکس از زندانیان سیاسی، در شهر های مختلف، در حمایت از هفته ی همبستگی با یاران در بند. برای حمایت و دیدن عکس ها به اینجا بروید{آلمان، آمریکا، خود وبلاگ}
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 7:50 توسط گدا و فقیر

بيژن مفيد و جميله نداي در گرگان.. 1353

«بيژن مفيد» در نهم خرداد ماه سال ۱۳۱۴ خورشيدي در تهران به‌دنيا آمد. پدرش «غلامحسين خان» نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را به‌پايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگليسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دوره‌هاي آموزش تئاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره مي‌کرد.
در همين زمان کارگرداني چند نمايش را به عهده داشت و خود نيز در چند اثر از جمله نمايشنامۀ «باغ وحش شيشه‌اي» اثر «تنسي ويليامز» به ايفاي نقش پرداخت.
«بيژن مفيد» از همان سال‌هاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را «آتليه تئاتر» گذاشت.
در سال ۱۳۴۸ با تلاش «آربي آوانسيان» و همکاري و همت «ايرج انور»، «شهرو خردمند»، «عباس نعلبنديان» و «بيژن صفاري»، «کارگاه نمايش» در تهران بنيان گذاشته شد. مجتمعي که بسياري از بهترين هنرپيشگان تئاتر ايران در آنجا آموزش ديده‌اند. براي اولين بار در تاريخ تئاتر ايران سه نسل بازيگر در برنامه‌هاي مختلف اين مجموعه منسجم در عرصه نمايش و تئاتر به فعاليت پرداختند.
«بيژن مفيد» نيز همراه با «داوود رشيدي»، «مريم خلوتي»، «آشور باني‌بال بابلا» و «اسماعيل خلج» از جمله کارگردان‌هاي ثابت نمايش‌هايي بودند که در اين کارگاه به اجرا در مي‌آمد. اولين اثري که در «کارگاه نمايش» به اجرا در آمد، نمايشنامۀ «شهر قصه» بود که به مدت نود و يک روز در تهران و ديگر شهرهاي مختلف ايران از جمله آبادان و مسجدسليمان به روي صحنه رفت.
با وجودي که از «بيژن مفيد» تا به حال تعداد ۹ نمايشنامه به‌ چاپ رسيده و علاوه بر اين با آثاري که از نوشته‌هاي او به روي صحنه آمده، و همچنين با بيش از ۱۵۰ نمايشنامه راديويي و تلويزيوني که توسط او ترجمه و کارگرداني شده، ولي باز هم «شهر قصه» معروف‌ترين اثر و نمايشنامه‌اي است که از او به يادگار مانده است. اين نمايشنامه برگرفته از ترانه‌ها، متل و ضرب‌المثل‌هاي قديمي ايراني، و سرشار از کنايه و اشارات و تشبيهات و اصطلاحاتي‌ست که بيشتر در زبان گفتاري مردم کوچه و بازار ساري و جاري بوده و هست.

پ.ن:با تشكر از خانم جميله نداي(قصه گوي شهر قصه) كه اجازه و افتخار راه اندازي بنياد بيژن مفيد را به من و دوستانم داد.. بزودي لينك وبسايت رسمي بيژن مفيد را درج مي كنم.
پ.ن:با سپاس فراوان از علي رضا افزودي براي مطلب .. كار من رو راحت تر كرد..{+} .. مصاحبه خانم جميله نداي با بي بي سي{+}.. وبلاگ خانم نداي{+ +}
پ.ن:دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد. زنداني سياسي آزاد بايد گردد{+ + +}
پ.ن:مطلبی از پریسا عزیز در رابطه با علی سالم با عنوان "در سفر شناختم علی را"{+}
پ.ن: فتوبلاگم بروز شده با چند تا عكس جديد و قديم از آبادان پيست اسكي و برف{+}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:37 توسط گدا و فقیر |

اکنون مرا به قربان‌گاه مي‌برند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته‌ايد
و در شماره، حماقت‌هاي ِتان از گناهان ِ نکرده‌ي ِ من افزون‌تر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخي‌ي ِ انتظاري
بي‌انجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آن‌چنان به دوزخ ِ
خوف‌انگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابه‌ئي گوارا به‌سرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پيوندي با شما داشته
است نفرت مي‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بوي‌ناک ِتان و
از دست‌هاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهرباني‌ي ِتان
و از خويشتن‌ام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...
من از دوري و از نزديکي در وحشت‌ام.
خداوندان ِ شما به سي‌زيف ِ بي‌دادگر خواهند بخشيد
من پرومته‌ي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بي‌سرنوشت را سفره‌ئي گسترده‌ام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس کنم.
نيش ِ نيزه‌ئي بر پاره‌ي ِ جگرم، از بوسه‌ي ِ لبان ِ شما مستي‌بخش‌تر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز به‌ناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديده‌گان‌ام، از نگاه ِ خريداري‌ي ِتان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هيچ‌گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به برده‌ي ِ
خود نبود...
از مردان ِ شما آدم‌کشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايل‌ترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوش‌ترم.
هم‌نشيني با پرهيزکاران و هم‌بستري با دختران ِ دست‌ناخورده، در
بهشتي آن‌چنان، ارزاني‌ي ِ شما باد!
من پرومته‌ي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بي‌سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره‌ئي جاودان گسترده‌ام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشسته‌ايد
به تماشاي ِ قرباني‌ي ِ بيگانه‌ئي که من‌ام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.
پ.ن:شعر بالا از شاملو است. بعضی وقت ها که حس نوشتن نباشه، ادبیات جور ما رو می کشه.
پ.ن:عکس مربوط می شه به یک کودک در شهر بم که بعد از ۲۴ ساعت زیر آوار بودن، نجات پیدا کرد. این بچه ۲۴ ساعت تمام در آغوش بی جان مادرش در انتظار کمک بود.. {+} اسفند ۱۳۸۴ این پست رو با این شعر نوشته بودم:
ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است! 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:29 توسط گدا و فقیر |

من هم جزء هیچ کسانم.
نه تحکیمی ام، نه ادواری، نه دانشجوی پلی تکنیک، نه سندیکائی و نه مشارکتی؛
نه در پی بازداشتم طوماری با اسامی آشنا که از «الف تا ی» همواره با هم اند، جمع آوری می شود.
من همان مبارز سیاسی و مدافع حقوق بشر هستم که همواره در پی آزادی و آگاهی رسانی در جامعه سنتی با اعتقادات مذهبی کوشش می کنم. خط و ربطم نه به اصلاح طلبان، نه به ملی-مذهبی ها و نه به چپ حکومتی ربطی ندارد.
غیر خودیه...غیر خودی...هستم و هدفم آزادی و رسیدن به عدالت اجتماعی است. خواهان جامعه ای هستم که در آن دموکراسی وحقوق بشر فارغ از هر گونه خط و ربط سیاسی و دگم اندیشی ها نهادینه شود.
من همان مرد زحمتکش در پائین جامعه هستم که به خاطر صورت چروکیده سیاهم، به خاطر لباسهای چرک و رنگ و رو رفته ام به عنوان ارازل و اوباش دستگیر و راهی سوله کهریزک می شوم. با تکه نانی خشکیده و آبی با بو و طعم گازوئیل، با خوردن باتون به هر بهانه ای و در شرایطی که بیماریهای مسری گوناگون تا کنون بسیارانی را روانه دنیای فانی کرده، روزها را درسخت ترین و غیرانسانی ترین شرایط سپری می کنم.
مدافعان من نه وکلای صاحب نامند و نه نهادها و سازمانهای مدافع حقوق بشر، من که حقی در جامعه« مهرورزمان» ندارم و در آرزوی جامعه ای با فرهنگ والای انسانی هستم که همه انسانها صاحب حق مساوی باشند.
من همانم که در زمان دستگیری ام نه شانسی دارم که نامم در رسانه ها باشد و نه کسی در جستجویم برای مصاحبه پس از آزادی.(البته اگر جان سالم در ببرم)
من از همان توده های محروم هستم که برای مبارزه برای هر ظلم و ستمی در صحنه ام ،چه برای آزادی زندانیان سیاسی؛ چه برای حقوق صنفی کارگران، معلمان و پرستاران و ....
ای کاش روزی انسانیت و معرفت مرزی نداشت، نگاهها عادلانه و بدون پیش داوری بود، خودی و غیر خودی، فارغ از هر گونه باور و اعتقادی حامی و پشتیبان یکدیگر برای مبارزه با ظلم وسرکوب ظالم بودند. اگر در مبارزه نقش لایه های گوناگون مردمی را از یاد ببریم و در عمل آنان نادیده بی ینگاریم. در شرایط دشوار بهائی بهشان ندهیم نباید انتظار حمایتشان را داشته باشیم. اینان به چه کس باید باور و اعتماد داشته باشند؟؟ آنان که در سلول انفرادی 209 و در سوله کهریزک در زندانهای بی نام و نشان تنهایشان گذاردید، به راستی چه کسی به فکر آنان است؟؟
حمایت نمودن از افراد صاحب نام و مطرح در عرصه سیاسی و اجتماعی در زمانی که آنان سلولی را به اجبار، اختیار میکنند و البته تحت فشار فراوان هم قرار میگیرند،بسیار نیکو و پسندیده است ولی اکثریت بی نام و نشان و مبارزان راستین ایران زمین چه ؟؟
آنان که خیزش توده ها را طلب میکنند باید همواره در کنارشان باشند نه اینکه در فکر این باشند که ببینند از این نمد برایشان کلاهی در می آید یا نه ؟؟ حمایتی باید کرد یا نه؟
به هر روی مبارزه علیه ظلم و نابرابری جریان داشته و دارد ؛ من هم جزو هیج کسانم که همواره در صحنه بوده و هستم.
من هستم چون مبارزه برای آزادی و عدالت هست

نوشته شده توسط: مریم افشاری

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 4:28 توسط گدا و فقیر |

   
گرفتند، بردند او را
به زندان، به زنجیر بستند.
                               گفتیم:« بازی‌ست»!
به زیر شکنجه،
کشیدند ده ناخن از دست و ده ناخن از پاش
و انگشت هایش، یکایک، شکستند.

     گفتیم:« بازی‌ست»! 
به تحقیر و تعزیر،
سراپای او را به شلاق خستند.

    گفتیم:« بازی‌ست!

خود، ایشان علم کرده‌اندش...... برای به خدمت گرفتن به روز مباداست ...... که می‌پرورندش»...... سرانجام، ...... جوان را ...... به مقراض جهل و جنون..... رشته‌ی زندگانی گسستند، ....و بر کُشته‌اش کرکسان شریعت نشستند...... بدین‌سان، رسیدیم .....در این پهنه‌ی جنگِ هر روزه‌ی ننگ با نام ....... به پایانِ بازی...... و ماییم اینک ..... در این‌جا پریشیده انبوهی از شرمساران .... فرومانده در ژرفه‌ی چاهِ کژ باوری‌ها و کژداوری‌ها...... و آنک، در آنجاست...... او،..... راست قامت‌تر از سرو...... بالنده بر قله‌ی سرفرازی..... «شهید»‌اش مخوانید:...... شهید ار نظر بآسمان در خدا می کند،....... و از خاک و از مردمِ خویش خود را جدا می کند..... کراماتِ او، چون مقاماتش، ارزانی‌ی فوجِ ارزانیان باد:...... به راه خدا گر کسی کشته آمد...... و یا کشت.... یکی جان فروش است یا جانی است او، ......و پست و پلید است و زشت است:...... که او، گر فدا می کند جانی از خویش یا دیگری.... در تمنای باغ بهشت است.... و ما را نه جز نفرت از جان فروشان و از جانیان باد...به خون خفتگانِ رهِ حق و آزادی ی مردمان دیگرند:
دلیرانِ انسان گرایی چو  و سعید حبیبی... 
و از هر شماری که پنداری افزون ترند. 
درودِ همه مردمان در درازای تاریخ ........برایشان و بر همرهان و به هم آرمانان شان باد.
پ.ن:خبر خودکشی یکی از بازداشت شدگان و فعال چپگرا، در زندان اوین{+}
پ.ن:شعر از اسماعیل خویی{+}
پ.ن:اعتصاب غذا در دانشگاه علوم اجتماعی تهران{+}
پ.ن:امضای فراخوان کمیته ی پیجوی آزادی دانشجویان دربند توسط بیش از 2000 نفر{+}
پ.ن:امروز تو وبگردی هایم به یک وبلاگ جالب برخوردم که در قسمت معارفه خودش این متن رو نوشته بود: من سامرند صالحی فرزند بزرگ محمود صالحی هستم . در آستانه برگزاری اول ماه مه امسال (1386)، ماموران اطلاعاتی با کلک و ریا، به محل کار پدرم رفته و در یک دادگاهی ناعادلانه بدون اطلاع و حضور وکیلش حکم او را به طور شفاهی خوانده و او را روانه زندان کردند. پدرم یک فعال کارگری است، او را به خاطر دفاع از ابتدایی‌ترین حقوق خود و همطبقه‌ایهایش، زندانی کرده‌اند. اگر چه پدرم یکی از کلیه‌هایش را از دست داده و کلیه دیگرش به سختی کار میکند اما مقامات زندان به او اجازه نمیدهند تا به پزشک معالج مراجعه کند. پدرم دارد با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم میکند. من این وبلاگ را به خاطر دفاع از سنتهای مبارزاتی پدرم و در حمایت از او ساخته‌ام. دست همه کسانیکه برای آزادی پدرم میکوشند را به گرمی میفشارم.{+}
پ.ن:٢٨ دسامبر را به روز جهانی اعتراض به دستگیری دانشجویان در ایران تبدیل خواهیم کرد!{+}

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:58 توسط گدا و فقیر |

روزبه صف شكن
جداسري ازما نبود
در آستانه شانزده آذر روز دانشجو که به زعم حاکميت ،خود نمادي از مبارزه با طاغوت و استکبار جهاني بايد باشد با شگفتي فراوان ديديم و شنيديم که هر گونه مراسم و آکسيون دانشجويان داخل دانشگاه ممنوع اعلام و پيش از تجمع ، دانشگاه ِمادر ( دانشگاه تهران ) به محاصره درآمد و شگفت تر آن که قبل از وقوع مراسم و پس از آن موج دستگيري دانشجويان آغاز و آخرين خبرها حکايت از انتقال لااقل بخشي از آنها به بند 209 زندان اوين و سلول هاي انفرادي مي کند . طبيعي است که اين گونه اقدامات تداعي کننده يک سوال دشوار اما بديهي است که تاريخ پيشاپيش در برابر حاکميت قرار داده است ، و آن اين که :مگر شانزده آذر روز دانشجو نيست ؟! و شما نيز در اسناد خود آن را ثبت نکرده ايد ؟!
مگر شانزده آذر روز اعتراض به حضور نيکسون در ايران ِپيش از شما نيست که شما هم با خط زرين آن را ثبت و تاييد کرده ايد ؟! مگر نيکسون رئيس جمهور وقت ِامپرياليسم ِآمريکا يا به قول شما استکبار جهاني نبوده است ؟!
مگر سه دانشجو به دستور گارد مسلح رژيم طاغوت در صحن دانشکده فني همين دانشگاه تهران شهيد نشده اند ؟! و مگر خودتان مکان اصابت گلوله ها را در همين دانشکده به رسم يادبود پلاک گذاري نکرده ايد ؟!
مگر برخورد رژيم طاغوت را با اجتماع دانشجويان در شانزده آذر مکررا محکوم نکرده ايد ؟!مگر ...؟؟!!
پس چه گونه است که امروز همان مراسم ، همان شانزده آذر در همان دانشگاه تهران و رودرروي همان دانشکده فني را غش کردن مارکسيستها در آغوش آمريکا ناميده ايد ؟!
چه گونه است که برگزارکنندگان احتمالي اين تجمع را پيشاپيش دستگير مي کنيد و باقيمانده آنها را به خيال خود حين سخنراني ؟!تمرکز و آرايش نيروهاي رنگارنگ در برابر درب ورودي دانشگاه تهران و اجراي مانور نظامي در اطراف دانشگاه را آن هم در مراسم روز دانشجو چه گونه تفسير مي کنيد ؟!پاسخ ِ هرگز نداده شما چنان در رفتارتان آشکار است که هرگونه پنهان کاري را خورشيد وار آشکار مي کند و تداعي اين تعبيرِ خود خواسته مي شويد که گويا در اين سرزمين فقط تعويض قدرت صورت گرفته است و مهم تر از همه آنکه حکومتي که از اجتماع چند دانشجو در صحن محاصره شده دانشگاه هراسناک است تنها نمايشي از يک قدرت ميليتاريستي است .اين را من نمي گويم ، حکايت آشکار منش ِخود شماست ، من تنها يک رهگذر يا پرسشگر مطيع هستم که اکنون فرزندم آن سو و خودم اين سو در چنگال شماییم . ترديد نکنيد که التماس نمي کنم تنها نصيحتتان مي کنم ، بن بست ايجاد شده را با آزادي بدون قيد و شرط دانشجويان دربند بشکنيد ، چشماني آگاه ناظر است که هرگز خطا ها را نخواهد بخشيد ، گرچه حکايت شما نشان داده است که همواره صلاح ِ کار را از خراب کار خواسته ايد !! يکبار هم شده راه ديگري را امتحان کنيد ! باور کنيد براي ماندن تجربه بدي نيست!و باز هم تکرار اين سوال ،حکومتي که از تجمع چند دانشجو آن هم در روز دانشجو آن هم در خانه و سرزمين خود هراسناک است به راستي چه پاسخي به آستان تاريخ خواهد داد ؟
شیراز – ایرج صف شکن
شانزدهم آذر يک هزارو سيصدو هشتادو شش

پ.ن:روز دوشنبه تجمع اعتراضی دانشجویان دانشگاه شیراز ناظر سخنرانی پرشور و همدلانه‌ی آقای ایرج صف شکن (پدر روزبه) در حمایت از تجمع های روز دانشجو و محکومیت بازداشت گسترده‌ی دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب بود. جایی که او هر یک از این دانشجویان را "روزبه" ی خودش می‌خواند. در پی این ماجرا آقای صف شکن ظهر امروز طی یک تماس تلفنی برای ساعت 2 بعد از ظهر به وزارت اطلاعات احضار شد. پاسخ او اما صریح بود و قاطع: "من به وزارت اطلاعات نمی روم و چنان چه آن ها به سراغ من بیایند، این مسئله دستگیری من تلقی می شود. من نیز مخالفت و اعتراض خود به این دستگیری را با اعتصاب غذا و اعتصاب دارو نشان خواهم داد." لازم به ذکر است که آقای صف شکن چندی پیش عمل جراحی قلب باز داشته، و مصرف منظّم داروها برایش ضروری است. اعتصاب وی در صورت دستگیری ممکن است خطرات جدی برای سلامتیش به بار آورد.
پ.ن: شعري از پابلو نرودا براي خانواده هاي نگران و دوستاني كه غمگين رفقا و ياران در بندشان هستند

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خودمان بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نميشناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش درمي ا ورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگاميكه از حرفه يا عشق ناراضي هستيم
اگر حاشيه امنيت خود را براي ارزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم شده
از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امروز خطر كنيم!
همين امروز كاري كنيم!
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي شويم
شاد بودن را فراموش نكنيم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:42 توسط گدا و فقیر

- به دوستان اولدوز سلام داریم ، هر که از اولدوز خبری برای ما بیاورد مژده می دهیم. ما نگران کلاغ ها، یاشار و اولدوز هستیم. ما صابون زیاد داریم. می خواهیم بدهیم به اولدوز. ما منتظر بهاریم. دیگر کلاغ ها را اذیت نخواهیم کرد. ما می خواهیم که ننه ها مثل ننه کلاغه باشد. ننه کلاغه مادر بود. ما مادر را دوست داریم. ننه کلاغه با شوهرش دوست بود. می خواهیم ننه ی ما هم با بابایمان دوست باشد. ما خیال می کنیم آقا کلاغه،‌ اولدوز و یاشار رفته اند به دعوا. دعوا کنند. با باباها، زن باباها. ما به یاشار تیر و کمان درست خواهیم کرد. لانه ی کلاغ ها را خراب نخواهیم کرد تا آقا کلاغه آن بالا بنشیند ، هر وقت زن بابا آمد، بابا آمد، اولدوز را خبر کند. ما به اولدوز کفش و لباس خواهیم داد. ماهیها را خواهیم دزدید. عنکبوتها را جمع خواهیم کرد. آقا کلاغه مژده خواهد آورد. در جنگ پیروز خواهند شد. یاشار دست اولدوز را خواهد گرفت، خواهند آمد. اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار بابای خوب. ما در عروسی آنها خواهیم رقصید. ما نگران هستیم. نگران همه شان. می خواهیم برویم کمک آنها. می خواهیم آنها از شهر کلاغ ها زود برگردند.

دوستدار اولدوز، یاشار، کلاغ ها

(نام و امضای 28 نفر شاگردان کلاس ششم دبستان
دولتی امیرکبیر – آذر شهر)۱۴/۱۱/۱۳۴۴
.

.

.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 3:59 توسط گدا و فقیر

خیالی راحت و آسوده دارُم
که راهِ عافیت پیموده دارُم
مسلمان بُلشویکی لیبرالُم
مو این «دانش» ز حزبِ توده دارُم ! ـ

درآن راهی که نسل ِ ما مچل بود
حقیقت، حُکم ِ «استادِ ازل»** بود
ز دست استالین پیمانهء زهر
به کام ِ ما همه قند و عسل بود ! ـ

پس از عمری سیاحت در تباهی
به جز«کژراهه» نسپُردیم راهی! ـ
خطا کردیم ، وجدانی و فکری
غلط کردیم ، کتبی و شفاهی ! ـ

مو که فرزندِ دلبندِ لنینُم
جنین ِ بندِ نافِ استالینُم
لَبن پروردِ پستان ِ تزاری
به قرآن ، آفتِ این سرزمینُم ! ـ

گهی جنس ِ لنینی می فروشُم
گهی کالای چینی می فروشُم
شلیته ی شرقی و تُنبان ِ غربی
به «روشنفکرِ دینی» می فروشُم ! ـ

مو که شاگردِ شیطانِ رجیمُم
اسیرِ اعتیادِ حَبِّ جیمُم
سفر ها دارُم ازحزبی به حزبی
جدید الفکرِ اعصارِ قدیمُم ! ـ

مو بی دینـُم ، ولی دین دارُم امشو
به دل، دردِ فلسطین دارُم امشو
غم ِ دوشین ِ استالین کمُم بود
عزای شیخ یاسین دارُم امشو! ـ

طبیبِ فکرِ بیمارُم خدایَه
چراغ ِ راهِ دشوارُم خدایَه
چپول اندر چپِ خطِ امامُم
نگهـدارُم ، نگهـدارُم خـدایـَه !

دراین طنز های انتقادی «جنبش چپ» ( به عنوان «چپ» در ایران یا درهیچ کجای جهان) مورد عتاب و طعنه قرار نگرفته است .بنا بر این مباد که «به چپ ستیزی» تعبیر شود.آنچه در این ابیات مورد انتقاد است ، همانا خامی و کوته نگری درعقاید و نظریاتی ست که دهها سال به نام مارکسیسم لنینیسم در ایران تبلیغ می شد و نهایتاً در خدمت کشور سلطه طلب و زورگوی همسایهء شمالی ما بود*.این کشور پس ازانقلاب بلشویکی اش ،همان منافع استعماری روس های تزاری را در ایران دنبال می کرد منتها این بار زیر نام عوام فریبانه «سوسیالیسم » و«طبقهء کارگر» یا منافع«خلق های خاور» و امثال اینها.با نهایت دریغ بسیاری از فرزندان آرمانگرا و خیرخواه و ازجان گذشتهء ایران،طی ده ها سال دردام تئوری سازان وایدئولوگ های تزاریسم سرخ غوطه می زدند و حتی جان و هستی خود را برخی ی این گونه تئوری ها می کردند. (البته حساب آنها که آگاهانه در خدمت روسیهء شوروی قرار داشتند

ازاین گونه جوانان آرمانگرای ایرانی جداست).یکی از خطرناک ترین وضد ایرانی ترین انواع این نظریه پردازی های روسی،مسئله« ملت سازی لنینی ـ استالینی» بود که ایران را «کثیر المله» می نامید و تفرقه و دشمنی را در میان ملت ایران تبلیغ می کرد.پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسسم روسی مسائل مربوط به سوسیالیسم و منافع «پرولتاریای جهانی» و امثال اینها فرو کش کرد ،اما آثار شوم و ویرانگر تئوری استالینی مربوط به«مسئله ملی» همچنان در ذهنیت باقی ماندگان جنبش چپ روسوفیل تداوم یافته و به تخریب و تحریک و تفرقه اشتغال دارد.برخی از آنان اگرچه لباس طبقهء کارگر را از تن بیرون آورده اند اما در سایهء همان تئوری ـ«مسائل ملی» یکباره به مسلک قوم پرستی و نژاد گرائی قبیله ای پیوسته اند و متاسفانه نژاد از دو سو دارند : ـ

هم ریشه درمسلکی دارند که رؤیاهای دوران ملوک الطوایفی و عشایری خود رادر پرتو تئوری های کهنهء روسیهء استالینی رنگ آمیزی می کند و هم از مکاتبی آموزش می بینند که مروج نظریه پردازی های نژاد پرست پان تورکی یا مبلغ، مکاتب بعثی ناصری و صدامی است. ـبه هرحال این موضوع بسیار جدی و یکی از مشکلات اساسی جنبش چپ و سازمان های سیاسی امروز ایران و اصولاً یکی از انواع بدبختی های ایران معاصر است که بحث آن مجال و محل دیگری می طلبد.در هر صورت این دوبیتی ها ناظر به چنین مسائلی است و البته ناظر برمسائل دیگری است همچون« نومدرنیت »یا«پست مدرنیسم»برخی از همین «سوراخ دعا گم کردگان »جامعه سیاسی در طیف چپ وروشنفکری و«نیمچه روشنفکری» و نیز برخی از«اصحاب شعر و رمان»درایران امروز.بنا بر این دوست دارم که «رفقا» به دل نگیرند و «نارفقا » همزیاد شاد نشوند و قند در دل خودشان آب نکنند.م.س
یادداشت: ـ
*
ـ همین روز ها هم که سرنوشت کشور بازیچهء دست غدار ترین سفهای کل تاریخ ایران و ریش ملایان قـَدرقـُدرت حاکم در گرو اتم بازی ها و عربده جویی های بلاهتبار و ایرانسوز آنان است ، می بینیم که خرس قطبی برای دریدن بخش های باقی ماندهء ایران بار دیگر دندان تیز کرده و حقوق ملت ایران را ازدریای خزر پایمال باج گیری ها و مُشتلُق ستانی های خود می کند.و در چنین اوضاعی ملایان خائن و دغل و ضد ایرانی به زیاده خواهی ها و زورگویی های او تمکین می کنند و به معاهدات ننگینی از نوع ترکمانچای تن درمی دهند تا مگر آنها را در گرداب و گنداب بین المللی که آفریده اندوملت ایران را نیز بر لبهء پرتگاه آن کشیده اند مددی کند و«دولت امام زمانی» آنان را در سایهء حمایت های سیاسی و بین المللی خودقرار دهد.ـ
تـُفــو بــر تــو ای چــرخ ِ گــردون تـُــفـو! ـ
................................

رباعی زیر نیز متأثر از همین اوضاع پریشان و اندوهبارایران ست: ـ
ای شیخ دغا ، مام و پدر را مفروش
دیوار و سرای و بام و در را مفروش
دیریست که تاجری و دینت کالاست
بفروش خدا را و خزر را مفروش ! ـ

پ.ن: برداشت از وبلاگ م.سحر{+}
پ.ن:لينك در بالاترين{+}

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:44 توسط گدا و فقیر |

سال هاست
نان خشکی ها
از محله‌ی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :
خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همه‌ی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام
از پیاده‌های پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .
پ.ن:سید محمد علی صالحی.از مجموعه شعر « یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است . » {+}
پ.ن: عیله اعدام، علیه سنگسار{+}

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:33 توسط گدا و فقیر |

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرف من معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
من, دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته در گلو, وگر
فریاد من رسا
من از برای خلاص خود و شما
فریاد میزنم
فریاد میزنم

"فرج الله محمدي" 38 ساله ساكن روستاي بلبان آباد از توابع شهرستان قروه است.وي متاهل است و يك دختر 10 ساله دارد.قبل ازبيماري يك كارگر ساده بوده و با شدت گرفتن بيماري خانه نشين شده است.
تصاويري كه مي بينيد مربوط به جواني است در شهرستان قروه كه بدليل ابتلا به يك بيماري خاص كليه هاي خويش را از دست داده است.وي در يكي از روستاهاي دور دست شهرستان قروه "بلبان آباد" زندگي مي كند.وي در هفته بايد دوبار دياليز شود تا بتواند به حيات خويش ادامه دهد.پاهايش بدليل رسوب خون قطع شده، انگشتان يك دست اش را نيز به همين دليل از دست داده است.در هر باري كه خانواده فقير اين مرد وي را به بيمارستان شهيد بهشتي قروه مي آورند متحمل هزينه اي در حدود هيجده هزار تومان مي شوند.اين مقدار شايد كمتر ازهزينه يك روز تفريح من و شما باشد اما براي خانواده تنگدست وي تهيه همين مقدار نيز مشكل است.وي تحت پوشش هيچ گونه بيمه اي نيست.روستاي بلبان آباد از توابع شهر دهگلان است اما بدليل "عدم وجود دستگاه دياليز" در آن منطقه مرد بيمار داستان غم انگيز ما مجبور است "بدون دست و پا و كليه" بيشتر از صد كيلومتر را طي طريق كند تا دياليز شود.تا كور سويي به ادامه زندگي داشته باشد.
پ.ن:مجله اینترنتی قروه{+}

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط گدا و فقیر |

پُل سویزی که در ماه فوریه ۲۰۰۴ (بهمن ۱۳۸۲) درگذشت بدون تردید یکی از تأثیرگذارترین متفکران سراسر نیمه­ی دوم قرن بیستم بر مارکسیزم غربی و حتا سایر گرایش­های فکری بود که در این نیم ­قرن و به­ویژه با انتشار نشریه­ی مانتلی ریویو در تحلیل و پرتوافشانی بر مصائبِ ناشی از سیطره­ی سرمایه­داری و تجزیه و تحلیل علل و ریشه­های آن­ها سهم برجسته­یی ادا کرد.
مجموعه با شرحِ زندگی و آثار و آرای سویزی شروع شده است، با مقاله­یی که علاوه بر طرح مهم­ترین نظریات سویزی، تاریخچه­ی نشریه­ی مانتلی ریویو و مؤسسه­ی انتشاراتی آن و نیز آرای دیگر افراد مؤثر مانتلی ریویو به شمار می­رود. بخش دوم نمونه­هایی از آرای نظری و سیاسی سویزی را دربرمی­گیرد: یک نمونه از آرای نظری سویزی («روش مارکس»)؛ سپس اظهاریه­ی او خطاب به دادستان؛ تحلیل این اظهاریه و به تعبیری کنش سیاسی او در آن زمان که به اذعان بسیاری نقش مهمی از جنبه­ی قضایی در پایان دادن به دوران سیاه مک­کارتیزم ایفا کرد و بعد تشریح نظریه­ی سرمایه­ی انحصاریِ او و پُل باران. در همین بخش دو گفت­وگو با سویزی بیانگر مجموعه­یی از نظریات او در باره­ی گستره­یی از مسایل مختلف است. بخش سوم به قضاوت­های دوستان و هم­فکران او اختصاص دارد، ابتدا در زمان حیات و سپس پس از درگذشت او. و بالاخره بخش پایانی به برداشت­ها و خاطره­هایی از تماس و گفت­وگو با سویزی در سال­های دور و نزدیک و نیز ترجمه­ی آثار او اختصاص دارد.
يادواره­ي پل سويزي
كتاب بررسي­هاي اجتماعي – ۱
زير نظر خليل رستم­خاني
چاپ اول: ۱۳۸۳
نشر بازتاب نگار
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:2 توسط گدا و فقیر |

نمی دانم چه می خواهم بگویم.
زبانم در دهان باز بسته ست.
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پر درد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

پ.ن: لینک در انجمن سخن{+
پ.ن: ۱۸ مرداد روز اعتراض جهانی برای آزادی منصور اسانلو و محمود صالحی{+

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 6:32 توسط گدا و فقیر |

     
این مرد ژنده کیست؟ این عاصی، این اسطوره ی عصیان که نامش پرچم هر مبارزه ای شده است.اسطوره ای که تصویرش بر پیراهن های سرخی نقش بسته که جوانان معترض بر تن می کنند بی آنکه گاه از اندیشه های انقلابی او خبر داشته یا حتی جهان بینی او را پذیرفته باشند.
او که آرامش و آسایش پزشکی را داشت که می توانست در گوشخ ای از دنیا مطب دایر کند و بعدها که به ریاست و وزارت رسید و می توانست خوشه چین زحمات خود و دیگران باشد، به همه چیز پشت پا زد تا در کنج گمنامی در گوشه ای از کره ی خاکی به اسارت در آید و تیر باران شود و قاتلانش سرمست از پیروزی بر جنازه اش برقصند.
انقلاب کوبا جنبشی را در سراسر جهان به راه انداخت که الگوی بسیاری از مردان انقلابی شد که از بسیاری از آنان فقط نامی به جا مانده است. اما شرح مردانگی ها و رشادت هایشان به اسطوره و افسانه بدل شده. امروز ادبیات آمریکای لاتین و دیگر نقاط جهان سرشار از اشارات مختلف به این وقایع است.شعر از گابریل گارسیا مارکز.
مرد افتاده بر زمین
مرده
یکی فریاد می زند دلاور برخیز و دلاور بی حرکت می ماند
دو
    سه
         ده
هزار نفر فریاد می زنند
برنمی خیزد
اما همه می خواهند
بر می خیزد
نخستین کس را می بوسد و به راه می افتد. 
 

کتاب اسطوره ی عصیان ((چه گوارا)) سخن می گوید / جوزف هنسن / نشر گل آذین / صفحه 7 / پاراگراف اول
لینک در سایت انجمن سخن{+}

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:36 توسط گدا و فقیر


مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 4:9 توسط گدا و فقیر

پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
 زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 6:53 توسط گدا و فقیر

كودكان سرطاني

در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 6:30 توسط گدا و فقیر